کافه ترانزیت: زنی نو، طرحی نو

از

مهستی شاهرخی

 

بارها خواستم چند خطی در مورد سینمای فمینیستی ایران بنویسم و فرصتی میسر نشد تا کافه ترانزیت، بنابر این از فرصت استفاده کرده و لازم می بینم یادآور شوم هر کسی زن بود و یا هر شخصی به مسئله زنان پرداخت لزوماً فمینیست نیست. سیمون دوبوا در کتاب جنس دوم به زنانی اشاره می کند که زندانبان اند و مسئله جنسیت و یا صرفاً زن بودن، لزوماً آنها را با زنان زندانی در یک جبهه واحد قرار نمی دهد و باز از زنانی که به سوی فاشیسم رفتند و در جهت سرکوب زنان دیگر دست به کار شدند و یا حتا در این زمینه بر مردان پیشی گرفتند. استفاده از زنان برای سرکوب زنان در میدان هفت تیر نمونه ای واضحی برای این پدیده است. پس هر حرکتی توسط زنان را لزوماً نمی توان حرکت فمینیستی نام نهاد.

اینجا می خواهم به کاری تطبیقی دست بزنم و از مقایسه فیلم کافه ترانزیت از کامبوزیا پرتوی (1384/2005) با چند فیلم پر هیاهوی قبلی، فیلمهایی مانند روسری آبی (1373) و بانوی اردیبهشت(1376)  و زیر پوست شهر (1378) از رخشان بنی اعتماد و ده از عباس کیارستمی (1380) و دایره از جعفر پناهی (1381)  و بالاخره واکنش پنجم (1381) از تهمینه میلانی به نتایجی برسم. پس در نتیجه کمی به عقب برمی گردیم و با هم چند فیلم را مرور می کنیم:

فراموشمان نمی شود که در دایره، فیلم از پشت میله های زایشگاه و با تولد دختری و شیون مادر زائو آغاز می شد و همه زنان که یکی پس از دیگری از زندان آزاد شده بودند در پایان فیلم دوباره اسیر شده در انتها بی هیچ امیدی خود را باز در پشت میله های زندان می دیدند. هنوز یادمان نرفته که در فیلم دایره تنها زن چادری فیلم(فاطمه نقوی)، دختربچه اش را سر راه گذاشت تا بتواند پس از باز کردن فرزندش از سر خود، با خیال راحت به روسپیگری بپردازد و خرج خود را دربیاورد و یادمان نرفته که در واکنش پنجم نظام پدرسالار (در هیئت پدر شوهر) نظام حکومتی را زیر فشار قرار داد تا فرشته، دبیر دبیرستان (نیکی کریمی) را به زندان بیندازند و در پایان فیلم واکنش پنجم، زنان همگی شکست خورده و نومید و دست از پا درازتر به خانه ی شوهر و پدر شوهر برمی گشتند و در نهایت فرشته، با شرط و شروطی از جانب پدرشوهرش خود را در بن بستی مخوف در ته زندان بیچاره و ذلیل می یافت.

يادمان نرفته در فیلم بانوی خرداد - ببخشید - بانوی اردیبهشت از رخشان بنی اعتماد که در اوایل ریاست جمهوری دکتر خاتمی به عنوان سینمای فمینیستی محبوبیت زیادی یافت و مطرح شد(پیش از این در "بانوی خرداد" نقدی بر فیلم بانوی اردیبهشت نوشته ام که در آوای زن 37 در سال 1378/1999چاپ شد)، - بانوی اردیبهشت داستان فروغ زن فیلمساز مستندسازی بود که با پسر جوانش کامی زندگی می کرد و سایه ی ناپیدای آقای رهبر - منظورم آقای خاتمی و رهبران حکومتی نیست ها- همیشه سایه ی ناپیدای دکتر رهبر بر سرش بود و یک نوع مهرورزی استریوفونیک تلفنی بر اساس شعر و عاطفه و نیاز بین آنها در جریان بود که هیچ به نظر نمی رسید جنبه جسمانی داشته باشد و یا به رابطه ای جسمانی و زمینی و یا حتا ازدواج ختم شود بلکه با توجه به شرایط کنونی، مقدماتی بود برای ایجاد یک رابطه مهرورزی بین فمینیستهای مورد تأیید رژیم  با رهبر عبا شکلاتی شان و هنرمندانی که با عوامل درون حکومت مجلس انارخوری و روابط نزدیکی دارند و در واقع پیش زمینه ای بود برای سمپاتیزه کردن زنان به آقای دکتر رهبر، رهبری که باید دورادور سایه اش همیشه بر سر ایشان باشد و در ضمن نگاهی بر اساس مصلحت زمانه به مسئله زن، به صورتی که زن هر چه بشود فیلمساز و نویسنده هم بشود، بایست در حرم پنهانی دکتر رهبر یا عبا شکلاتی ایی باقی بماند تا در آن کشور دوام بیاورد. آنهم زنی مانند فروغ که دست کمی از فروغ فرخ زاد ندارد.

