منوچهر تقوی بیات
خواجه ی آزاد اندیشِ شیراز
رندِ توبه ناپذیر
rendane@hotmail.com
پپیشگفتار
ـ تاکنون سه غزل حافظ ( ۴۷۹ ، ۲۷۱ ، ۲۸۹
)
را به شیوه ی رندان بازخوانی کرده ایم و در روی برخی تارنماهایی که جمله ی انحصار
طلبانه و ضد فرهنگی « از انتشار
مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال ميگردند معذور است.» در آن ها نیست، به خوانندگان
فارسی زبان پیشکش کرده ایم. در آنجا به یاری زبان و واژه های حافظ باشیوه ی آزاداندیشی او آشنا شدیم وبه درستی
دریافتیم که خواجه تنها شاعر نیست بلکه اندیشمندی
بزرگ است که اندیشه ی او برتر و ورای همه ی دین ها و آیین های سده های میانی و
کهنه است. تا جایی که اندیشمندان بزرگ دنیا مانند نیچه ، گوته ، ویکتور هوگو و دیگران، که با خواجه شیراز از راه
برگردان های دست و پا شکسته آشنا شده اند او را تکریم و تعظیم کرده اند.
شیوه ی برخورد
خردمندانه و داهیانه ی او با تاریک
اندیشان، در تیرگی گمراه کننده ی آن « ظلمات » قرون وسطایی : ( ظلمات است بترس از
خطر گمراهی ۶ / ۴۷۹
و نیز نگاه کنید به ۹ / ۴۰ ، ۴ / ۱۲۵ ، ۱ / ۱۷۸، ۳ / ۲۲۸، ۲ / ۳۰۶ ) راه « بیرون شدی ۲ /
۳۰۶ » است از تیرگی نادانی و گمراهی برای
ما ، در روزگار فقیهان وقیحی که بیگانگان برای گستردن همان تاریکی ها بر مردم ما گماشته اند. حافظ با به کار بردن
دو پهلو و ریشخند آمیز واژه های برگرفته از فرهنگ دینی و مذهبی فقیهان و صوفیان بر
باورهای آن ها می تازد. او برای بیان اندیشه های خویش پیام خود را گاهی روشن و بی
پرده ، گاهی در پرده (۲ / ۷ ، ۶ / ۶۶ ، ۱۱ / ۷۴ ، ۵ / ۷۸، ۵ / ۱۵۳، ۲ / ۱۷۵ .
. . )، گاهی افسوس کنان ( با شوخی و ریشخند ۲ /۱۹۴ ، ۸ / ۴۶۴ ) و چند پهلو بر زبان می راند. این
شگرد و شیوه ی روشنگری، زندگی کم و بیش درازی
به حافظ بخشیده و از کشته شدن او تا سال ۷۹۲ هجری قمری جلوگیری کرده و
دیوان او را نیز تا اندازه ی چشم گیری از
گزند و زیان های تاریک اندیشان رهانیده است.
از آنجایی که
شعر حافظ بسیار انسانی و دلنشین است و مردم ما، هم در هنگام شادی و هم در تنگنای غم ، از آن سود می جویند، برای دین باوران و خشکه مذهبی ها، جلوگیری
از گسترش اندیشه ی او بسیار دشوار بوده و هست. می توان گفت شیوه ی حافظ در گسترش
آزاد اندیشی یکی از کاری ترین و ماندنی
ترین شیوه های آزاد اندیشی است. زیرا که
او
،
پیام خویش را چون نسیم ( صبا ) به گوش دوست و دشمن می رساند.در نتیجه آزاد اندیشانی
که در جستجوی کشف واقعیت های جهان هستند و چشم بینا و گوش شنوا دارند، پیام خواجه
را در می یابند. برای شناخت شیوه ی اندیشه ی
رندانه ی حافظ ما باید نخست این دلیری را
در خود پدید آوریم که اندیشه ی خویش را ازبند باورهای کهنه ی خود رها سازیم
تا بتوانیم از مرز خرافه بگذریم و به شیوه ی اندیشه حافظ راه یابیم.
دین باوران ،
صوفی مسلکان و کسانی که در بند خرافه هستند هرگز نمی توانند گوهر اندیشه ی رندانه
ی حافظ را دریابند. کوربینان و خشک اندیشان همچون سنگ کوه نفوذ ناپذیر بوده و تنها
پژواک سخن حافظ را باز می گردانند.
