معمای عاطفی شاه
شوکت سلطنت در مقابل عشق
ناصر امینی – پاریس
(دیپلمات پیشین)
·
پادشاه ایراند در امر ازداوج اقبال درستی نداشت.
فوزیه زیباترین شاهزاده جهان، ثریا ملکه ای زبا و محبوب شاه، فرح دیبا خوش قلب و
مترقی
·
شاه عاشق ثریا بود، ولی ایران ولیعهد و سلطنت پایگاه
تداوم خود را می خواست
·
ادوارد هشتم پادشاه بریتانیا از سلطنت استعفا
داد تا با یک بانوی مطلقه آمریکائی ازدواج کند. ادوارد عاشق بودن را بر سلطنت
ترجیح داد
·
پرنس چارلز مقام خود را به خطر انداخت تا به عشق
خود دست یافت
رسانه های جهان بخصوص مجلات و روزنامه های انگلستان با عطش فراوان پیوسته از
داستان عاطفی پرنس چارلز ولیعهد انگلیس و کامیلا همسر فعلی او صحبت می کنند و در
نتیجه ازدواج ناموفق چارلز و دایانا را به یاد می آورند.
دایانا که از شهرت غیرعادی برخوردار شد، به اوج شهرت رسید، جهانی شد و
میلیونها پیر و جوان زیبائی خیره کننده او را می ستودند و هرگز فکر نمی کردند به
سرنوشتی چنین شوم دچار گردد.
عشق آخرین دایانا بعد از جدائی از چارلز، جوان مصری نه چندان زیبائی بود که
پدرش صاحب بزرگترین و مشهورترین فروشگاه لندن هاروتس است. پدر این مرد سالها کوشید
تبعیت انگلستان را بگیرد و آنچه در کار و
به قدرت داشت به کار برد، مگر روزی پسرش ساکن قصر ویند سور شود، ولی دولت و دستگاه
خوفیه انگلستان نه به او تابعیت داد و نه به روایتی فرصت ازدواج پسرش را با دایانا
داد.
عشق چارلز به کامیلا هنوز افسانه ای نوشته نشده است، آنچه می دانیم این است که
بر میگردد به ایام بلوغ و جوانی. چارلز یک ولیعهد ساده نیست، مردی ست عاقل و با کفایت،
برخوردار از یک دانش وسیع در امور نظامی و اکولوژی، حلیم و صبور با یک قدرت
معاشرتی بسیار خیره کننده. او با دایانای زیبا نمی توانست ادامه دهد، زیرا از آغاز
با این ازدواج مخالف بود. ولی مادرش الیزابت ملکه انگلستان، تمام مقدمات را فراهم
کرد تا قدرت دربار انگلستان از طریق پسری که او به دنیا خواهد آورد، همراه با
زیبائی های دایانا خیره کننده بماند. ولی دل بی قرار چارلز نزد کورینا بود. هیچکس
و هیچ تمهیدی نتوانست چارلز را از کامیلا که همان کورینا است، منصرف کند و اراده
ملکه انگلستان را بر این ولیعهد مسلط سازد. چارلز به قمار بزرگی دست زد، ولیعهدی
خود را به خطر انداخت، تا پای استعفا ایستاد، سرانجام از دایانا جدا شد و با عشق
دیرین خود ازدواج و ولیعهدی عاشق و پیروز گردید.
دایانا زیبا بود، اما معصوم نبود، روحیه ای داشت بیشتر سینمائی. عکاسان بزرگ
تعریف کردند که برای گرفتن عکس ها از او در ژست ها و لباس های مختلف چه ثروت
هنگفتی را خرج کرده است.
اما همه کس در تاریخ دربارهای جهان مثل چارلز عمل نکرده اند که بایستند و مقام
خود را به خطر اندازند و عشق و مقام هر دو را نجات دهند.
عشق افلاطونی
به یاد آورید سرگذشت ادوارد هشتم پادشاه بریتانیا و ایرلند شمالی پسر بزرگ ژرژ
پنجم که در سال ۱۹۳۶ از مقام سلطنت امپراطوری انگلستان استعفا داد تا با یک بانوی
مطلقه آمریکائی به نام خانم سمپ تون ازدواج نماید. ادوارد هشتم عاشق بود و هیچ
پنهان نمی کرد. پارلمان و دربار انگلستان سنتی بودند و با پیش کشیدن مقررات و سنن
این عشق را خواستند پایمال کنند. کار که به اینجا کشید، ادوارد خود را برابر دو
انتخاب (شاه بودن یا عاشق بودن) قرار داد.
