خاطرات حسن كامشاد از شاهرخ مسكوب
مى
خواستم دنيا را عوض كنم ، دنيا مرا عوض كرد

بخش اول
امروز
اولين سالگرد درگذشت شاهرخ مسكوب نويسنده و محقق ايرانى است. حسن كامشاد نويسنده و
مترجم صاحب سبك ايرانى در سفر اخير خود به ايران خاطرات خود از مسكوب را براى
انتشار در اختيار شرق گذاشت كه در دو شماره مى خوانيد؛ از ايشان تشكر مى كنيم.
• • •
«من در زندگى هرگز دنبال آسانى نبوده ام
چون هيچ چيز زيباى ارزيدنى آسان نيست.»
«آدم بايد كار را جدى بگيرد و خودش را
برعكس به جد نگيرد.»
«مشكل من: نه مى توانم دنيا را عوض كنم،
نه اين را كه هست بپذيرم.»
«اگر فردوسى نبود زندگى من چقدر فقيرتر
بود. يادش روشنايى و بلندى است.»
«مرگ ماهى سياه ريزه اى است كه در جوى
تاريك رگ ها تنم را دور مى زند.»
«مرگ تنهايى است بدون احساس تنهايى.»
«ايران عزيزم، ايران جاهل ظالم، ايران
كوه هاى بلند، بيابان هاى سوخته و آفتاب وحشى و رفتگان و ماندگان عزيز، دلم برايت
تنگ شده؛ اى بى وفاى ناكس دور! با اين بيداد تبهكاران واى به حال آيندگان.»
«جوان كه بودم مى خواستم دنيا را عوض
كنم. نشد، دنيا مرا عوض كرد.»
• • •
سابقه
آشنايى من و شاهرخ برمى گردد به حدود ۶۳ سال پيش، ما بار نخست در زمين ورزش
به هم برخورديم _ و «برخورد» اصطلاح درست و دقيقى است: او جزء تيم فوتبال دبيرستان
سعدى اصفهان بود و من عضو تيم دبيرستان ادب و اين دو مدرسه از ديرباز رقيب سرسخت
يكديگر بودند و در ميدان هاى ورزشى با هم مصاف مى دادند. شاهرخ فوتباليست خوبى بود.
عضو تيم فوتبال اصفهان هم شد.
دو سال بعد
هر دو به شش متوسطه تنها رشته ادبى شهر اصفهان در دبيرستان صارميه رفتيم و با هم
همكلاس شديم. شادروان مصطفى رحيمى هم در اين كلاس بود. ما سه نفر انشانويسان «برجسته»
كلاس بوديم و پس از قرائت انشاى هر يك عده اى معين از شاگردان براى افاضات يكى از
ما دست مى زدند و آقاى معلم هم معمولاً به به و چه چه مى گفت. اما در حالى كه
انشاى آن دو اصيل و با فكر بود نوشته من اقتباس - «سرقت ادبى» - بود. همه را از
رمان هاى ح.م. حميد و ترجمه هاى آبكى لامارتين و شاتو بريان و ديگر عاشق پيشگان (كه
آن روزها در ميان جوانان فراوان خريدار داشت) عاريه مى گرفتم.
روزى، همان
اوايل سال، پس از كلاس انشا هنگام زنگ تفريح در حياط مدرسه كسى از پشت دستى به
شانه ام زد، برگشتم شاهرخ مسكوب بود. اين نخستين مكالمه مستقيم ما بود. شاهرخ بى
مقدمه و بى رودرواسى گفت: «اين مهملات چيست روى كاغذ مى آورى و نشخوارهاى قلابى و
بى ارزش رمانتيك هاى فرانسوى را به خورد معلم جاهل و شاگردان كلاس مى دهى. چرا به
جاى اينها كتاب حسابى نمى خوانى؟»
من كه نمى
خواستم خود را از تك و تا بيندازم، گفتم «مثلاً؟»
گفت: «بهت
ميگم... اول به من بگو پول نقد چقدر دارى؟»
با تعجب ولى
صادقانه گفتم «پنج ريال»
گفت: «همين؟»
«يك تومان هم در خانه دارم.»