کسی را یارای
به بند کشیدن نسیم زندگی بخش پیام حافظ نبوده و نیست: « گه چون نسیم با گل ( یعنی
مردم ) راز نهفته گفتن ـ گه {< چون
نسیم >} سّر عشق بازی از بلبلان ( یعنی عاشقان ) شنیدن ۴/ ۳۸۴ ، ۱/ ۴۶۷ و . .
.» و یا « چون صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست ـ وز رفیقان ره استمداد همت
می کنم ۴/ ۳۴۴» و نیز ۲/ ۹ ، ۳/ ۵۷ ، ۱/
۶۱ ، ۸/ ۱۱۷ و . . . کور بینان و دین باوران همیشه کوشیده اند تا
با ترفندهایی مردم فریب، چهره ی او را
دگرگون نشان دهند. تا آنجا که می شده از دیوانش کم کرده اند و گاهی نیز به سود دین
و آیین خود واژه هایی یا شعرهایی برآن افزوده و یا تفسیرهایی بی پایه و گمراه
کننده بر آن نوشته اند. صوفیان اورا از پیروان خود دانسته اند. دین مداران و
حاکمان او را همچون خود خرافی و پندار گرا شمرده و وی را به ریش و ریسمان خود بسته
اند. شگفتا که همه ی این ترفند ها را حافظ
رند خود فرا راه آن ها نهاده است تا بتواند پیام راستین خود را به گوش
عاشقان و هم باوران خود برساند: « من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست ـ تو هم ز
روی کرامت چنان بخوان که تو دانی ۴ / ۴۶۷ ». او برای آن که سخن اش بماند و تخم
خرد و آزاد اندیشی را بپراکند و گسترش
دهد ، از زبانی که به بازی شورانگیز واژه ها و اندیشه ها می ماند، سود جسته است.
گشودن هیچ گره ای به اندازه ی گشودن گره زلف پیچ در پیچ سخن حافظ جانفزا و فرح بخش
نیست : « کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب ـ تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
۷ / ۱۷۹ ». حافظ سدها بار خود را، رند، لاابالی، قلندر، مست ، رسوا ، گناهکار،
پیرو پیرمغان و مانند این ها نامیده است. این واژه ها هر یک با واژه های دیگر
پیوند داشته و چون کلیدهایی رازهای اندیشه ی حافظ را می گشاید. او خود با استادی
کلیدهای این راز های تو در تو را به خوانندگان آزاد اندیش خود واگذار می کند: آن
جا که مدعی سخن او را در نمی یابد، خود
می گوید :« گو سر و خشت ۴ / ۷۸ ».
در دیوان
خواجه بیش از نود بار با واژه ی « رند »
روبرو می شویم. اما او بیشتر غزل هایش را رندانه نوشته است: « همچو حافظ به رغم
مدعیان ـ شعر رندانه گفتنم هوس است ۷ /
۴۳ ). ما همچنان بر آنیم که همه ی غزل
هایی که واژه ی « رند » در آن ها هست باز خوانی کنیم ، سپس به سراغ واژه های کلیدی
دیگر مانند مغان، پیر مغان، می ، میخانه، زاهد، صوفی ، فلک ، آسمان و مانند این ها
برویم.
آقای دکتر منوچهر
مرتضوی استاد ادبیات فارسی در جستجوهای خود برای دریافت درست و راستین اندیشه های
حافظ در کتابی بنام « مکتب حافظ » چنین می نویسد: « درباره ی مکتب حافظ باید تحقیق
مستقلی بعمل آید و مشخصات مشرب حافظ و ممیزات مکتب رندی روشن بشود، . . . »
و سپس در دنباله ی همان بخش در رویه ی ۹۸ کتاب خود می نویسد: « حافظ در سیر فکری و
تشخیص و ارزیابی فلسفی، خود را مکلف و موظف نمی بیند پایه های از پیش طرح شده ای
را به عنوان الفبای " کتاب تشخیص خود" بپذیرد بلکه خود واضع این
الفباست.» پس بهتراست که دانشمندان ( شارحان دانشمند ) نکوشند تا کشتی اندیشه ی
حافظ را به مرداب مذهب یا آیین این یا آن شیخ و یا پیر و پیشوا بیندازند: « بیا و
کشتی ما در شط شراب انداز ـ غریو و ولوله
در جان شیخ و شاب انداز ۱/ ۲۵۷ ».