این حالت روانی آسان نیست، بنابراین تصمیم گرفت سروری عشق خود را بر قدرتی که
داشت، ثابت کند، این کار را کرد با معشوقه خود روانه پاریس شد. در خانه های نزدیک
جنگل بولونی Bois de
Boulogne زندگی کرد. از آنجا که این جنگل در خود
پاریس است، ساکنان محله پانزدهم و شانزدهم پاریس اغلب این دو دلداده را می دیدند
که دست در دست پیاده روی می کنند.
آیا این جاذبه ذاتی است یا اکتسابی؟ چگونه ممکن است مردی آن همه قدرت پادشاهی
را فدای عشق زنی کند و از برای آن درسی دهد که این (عشق) است که پیروز می شود و
سلطنت می کند و نه سلطنت است که جاذبه می آفریند و عشق را به دنبال می کشاند.
تاکنون هیچ یک از نویسندگان را ندیدم که تجزیه و تحلیلی عمیق بر این اتفاق
تاریخی کرده باشند.
عشقی که یکی از عجایب هفت گانه جهان را آفرید
در داستانهای شرقی قصه همایون شاه را می دانیم که برای معشوق ایرانی خودش تاج
محل را در اگرای هند ساخت.
تاج محل به دست معماران ایرانی ساخته شد که یکی از شاهکارهای جهان است. چندین
هزار کارگر هفت سال، تمام شب و روز مرمرهای درخشان سفید را تراشیدند و زمانی که
این آرامگاه که شب ها همچون صدفی می درخشد، آماده شد، نماینده کارگران به همایون
شاه گفت: ما این بنا را با اشک چشمانمان بنا کردیم، تاکنون نصفی از کارگران که همه
بزرگسال و میانسال بوده اند، مرده اند. ما حاضریم باز هم تا آخر عمرمان سنگ ها را
صیقل دهیم تا غم جانگداز دل پادشاه التیام یابد.
تاج محل را همایون شاه برای مرگ معشوق خود ساخت، قدرتی را فدا نکرد، شاه جهان،
زیباروی حامله بود و درحین وضع حمل فوت کرد. آن زن می خواست فرزندی به عاشق خودش
دهد که نتوانست و آن مرد خواست مرگ جانگداز معشوق خویش را ابدی سازد به این ترتیب
آفرینشی در مرگ کرد.
در سال ۱۹۵۶ (پنجاه سال قبل) در مسافرت رسمی شاه و ملکه ثریا به هند، من به
خاطر شغلی که داشتم (خبرنگار رادیو تهران) جزء ملتزمین رکاب شاهانه بودم. بازدید
از تاج محل در شب انجام شد. در شبهای مهتابی درخشندگی مرمرهای تاج محل به حدی است
که نیازی به نور چراغ برق نیست و تاج محل در شبهای مهتابی مانند صدفی می درخشد.
شبی که همراه شاه و ملکه در فاصله دویست متری تاج محل از اتومبیل پیاده شدیم
تا از راهروی مشرف به بارگاه که در وسط آن جوی آبی روان بود گذشته، قدم زنان به
تاج محل برسیم، ملکه ثریا از راه رفتن در کنار شاه خودداری کرد و آان قدر قدم های
خود را یواش یواش بر می داشت که از جلوی صف به اواسط آن رسید و اعلیحضرت که در حال
قدم زدن به توضیحات فرماندار آگرا گوش می داد، چند لحظه ای متوجه نشد که ملکه در
کنارش نیست. یکی از همراهان گفت: از ملکه پرسیدم آیا پایتان درد می کند، ملکه در
جواب گفت (قورباغه). او گفت تازه متوجه شدم که منظور ملکه ثریا، قورباغه هائی
هستند که از جوی آب بالا امده و در هوای مهتابی حاشیه جوی مشغول آواز خواندن
هستند.
در میان نوشته هایی که سران کشورهای و شخصیت های برجسته جهان که از تاج محل
بازدید کرده اند و در کتاب طلائی یادبود آرامگاه نوشته اند، نوشته تاگور شاعر هندی
را از همه جالب تر دیدم او باخط خوش نوشته بود:
تاج محل قطره اشکی است که بر چهره روزگار باقی مانده است.
