مهستی
شاهرخی
شاه لیر
شاه لیر به
کارگردانی آندره آنژل و با بازی میشل پیکولی در آتلیهبرتیه تئاتر ادئون پاریس بر
روی صحنه است. شاه لیر، از نظر اجرایی، مانند چند نمایش دیگریست که این اواخر از
نمایشنامه های شکسپیر به روی صحنه آمده است. در شاه لیر زمانٍ واقعه را به قرن بیستم
و فضای کانگسترها و مافیا تغییر یافته است، واقعه نیز در درون جامعه ی سرمایه داری
قرار گرفته است. در نتیجه صحنه گردانی و دکور ساده و نه چندان مجلل نمایش و لباس
نمایش نیز به آن زمان وابسته است. میشل پیکولی را چند سال پیش در نقش چخوف در
نمایشی بر اساس نامه های چخوف به همسرش و به کارگردانی پیتر بروک و باز پیش از آن
در باغ آلبالو به کارگردانی پیتر بروک بر روی صحنه دیده بودم. میشل پیکولی بازیگر
دلنشینی است که به راحتی و روانی صحنه را احاطه می کند.
پیکولی نقش
شاه لیر را مانند سالمندی از کار افتاده که در دوران جوانی خود پادشاهی میکرده است
ایفا می کند. شاه لیر مانند سالمندی در آسایشگاه، که دیگر اقتدار پیشین را ندارد
تصویر میشود. سالمندی و جنونٍ پیری و از سوی دیگر استبداد و قدرت ساقط شده،
نوسانات شخصیت شاه لیر را تشکیل می دهد و میشل پیکولی موفق می شود شخصیت ملموس و
حتا دوست داشتنی ایی از شاه لیر ارائه بدهد.
شاه لیر
داستان پادشاهی است که در دوران پیری دنبال وارثی برای خود می گردد. شاه لیر سه
دختر دارد و در ذهنش ارث خود را بین سه دخترش تقسیم کرده است. در روز انتقال
وراثت، دو دختر بزرگتر با چرب زبانی دل پدر را به دست می آورند ولی کوردلیا در
پاسخ به پدرش که از او می پرسد چقدر پدرش را دوست دارد به سادگی می
گوید" وظیفه به من امر می کند که شما را دوست داشته باشم." پدر از این
پاسخ خشمگین می شود و او را از خود رانده و سهم او را بین دو دختر دیگرش تقسیم می
کند. این تازه اول نمایش است. از این جا به بعد داستانی سرگردانی پدر و دختر و از
سوی دیگر پسران حرامزاده و قانونی کنت گلوچستر است. در پایان تنها کسی که به داد
شاه لیر می رسد همان کوردلیاست که به او پناه می دهد.
از یک سو
دیکتاتوری که دیگر پشم و پیله اش ریخته است و حرامزاده ای (ادموند پسر کنت
گلوچستر) که مدام رشد می کند تا خود را به بالا بکشاند و قدرت را در دست بگیرد و
از سوی دیگر (ادگار پسر قانونی و مطرود کنت گلوچستر) وارث بر حقی که در سخت ترین
شرایط زندگی می کند و از بارگاهٍ پدر خود رانده شده است، اینها عوامل پرکشش داستان
را فراهم میسازند، دیکتاتور حتا پیش از ترکٍ تختٍ سلطنت، بازهم دولتٍ سانسور پرور
خویش و از سوی دیگر امپراطوری مجیزگویی خود را تقویت می کند و مدام از حقیقت می
گریزد. حقیقت تلخ است و داشتن آزادیٍ بیان مرگ آفرین! در پایان مانند بسیاری از
تراژدی های شکسپیر، نمایش زندگی وقتی به پایان می رسد که همه به حقیقت و در نتیجه
به مرگ برسند تا پرده برافتد.
بازیگران
مرد، ادموند و ادگار نیز در نقش های خود بازی درخشانی ارائه می دهند. از صحنه های
به یاد ماندنی نمایش، صحنه ی مرگ ادگار است. مرگ ادگار وارث قانونی و برحقی که در
سخت ترین شرایط و در بیغوله ها زندگی می کند، مرگ دو جوان حومه نشین پاریس را در
دو سال پیش یادآور می شود. ادگار بی خانمان است و فراری و قاتلان در تعقیب او، تا
او را از روی زمین محو کنند و ثروتش را تصاحب کنند، ادگار در حال فرار، درست به
همان شیوه ، توسط کابلهای برق بر روی صحنه جزغاله می شود.