فراگرفتن و
بازخوانی همین « الفبا » ، ما را با شیوه ی اندیشه حافظ آشنا می کند و راه را بر
بازخوانی های نادرست آئین گرایانه و دین باورانه می بندد. ما از بازخوانی غزل ۴۷۹
: « سحرم هاتف ميخانه به
دولت خواهي ـ گفت بازآي كه ديرينه
ي اين درگاهي »( بیت ۱، ۳، ۴، ۵ ) آموختیم که رند به فرهنگ ایران باستان عشق می ورزد، می را
گرامی می دارد ( بیت ۲ )، قلندر است، یعنی به دین بی اعتنا است. تاج می ستاند و
تاج می بخشد( بیت ۳ ). هوشیار است و به اخترشناسی و دانش بها می دهد ( بیت ۴ ). به
سهمناک بودن کار و راه خود آگاهی دارد ( بیت ۶ ). با طامات و خرافات و صوفی گری
ناسازگار است ( بیت ۶، ۷ ). خود نمایی، مردم فریبی ، جاه و شکوه این جهان و
نویدهای دروغین درباره ی آن جهان را روا نمی داند ( بیت ۸، ۹ ).
باز خوانی غزل ۲۷۱: «
باغبان
گر پنج روزي صحبت گل بايدش ـ برجفاي خار هجران، صبر بلبل بايدش » به ما می آموزد که
رند چون
باغبان تیماردار انسان ( یار ) است ( بیت ۱ ). دربرابر سختی هایی که
در راه عشق
به انسان هست، شکیبا است ( بیت ۱ ). درگرفتاری ها بردبار و دوراندیش است
( بیت ۲ ). انسان را زیباترین موجود می داند و به او عشق می ورزد ( بیت ۳
). رند
به جهان دل بستگی ندارد و بی پروا است ( بیت ۴ ). اهل طریقت ( صوفیان ) را بی دانش و بی تقوا می داند (بیت ۵ ). در تیمار و عشق ورزی
به یار، توکل را بی جا می داند ( بیت ۵ ). برای خدمت به معشوق (
انسان ) باید مهربان و ناز کش باشد ( بیت ۶ ). رندان، می را که یادگار فرهنگ
ایرانی است دوست دارند و عاشقان نوع انسان هستند، این شیوه را
پیوسته و زنجیروار پیگیری می کنند ( بیت ۷ ). از تجمل و خودآرایی دوری
می کنند و آنچنان بی پیرایه اند که حتا بی آواز رود و موسیقی نیز باده می نوشند ( بیت ۸ ).
غزل ۲۸۹:« در وفاي عشق تو مشهور دورانم چوشمع ـ شب نشين كوي سربازان و
رندانـم چو شمع » نیز برما آشکار
می سازد که حافظِ
رند خود را شب نشین و هم نشین با رندان و
جانبازان می داند ( بیت ۱ ).عاشق است، پای بند و وفادار ( بیت ۱
). بردبار
است و فداکار ( بیت ۲ )، پُر تحمل است و خندان ( بیت ۳ ). راز دار است و دَم برنمی
آورد ( بیت ۴ ). بی باک است و فداکار ( بیت ۵ ). حافظِ رند، در راه عشق
از جان مایه می گذارد ( بیت ۶ ). آماده است که جان خود را فدای دوست
کند ( بیت ۸ ). عشق
آتشین خود را یک دم از سر بدر نمی کند ( بیت ۹ ).
دین ستیزی و مبارزه ی با زهد ، ریا و
بیهوده دانستن توکل و هرگونه خرافات شیوه ی رندی است و در سراسر دیوان حافظ آشکارا
به چشم می خورد. از آنجایی که دین باوران، زهد فروشان و فقیهان، در درازای بیش از
هفت سد سال نتوانسته اند از راه رودررویی و بدگویی، بر حافظ و اندیشه های تابناک او چیره شوند، در کار حافظ نیز « تزویر
می کنند ». در روزگار ما حکومت ولایت فقیه افزون بر دیوان ها ی نادرست و تفسیرهای
مردم فریب و خداپسندانه، هر ساله در شیراز و شهرها و دانشگاه های دیگر، انجمن ها و
نشست های حافظ شناسی بر پا می کند. در این نشست ها، واعظان و قلم به مزدان زهد
فروش و زربنده مانند « حجت الاسلام » محمد خاتمی را بر منبرمی دارد تا در دین
باوری حافظ داد سخن دهد. اینان با هزاران دروغ و دغل می کوشند حافظ را نیز به دخمه
ی پَست خود به زیر بکشانند« واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند ـ چون به
خلوت می روند آن کار دیگر می کنند ۱ / ۱۹۴».
