ما، مرگِ همدیگریم
رضا حیرانی
كافران را
دوست میدارم، از این وجه كه دعوی دوستی نمیكنند.
میگویند: آری
كافریم، دشمنیم. اكنون دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم.
اما این كه
دعوی میكند كه من دوستم و نیست پر خطر است.
(ازمقالات
شمس)
حكایت اهل كلمه همواره بر دو وجه
است. اول، مرگِ مولف كه متن اوست و دوم مرگی كه مولف اوست.
اما در این دیار وجه سومی هم
رایج است كه میشود آنرا به این شكل بیان نمود كه به بهانهی مرگِ مولف متن مولف
را سر میبرند یا بهتر بگوییم حقوق مولف را قطعه قطعه میكنند. این شیوه به گونهای
رایج شده كه اگر مولفی از سر زنده دلی بخواهد دست به گریبان قصاب حقوقِ خویش ببرد،
فریاد پناه بر خدای دیگرانِ به ظاهر كلمه تبار را خواهیم شنید.
این شیوه كه از صدقه سر جمعی ناشرین
نان به نرخ روز خور رواج یافته چنان بسان بید به تارو پودِ ادبیات این تكه زمین شبیخون
زده است كه میبینیم پذیرفتن این حقِ سربریده شده از سوی مولفِ مقتول طبیعی ترین
بخش این حكایت به بیراهه افتاده است.
در این میان كانون نویسندگان هم كه
خدا اجر دنیوی و اخروی شان را زیاد كند طوری سر به برفِ من كجا و تو كجایی برده
اند كه انگار نه انگار یكی از اصلی ترین وظایف این تشكیلاتِ مثلا صنفی حمایت از
حقوق مولف است.
پس تكلیف ما با این داورِ به خواب
رفتهی صنف خویش معلوم است كه از مرده توقعِ رقصی چنین میانهی میدانم... جداً كه
نابجاست. هرچند باید پذیرفت دلیل اصلی این سرِ در برف یخ زده همان حكایت قدیمی ست
كه گر حكم شود كه مست گیرند... بله در میان آن حضرات هرآنكه نامی دارد گرفتنیست.
نگاهی گذرا بر آثار مثلا تالیفی اكثریت افرادی كه امروز از آنها به عنوان تریبون
دارهای كانونی نام برده میشود نشان میدهد كتاب سازی، برای بعضی در این
جمع، حكم بازی ای را دارد كه دو سر برد است. به هر بهانه گُزیده كردن متن دیگران
و با قیمت گزاف به چاپ رساندن، بیماری واگیردار این بالانشینهاست. پس طبیعیست كه
اگر دادِ خویش به اینان ببریم چنان در آغوش ناشرِ متهم پرت میشوند كه انگار
از ازل بوده است بین ایشان آمیزشی و پیوندی!!! حالا بماند كه چه ها چه ها كه در
پستوها نگذشته است. پس بازهم میگویم تكلیف ما با این قومِ جز خود با همه بیگانه
معلوم است.
اما روی صحبت من با آن دسته از
دوستان مولف است كه همواره از این بده بستانهای پشت پردهای و محفلی زخم
خورده اند و به جای همدلی نمكِ روی زخم تحویل گرفته اند. اینان چرا به كوچههای علی
چپ پیچیدهاند؟ آیا اعتراض تنی چند از هم تبارانِ هم كلمه مان تا به این حد تبعات
داشته كه حتی همراهی كلامی ِ با اینان نیز باید بماند برای روز مبادا؟
برای مثال من وشمای مولف چرا سكوت
كردیم؟ وقتی كه متن خانم مهستی شاهرخی بدون اجازه اش به چاپ رسید و ناشر حتی از این
دوست مولف نپرسید آیا برای چاپ رمانت اصلا منِ ناشر را دارای صلاحیت میدانی؟ و
وقتی خانم شاهرخی اعتراض میكند صدای همه در میآید كه ای بابا همین كه كتابش را
مستحق جوایز خود دانستهایم كافیست. آنهم چه جوایزی!!! كه در موردش هزار مكتوبِ
طومارگونه لازم است.
آیا حق مهستی شاهرخی نبود كه
زمان و مكان و بانی انتشار متنش را خودش مشخص كند؟
یا مثالی دیگر، وقتی ناشری دست به
انتشار كتابی از نوع همان منتخب ها میزند آیا نباید از مولفینی كه آثارشان به هر
اسم در آن مجموعه میآید دستكم اجازه بگیرد؟ وقتی یار علی پور مقدم به عنوان
یكی از آن مولفین اعتراض میكند و در نهایت كار به دادگاه میكشد همین دوستان به
پچپچه میگویند كه دعوای اهل قلم باید در میان اهل قلم به سامان برسد؟ كدام اهل؟
كدام سامان؟ مگر نه اینكه در همین دو مورد خاص كانون نویسندگان از كوچكترین حمایتی
دریغ كرد؟ مگر نه اینكه دوستان زیادی در گفتگوهای شفاهی حق را به شاهرخی یا پور
مقدم میدادند پس چرا به وقتش مكتوب نكردند؟ آیا حق مولف نیست كه برای انتشار
آثارش از او اجازه بگیرند؟ آیا اگر كسی یكی از كتابهای همین ناشرین را به
نام خودش چاپ كند تمام سیارات خبردار نمیشوند و وامصیبتای ناشرینِ از این دست به
آسمان هفتم نمیرسد؟ آیا حق و حقوق فقط برای ناشر است و بس؟ مگر نه اینكه دلیل
وجودی این ناشرین وجود مولف است؟ اگر نباشند افرادی كه كلام را در كلمه به پرواز
در میآورند آیا بازارِ این كلمه چین ها باز هم سكه خواهد بود؟
ایكاش ما جماعت نویسنده جدا از هر
نوع سلیقه فكری و ادبی در این مواقع به حمایت از هم بر میآمدیم تا دیگرانِ بیرون
گود بدانند با شرافت كلمات ما بازی كردن چه عواقبی برایشان خواهد داشت. ای كاش...