فراز و فرود
زندگی و پستی و بلندیهای سرنوشت و از اوج قله ها به قعر چاه فرو افتادنها، و خلاصه
بازیهای قدرت به نحو تکان دهنده ای در این نمایشنامه وجود دارد و پرورده شده است.
شکسپیر در شاه لیر، سلطنت را تا اعماق فقر و بینوایی به خاک می کشد و روی دیگر و
چهره ی ترحم برانگیز سکه ی قدرت را به ما نشان می دهد.
با کمال
تأسف، بازیگران زن، همگی حضوری کمرنگ داشتند و بازی ضعیفی از خود ارائه دادند.
گویا بازیگران زن بیشتر به خاطر شباهتشان به تصاویر ذهنی کارگردان انتخاب شده
بودند. کوردلیا، دختر کوچکتر صرفاً به خاطر سبک بودن جثه اش انتخاب شده بود چون در
پایان نمایش، میشل پیکولی جسد کوردلیا را که مانند دختربچه ای در خواب ٍمرگ فرو
رفته، بر روی دست گرفته و به روی صحنه می آورد و کوردلیا برای مدتی بی حرکت بر روی
دستان او میماند. از کمی ها و کاستی های برخی از بازیگران، به خصوص ضعف بازی در
مورد نقش جذابی مانند دلقک، توسط بازیگری که بازیهای خنکی را با ماریونت انجام می
داد، بگذریم چون دست آخر همیشه می شود گفت که فقط شنیدن کلمات جادویی شکسپیردر هر
حال و همیشه لذت بخش است.
نمایشنامه
شاه لیر درست چهارصد سال پیش توسط ویلیام شکسپیر نوشته شده است و تازگی و عمق اثر،
آن را به یکی از شاهکارهای ماندگار ادبیات جهان تبدیل کرده است. چرا که ادبیات،
زمان و جغرافیا ندارد. روحٍ هنر بی مرز و بی زمان است و با معیارهای روزمره نمی
توان اثر هنری را داوری کرد. زیاد به عقب و ریشه های نمایشنامه برنمی گردم. همین
قدر بدانید که در ابتدا، داستان، بر اساس یک افسانه بنا شده است. در کار شکسپیر
افسانه ی شاه لیر و دخترانش و ماجرای پادشاهی در بریتانیا در هم ادغام می شود.
شکسپیر داستانها و کتابهایی که بر اساس این افسانه و یا زندگی آن پادشاه و دخترانش
نوشته شده است، همه را خوانده است و به عنوان پشتوانه در پشت سر دارد ولی او
سرانجام مثل بسیاری از آثارش روایت خود را از شاه لیر و دخترانش، به صورت
نمایشنامه ای در پنج پرده برای اجرا بر روی صحنه مینویسد. از شاه لیر تاکنون
پانزده فیلم به روی پرده آمده است.
در
نمایشنامه شکسپیر تلخای سخنان آزاد و در واقع مهرآمیز و بدون مجیزگویی کوردلیا در
برابر زبان رسمی حاکمان خودکامه، نقطه ی شروع فاجعه است.
زبان سرخ
سرٍ سبز می دهد بر باد
زبان آزادی
و آزادگی و زبانٍ حقیقت گویی در برابر زبانٍ چاپلوس و متملق و ساختگی و ریاکارانه
ی عوامل حکومتی قرار می گیرد و مسلماً سزای چنین زبانی، زندان و تبعید و خلع ید و
محروم شدن از ارث و در به دری است. اما این را هم به خوبی می دانیم که هر حکومتی
بالاخره دورانی دارد و روزی پرده ها فرو خواهد افتاد و چهره ی واقعی چاپلوسان و
سالوسان آشکار خواهد شد.
در
نمایشنامه ی شاه لیر شکسپیر،
آن روز، همیشه دیر است.
آن روز،
همیشه تلخ است.
آن روز،
همیشه مرگ است.
ولی آن روز،
سرانجام فرا خواهد رسید.
روزی که نه
تو مانی و نه من
________________________
http://chachmanbidar.blogspot.com