بنازم به این اشتها
پادشاهان ایران قبل از دوره پهلوی، حرمسرا داشتند. حرمسراهای قاجار معروفند.
شاه سلطان حسین در شهر دلگشای اصفهان که دارالسطنه و پایتخت اعلا بود، در سرای
بهشت مانند، حجره دلگشائی داشت که آن را لذتخانه می نامیدند. قریب هزار دختر جمیله
از هر طایفه و قوم و قبیله از عرب و عجم و ترک و تاجیک عشوه ها، غمزه ها و نازها
می نمودند تا توجه آن ذات اقدس شهنشاه و الاجاه کثیرالاشتها را جلب نمایند. (نقل
از صفحه ۸۵ کتاب رستم التواریخ) به این ترتیب وقتی مردی دسترسی به دهها زن در
حرمسرا دارد و به تفنن هر شب ماهروئی را انتخاب می کند، عشق را درنمی یابد. ما این
عادت بد را احتمالا از اعراب گرفته ایم، هرچند جای پای تعدد زوجات پادشاهان ساسانی
در کتابها هم هست. گاهی تکیه می شود بر سوگلی ها، ولی سوگلی که عشق نیست، سوگلی
زنی است که به سبب قدرتی ناشی از زیبائی یا در تدبیر در آن محیط پر از رقابت و
حسادت حرمسرا خود را مقرب شاه می کند و نفوذ او ممکن است به ثروتمند شدن یا دخالتهای
سیاسی او منجر شود.
ازدواج شاه با فوزیه
در دوره پهلوی ازدواج های بنیانگذار آن، رضا شاه پهلوی تقریبا همه سیاسی بوده
اند. از مقربان آنان شنیدم که رضا شاه با عدالت و مهر بسیار با همسران خود رفتار
می کرد، اینجاست که هیچکدام از همسران وی و حتی فرزندان آنها در شخصیت پدر تردید
نکره اند. ولی فرزند او محمد رضا شاه فقید، سرنوشتی عجیب و بازهم نانوشته در زمینه
عاطفی دارد.
همه می دانند و بخصوص مادر ایشان تاج الملوک که از حرمت بسیار نزد پسر و شوهر
خود برخوردار بود، می گفت محمد رضا پسرم در زندگی عاطفی اقبال بزرگی نداشت.
ازدواج اول او تدبیری سیاسی بود تا دو دربار مصر و ایران به هم نزدیک شوند.
اگر این ازدواج دوام پیدا می کرد، مسلما یکی از شاهکارهای سیاسی رضا شاه بشمار می
رفت، ولی فوزیه زیبا که از تربیت بس والا و بلند برخوردار بود، نتوانست تازه به
دوران رسیدگی های بعضی از درباریان ایران
را تحمل کند. پس به رنج و افسردگی افتاد و شاه جوان نتوانست او را در آن هنگامه
سیاسی جنگ دوم جهانی راضی نگه دارد.
ازدواج با ثریا
وقتی فوزیه از شاه جدا شد، شاه که در طوفانهای سیاسی بعد از جنگ دوم جهانی بسر
می برد، ازدواج را مسئله آنی و فوری خود نمی دید تا روزی که صاعقه عشق ثریا آتش به خرمن جوانی او زد.
مادر محمد رضا شاه فقید بارها نقل کرده است: ثریا سرد و پرافاده بود، ولی پسرم
او را خیلی دوست داشت و تنها با ثریا خوشبختی خود را پیدا کرد.
زندگی شاه و ثریا در مقایسه با دربارهای کشورهای مسلمان دیگر از امتیازات
بسیاری برخوردار بود. نخست اینکه چند همسری در دربار ایران وجود نداشت. دوم اینکه
شاه و ثریا از ظرافت، ذوق بسیار در معاشرت و پوشش عالی در محافل سران دولتها
برخوردار بودند. شاه و ثریا طبعا راغب تمدن غرب بودند و این طبع همه ایرانیان است
و سران دول بزرگ که به ایران می آمدند، یا این زوج افسانه ای را به کشور خود دعوت
می کردند، از ظرافت عمل و رفتار هر دو به وجد می آمدند. بنابراین این دو زوجی
بودند که هیچ سرزنشی بر انها نمی توانست رقم زده شود. جوانی و قدرت و عشق هر سه در
آنها بود. عاطفه و دلسوزی به ملت و ترقی خواهی شعار آندو بود. این وضع ادامه داشت
تا روی که اطرافیان دلباخته این زوج زیبا و خوشبخت انتظارات باطنی خود را به طریق
مختلف به گوش دولت و درباریان رسانیدند. این انتظار چه بود؟ همان انتظاری که شما
امروز از هر زوج خوشبختی دارید، صولت عشق ازدواج را آسان می دارد، ولی آوردن یک
فرزند به آن عشق بستری می دهد که کانون خانواده نام دارد.