از میان فقیهان دوران ما که پس از
برپایی حکومت اسلامی زندانی و خانه نشین شد، آیت الله سید ابوالفضل علامه برقعی ،
کتاب های فراوانی درباره ی « اسلام ناب محمدی » نوشته است، اما چون باورها و نوشته
هایش با مذهب رایج حاکمان همسو نبوده کتاب های او را خمیرکرده و با آب شسته اند.
این « آیت خدا » که هم پدر دانش ( ابوالفضل ) است و هم فرادانشمند ( علامه )،
کتابی در رد باورهای حافظ نوشته است با نام گفتگویی با حافظ یا حافظ شکن . این کتاب که یک نمونه ی آن
نزد من است و در پژوهش ها و باز خوانی
حافظ ، به آن هم نگاه می کنم ، به شکل پلی کپی پخش شده و هرگز به زیور چاپ
آراسته نگردیده است. او به تاریخ شعبان ۱۳۷۱ قمری در مقدمه ی کتاب خود، حافظ را
مفسد فی الارض دانسته است. وی در رویه ی هفت همان مقدمه می نویسد: « . . . دیوان
حافظ در نشر حقائق و أمربمعروف و ترقی بشری نیست بلکه ترغیب بگناه و از این قبیل
است و بیشتر اشعار خوش ظاهر آن چون به ما بعد و قبل آن نظر شود معلوم می شود هدف
شاعر از آن شعر خوب ترویج باطل بوده مانند آنکه میگوید:
وقت را غنیمت دان آنقدر
که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
اما چون شعر بعد آنرا به بینی میدانی که هدف او آنستکه تعجیل کن بباده نوشی و
میخواری و . . . »
باید گفت که این غنیمت دانستن وقت از
دیدگاه حافظ هم برای باده نوشی است و هم برای دانش اندوختن و بهره گیری درست و
فشرده از زندگی ، وگرنه آن همه دانشی که حافظ از نجوم ، موسیقی، ادب، کلام، پزشکی،
حدیث ، قران و دیگر دانستنی ها اندوخته
بود با تن آسانی و بیکارگی راست نمی آمد.
این آیت الله ابوالفضل علامه ی برقعی چون به دین ستیزی حافظ پی برده است در کتاب
خود؛ گفتگویی با حافظ یا حافظ شکن، بر بیشتر غزل های دیوان خواجه ، ردی به زبان
غزل نوشته است که ما از نظر محتوا و فن شاعری به آن ها نمی پردازیم و تنها برای
راستی گفتار خود ، در دین ستیزی حافظ ، آن ها را گواه می آوریم. ما در اینجا به
بازخوانی غزل شماره ۳۳۸ خواهیم پرداخت. آقای علامه برقعی با وزن و قافیه همین غزل
و در رد آن چنین می گوید :
من نه آن عبدم که ترک دین پیغمبر کنم
یا که ترک راه و رسم جد خود حیدر کنم
تو نه آن رندی که ترک شاهد و ساغر کنی
من همان مردم که محو شاهد وساغر کنم
. . .
تو بهشت نقد گیر و ما بهشت نسیه را
حافظ ار باور نداری من تو را کافر کنم
خاک بر فرق تو و بر دفتر پر کفر تو
کج دلم گر اعتقادی من بر این دفتر
کنم ( خواهیم دید که دفتر نزد حافظ به
معنی قران است )
. . .
