خاطرات حسن كامشاد از شاهرخ مسكوب

عشق داغى است كه تا مرگ نيايد نرود

 

 184854.jpg 

 

بخش نخست خاطرات حسن كامشاد از مرحوم شاهرخ مسكوب روز گذشته در صفحه ۱۹ منتشر شد اينك بخش پايانى اين خاطرات را مى خوانيد.

•••

شاهرخ براى كارهاى حزبى به اصفهان آمده بود و من براى ديدن خانواده و گذراندن مرخصى تابستان. طبق معمول دلقكى مى كرديم و مى خنديديم و ليچار مى گفتيم. ناگهان تعدادى كاميون پشت سرهم از دور پيدا شد. بلند گو داشتند و مرتب شعار مى دادند و گروهى پسربچه و سرباز و روستايى سوار بر آنها مى رقصيدند و فرياد مى كشيدند: «زنده باد شاه!»، «مرده باد مصدق!»، «مرگ بر توده اى خائن!» چند تا از پسران پولدارهاى شهر، منسوبان همسر اول شاهرخ، هم در ميان رقصندگان كاميون ها بودند. بهتمان زده بود، هنوز سردرنمى آورديم چه مى گذرد. كاميون پشت كاميون مى آمد، همان شعارها را پخش مى كرد و انبوهى مردم به دنبال آنها مى دويدند و ما مات و متحير ميخكوب ايستاده بوديم و تماشا مى كرديم. ناگهان صدايى از ميان جمعيت شاهرخ را خواند. روگردانديم، حسن آقا راننده كاشفى پدر زن شاهرخ بود كه تصادفاً از آنجا مى گذشت و چشمش به ما افتاده بود. دست شاهرخ را با عجله گرفت، او را به زور به كوچه مجاور كشاند و بدون آنكه حرفى بزند دوان دوان ما را به اتومبيل خود رساند. از صحنه كه دور شديم رو به شاهرخ گفت: «آقا، از جونتون سير شديد؟ اگر كسى ميون جمعيت شما را مى شناخت، تيكه بزرگ بدنتون گوشتون بود» و افزود: «آقا مگه نمى دونيد كودتا شده شاه برگشته!» وقتى به خانه كاشفى رسيديم همه دلواپس شاهرخ بودند. هوا پس بود و او را بى معطلى فرستادند به تهران.

شاهرخ اندكى پس از وقايع ۲۸ مرداد به زندان افتاد و چهار سال در بند بود. اين سال ها من در خارج بودم ولى از راه نامه هاى مادرش و برادر جوانم كه مدتى با خانواده مسكوب مى زيست از حال هم باخبر بوديم و گاه به وسيله آنها كتابى مى خواست و از انگليس برايش مى فرستادم.

وقتى در ۱۳۳۹ به ايران برگشتم شاهرخ آزاد نشده بود. در همان هفته هاى اول بازگشت نامه اى برايم رسيد كه به ديدن آقاى حسين علا وزير دربار بروم. حيرت زده رفتم. معلوم شد استاد انگليسى راهنماى من در كيمبريج هم كلاسى علا بوده و با هم دوستى ديرين دارند و جناب پروفسور بدون آنكه چيزى به من بگويد شرحى در مناقب من به علا نوشته: پرسيد مى خواهى چه كنى گفتم قرار است به شركت نفت برگردم. گفت نه دست نگه دار تا من با اعليحضرت صحبت كنم،  از وجود امثال شما بايد بهتر استفاده شود! شب كه شاهرخ به منزل ما آمد جريان را برايش تعريف كردم. سرى تكان داد و پوزخندى زد. همين و بس. فردا سحرگاه به منزل ما آمد و بى درنگ گفت «من ديشب تا صبح نخوابيده ام و آمده ام تكليفم را با تو معلوم كنم. تو اگر دربارى هستى و مى خواهى از اطرافيان اعليحضرت همايونى شوى كه خداحافظ مرا با تو ديگر كارى نيست. اگر مى خواهى در جرگه ما باشى سرت را بينداز زير و برو شركت نفت سر كارت.» و من سرم را انداختم زير و رفتم سر كارم. و بار ديگر شاهرخ مسير زندگى ام را تغيير داد. منظورم ذكر پايمردى شاهرخ در دوستى است كه سر هر بزنگاه به داد من مى رسيد. شاهرخ چراغ راهنماى زندگى من بود.