درباریان و رجال مملکت به زودی پچ پچه های خود را شروع کردند. هیچ کس به عشق
شاه و ثریا فکر نمی کرد، همه می گفتند ما ولیعهدی می خواهیم تا سلطنت دوام یابد.
این سنت ایران بود، ولی می شد عشق را به محاکمه نکشاند؟ شاه مدتها در مقابل این
زمزمه مقاومت کرد. ثریا از هیچ کوششی در زمینه طبی خودداری نکرد، ولی مردم شایعه
کردند که ثریای چابک سوار بچه دار نمی شود، معهذا شاه از ثریا و ثریا از شاه دست
نمی کشید، زیرا وجود برادری تنی مانند شاهپور علیرضا دوام سلطنت را تضمین می کرد و
این فکر در شاه بود و حتی اشاراتی به آن شده بود. شاهپور علیرضا در مازندران
کشاورزی می کرد و روابط صمیمانه ای با دهقانان داشت و به مناسبت رفت و آمدهائی که
به تهران می کرد، در یکی از این سفرها، هواپیمای او در البرز مرکزی در طوفانهائی
که خاص آن منطقه است، سقوط کرد و قصه دردناک مرگ برادر، مسئله دردناک تری را به
نام "ولیعهد ایران که خواهد بود؟" را برای شاه مطرح ساخت.
شاه دربرابر حفظ قدرت و پاسداری عشق
خویش قرار گرفت. ثریا که خود را تحقیر شده می یافت، ترک ایران کرد و شاه را در
انتخاب خویش آزاد گذاشت.
شاه عاشق بود، ولی دست از مقام نکشید. در انگستان شاه خودش تصمیم می گیرد، ولی
در دربار ایران شاه در احاطه اطرافیانش بود و او این استقلال و آزادی را نداشت که
خودش برای عشق و سرنوشتش تصمیم بگیرد. انبوهی از فامیل، مادر، خواهیر، صفی از ریش
سفیدان و مصلحت اندیشان و کوهی از سنن و رسوم همچون عنکبوتی وجود او را در خود
گرفتار کرده بود. ادوارد هشتم آزاد بود، کما اینکه چارلز آزاد بود، ولی محمد رضا
شاه فقید زندانی بود، زندانی اطرافیان و سنن و فامیل.
راستی نمی شد همانطور که مجلس شورای ملی رای به ایرانی الاصل شدن فوزیه مصری
داد، اولین فرزند دختر شاه (شاهدخت شهناز پهلوی) را به ولیعهدی برگزیند؟ چیزی که
در ایران باستان سابقه داشت و چندین بار ما فرمانروایانی زن مثل توران دخت داشتیم.
حیطه و چنبره فامیل و درباریان که او را در ترک عشق و طلاق ثریا و تداوم سلطنت با
بهره گیری از همسری که برای او ولیعهدی
به دنیا آورد، سرانجام او را با روحیه ای متزلزل به ترک عشق واداشت. شاه دیگر هرگز
عاشق نشد، ولی آرزوی داشتن ولیعهد را دنبال کرد، هرچه در این مسئله غور کنیم، به
جواب نمی رسیم که چه چیز باعث می شود که پادشاهی عاشق در کشوری اولویت را به مقام
دهد و از معشوق جدا شود. چنانکه شرح آن را دادم در کشور دیگر وارونه این اتفاق رخ
داد.
آیا شاه به سرنوشت مملکت فکر می کرد؟ آیا ایران بی ولیعهد می ماند؟ آیا رجال
ما، در حل این مسئله، از تمام ظرفیت فکری خود برای حل آن استفاده کردند؟
آن تحقیرها که بر ثریا رفت، جزء فرهنگ مناسبات زن و شوهری ایرانیان است. هیچ
مادرشوهری نمی تواند عروس نازا را تحسین کند، مادر شاه نیز ثریا را تحسین نکرد.