برقعی این عارفان دم می زنند از کفر و
می
من چرا صرفنظر از چشمه ی کوثر کنم
غزل ۳۳۸
بحررمل مثمن
محذوف
فاعلاتن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
۱ـ من نه
آن رندم که ترک شـاهد
و سـاغر کنم
محتسـب
داند که من
این کارها کم تر
کنم
۲ ـ من که عیب
توبه کاران کرده باشـم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه
باشـم گر کنم
۳ ـ چون صبا
مجموعه ی گل را به آب لطف شست
کج دلم خوان گر نظر بر صـفحه ی دفتر کنم
۴ ـ لاله سـاغرگیر و نرگس مسـت و برما نام فسـق
داوری دارم بسـی یارب که را داور کنم ؟
۵ ـ من که
امروزم بهشت نقد حاصل
می شود
وعده ی
فردای زاهد را
کجا باور کنم ؟
۶ ـ عشق
دُردانه است و من غواص و دریا میکده
سـر فرو بردم در آنجا تا کجا
سـربرکنم ؟
۷ ـ گرچه گرد آلود
فقرم شـرم باد از
همتم
گر
به آب چشـمه ی خورشـید
دامن تر کنم
۸ ـ من که دارم
در گدایی گنج سلطانی
به دست
کی
طمع در گردش گردون
دون پرور کنم
۹ ـ باز کش یک
دم عنان ای ترک شهر آشوب من
تا
ز اشک و چهره راهت پر زر و گوهر
کنم
۱۰ ـ دوش لعلت عشوه ای می داد حافظ را ولی
من
نه آنم کز وی این
افسانه ها باور کنم
درباره ی غزل
۳۳۸ ـ می دانیم که حافظ از بیم جان ،
دیوانی به خط خود از خویش به یادگار نگذاشته است. با آنکه خط خوشی داشته و در
نوشتن بسیارتوانا بوده، تا آنجا که ما می دانیم از وی هیچ نوشته ای بجای نمانده
است. از آنجایی که در سال های پایانی زندگی وی شیراز دچار آشفتگی فراوان بوده و در
فارس نیز فرمانروایی نبوده تا بتواند آسایش و آرامش ظاهری را به مردم باز
گرداند، بیم آن می رود که دشمنان آزاد اندیشی او، نوشته هایش را نیز چون زندگی اش
به آتش خشم و کوربینی سوزانده باشند.
آنچه که از حافظ برجای مانده است پس از مرگ اش
و از سوی ادب دوستان گرداوری شده است. برخی غزل های حافظ که از چاشنی تندِ باورهای
رندانه ی او برخوردار است، در باز نویسی از سوی دوستان و دشمنان او بیشتر دست کاری
شده است. دشمنان شیوه ی اندیشه ی حافظ ، برای فراهم کردن توشه ی آخرت کوشیده اند آنچه را که برابر دین و آیین شان روا نیست
و یا با کار خدا سازگاری ندارد، از دیوان حافظ بردارند. آن هایی که دستی درکار شعر
داشته اند با افزودن یکی دو بیت یا یکی دو واژه
تلاش کرده اند تا شاید از دین ستیزی آن به کاهند. « رندان » نیز از تلاش
کوتاهی نکرده اند و گاهی یکی دو بیتی به چاشنی این غزل ها افزوده اند. این داوری
از رسیدگی به رونویس های گوناگون دوران های سیاسی برای ما پیش می آید. برای نمونه
نسخه ی « ب » که خانلری برای چاپ این غزل از آن سود جسته ، در سال ۸۱۳ درست بیست و
یک سال پس از مرگ حافظ رونویسی شده است، بیت:« چون صبا مجموعه ی گل را به آب لطف
شست ـ کج دلم خوان گر نظر بر صفحه ی دفتر کنم » را دارد در حالی که این بیت در
برخی از دست نویس های سال های بعدی وجود ندارد. همان گونه که در بازخوانی غزل
خواهیم دید ، در اینجا « دفتر » به معنی قران است. رونویس کنندگانی که این معنی را
دریافته اند و آن را خوش نداشته اند ، " در امانت خیانت کرده " و از
بازنوشتن آن سرباز زده اند. برای همین ، در نسخه های ز، ح ، ط ، ی ، ل دیوان چاپ خانلری که در سال های پس از
۸۱۳بازنویسی شده این بیت نیست. از سوی دیگردرهمین نسخه های پسین، بیتی که ملایم تر
و اسلامی است به آن افزوده اند مانند:« عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست ـ
تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم ». از همین واژه ی کوثر نیز آقای علامه برقعی
در شعرش سود برده است !