شاهرخ پس از زندان با چند تن از دوستان اصفهانى شركتى- شركت «گونيا»- تشكيل داده بودند. من عصرها از اداره به دفتر آنها مى رفتم، گپ مى زديم و چاى و قهوه مى خورديم. شركت رونقى نداشت، كسب و كار كساد بود. دستگاه هاى دولتى پول آنها را نمى دادند، ندانم كارى شركا هم مزيد بر علت شده بود. با اين حال يكى از پيمانكاران رقيب كه آنها را موى دماغ خود مى ديد، شوخى جدى يكى از دو سركش «گ» تابلو «گونيا» را تراشيده بود. مدتى گذشت، يك روز به شاهرخ كه مديرعامل شركت بود گفتم چرا تابلو را درست نمى كنيد اين مايه آبروريزى است. با حاضرجوابى هميشگى اش خونسرد گفت: «چه مانع دارد، شايد به اين وسيله كمى مشترى پيدا كنيم و عدو شود سبب خير...»

مشترى پيدا نشد و دكان را تخته كردند. شاهرخ سپس رفت در شركت ريالكو كار گرفت. اين شركت عمدتاً متعلق به مصطفى فاتح بود. يادم مى آيد من و شاهرخ و يكى دو نفر ديگر از دوستان اصفهانى كه همه فاتح را از پيش مى شناختيم صبح هاى جمعه به خانه او نزديك ميدان بهارستان مى رفتيم. در كتابخانه درندشت او مى نشستيم و تا ظهر از تاريخ و ادبيات و سياست و كتاب و جز اينها حرف مى زديم و گاه موسيقى مى شنيديم. فاتح به اصطلاح امروزى ها مرد فرهيخته اى بود. اما صحبت سياست روز و اوضاع مملكت كه پيش مى آمد چنان به محمدرضا شاه و اطرافيانش مى تاخت كه ما جوانان توده اى انقلابى «سابق» لرزه بر انداممان مى افتاد. اطلاعاتش درباره بزرگان حكومت و آنچه در پشت پرده مى گذشت فوق العاده بود و چشم و گوش ما را حسابى باز كرد. بالاخره هم ماموران سازمان امنيت شاه به خانه اش ريختند و كتابخانه كم نظيرش را با خود بردند و در اين ميان دست نوشته جلد دوم پنجاه سال نفت ايران نيز ناپديد شد. فاتح بقيه عمرش را در خارج به سر برد و در غربت مرد. شاهرخ هم ديرى نپاييد كه از كارخانه دارى و سر و كله زدن روزانه با كارگران و مشكلات آنها به تنگ آمد. شركت ريالكو را ترك كرد و به دعوت دوستى كارمند سازمان برنامه شد با اين شرط كه پيش ازظهرها با او كارى نداشته باشند. از آن پس صبح ها در اتاقش را از تو قفل مى كرد. مى خواند و مى نوشت و گاه باخ مى شنيد...

شاهرخ پس از وقايع مجارستان و به ويژه افشاگرى هاى خروشچف در ۱۹۵۶ درباره جنايت هاى استالين به كل از حزب توده و فعاليت سياسى بريد و پس از انقلاب اسلامى ۲۵ سال در خارج، در پاريس، زيست، ۱۲ سال آخر را در پستوى يك دكان. تا چند سال پيش از درگذشتش صبح تا ظهر پشت پيشخوان اين دكان مى ايستاد و دكاندارى مى كرد و بعدازظهر و شامگاه به خواندن و نوشتن مى پرداخت و اين به قول نويسنده اى ارجمند در محتوايى ديگر «ستمى بر ما و بر فرهنگ ما» بود. شش سال پيش در سفرى به پاريس شبى در پستوى اين دكان نشسته بوديم. شنگول و سرحال بوديم. اين روزهايى بود كه شاهرخ غرق خواندن مارسل پروست بود. دفترچه اى آورد و گفت مى خواهم چيزى برايت بخوانم و شروع كرد و خواند و خواند تا رسيد به:

«خيال مى كرد زندگى بازى شيرينى است كه فردايى ندارد، شقايق وحشى، بنفشه نوشكفته بود. از كجا مى دانست كه تندبادهاى ريشه كن پشت  كوه و كمر دزدانه كمين كرده اند. هنوز صداى سوخته و غريبانه قمر را نشنيده بود كه مى خواند:

(موسم گل دوره حسن يك دو روزى است در زمانه!