امروز که به پشت سر نگاه می کنیم به خوبی می بینیم که سینمای سازشکارانه خانم بنی اعتماد در بانوی اردیبهشت راه به جایی نبرد. فیلمسازان مستندساز بیست و دوی خردادی در سایه رهبران جدید با شعر و ترانه در بهاری خیالی و به شیوه ای استرلیزه و مجازی به مسائل زنان (فیلم در فیلم و فیلمسازی فروغ مستندساز از مسایل زنان در فیلم خانم بنی اعتماد) می پردازند و در پایان به شیوه ای استریوفونیک به این نتیجه می رسند که بایست زیر سایه ی رهبری آقایان باقی ماند و در چهارچوب موقعیت ها و فرصتهای داده شده فعالیت کرد. بانوان خردادی مشکل اساسی شان نداشتن آزادی های فردی (به خصوص نداشتن حداقل آزادی برای زنان و جوانان) است و انتقادشان از دولت وقت گله ای از نحوه رفتار مأموران انتظامی و در نهایت از دخالتهای بیجای آنان در همه ی امور است و سرانجام بانوی اردیبهشت روشنفکرانه "باید سوخت و ساخت" و یا "ساخت و سوخت" را در راه پیروزی به همه خردادیان توصیه می کند.

البته خانم بنی اعتماد سریع به شتاب سرعت بی رویه ی خود در تبلیغات سیاسی برای دولت جدید پی برد و در فیلم بعدی زیر پوست شهر به انتقادی از اوضاع اقتصادی و تباهی های ناشی از جنگ و فقر مادی و فرهنگی جامعه دست زد ولی تحلیل او از مسئله ای مانند روسپیگری (که آن را به بر دوش خانواده و فرهنگ و جامعه می گذاشت و نه شرایط سخت و فقر جامعه ای به بن بست رسیده) و شیوه ی نشان دادن زنان خیابانی چنان آبکی و سطحی بود که بیشتر این بخش، بخش کمیک فیلم را تشکیل می داد. البته در زیر پوست شهر منعکس کردن شوم بختی یک مادر و رنج زنی کارگر، هسته ی فیلم را می ساخت و با زنی مانند ننه دلاور، رخشان بنی اعتماد از سینمایی تبلیغاتی فاصله گرفت و به سینمای جنگ و پس از جنگ پیوست و همین رخشان بنی اعتماد را نجات داد. خوشبختانه زن کارگر مانند ریحان در فیلم کافه ترانزیت نه زیبایی شکننده ی فرشته وار نیکی کریمی را داشت و نه روشنفکری فروغ را دربانوی اردیبهشت و نه هالویی دختر کارگری که در روسری آبی صیغه پیرمردی شد. کارگر بودن و باز هم کار کردن، پایانی باز  (گشوده) برای روسری آبی و زیر پوست شهر ایجاد می کرد و فیلم مانند دایره و یا واکنش پنجم با پایانی بسته و در بن بست زندان تمام نمی شد طوری که در پایان نتیجه می گرفتیم در هر حال علیرغم همه ی بدبختی ها زندگی همچنان ادامه دارد و ما کار خود را می کنیم و به راه خود می رویم. غرضم از گفتن این حرفها این است که سینمای خانم بنی اعتماد یا خانم تهمینه میلانی با شرکت زنان و بر اساس زندگی زنان بیش از آن که فمینیستی باشد سینمایی دقیقاً سیاسی و حساب شده و شدیداً ایدئولوژیک است و در فیلم هایی از این قبیل فمینیسم آلت دست فیلمساز می شود تا به هدف سیاسی و یا پیام سیاسی خود برسد.

البته مسئله ی سانسور را نباید نادیده گرفت ولی ایراداتی که می بینم فراتر از سانسور و یا حذف بخش یا بخش هایی از فیلم است و بیشتر گرد اندیشه اصلی فیلم دور می زند.

در فیلم واکنش پنجم زنان پس از آن همه مبارزه شکست خورده اند و همبستگی گروهشان نیز از هم پاشیده شده است ولی پدر شوهر و یا پدرسالار هیچ خم به ابرو نمی آورد. او نه کوتاه می آید و نه رحم می کند و نه به این همه مبارزه نظری می افکند. جنبش زنان به پدرشوهر حتا تلنگری هم نزده است چه برسد به این که کاخ فرمانروایی پدرسالاری دیرینه و پایدار او را فرو بریزد و ویران کند. فقط پسر جوانش است که از او می پرسد: اگر منهم بمیرم شما با زن و بچه ی من این طور رفتار خواهید کرد؟ در نتیجه پدرشوهر به خاطر پسرش و واسطه گی اوست که برای عروسش شرط و شروطی برای آزادی می گذارد. فیلم واکنش پنجم با نگاه پر سئوال و نگران زن فرشته ای از آینده ای مبهم و ترسناک در زندان تمام شود.