گفت: «فردا
همه را همراهت بيار.»
و رفت سراغ
يكى از بچه هاى كلاس كه پسر مردى فاضل و مشهور بود و پدرش صاحب امتياز و سردبير
مجله معروفى در اصفهان. من حرف هاى آنها را نشنيدم، ولى فردا كه با ۱۵ ريال وجه نقد آمدم شاهرخ
آن را گرفت و به پسرك داد و كتابى با خود آورد. اين تاريخ بيهقى بود. به من گفت «تو
پنج ريال ديگر بابت اين كتاب به اين آقا بدهكارى. هر وقت پول پيدا كردى به او بده.»
اين كتاب را من هنوز دارم، در نخستين صفحه اش مهر كتابخانه سردبير نامدار به چشم
مى خورد.
عصر رفتيم
منزل شاهرخ سرجوبشاه. مرا به مادر و دو خواهرش معرفى كرد و نشستيم به خواندن تاريخ
بيهقى كه معلوم بود شاهرخ با آن آشناست چون اشكالات مرا به سادگى رفع و رجوع مى
كرد. سپس پول بيشترى به پسر ناخلف و دريافت سياست نامه، شاهنامه، خمسه نظامى و
امثالهم از كتابخانه ابوى. بعضى روزها مى رفتيم خانه ما و آنجا مشغول خواندن و درس
و فحص مى شديم و به اين ترتيب ما شديم دوست نزديك.
شاهرخ به
اصفهان دلبستگى خاص داشت، غم او در غربت در سال هاى آخر اغلب به صورت يادآورى ايام
گذشته در آن شهر بروز مى كرد. نخستين خاطره هاى من از او گردش و پياده روى هاى
كنار زاينده رود و «پيك نيك» هاى جمعه ها با جمعى از ياران آن دوران در بيشه
جعفرآباد است. بسيار جوان بوديم و روز همه به بازى و شيطنت مى گذشت. با اين وصف
تاثير شگفت اين روزها بر روح حساس شاهرخ پايدار و ژرف بود و در ساليان بعد نوشته
هايى پديد آورد كه به نظر من در نثرنويسى فارسى كم نظير است:
صبح زود
رفتيم به بيشه جعفرآباد... شبنم بود و مه برآمده از خاك خيس، شبدر، علف هرز، سبزه،
آسمان سبز، كبود، آبى فيروزه اى و آب روشن شفاف و ريگ هاى شسته كف رودخانه و چنار
و سنجد و توت و درخت هاى خودرو و صبح و هواى باز و نور نودميده نارس، به طعم و
طراوت خوشه انگور به سينه تاك يا خيار خوابيده توى جاليز و بوى خنك تازگى و آب و
روييدن گياه، بويى كه از اولين خاطره هاى من، خاطره همان روز اول رسيدن به اصفهان
بود و باز پس از پنجاه سال يك بار ديگر فضاى سينه را پر مى كرد؛ بوى ترد و نازك،
روان تر از آب و مواج مثل حرير در دست باد. صبح دم به دم در نور نفس تازه مى كرد. كبوده
هاى به هم فشرده در طلب نور تنه لاغرشان را بالا كشيده بودند، سرپنجه هاى نازكشان
در نسيم مى لرزيد.