اى به دل آرايى به عالم فسانه)

 

184857.jpg

 

چقدر پدرم اين تصنيف را دوست داشت و گاه و بى گاه براى خودش زمزمه مى كرد. شايد او هم زيبايى را فسانه اى مى دانست كه عمرى به كوتاهى رؤيا دارد و تا بيدار شوى رفته است. از ناپايدارى اين دم دلپذير اما گريزان نيست كه پريشان و از خود بى خود مى شويم _ آنگاه كه بيمارى  بال هايش را باز مى كند و مانند كلاغى دزد بر نهال تن مى نشيند؟... جان رنجور به سبكى دود مى شود و ثقل خاك تنى را كه ماواى زيبايى است فرو مى كشد تا به زمين بدوزد و غبارش را به باد بسپارد... پيش از آن پيروزى مرگ را ديده بودم، بر پيكر پدرم و برادرم ايستاده بود، دست درازش چون دشنه اى قلب ستاره را مى شكافت و مادرم در ظلمت خاك سرنگون مى شد... روزها همچنان كه مى گذرند فراموشى را در خود دارند و آن را مانند مهى، غبارى خاكسترى در راه جا مى گذارند... گاه رفتگان سال هاى مرده زنده تر از زندگان مى نمايند و گاه آينده هنوز نيامده را هم اكنون مى بينيم. و طاقت ديدن نداشتم. پر از شكوه و شكايت بودم. از خدا گله داشتم يا از عمر بى وفا نمى دانم...» (اين نوشته سال بعد با عنوان سفر در خواب منتشر شد. انتشارات خاوران، پاريس ۱۳۷۷)

در اينجا ايستاد. اشك از چشم هايش سرازير بود، گفت ديگر نمى توانم بخوانم. حالا تو بخوان. خواندم و همسفر او در خواب شدم. كمى بعد من هم به هق هق افتادم. اينها خاطرات نوجوانى ما در اصفهان بود و اشك هر دومان اشك شوق يادآورى روزهاى شاد جوانى، روزهاى سرزندگى و سبكبالى.

در كتاب روزها در راه مى نويسد:

«حسن سه شنبه آمد و امروز صبح رفت. چند روزى با هم بوديم و به قول غزاله من عشق روزگار را كردم... چه تفاوتى است ميان روزهايى كه با حسن در چهارباغ قدم مى زديم و اين روزها كه با هم در كنار «سن» راه مى رفتيم. تفاوت در مكان را نمى گويم؛ كه پرسيدن ندارد. حتى تفاوت در زمان توجه مرا برنمى انگيزد. آن سال فلان بود و اين سال بهمان. آن وقت بيست ساله بوديم و حالا هفتاد... تفاوت در حال نفسانى، كيفيت روح دو نفر را مى گويم در رابطه دوستانه _ كه البته زمان با سيرى پنجاه ساله در تحول و دگرگونى آن دست داشته، بستر اين تحول بوده و هر آزمون روزانه اين رابطه را در تن خود پرورده و باز در تن به ثمر رسانده، مثل زنى كه نطفه را در زهدان بگيرد و به دنيا بياورد. ولى در اينجا توجه من به نقش زمان در ساختن و پرداختن اين رابطه نيست بلكه در اين است كه پس از ساخت و پرداخت حالا اين رابطه، اين كه هست چه كيفيتى دارد؟ دو جانى كه در غفلت شاد جوانى به هم برخوردند و در بازار دراز و آشفته، سرپوشيده و نيمه تاريك كه به زندگى ما بى شباهت نيست، همراه شدند حالا همديگر را چه جور درمى يابند، در سكوت، در نگاه، شوخى ها با تك مضراب هاى گاه و بى گاه براى وارونه جلوه دادن چيزى كه هست و كاستن از شدت آن، هم گفتن و هم وانمودن كه نمى گوييم، يا نگفتنى گويا يا كنايه اى رفيقانه؟ ديروز كه به حسن تلفن كردم گفتم باز هم كه دور و بر ما مى پلكى، گفت از بدشانسى يك عمر است كه سرگردانيم. اين رابطه چه سرشتى دارد؟ دوستى كلمه يا مفهوم گنگ، گسترده و مبهمى است كه حال هاى نفسانى بسيارى را دربر مى گيرد. اين نه كافى است نه گويا. شايد اگر پروست بود مى توانست بنويسد. اين كار به او مى برازد و بس.»