واکنش پنجم گرچه همبستگی زنانه و مبارزه ی گروهی آنان و سازماندهی زنان را به نمایش می کشد ولی در پایان همه را خوار و ذلیل نشان می دهد و پدر - مرد سالاری را پایدار می داند. واکنش پنجم هیچ گونه تحلیل عمیقی از ابعاد و چگونگی ریشه های این پدر - مرد سالاری همیشه مسلط بر جامعه و زن نمی دهد. راه حل پیشنهادی فیلمساز نیز بسیار مردسالارانه و ضد فمینیسم است چراکه در پایان نتیجه گیری می کند که این مردان جوان هستند که باید مردان گذشته را مورد سئوال قرار دهند تا با زنان مانند پدران خود رفتار نکنند و آنها پیروی نکنند! در واکنش پنجم نسل جوان حتا جرأت نمی کند که در برابر نسل پدر قد علم کند بلکه در پایان خیلی دست به عصا و سر بسته و محترمانه پدر را مورد سئوال قرار می دهد. در پایان دیگر هیچ بحث برابری جنسیتی مطرح نیست بلکه مردان و مردان اند و زنان همیشه تحت سلطه ی مردان. واکنش پنجم با توجه به این که همه ی زنها شاغل اند و فرشته - که نمی دانم چرا هی یادمان می رود او یک عروسک چینی نیست بلکه دبیر دبیرستان است و برای خودش آدمی است و حقوقی دارد و دستش توی جیب خودش می رود و برای نان شب لنگ کسی نیست - این نوع خاک برسری و خواری بسیار غلو شده به نظر می رسد. 

اشکال فیلم دایره در ساختار آن بود که هنوز هم می شود با یک مونتاژ جدید فیلم را از آن دایره تنگ و عبوس و مخوف و بی نتیجه نجات داد. کافیست در فیلم دایره صحنه ی اول یعنی تولد نوزاد دختر را از اول فیلم به انتهای فیلم منتقل گردد و ساختار فیلم واژگون شود تا نوید زنی نو و شاید طرحی نو را بدهد و بتواند فیلمی فمینیستی تلقی شود ولی فیلم با سیاهی و نومیدی بدون هیچ نویدی از آینده و  نسلی دیگر و نسلی شاید آزاد، همه زنان را مانند زنان خیابانی در مرکز دایره و در زندان گرد می آورد و در آنجا که هیچ روزنه ای به دنیای آزادی نیست به پایان می رسد. البته یکی گریخته است ولی برای چه مدت؟ و چه آینده ای انتظار آن زن فراری را خواهد کشید؟ آیا او فقط به عنوان یک روسپی آزاد خواهد ماند؟ پایان فیلم دایره قانع کننده و همه گیر نیست و به شکل اغراق آمیزی از واقعیات جامعه ایران به دور است. آیا آن همه میله و آن همه زندان توانسته است جنبش زنان و مبارزات زنان برای کسب حقوق انسانی خود و برای رهایی خویش را سرکوب کند و همه ی زنان را در زندان حکومتی سر جایشان بنشاند؟ ساختار بسته و بی حاصل و نومید کننده ای که فیلم دایره به ما می دهد در نفس هیچ مبارزه ای قابل قبول نیست چون از هر مبارزه ای دستاوردهایی هر چند اندک برای نسلهای بعد و تأثیراتی بر زمانه خویش به جای می گذارد.

همین ایراد در مورد فیلم به ظاهر فمینیستی واکنش پنجم نیز صادق است و باز ساختار فیلم که به آیه یأس مانند است. کافی بود در پایان واکنش پنجم پدرشوهر به خاطر آبروی خود و سلامت نوه هایش کمی کوتاه می آمد و حداقل به حرمت پسر مرحومش عروس بیوه و جوان خود و مادر نوه هایش را به زندان نمی فرستاد و می گذاشت با توجه به قانون طبیعت، مادر بالای سر بچه های خودش بماند و آنها را بزرگ کند و در نتیجه به اندکی از اهداف استقلال طلبانه ی خود برسد، آنوقت واکنش پنجم می توانست واکنش مثبت و مفید و آگاهی دهنده ای باشد که نبود و کاش مانند فیلم دایره از سطله پدرسالاری و عبث بودن مقاومت حرف نمی زد و تا این حد انرژی منفی از خود سرایت نمی داد. احساس من بعد از دیدن فیلم دایره و واکنش پنجم، تلقین شکست و تضعیف روحیه ی زنان و بیچاره نشان دادن آنان و بیحاصلی مبارزه شان بود، طوری که به خصوص در پایان واکنش پنجم به این نتیجه می رسیدیم که اگر صدایمان درنیاید و جیک نزنیم حداقل سر از زندان و سیاهچال درنمی آوریم و رسوای این و آن نمی شویم.