(روزها در راه، جلد دوم، ص ۵۰۱)

بارى، وقتى
از سد كنكور دانشكده حقوق گذشتيم، در پايان تعطيلات تابستان سال ،۱۳۲۴ با كله پرباد رهسپار
تهران شديم. اتوبوس همه شب در راه ناهموار و پردست انداز ناليد و گرد و خاك كرد و
عاقبت سپيده صبح ما را خسته و كوفته به قم رساند. آن روزها مى بايست از قم اتوبوس ديگرى
به تهران گرفت. چون عجله داشتيم بار و بنه به كول دوان دوان خود را به گاراژ
مسافربر تهران رسانديم تا با اولين اتوبوس حركت كنيم. عباس آقا گاراژدار كه از
لوطيان سرشناس محل بود- و ما از آن پس هر سفر اسير و گرفتار او- گفت به موقع
رسيديد،چند مسافر ديگر تكميل مى شويم و به سلامت راه مى افتيد. بليت گرفتيم و در
گوشه اى نشستيم به چرتيدن. ظهر شد و هنوز عباس آقا مى گفت چند مسافر ديگر و به
سلامت... تنگ غروب ديگر حوصله من سر رفت. شروع كردم به داد و فرياد زدن و نمى دانم
چه گفتم كه به عباس آقا، لابد جلو همقطاران، برخورد با هيكل تنومندش از پشت ميز
برخاست، پيش آمد، يقه مرا گرفت، چند سيلى و يك تى پا و من نقش زمين... هى مى گفتم
با دانشجوى دانشگاه اينطور رفتار نمى كنند ولى ظاهراً هيچ كس براى دانشجوى دانشگاه
سبزى خرد نمى كرد. حالم كه كمى جا آمد از شاهرخ پرسيدم تو چرا ساكت نشستى؟ با
لبخند شيطنت آميز هميشگى اش بر لب گفت: «مى خواستم قدرى سرد و گرم روزگار را بچشى...
به علاوه مى دانى كه جد اندر جد من كاشى اند!»
ورودمان به
تهران را از زبان شاهرخ بشنويد:
«شهريورماه بود كه من و حسن از اصفهان
آمديم تا در تهران جايى پيدا كنيم و زندگى دانشجويى را شروع كنيم. اول رفتيم به
مسافرخانه اى در سه راه امين حضور. تنها جايى بود كه من مى دانستم، حسن همين را هم
نمى دانست. مسافرخانه يك رديف اتاق بود مشرف بر خيابان، زيرش هم يك رديف مغازه
بود، آهنگرى و نوشت افزارفروشى و نجارى و بقالى... اتاق ما دو تخت داشت و يك زيلو،
از ميز و صندلى خبرى نبود. وقتى بساط ناهار را كف اتاق پهن مى كرديم از توى خيابان
پيدا بود و چون ناهار هميشه نان و پنير و هندوانه بود حسن اصرار داشت كه پشت به
خيابان بنشيند و سفره پنهان بماند. مى ترسيد كه رهگذران سفره فقيرانه ما را ببينند
و به حيثيت و حسن شهرتمان بربخورد. آخر او آن وقت ها در هواى روزنامه نگارى و
سياستمدارى بود و از روز ورود به تهران خودش را براى وجاهت ملى آماده مى كرد.»
(يادداشت هاى چاپ نشده ۲۵/۱/۴۳)
روزى پنج
تومان كرايه اتاق مى داديم و روزى چهار پنج تومان هم خورد و خوراكمان مى شد و اين
كمرشكن بود. پس راه افتاديم در كوچه هاى اطراف دانشگاه به دنبال يك اتاق و پس از
مدتى سرگردانى سرانجام در منزل يك مادام آ شورى به ماهى پنجاه تومان كرايه رحل
اقامت افكنديم.
رختخواب و
مختصر اثاثيه اى از اصفهان با خود برده بوديم، رختخواب ها را كف اتاق گوش تا گوش
پهن كرديم و در يك سال و چندماهى كه آنجا بوديم اينها همچنان كف اتاق گسترده بود. اتاق
ميز و صندلى نداشت، روى تشك ها تكيه به ديوار مى نشستيم و مى خوانديم و احياناً مى
نوشتيم.
مادام صاحب
خانه خود در طبقه بالا مى زيست. در كنار اتاق ما خانواده اى ارمنى، مادر و پسر و
دخترى، به سر مى بردند.