آیا می شود در عشق شاه شک کرد؟ اگر شاه عاشق ثریا نبود، چرا در هر فرصت او را
ملاقات می کرد و حتی بعد از سالهای جدائی؟
ارثیه ثریا که من در مقالات متعدد به شرح آن پرداختم و مایملک او که در حدود
یکصد میلیون یورو در پاریس حراج شد، همه هدایای شاه بودند. علاه بر این ثریا خوب
می داست که دل او با دل شاه گره خورده است.
در پایان این سوال را دوست دارم مطرح کنم: اگر شاه، عشق را بر سلطنت ترجیح
داده بود، چه بر سر ایران می آمد؟
زهی بی انصافی
ملکه ثریا در طول سالهای دراز با آن همه ثروت و هدایائی که از تصدق سر ملت
ایران بدست آورد، یک قدم برای ایران و ایرانیان برنداشت. او دچار یک نوع خودشیفتگی
بود و این خودشیفتگی به ملال و افسردگی تبدیل شد. گمان نمی کنم هیچ گاه ایرانیان
کوتاهی های او را که بعد از مرگ او بیشتر به آن پی بردند، به او ببخشند.
روز بیستم سپتامبر سال ۲۰۰۲، جواهرات و ماترک ملکه ثریا در پاریس حراج شد.
یکصد قطعه جواهر ۲۲ میلیون یورو و انگشتر نامزدی، یک میلیون یورو فروخته شد. گفته
می شود ملکه ثریا وصیت کرده است که وجوه حاصل از فروش مایملک او که به یکصد میلیون
یورو بالغ می شود، سه قسمت گردد.
یک قسمت به صلیب سرخ فرانسه، یک قسمت به کودکان عقب افتاده و قسمت سوم به
جمعیت حمایت حیوانات، مخصوصا حمایت از نگاهداری سگهای ولگرد، اختصاص یابد.
پس از انقلاب که من و او سوار در قایق دربدری و آوارگی بودیم، گاه و بیگاه
یکدیگر را در پاریس می دیدیم. او همیشه با من به زبان فرانسه صحبت می کرد و حتی
برای یک بار هم نام مرا به زبان نیاورد و همیشه مرا آقای (کنسول) خطاب می کرد. همه
کسبه و عابرین خیابان مونبتی او را که لباس ساده ای به تن داشت و با سگ زیبایش قدم
می زد، می شناختند. ملکه ثریا که مالک این همه جواهر بود، حتی گوشواره ای در گوش و
گردن بندی بر گردن نداشت.
چقدر خوب و بجا بود که این بانوی همیشه زیبا و ثروتمند حداقل قسمتی از ثروت
بیکران خود را که در حقیقت اموال (ایران) بود، وقف ساختن مدرسه ای در دهات اطراف
اصفهان که محل زادگاهش بود، میکرد. راستی مگر هر کس مدیون زادگاهش نیست؟
تعرض ثریا به شاه
ثریا مختصات خاص سیاسی داشت که باید از آن یاد کرد. او به شاه نکته هائی را
تذکر می داد که هیچ ملکه دیگری آنرا نگفت:
در صفحه ۹۸ کتاب خاطراتش بزبان فرانسه می نویسد:
" دلم می خواهد آن مردی باشی که می شناختم، اگر اجازه بدهی مصدق بر سر
کار بماند، ایران را دو دستی به شوروی فروخته ای، شاه که دچار افسردگی شدید بود و
حوصله هیچ کس را نداشت مدتی بفکر فرو رفت و بالاخره گفت بسیار خوب فرمان برکناری
مصدق را امضا می کنم و سرلشگر زاهدی نخست وزیر خواهد بود. ثریا می نویسد شاه
سیگاری را که در دست داشت، با یک حرکت انرژی مآبانه در زیر سیگاری خاموش کرد و به
من گفت، فقط و فقط یک نفر می تواند کشور را نجات دهد و آن سرلشگر زاهدی است"
ثریا بارها به شاه گفته بود دخالت در امور را کم کند یا این که سلطنت را رها
کند. ثریا اعتمادی به خود داشت و این اعتماد موجب می شد که از تعرض به شاه نترسد،
معهذا همگان می دانند که این عشق یک طرفه نبود.