کسانی که با عالم نمایش آشنایی دارند به خوبی می دانند که در گذشته بازیگری تئاتر شغلی زنانه نبود و معمولاً مردان به ایفای نقش زنان می پرداختند. حالا از تراژدی یونانی بگیرید و بیایید در شرق و نمایش تعزیه، به خوبی خواهید دید که در طول تاریخ و حتا در صحنه های تئاتر همیشه نقش زنان را مردانٍ زن پوش را ایفا کرده اند. زنان همیشه اسرای تاریخ و پستوها بودند و کسی آنها را نمی دید و کسی به حرفشان گوش نمی داد. روی صحنه تئاتر هم زن پوشی می آمد و نقش زن را ایفا می کرد. زن پوش، چه در تئاتر شرق و چه در تئاتر غرب سنتی دیرینه دارد. دوران بازیگری زنان در ایران نیز به قرن بیستم برمی گردد و اولین زنان بازیگر، زنان ارمنی بودند.  این پدیده در دوران پس از انقلاب به شکل معکوس خود را نشان داد. نمی توانستند حضور زنان را از زمانه و زندگی خود حذف کنند. پس در ابتدا زنانی باب طبع خود آفریدند و کم کم زن پوش های زن نما با افکار مردانه آهسته آهسته همه ی صحنه ها را از آن خود کردند. تعداد زنان در فیلم واکنش پنجم و یا ده کیارستمی هیچ کمکی در گشودن مشکل زنان نمی کند بلکه فقط با خطای چشمی و حضور مجازی زنان، و با مردم فریبی، سینمایی زن پوش با مسایلی زن نما به وجود  آورده است که در بقای هر چه بیشتر پدر - مرد سالاری می کوشد.

کافه ترانزیت

شناسنامه فيلم کافه ترانزیت :

فيلمنامه نويس و کارگردان: کامبوزيا پرتوی

تهيه کنندگان: امير سماواتی، بهروز هاشميان فيلمبردار: محمدرضا سکوت

تدوين: جعفر پناهی

طراح صحنه و لباس: فرهاد فارسی

صدابردار: محمد مختاری

صداگذاری و ترکيب: پرويز آبنار

بازيگران: فرشته صدر عرفايی، پرويز پرستويی

محصول: ايران و فرانسه

 

کافه ترانزیت به سرنوشت زنی بیوه در جامعه شرقی و پدر - مرد سالار می پردازد. ریحان زن جوان و بیوه ایست که می خواهد مستقل باشد. جامعه مرد سالار مدام در هیئت برادران شوهر بر او ظاهر می شود و برایش تعیین تکلیف می کند و بی وقفه از ریحان می خواهد که زیر سایه و سلطه ی آنها بماند.  ریحان سعی می کند به دل خود راه برود و به میل خود زندگی کند و به میل خود بچه هایش را بزرگ کند. در حالی که سنت از او می خواهد که به  همسری برادر شوهر متأهل دربیاید. ریحان که اهل آنجا نیست سعی می کند تحت تأثیر آنان قرار نگیرد. اخلاق جامعه در هیئت برادران شوهر مدام می خواهد او را تصاحب کند و خواسته هایش را پایمال کند و ریحان را در زندان سنتهای قبیله خود نگه دارد و مانع پیشرفت او به عنوان یک زن مستقل و خود مختار شود. برادر شوهر در عین متأهل بودن می خواهد ریحان را به حرم خویش بکشد و در چهاردیواری مطبخ خود به کار بگمارد و ریحان که از دنیا و فضایی دیگر است و باعشق با اسماعیل همسر مرحومش ازدواج کرده میل ندارد که خود و فرزندانش اسیر سنتهای آن دیار و استبداد خانواده شوهر قرار بگیرد و از اینرو ترجیح می دهد از راه آشپزی در کافه ترانزیت خرج خود و بچه هایش را تأمین کند. همه ی فیلم در همین کشاکش خلق می شود و پیش می رود و با همین کشمکش نیز به پایان می رسد.