اين دو اتاق
را كه گويا مهمانخانه و ناهارخورى خانه بود، درى سرتاسرى با پنجره هاى شيشه اى و
پرده تورى از هم جدا مى كرد. دختر همسايه همسن و سال ما اما بى بهره از وجاهت بود،
هر چند درچشم ما حورى بهشتى مى نمود. گرامافونى داشت با سه تا صفحه: لكومپراسيتا،
لمنتوگيتانو و نينا. نام خود دخترك هم از قضا نينا بود. دختر وقت و بى وقت اين سه
صفحه را مى نواخت و به محض آنكه صداى نغمه نينا بلند مى شد شاهرخ مثل فنر از جا مى
پريد، شق و رق مى ايستاد، دو دستش را بالا مى آ ورد، ژست «دانس» به خود مى گرفت و
در طول و عرض اتاق شلنگ برمى داشت و ضمن ترقص با وجناتى مضحك همنواى صفحه گرامافون
بلندبلند مى خواند نينا... نينا و گاه هم مرا به زور بلند مى كرد، دست در كمرم مى
انداخت و با قيافه جدى به رقص مى پرداخت.
سال ها بعد
در يك مجلس مهمانى خانم ميانه سالى سراغ من آمد، سلام كرد و گفت مرا مى شناسيد؟
نمى شناختم. گفت من نينا هستم. معلوم شد در تمام آن روز و شب ها دختر گوشه پرده
تورى را كنار مى زده و رقص و دلقكى شاهرخ را تماشا مى كرده. گفت من عاشق دوست تان
هستم، او حالا كجا است؟ گفتم خانم ديگر نجيب و سر به زير شده به درد نمى خورد...
شاهرخ وسواس
كفش داشت، عاشق كفش خوب بود، كفش هايش هميشه برق مى زد. هروقت به لندن مى آمد و به
خيابان مى رفتيم، در پشت هر مغازه كفش فروشى بى اختيار به تماشا مى ايستاد. در طول
بيش از شصت سال دوستى مان يك بار با من قهر كرد. در سال هاى دانشجويى پس از مدت ها
انتظار مادرش پولى فرستاد و شاهرخ كفشى به قول خودش «دوتخته» و آلامد خريد. اين
كفش خيلى عزيز بود و اولين بارى كه آن را پوشيد با هم رفتيم سينما. با دقت و
احتياط از كنار گل ولاى كوچه ها مى گذشت و يك جا كه حواسش جاى ديگر بود، من ويرم
گرفت هلش دادم وسط گل ها. به زحمت بيرون آمد، تا مچ پايش پر از لجن بود. كفش هاى
نازنين از سكه افتاده بود. پشيمانى و پوزش خواهى من سودى نداشت. كنار خيابان
اسلامبول در دالانى يك واكسى بود. كفش ها را واكس زد و خاموش رفتيم سينما ايران. وقتى
بيرون آمديم از بخت بد باران مى باريد! زير سقفى ايستاد. هرچه اصرار كردم برويم
ديروقت است با عصبانيت گفت كفش هايم گلى مى شود، مى ايستم تا باران بند بيايد. بالاخره
باران بند آمد و راه افتاديم. فصل پاييز بود و برگ هاى درخت ها سطح پياده رو را
پوشانده بود، و شاهرخ تصادفاً پا گذاشت توى چاله اى پاى يك درخت. كفش ها دوباره
گلى شد. بى حركت همان جا ميان آب ها ايستاد و قهقه خنديد، از كفش ها دل بريد، با
من آشتى كرد و بدون دلواپسى خرامان خرامان رفتيم به خانه مادام.
در مقابل،
در خاطراتش مى نويسد: «يك بار هم حسن با من قهر كرد. من براى يافتن چيزى چمدان او
را به هم مى ريختم. نامه اى از مادرش كه سال پيش مرده بود به او يافتم. از روى
شوخى و بى مزگى و به رغم اصرار و التماس حسن پاره اش كردم. هيچ نمى فهميدم چه غلطى
مى كنم. حسن رنجيد و سه چهار روزى با من قهر بود و بعد خواه ناخواه آشتى كرديم. جز
اين چيزى پيش نيامد و روزهايى كه با هم سر كرديم با شادى و خوشى گذشت.»