در يكى از سفرهايش به لندن در پارك با هم قدم مى زديم، شوخى جدى گفتم بدم نمى آيد قبل از تو بميرم و تو يكى از آن سوگندنامه هاى كذايى كه در مرگ هوشنگ مافى و سهراب سپهرى و امير جهانبگلو نوشتى براى من بنويسى... در بازگشت اش به پاريس در يادداشت ۸/۷/۹۴ (روزها در راه) مى نويسد:

«از لندن برگشته ام، هنوز برنگشته دلم براى حسن تنگ شده. از بس مهربانى هر دوشان خوب است، زن و شوهر. ولى دوستى با حسن خصوصيت ديگرى دارد. چنان عميق است كه انگار از عمر پنجاه ساله اش (از ۱۳۲۳) قديمى تر است، انگار ريشه در تاريخ دارد. به زمان هاى دور گذشته، به سال هاى دراز پيش از تولد ما بازمى گردد؛ به اصفهان دوره ملكشاه و خواجه نظام الملك، به مسجد جمعه و بازار، به روزگارى كه ناصرخسرو از آن مى گذشت و مردم جى و شهرستان را سياحت مى كرد يا نمى كرد. نمى دانم چرا؟ شايد براى مدرسه صارميه پشت بازار باشد و محله نو و گودلرها يا سرجوبشاه و خانه هاى ما در دل همان فضا و پيدايش دوستى ما در حال و هواى همان عهد كه هنوز چيزى از آن _ مانند ياد آوازى يا طعم آب گوارا و خنكى در خاطره _ باقى مانده است.

هواپيما تاخير داشت و يك ساعت به انتظار گذشت و فكر و خيال هاى پريشان كه اگر از بخت بد بزند و حسن زودتر از من گرفتار عزرائيل شود تكليف من چه خواهد شد، چه مى شوم...

انتظار با اين فكرها گذشت و گاه و بى گاه چند فحش به خودم چاشنى اين ترس از بلاى نيامده مى شد. فحش به مردك ابلهى كه از ترس آينده، بى خبرى، غافلگيرى و ابهامى كه در آن است، براى ناراحت كردن خودش عجله دارد. شاهرخ واقعاً خر غريبى است.

وقتى نخستين بار در ۱۹۹۶ معلوم شد «پلاكت»هاى خون شاهرخ زياد است و احتمال سرطان مى رود، احساس اولش براى غزاله دخترش بود و احساس دوم «نقشه هاى چندين ساله و دو سه كار ناتمام، از جمله اداى دين به مادرم، فردوسى و مرتضى». دو دين آخر را در واپسين ساليان عمر ادا كرد: ارمغان مور، دريافتش از شاهنامه (كه پس از مرگش انتشار يافت) و كتاب مرتضى كيوان كه در ۱۳۸۲ در تهران منتشر شد و دين اول، در قبال مادرش - «كه مى دانى او را بيش از دوست داشتن مى پرستيدم» - در دفترهاى منتشر نشده روزانه نويسى هايش به نحو شايان ادا شده است. اميدوارم روزى به چاپ برسد.