ریحان بر خلاف زنهای دیگر آنجاست. ریحان یک زن معمولی است. ریحان فرشته نیست. البته ریحان شیطان رجیم هم نیست. ریحان مانند نامش گیاهی است روییده در دامن طبیعت زنانه ی خویش و از این روست که ریحان کاملاً با طبیعت خود آشناست و می گذارد هر چیزی سیر طبیعی خود را طی کند. ریحان تا زمانی که در قلبش عزادار است سیاه می پوشد و زمانی که نگاهش متوجه مرد یونانی می شود لباس عزا را از تن بیرون می آورد. ریحان نمی خواهد سر بار کسی باشد  و ترجیح می دهد اصیل ترین هنر زنانه ی خود یعنی آشپزی و غذا دادن به دیگران را تبدیل به شغلی برای کسب درآمد کند و رستوران سر جاده را بچرخاند.  ریحان به خواسته قلبی خود اهمیت می دهد و علیرغم همه ی مشکلات با برادر شوهرش ازدواج نمی کند. ریحان زنی است که می تواند "نع!" بگوید. ریحان زنی است که می تواند "بله!" بگوید. ریحان زنی است که می فهمد چه می گوید و بالاخره ریحان زنی است که به صدای قلبش گوش می دهد. ریحان زن است و ریحان مادر است و مادر به تربیت بچه هایش فکر می کند و به علائق آنها توجه دارد و چیزی را به آنان تحمیل نمی کند. بچه ها هم در کنار مادرشان ایستاده اند و در عین اینکه مادرشان را دوست دارند به او در کار رستوران کمک می کنند و اینطوری است که یاد می گیرند بایست در برابر زندگی ایستاد و اینطوری است که چرخ زندگی و اموراتشان می گذرد. در کافه ترانزیت علیرغم همه مشکلات، ریحان که نه فیلمساز است و نه نویسنده و روشنفکر هم نیست استقلال بیشتری از خود نشان می دهد و خودش تصمیم می گیرد. خوشبختانه ریحان اهل آن دیار نیست وبرخلاف فیلمی مانند روسری آبی، نگاه ریحان به عشق و یا به همسریابی،  یافتن آقابالاسری برای خود و بچه هایش نیست و حتا در پاسخ به مرد یونانی ترجیح می دهد پیش از هر چیز استقلال خود را به دست بیاورد و پیدا کردن شوهری دیگر، راه حل نهایی برای او نیست.

   ناچارم باز تکرار کنم که درست است که در ایران کنونی مسئله زنان شکل حادی به خود گرفته است ولی هر چه با شرکت زن بود و داستان در حول و حوش زندگی زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد دور زد لزوماً به سینمای فمینیستی ایران تعلق ندارد و بیشتر نمایشی ظاهری و سطحی و زن پوشانه و مجازی برای لوث کردن و پنهان کردن ریشه های این مشکل بزرگ اجتماعی است. نمونه ی دیگر فیلم ده است از آقای عباس کیارستمی که از روکشی زنانه برای فیلمی با تفکر مردانه  تشکیل شده است. آقای کیارستمی در سال 1381 ناگهان به مسئله زنان روی آورد و قهرمان او که معمولاً مردی مجرد (گاه با پسربچه ای و گاه بی پسر بچه ای) در جاده ی زندگی حیران و گاه نومید بود تغییر جنسیت داد و به صورت زن مطلقه ای درآمد که بی وقفه در جاده روزمره گی می راند و آدمها بر او چون مسافرانی موقت نمودار می شدند. اوج تفکر مردسالارانه ی فیلمساز در صحنه ایست که زنی که مدام رانندگی می کند و در جاده یکنواخت زندگی خود مرتب می رود و آید، خانم کیارستمی به روسپی ایی که ما نمی بینیمش برمی خورد، فجیع ترین صحنه فیلم درست همین زمانی است که خانم کیارستمی (منظورم همان خانمی است که به جای آقای کیارستمی پشت فرمان نشسته و با روسپی مشغول هر و کر است) در مسیر تکراری خیابانٍ زندگی خود روسپی ایی را سوار ماشین می کند و بی اطلاعی او نسبت به شرایط اجتماعی تا به حدی است که از روسپی می پرسد برای چه این کار می کند. انگار برای روسپی خیابانی هزاران شغل و مقام و منصب وجود داشته و روسپی همه را رد کرده و داوطلبانه خواسته تن فروشی کند و جندگی را به عنوان شغل دلخواه خویش برگزیده است!!!

از کرامات و ابتکارات فیلمساز جهانی شده ی ما در  فیلم ده این بود که مسئله حجاب را هم حل کرده بود. دختری که در عشق شکست خورده از فرط نومیدی سرش را از ته تراشیده و این زن بی مو در برابر دوربین بی حجاب می شود و عجیب اینست که آب هم از آب تکان نخورد!!! دوستی می گفت کیارستمی کار جالبی کرده که زن بی حجاب را نشان داد! گفتم نشان دادن بی حجابی به این شکل که دل و جرأت نمی خواهد. من شخصاً حاضرم موهایم را از ته بزنم به شرط این که قانون حجاب اجباری را بردارند و بقیه بتوانند بی حجاب شوند. نمایش دردناک و مسخره ی زنی بی مو، لوث مسئله ی حجاب اجباری است. نشان دادن بی حجابی به این شکل بی معنا کردن این مسئله و تلاشی برای گمراه کردن اندیشه ی بیننده است.

