چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۸۶ - ۲۸ نوامبر ۲۰۰۷

به آنان كه با قلم تباهی درد را نمودار كردند و می كنند

 

حمید حمیدی

 

بیش از یك دهه از اولین دیدار و آخرین دیدارم با محمد مختاری می گذرد.فرصتی پیش آمده بود كه با او در هلند دیداری داشته باشیم.این فرصت را مدیون نسیم خاكسار هستم .

محمد با همگان به گفتگو نشست. نه در جایگاه یك سخنران بلكه طرفی از گفت وشنود.رفتار و فروتنی او آنچنان در من اثر گذار شد كه غرق در گفته های كوتاه و پر معنی او شدم.

برای من روزهای سختی بود. روزهائی كه بدنبال گمشده ای در خود بودم. حس غریبی داشتم .

همچون بادكنك های رها شده در هوا.روی زمین نبودم. هر چه بیشتر به گفته های محمد دقیق می شدم،احساس نزدیكی به زمین در من بیشتر می شد. یكی از حاضرین در آن نشست دست خود را برای صحبت بلند كرد و اجازه سخن خواست:

" ضمن تشكر از شما آقای مختاری ، سوالی داشتم.............."

محمد آغاز نمود:

" من از دوستان تقا ضا دارم كه بیان نظر كنند . ما به گفت و شنود با یكدیگر نیاز داریم . ما نیاز به تمرین مدارا با یكدیگر داریم.وقتی شما می گوئید من سوال دارم ، مخاطب را در دو جایگاه می نشانید.

 

۱- كه مخاطب بر همه چیز آگاه می باشد.

۲- در بیان نظر خود دچار تردید می شوید.

 

بنده فقیه و مرجع تقلید نیستم و شما نیز امت و مقلد نیستید."

 پس از پایان نشست با محمد به بیرون ساختمان رفتیم. پائیز بود و باران می بارید. یكشنبه بود و سكوت با صدای باران می شكست. محمد با صدای آرام گفت:

چه سكوت زیبائی ،در شبی بارانی. و با هم زیر باران قدم زدیم و از او بسیار آموختم.

پائیز بود كه خبر ربوده شدن و جان ستاندنش را شنیدم. و اكنون نیز پائیز است و اندیشه های محمد زیر باران ، شفاف تر و روشن تر شده است.از راه رفتن زیر باران خوشم نمی آید ولی در هر پائیز در اولین یكشنبه ای كه باران ببارد ،با محمد زیر باران راه میروم و همچنان از او می آموزم.

امسال كه با محمد زیر باران بودیم،به او گفتم:

 

 

"شب دیگر سكوت نیست"

 

با یاد و خاطره مختاری و پوینده و تمامی تلاشگران آزادی- اند یشه

 

باز باران،

وباز بوی باران گرفتن تمامی رویاهایم.

می خواهم زیر باران بنویسم و آواز بخوانم

آوازی كه،

از لبان- برخاك- ریختۀ شمائی كه عشق را،  

 

 از هزار دریچه آواز دادید

و بر خاك بوسه زد ید.

دوستتان می دارم

       

و زندگی آنچنان زیبا میشود

كه میتوانم بر اندیشۀ برهنه تان

سر بگذارم و آرام بگیرم.

دوستتان می دارم

و آنچنان از امید سرشار میشوم

كه میتوانم ،درهای قفس را بگشایم

تا پرندگان همچون اندیشه های شما ،

همه بال بگشایند

تا مهینم به خواب نرود.

پرندگان رها شده از قفس، باران را می نوشند

و ماه در آسمان رخ می نماید.

من و شما در گوشه ای از شب، " تمرین مدارا" می كنیم.

سكوت فرا میرسد .

و ما یكدیگر را در چشمهایمان می خوانیم.

من بردباری را در چشمهای شما می بینم

و شما ،نیاز به آزادی را در چشمان-من.

در چشمهایمان سكوت می كنیم

ویكدیگر را می شناسیم.

همانان هستیم،یاران دیروز

كه نفس به نفس روزگار میگذراندیم.

با فكر شما بخواب رفتم.

لبهای خشكیده شما بر صورت و صدای شما در گوشم،

گفتید:

ای كاش ببارد باران

در این شب بی پایان

ای كاش ببارد....

بر پشت- پلكهای- سنگین- چشمهایتان

تكرار ترنم و سرود- ریزش باران

و باز بوی باران گرفتن رویاهایم.

شب دیگر سكوت نیست.