(۲۵/۱/۴۳)
سال بعد
رفتيم به كوى دانشگاه در اميرآباد. چشم و گوشمان قدرى باز شده بود و تحت تاثير
محيط متشنج روز و تبليغات دامنه دار دست چپى، كم كم تمايلات سياسى پيدا مى كرديم. شاهرخ
خيلى زودتر از من به حزب توده پيوست و از آن پس پيوسته كتاب هاى ماركسيستى مى
خواند و بحث و مشاجره عميقى مى كرد. سال دوم دانشكده حقوق روز امتحان كتبى حقوق
مدنى من و او چنان سرگرم بحث و بگومگو بوديم كه آخرين اتوبوس كوى را به دانشگاه از
دست داديم. تمام راه را نفس نفس زنان دويديم ولى دير رسيديم، به جلسه راهمان
ندادند و هر دو در آن سال تجديدى شديم.
پس از گرفتن
ليسانس، شاهرخ بيشتر به خاطر فعاليت هاى حزبى در تهران ماند، دبير ادبيات دبيرستان
مروى شد و من رفتم خوزستان و شركت نفت.
شاهرخ پس از
چندى كادر حزب و مسئول تشكيلات فارس شده بود و من در مرخصى تابستان براى ديدن او
سفرى به شيراز رفتم. روز دوم يا سوم گفت بايد براى كارهاى تشكيلاتى اش به بوشهر
برود. گفتم من هم مى آيم چون بوشهر را نديده ام. تنها وسيله رفت و آمد به بوشهر
كاميون هاى نفتكش بود و با يكى از اينها راه افتاديم. وقتى طول مسير و پيچ و خم و
گردنه هاى صعب العبور راه را ديدم از تصميم خود پشيمان شدم ولى ديگر دير بود و
چاره اى جز ادامه سفر نبود. در بوشهر معلوم شد شهر جايى ديدنى جز كنار دريا ندارد
و در كناره هم گرما بيداد مى كرد. ما در خانه رفيق حزبى كارگرى وارد شده بوديم كه
نه كولر داشت نه حتى بادبزن، و در دماى نفس گير و «شرجى» چسبناك هوا روز و شب عرق
مى ريختيم. شاهرخ سرگرم رتق و فتق امور بود و من هم مى كوشيدم كتابى بخوانم. بسيار
سخت گذشت. دو روز بعد با كاميون نفتكش ديگرى برگشتيم و پستى و بلندى ها از نو
پديدار شد. پاره اى از پيچ ها چنان تنگ و تيز بود كه كاميون مى بايست يكى دو مرتبه
عقب و جلو مى كرد. ولى راه سرازير بود و ماشين غول پيكر اين بار با سرعت بيشترى
پيش مى رفت. شاهرخ وسط بين من و راننده نشسته بود. يكجا در بالا بلند يك گردنه نگاه
من به چهره راننده افتاد. ديدم چشم هايش بسته است! خراسان با دست به شاهرخ نشانش
دادم و شاهرخ دستپاچه مشتى به پهلوى راننده زد. از خواب پريد، نحس و بدخلق گفت «چرا
همچين مى كنى؟» شاهرخ گفت «چشم هايت هم رفته بود». خشمگين گفت «من سى وپنج سال است
در اين راه رفت و برگشت مى كنم. وجب به وجب آن را مثل كف دست مى شناسم. حالا دوتا
آقاى فكلى آمده اند به من درس رانندگى مى دهند.» من به صدا درآمدم كه برادر «هرچقدر
هم جاده را خوب بشناسى با چشم بسته كه نمى شود رانندگى كرد!» گفت «غلط زيادى موقوف!