برداشتی که ثریا از عشق داشت، یک برداشت اروپائی بود، یعنی وفاداری و در صورت
لزوم فدا کردن مقام بر اثر آن عشق، چنانچه پادشاه انگلستان ژرژ ششم این کار را
کرد. درحالی که در ایران پادشاه مسئول مملکت است و قبل از اینکه عاشق باشد. محمد
رضا شاه خوب این را می دانست که اگر به عشقش اولویت دهد، منفور خواهد بود، پس
مقتضیات سیاسی را رها نکرد و از ثریا جدا شد. این یک سرنوشت استثنائی است که
پادشاه ایران هرگز در ازدواج اقبال درستی نداشت.
ازدواج با فرح دیبا
ازدواج شاه و فرح دیبا، آغازی پر سر و صدا از طرف رسانه های فرانسوی بخاطر تحصیل
او در پاریس ، پایانی پر از معما داشت. این ازدواج آکنده بود از مصالح مملکتی و
تداوم سلطنت، در نتیجه دوام پادهشاهی دو هزار و پانصد ساله، همه این ها به توفیق
رسید جز اینکه تقدیر نقش دیکری بازی کرد.
کهن دیارا، کتاب شهبانو، آئینه ایست تمام نما از کشوری آباد و آزاد، ولی اسرار
مگو در آن کتاب کماکان در پرده ابهام مانده است. ایشان نخواستند پرده از زندگی
خودشان برکشند، این هم از حجب و حیای ایرانی است.
زندگی خصوصی شاه و فرح هیچ وقت به صفحه روزنامه ها نیامد، تنها خبر مسافرت ها
را مردم می شنیدند. این زوج متمدن و متجدد، مثل دیگر زوج های درباری های اروپا،
جزئیات زندگی خود را به اطلاع مردم نمی رسانیدند، در نتیجه مردم رو کردند به
شایعات چه در داخل ایران و چه در خارج هر کس هر چه خواست حدس زد، گمان برد، نوشت و
گفت. بنابراین اینکه عوامل عاطفی در این ازدواج تا چه حد نقش داشته، موضوعی است که
پس از انجام گفتگو و طرح سوال هائی از ایشان - من به این داستان به موقع باز خواهم
آمد- امیدوارم خوانندگان را زیاد در انتظار نگذارم. درمیان همسران شاه چه بخواهیم
و چه نخواهیم سهم اقتدارطلبانه شهبانو فرح بیش از دیگران است.
کتاب ایشان در باب خاطرات شان شاید فرصتی بود که در آن (آب رفته به جوی آید)
مثلا حق بزرگان مملکت بازشناخته شود. بزرگان و دولت مردانی که تا آخرین دقیقه می
خواستند شاه را به اقامت در ایران وادارند. اردشیر زاهدی واضح تر و آشکارتر از هر
کس دیگر در این زمینه مصاحبه داشته است و می گوید:
اگر شاه از ایران خارج نمی شد، خمینی جرات نمی کرد به ایران بیاید. شهبانو
وظیفه ای عظیم داشت از بابت حق شناسی به گروه کثیری از رجال و دانش مردانی که در
ایران به او، به مملکت کمک می کردند. فرصتی است که گفته شود در میان سه کتابی که
اعضای خانواده سلطنتی نوشته اند، جای شکر است که در کتاب والاحضرت شاهپور غلامرضا
چنین می خوانیم:
سلسله پهلوی مدیون خدمات مردانی مثل فروغی است که بی کمترین نظر شخصی، تنها به
حکم حس وطن پرستی به شاه خدمت کرد. بعد از فروغی با احترام بسیار از ساعد مراغه
ای، حکیم الملک و سهیلی نام می برد. روزی مردم به داوری خواهند نشست و تاریخ ایران
ارزش های والای خدمتگزاران خود را برخواهد شمرد.
از آن پس چه شد؟
ایران ولیعهد خود را پیدا کرد و دیدیم که خداوند الرحم الرحیم است. سلطنت
پایگاه تداوم خود را پیدا کرد، اما انقلاب ۵۷، عشق و سلطنت را درو کرد.
شاه، فرزندان متعددی پیدا کرد. شهبانو آنچه از ترقی خواهی می دانست هدیه محیط
خویش کرد و مملکت در امر سازندگی ترقی شایانی کرد، ولی همه دوراندیشی ها و همه
تمهیداتی که برای تداوم سلطنت اندیشیده شد و به بار نشست، هیچکدام نتوانست در
مقابل سرنوشت و سیلاب ویرانگر دوام آورد!!!