بيمارى جدى شاهرخ از حدود هفت ماه پيش از مرگش شروع شد. كسالتش را تنبلى مغز استخوان (Myclodisplasic) تشخيص دادند كه ظاهراً بيمارى نوظهورى است. چندى بعد ناچار هر هفته به بيمارستان مى رفت و خون جديد به او تزريق مى كردند. روزهاى بلافاصله پس از تزريق معمولاً  سرحال بود، روزهاى آخر هفته قوايش تحليل مى رفت. دو ماه پيش از مرگ سلول هاى سرطانى در خون ديده شد. آخرين بارى كه براى تزريق خون به بيمارستان رفت چون تب شديد داشت بسترى اش كردند. از قضا من تازه به تهران آمده بودم كه اطلاع دادند حالش بحرانى است. خود را به پاريس رساندم و چون نزديكانش نمى خواستند وخامت حالش را دريابد تظاهر به اين كردم كه سفرم به تهران عقب افتاد و چند روزى در لندن بيكار بودم گفتم سرى به شماها بزنم. گفت خوب كردى باهات خيلى كار دارم. دو سه روز اول كه حالش بهتر بود بيشتر حرف هايش را زد، همه در مورد كارها و نوشته هايش: آنچه چاپ نشده و پراكنده برجاى مانده، تحقيقات دينى اش، بقيه خاطراتش كه در روزها در راه به چاپ نرسيده، نامه  هايش، شعرهاى ايام جوانى اش ووو كه همه مى رساند از وضع حال خود به خوبى آگاه است. نگران آخرين كتابش، با عنوان ارمغان مور بود كه در تهران در دست چاپ بود و براى غلط گيرى نهايى فرستاده شده بود و بيش از نيمى از آن را تصحيح نكرده بود از من خواست بقيه اش را بازخوانى و آماده چاپ كنم و به ناشر برسانم. (ارمغان مور، جستارى در شاهنامه، سال پيش توسط نشر نى در تهران انتشار يافت.) مقدار زيادى از يادداشت هايش در مورد شاهنامه بلااستفاده مانده است. گفت مجلدات شاهنامه بروخيم را در ايام جوانى و شاهنامه چاپ مسكو را در سال هاى بعدى مفصل حاشيه نويسى كرده است و سفارش كرد اولى را كه نزد پسرش اردشير در اصفهان است و دومى را كه در اتاق كار خودش است و نيز يادداشت   هاى وسيع و پراكنده اش را در طول ساليان درباره شاهنامه در مشورت با دو تن از دوستان دانشگاهى اش كه نام برد در اختيار دانشگاه معتبرى بگذارم. گفت مقايسه حاشيه نويسى   هاى اين دو متن دگرگونى ديدگاه و سير تحول فكرى او را طى ساليان درباره شاهنامه و فردوسى به دست مى دهد و شايد روزى كسى همت به اين كار گمارد.

 

 184851.jpg

 

شاهرخ آدم بسيار شوخى بود، بيش از هركس به خودش مى خنديد. در حاضرجوابى كم نظير بود. من و او عمرى يكديگر را دست انداختيم و به ريش هم خنديديم. روز دومى كه در بيمارستان به ديدنش رفتم دست چپش را كه روز قبل سالم بود از بالا تا پايين پانسمان كرده بودند. گفتم اين چيست؟ گفت ديشب مى خواستند سرم  ها را كه مدتى است در دست راستم است به دست چپ وصل كنند، هر چه گشتند نتوانستند رگى پيدا كنند و دستم را به كل مجروح كردند. گفتم- چرا به آنها نگفتى «من رگ ندارم!» لبخندى زد و گفت: «آخه، حسن، همه چيز را كه نمى شود به همه كس گفت... هم خودت را لو مى دهى هم دوستانت را.»

شاهرخ در روزهاى آخر كسى را نمى پذيرفت. خوش  نداشت دوستانش در آن حالت او را ببينند. داريوش شايگان كه در آن روزها در پاريس بود، مى خواست به ديدارش بيايد. از شاهرخ پرسيدم رضايت داد. وقتى داريوش وارد اتاق شد چشم هاى او بسته بود. چشم هايش را نيمى گشود و لبخندى زد. داريوش پيش رفت، دست او را دودستى گرفت، تعظيم كرد، دست او را بوسيد و اشك در چشم، عقب عقب، هق هق كنان از اتاق بيرون رفت.

شاهرخ عادت روزانه نويسى را از ايام جوانى داشت. هر جا مى رفت هميشه دفترچه اى همراه داشت و در هر فرصت چند خطى قلم مى زد. در سال هاى اخير لرزش دست كار نوشتن را دشوار كرد. دفتر خاطرات را كنار گذاشت. ساير نوشته هايش را با كامپيوتر ماشين نويسى مى كرد. آخرين دفترچه اى كه در اتاقش يافتم دو صفحه نوشته بيشتر نداشت، آن هم با دست لرزان.

صفحه اول مربوط به دارو و درمانش بود و سئوالاتى كه ظاهراً مى خواسته از دكترش بكند. و در صفحه دوم دفترچه فقط يك مصرع شعر درج شده بود، كه شايد آخرين اثر خامه شاهرخ باشد، نوشته بود:

عشق داغى است كه تا مرگ نيايد نرود.

شاهرخ روز سه شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۴ ساعت ۳۰/۳ بامداد در بيمارستان كوشن پاريس درگذشت.

پيكر او هفته بعد در بهشت زهرا در قطعه هنرمندان به خاك سپرده شد.

يادش پايدار و گرامى باد!

پى نوشت:

بخشى از اين خاطرات در مجلس بزرگداشت شاهرخ مسكوب ايراد شد و در پاره اى از جرايد انعكاس يافت.

 

روزنامه شرق