سه شعر از پل ورلن

- ۱۸۹۶-۱۸۴۴

ترجمه ویدا فرهودی

 

 

*نغمه ی پاییزی

Chanson d’automne

 

ضجه ها ی بلند ویولون های پاییز

دلم را

با ملالی یکنواخت

      زخمه می زنند

 

آن گاه که زنگ ساعت به صدا در می آید

همه چیز گلویم را

می فشرَد

         و رنگ می بازد

به یاد روزهای گذشته می افتم

         و می گریم

 

می روم

 و خود را

چونان برگی خشک

به باد بد سرشتی می سپارم

که به این سو و آن سو می کشانَـدَم.

 

۱۸۶۶ از"سروده های اندوه بار"

Poèmes saturniens

 

*   *   *

 

رویای آشنای  من

Mon rêve familier

 

این رویای غریب و تکان دهنده همواره در من تکرار می شود

رویای زنی ناشناخته که دوستش می دارم و دوستم می دارد

زنی که، نه چونان گذشته است

نه کاملاً متفاوت با آن

         و دوستم می دارد و مرا می فهمد.

 

چرا که مرا می فهمد و دل شفاف من

افسوس که تنها برای او،

 دیگر مطرح نیست

تنها برای او!

 و عرق پیشانی پریده رنگم را

فقط او است که می تواند با گریستنش تازه کند.

 

او، گندم گون است، بلوند یا سرخ موی؟ - نمی دانم!

نامش؟! - می دانم که دلنشین است و آهنگین!

همانند آنانی که دوست می داشتی و زندگی به تبعیدشان فرستاد.

 

نگاهش، نگاه تندیس ها را می مانـَد

و اما صدایش! آن صدای دور، آرام و بـَم

طنین صداهای عزیزی را دارد که رفته اند از دست.

 

 

 1866 از"سروده های اندوه بار"

 Poèmes saturniens

 

* * *

ساده Les Ingénus

 

پاشنه های بلند کفش ها با دامن های بلند در کشاکش بودند

چندان که، بنابر  فراز و فرود ِ زمین

 و باد

گاه پاها می درخشیدند

         و اغلب

به چشم می آمدند!- و ما این بازی ساده را دوست می داشتیم.

 

هرزگاهی هم ،نیش حشره ای حسود

گریبان زیبا رویان را زیر شاخه های درخت

               می آزُرد

و آن گاه، تلألؤ ِ گردن های سپید بود

و اشتیاقی که چشم های مجنون ما را

               می آکـند.

 

شب فرا می رسید، شبی مرموز و پاییزی:

زیبایان، غرق رویا بر بازوانمان آویزان،

آن گاه

واژه هایی چنان وسوسه انگیز را زمزمه کردند،

که ما را روان ، از آن پس، درشگفت مانده است و لرزان.

 

1869 از" جشن های شورانگیز "

Les fêtes galantes