در کافه ترانزیت ریحان مانند ننه دلاور، مانند بسیاری از زنان جامعه خود، تنها راه نجات را در باز کردن فرزندانش از سر خود و به دنبالش روسپیگری نمی داند. ریحان نه تنها هرگز بچه هایش را سر راه نمی گذارد بلکه به زنی دیگر که در آستانه ی روسپیگری است پناه می دهد و کار می دهد و سقفش را با آن دختر بی پناه روسی تقسیم می کند. ریحان از دنیای بدون اغراق زحمتکشان می آید که تنها ره رهایی برایشان در تن فروشی برای تأمین زندگی نیست. و خوشبختانه ریحان کم و بیش موفق هم می شود و راستی خودمانیم مگر همه ی زنان ایران و عالم روسپی شدند تا بتوانند شکم بچه هایشان را سیر کنند و زنده بمانند؟

کافه ترانزیت در نزدیکی مرز ایران و ترکیه و عراق اتفاق می افتد و محصول مشترک ایران و فرانسه است. کافه ترانزیت در کنار مرزها ساخته شده است و سناریو و ماجرای بخش هایی از فیلم، شباهت بسیار زیادی با فیلم بغداد کافه دارد و به نوعی بغدادکافه ای ایرانی شده است. ریحان گاهی شبیه ننه دلاور در زمان جنگ می شود و گاهی شبیه زنٍ صاحب کافه، در بغداد کافه. از نکات جذاب فیلم کافه ترانزیت شنیدن زبانهای مختلف و دیدن آدمهایی از ملیتهای مختلف است چرا که کافه ترانزیت فیلم بازی است و گشوده بر روی جهان و خود را به ماندن در پشت دیوارهای عبوس محکوم نمی کند. در نهایت سادگی، کافه ترانزیت چه در محتوا و چه در ساختار فیلم باز و گشوده ایست که ذهن را به تفکر وامی دارد و به بن بست روانه نمی کند.

 

کافه ترانزیت فیلمی بسیار واقعگرایانه است و با نگاهی عمیق به مسئله ی زن در دوران گذار از سنت به سوی تجدد می پردازد. کافه ترانزیت به دور از فمینیسم رایج در ایران، نماد دوره گذار دردناک ایرانیان از جامعه سنتی و جامعه بسته ی شرقی به سوی جهان بزرگ متجدد و دنیای امروزی است. کافه ترانزیت، کافه ای بین راه؛ کافه ای بر سر مرز، کافه ای بین ایران و اروپا نشاندهنده مرزهای سنت و تجدد از دیدگاه آدمهای متفاوت است. هر کسی برای عبور از این گذار دردناک باید کافه ترانزیت یا این کاروانسرای بین راه را با دستان خودش بسازد. ما برای رسیدن به جامعه ای مدرن ناچاریم که سخت کار کنیم و خانه ی خود را بسازیم و مرزهای خود را مشخص کنیم و اگر زن باشیم باید بیشتر کار کنیم و بیشتر بجنگیم تا استقلال خود را به کف بیاوریم و این میسر نمی شود مگر با کار و به دست گرفتن افسار اقتصاد خانواده .

ایرادی که به فیلم کافه ترانزیت (مانند بسیاری از فیلمهای ایرانی) می شود گرفت نگه داشتن ریحان در حریم نوعی زنانگی اکتسابی است. به قول سیمون دوبوا:" ما زن متولد نمی شویم بلکه ما را برای زن بودن تربیت می کنند."  از این زاویه وقتی می بینیم که ریحان با دستان کوچکش و در لباس عزا خشت می زند و پنچه در گل فرو کرده است کمی حیرت می کنیم. خیلی ساده و بی اغراق بگویم که منی که تا به حال بنایی نکرده ام اگر بخواهم دست به کار شوم لباس کار به تن می کنم و دستکش به دست می کنم. اگر چه صحنه ی خشت زنی و بنایی کافه ترانزیت توسط ریحان بسیار ساختگی و اغراق آمیز به نظر می رسد ولی با خود حقیقتی نمادین به همراه دارد. ساختن آزادی و به کف آوردنٍ استقلالٍ مادی کار گل است و برای رسیدن به آزادی و استقلال بایست آستین ها را بالا زد و به تنهایی و با دستان خالی خشت های زندگی خود را بنا گذاشت.