اگر نه هردوتون را همين جا پياده مى كنم». شاهرخ، با توجه به اينكه كرايه مان را
در بوشهر به راننده پرداخته بوديم، گفت «پياده مى كنى؟ مگه مملكت هرته؟ اين دوست
من كه مى بينى رئيس شركت نفت در خوزستانه!» راننده اين را كه شنيد بى درنگ كاميون
را نگه داشت. پريد پايين و آمد طرف من، در
را باز كرد، مچ ام را محكم گرفت و با يك تكان پرتم كرد وسط جاده و بعد شاهرخ را. چند
تا فحش آبدار هم داد به رئيس شركت نفت و نشست پشت فرمان و گاز داد و رفت. من
وشاهرخ ميان كوه و كمر ايستاديم و مات و مبهوت همديگر را نگريستيم. پرنده پر نمى
زد. ناگهان شاهرخ قهقه زد زير خنده و گفت براى فرداى انقلاب چه فداكارى ها بايد
كرد. من كه به شدت هراسيده بودم گفتم فعلاً براى همين فردا فكرى بكن فرداى انقلاب
پيشكشت! از رو نرفت با همان لحن طعن آميز گفت: «اين فداكارى من و تو را در تاريخ
حزب خواهند نوشت. نام من و تو چون دن كيشوت و سانكو پانزا بر صحيفه روزگار پايدار
خواهد ماند...» شاهرخ افتاده بود روى دنده دلقكى اش و من مى دانستم كه به شدت عصبى
است. خودم هم سخت دلم مى تپيد چون هوا رو به تاريكى مى رفت. در سراشيب جاده بفهمى
نفهمى به راه افتاده بوديم و يواش يواش پيش مى رفتيم. سرپيچى يك مرتبه ديدم كاميون
پايين دره ايستاده است. وقتى نزديك شديم «راننده دولا شد، در را باز كرد و گفت بياييد بالا مى خواستم
ادبتان كنم كه ديگر در كار راننده دخالت نكنيد.» مثل دو طفلان مسلم، مظلوم گفتيم «بله
قربان»! و راننده تا شيراز يك ريز برايمان رجز خواند.
سال بعد من
در امتحان بورس تحصيلى فولبرايت شركت كردم، قبول شدم و شاد و شنگول از دو سالى كه
در دانشگاه هاى آمريكا خواهم گذراند و دست كم انگليسى خواهم آموخت، نامه اى به
شاهرخ نوشتم. پاسخ او، پاسخى كه بعدها خودش «چكشى- انقلابى» خواند، نقطه عطف ديگرى
در زندگى من بود، چنان تكانم داد كه اثراتش هرگز محو نشد. آن روزها من در مسجدسليمان
بودم، در چادرى كه شركت نفت به ليسانسه هاى مجرد مى داد زندگى مى كردم. يادم مى
آيد در تپه هاى اطراف افتان و خيزان مى رفتم، نامه شاهرخ را مى خواندم و باز مى
خواندم و اشك مى ريختم. اين ايامى بود كه در محوطه دانشگاه تهران به جان شاه
سوءقصد شده بود و چند نفر از دوستان نزديك ما را به اتهام آشنايى با سوءقصد كننده،
ناصر فخرآرايى، بازداشت كرده بودند. شاهرخ از اين دوستان كه اينك بى شك زير شكنجه
بودند، از خودش، از فعاليت هاى حزبى اش، از مردم ستمديده ايران و از اوضاع و احوال
زمان نوشته بود و پرسيده بود «در اين گيرودار آقا مى خواهند بروند آمريكا چه غلطى
بكنند؟ مى خواهى انگليسى ياد بگيرى يا عيش
و نوش كنى؟» و به دنبالش انتقادى شديد از بى قيدى و بى خيالى من. مدتى گريستم،
اوراق فولبرايت را پاره كردم، رفتم عضو حزب توده شدم!
نامه بعدى
شاهرخ همراه با كتابى انگليسى بود: Citizen Tom Paine نوشته هاوارد فاست. نوشته بود به جاى رفتن به ينگه دنيا بشين و اين
كتاب را ترجمه كن، بيشتر انگليسى ياد مى گيرى- اين كار را كردم و چنين شد كه بنده
شدم مترجم!
اوضاع زمان،
به نظر خودمان، بر وفق مراد بود. دولت ملى مصدق در برابر دربار و مخالفان داخلى هر
روز موفقيت هاى تازه به دست مى آورد. حزب توده به ظاهر غير قانونى ولى در حقيقت در
نهايت قدرت و فعاليت بود. ستيز مصدق و شاه در نيمه دوم مرداد ۱۳۳۲ به اوج رسيد و شاه از كشور
گريخت. روز ۲۸ مرداد من و شاهرخ، بى خبر از همه جا، تمام روز در اصفهان
پرسه زديم. طرف هاى غروب شاد و شنگول، بى خيال خيابان چهارباغ را مى پيموديم.
روزنامه شرق