در کافه ترانزیت خودسانسوری هنگام ساختن فیلم در بازی ها کاملاً آشکار است و به احتمال یقین فیلم پس از ساخته شدن هم توسط کارشناسان سانسور مورد جراحی قرار گرفته است. خودسانسوری هنگام ساخت فیلم تا حدی است که مردی که می خواهد ریحان را به همسری خود درآورد حتا نیم نگاهی به چشم خریدار به او نمی افکند. انگار ازدواج برای برادر شوهر وظیفه ای ملی و میهنی است که بایست حتماً ادا شود. بیوه ی جوان و مرد یونانی، ریحان و ذکریا با هم حتا یک لحظه هم تنها نیستند و در چشمان هم نگاه نمی کنند. ریحان آنقدر با حجاب است که حتا توی خانه هم مدام روسری به سرش است و تنها با فکر نبوغ آسای کارگردان، ریحان در حالی که موهایش را نمی بینیم چون قاب آیینه مانع دید ماست، روسری سیاه عزایش را از سر برمی دارد. مانند دکتری که قرار است نامحرم را از طریق نگاهش به آیینه و نه نگاه مستقیم به عضوٍ بیمار، معالجه کند، ما بینندگان نیز مراسم از تن به در آوردن رخت سیاه ریحان را به شیوه ای نمادین و غیر مستقیم مشاهده می کنیم. باز از نکات سانسوری و استعاره ای فیلم صحنه آشپزی کردن ریحان است. لزومی ندارد که به شما یادآوری کنم جوامع شرقی پر است از ممنوعیت های کلامی و ذهنی، و در عین حال پر است از اشاره و استعاره. پس در شرایطی که نمی شود از میل جنسی و  از ارضاء این کششٍ نهفته حرفی زد و یا نگاهی رد و بدل کرد و حتا تصویری ارائه داد از سکسوالیته؛ اشتهای جنسی جای خود را به اشتهای شکمی می دهد. ریحان با دست پخت خود چشمٍ ذکریا را می فریبد و با طعم خانگی و زنانه ی غذای خود دلٍ او را می رباید و در عین حال از سر کنجکاوی کنسرو ذکریا می چشد تا با سلیقه ی او آشنا شود. آیا پیام را گرفتید؟

به هر حال علیرغم ممنوعیت ها همین جا لازم است که از بازی دو بازیگر اول فیلم یعنی فرشته صدر عرفایی که پیشتر در نقش یکی از زنهای فیلم دایره درخشیده بود و حالا با بازی روانش در نقش ریحان ما را با خود به کافه ترانزیت می برد و همچنین بازی روان و  موثر پرویز پرستویی در نقش برادر شوهر یاد کرد.

آدمها در فیلم کافه ترانزیت در عین دوری گاهی چنان به هم شبیه و نزدیک می شوند که هدیگر را پیدا می کنند و به هم می چسبند و به زحمت از هم جدا می شوند و در این میان ملیت و زبان هیچ مانعی ایجاد نمی کند. کافه ترانزیت یا قهوه خانه ی سرراه، نقطه ی عطف شخصیتهای مختلف داستان دردهای مشترک آنان است. دختر روس بی خانواده و بی خانمان و راننده یونانی راه گم کرده و ریحان بیوه و بی پناه در همین کافه ی لب مرز و در این گذار زندگی است که همدیگر را پیدا می کنند و برای مدتی با هم می مانند.

برخلاف فیلمهای به ظاهر فمینیستی اخیر سینمای ایران، فیلمهایی مانند واکنش پنجم و یا دایره که زنان از ابتدا تا انتها اسیرند و در دایره ی بسته ی پدر - مردسالاری نیرو و توان خویش را از دست می دهند و فرسوده می شوند و دست آخر راه به جایی نمی برند، کافه ترانزیت نشاندهنده حرکت زنان معمولی به سوی کسبٍ حقوقٍ انسانی خویش است و چگونگی دشواری این گذار و این مسیر را شرح می دهد. کافه ترانزیت شعارگونه نیست و خیالپردازی نمی کند و راه دور و دراز و سختی که ریحان برای حفظ استقلال خود در پیش دارد را به ما نشان می دهد و در همین جا فیلم را تمام می کند ولی آنچه در این فیلم می بینیم و حائز اهمیت است حرکتی است که آغاز شده و دیگر به هیچ وجه نمی شود متوقفش کرد.

از مواردی که در فیلم کافه ترانزیت خوب پرورده شده بود همین استفاده از زنان برای سرکوب زنان دیگر بود. در ابتدا برادر شوهر، مادر افلیج خود را می آورد و در خانه ی ریحان می گذارد تا ریحان را زیر چشمی و توسط مادرش تحت کنترل کرده باشد.  در مرحله ی بعدی همسرٍ برادر شوهر، زلیخاست که می آید و ریحان را برای شوهرٍ خود خواستگاری می کند چون چاره ای ندارد و می پندارد که این تنها راه است.

در کافه ترانزیت بر خلاف دو فیلم واکنش پنجم و یا دایره ریحان را می بینیم که هنوز با امید و با پشتکار راهی را که برای استقلال خود برگزیده ادامه می دهد و شکست هیچ جنبشی را اعلام نمی کند. ریحان در برابر ناملایمات در هم نمی شکند و راهش را ادامه خواهد داد.

درست است که بازی اشکنک دارد و سر شکستنک دارد ولی مبارزات آزادی خواهانه را نبایست تا حد یک بازی کودکانه و یا یک تندروی کودکانه دست کم گرفت. مبارزاتٍ زنان برای کسبٍ حقوق انسانی خویش یک نوع بازی یا قمار نیست که برنده و یا بازنده داشته باشد. مبارزاتٍ اجتماعی در دراز مدت است که میوه می دهد و آیه ی یأس خواندن و خبرٍ فاتحه و ختمٍ مبارزه  و بسته شدن پرونده آزادیخواهی را اعلام کردن و یا خبر از هم پاشیده شدنٍ جنبشی را به این وضوح و قاطعیت اعلام کردن، هنر نمی باشد.

درست است که روزی نویسندگان ایرانی برای عبور از زیر تیغ سانسورٍ کتاب، تصویر را به جای کلام برگزیدند و اشتباه نیست اگر بگوییم روزی نویسندگانی چون بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و غلامحسین ساعدی و ابراهیم گلستان سینمای مولف ایران را در دهه شصت میلادی و یا دهه چهل خورشیدی بنیاد گذاشتند. با اطمینان می توانیم بگوییم که سینمای ایران در دوران جنگ زیباترین فیلمهای بشردوستانه را از طریق فیلمهایی شاعرانه با پیامهایی بسیار صلح جویانه خلق کرد. با جرئت می توانیم بگوییم سینمای مولف ایرانی توانست با فیلم هایی برای کودکان و با بازی کودکان، با شعر و انسانیت، دلٍ غربی ها را بلرزاند. ولی اکنون می توان به این پدیده با تردید نگریست چرا که سینمای ایران به صورت موریانه ای درآمده است که فعالان کنونی اش این سینما را در خدمت ایدئولوژی های فرصت طلبانه به کار گرفته اند. داستان اسب ترویا را یادتان رفته؟ به نام سینما و از طریق سینما، ایدئولوژی می دهیم به خورد ملتهای شوم بخت. رک و پوست کنده بگویم با این نوع سینما، ملت را فیلم کرده ایم دیگر، مگرنه؟ داستان بیسکویت آقای کیارستمی را که یادتان نرفته؟ متأسفانه مدتی است که سینمای ایران بیسکویت خود و رأی خود را به رهبران سیاسی کنونی بخشیده است و از سینمای پیشرو فاصله گرفته است. از این زاویه و با چنین نگاهی است که می توانیم ادعا کنیم وجود فیلمی مانند کافه ترانزیت در چنین شرایطی غنیمت است.  

در کافه ترانزیت ریحان خوشبختانه نه روشنفکر است و نه مستندساز و نه شاعر. ریحان کافه ترانزیت اش را ساخته است و مانند ننه دلاور لب مرز ایستاده است و آنقدر درگیر مشکلات خویش است که اصلاً یادش رفته آزادی فردی چه می تواند باشد ولی با همه ی اینها فراتر از بانوان اردیبهشتی و دوشیزگان خردادی از حقوقٍ انسانی و شرفٍ زنانه ی خویش دفاع می کند. ریحان به هیچ وجه با مأموران انتظامی و پاسدار و حتا حاج آقا یا حاکمٍ شرع درگیر نمی شود و در ضمن این افراد نیستند که برایش مشکل ساز باشند و سنگ جلوی پایش بیندازند، مسئله ی ریحان بعدٍ عمیق تری دارد و آن حضورٍ پدرسالاری غالب بر جامعه است. همان پدرسالاری شریف و باآبرو که مدام در تلاش است تا به حکمٍ سنت او را به زیرٍ لنگٍ خود بکشد و زمانی که موفق نمی شود یکراست می رود پیشٍ حاکمٍ شرع و به نام قانون و اخلاق و شرع برای ریحان پاپوش می دوزد تا درٍ دکانش را تخته کند و تا هر طور شده ریحان را در مطبخٍ خود چون کنیزی به کار بگمارد. در این گذارٍ دردناک، کافه ی بین راه، تنها پناهگاهٍ ریحان است. برای ریحان خانه یعنی کافه ترانزیت. ریحان نمی گذارد پشتش را به خاک بکشند. ریحان نمی خواهد شکست خورده و بی حیثیت شده به کنیزی برادرشوهر تن بدهد. ریحان با چنین جامعه ای درگیر می شود و در چنین فضایی ایستادگی می کند. ریحان می خواهد مرزها را بشکند و همه را به صلح در کافه ای بین راه دعوت کند.

____________________________

http://chachmanbidar.blogspot.com/