خانلری این غزل
را با نه بیت به چاپ رسانیده و هفت بیت افزوده شده در رونویس های گوناگون را
درحاشیه آورده است. چاپ قزوینی ـ غنی ، بیت بالا و یک بیت دیگر را که قافیه ی
تکراری ساغر در آن هست به غزل افزوده و این غزل را با دوازده بیت به چاپ رسانیده
است. دکتر یحیی قریب که یک نسخه ی سال
۸۶۲ را پایه ی کار خود دانسته و از نسخه های قزوینی ـ غنی ، افشار ، خانلری و جلالی نائینی نیز سود جسته ، یازده بیت را
آورده است. مسعود فرزاد در کتاب حافظ صحت کلمات و اصالت غزل ها ( س تا پایان ی
) و همچنین کتاب حافظ گزارشی از نیمه راه همین یازده بیت را پذیرفته و
در بوم نوشته ، ده بیت دیگر را افزون بر آن ها در زیر غزل آورده است. از آنجایی که
بیت؛ ( گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم ـ گر به آب چشمه ی خورشید دامن تر کنم )
برابر چاپ خانلری، در برخی نسخه های کهن تر؛ نبوده، بهتر است ما نیز آن را افزوده
شده بدانیم. در برابر، بیت پنج که « بهشت نقد » را می پسندد ، از آن خواجه بدانیم
، چون با بیت ها و واژه های دیگر غزل مانند : « مجموعه ی گل » ، « لاله ساغر گیر »
، « نرگس مست » ، « میکده » همخوانی دارد. پس ما ، با آن که درباره ی بیت هفتم شک
داریم آن را هم می آوریم و در اینجا به بررسی ده بیت می پردازیم .
بیت یک غزل ۳۳۸ :
۱ـ من نه آن
رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
« رندم » ؛ رند
همراه با « م » ضمیر اول شخص، یعنی رند هستم . « رند » یعنی ؛ آزاده ، لااُبالي ، كسي كه در بند دين
وباورهاي آن نباشد ، لغت نامه می نویسد :«
لااُبالی ، صیغه متکلم وحده مضارع است به معنی باک ندارم ، نمی ترسم ،
نترسم. در فارسی بیشتر به صورت جامد استعمال می شود به معنی بی باک ، بی مبالات،
بی قید، بی بند وبار و . . . » ( لا؛ به معني نه ، نا، بي ـ چون برسركلمه
اي آيد آن رانفي نمايد، مانندلامكان،/ا ُبالی صیغه ی مضارع است به معنی
اعتنا می کنم یا رعایت می کنم./ لااُبالی کسی است که می گوید: " امور دین
" را اعتنا یا رعایت نمی کنم ). لغت نامه در باره ی رند می نویسد: « مردم محیل و
زیرک . . . غدار . . . و نیز منکر، لااُبالی ، بی قید . . . ». ” رندان“، پاي بند آداب
ورسوم عمومي و ديني نمي باشند. يعني كساني چون حافظ كه دربند فقيه و شيخ يا نماز و روزه و نيز بهشت و جهنم نيستند.
فرهنگ فارسي درزيرواژه ي رند مي نويسد:” زيرك ، حيله گر، محيل ، آنكه پاي بند آداب و
رسوم عمومي واجتماعي نباشد. . .“ « من نه آن رندم » تأکید مؤکد منفی می
کند بر این که من از آن گونه رندان نیستم. ازنگاه ما " آن که پای بند آداب و
رسوم عمومی و اجتماعی نباشد" همان رند یعنی آزاد اندیش است.
« تـَرک » درباره ی معنی ترک فرهنگ فارسی چنین می نویسد: " واگذاشتن، دست
کشیدن، دست برداشتن، هلیدن، هشتن، رها کردن.
« شاهد » ؛ فرهنگ فارسی درباره ی این واژه می نویسد: " . . . گواه ، حاضر
و همچنین؛ مرد خوبرو، محبوب ، معشوق. در تصوف به معنی خدای تعالی است و نیز اثری
است که مشاهده در قلب ایجاد می کند و آن مطابق است با حقیقت آنچه که صورت مشهود بر
قلب ظاهر می شود و . . . "
نزد خواجه ؛ محبوب ، حبیب ، شاهد، شاه ،
آصف ، ماه ، ماهرو، جان ، جانان ، یار ، دوست و اینگونه واژه ها که معشوق را
نمایندگی می کند، به معنی انسان است: « روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست ـ منت
خاک درت بر بصری نیست که نیست ۱ / ۷۴ » .
« ساغر» که صاغر هم نوشته می شود. فرهنگ
فارسی درباره ی این واژه می نویسد: « یعنی پیاله ی شرابخوری، جام ، ظرف ، آوند. در
تصوف ؛ چیزی که در وی مشاهده ی انوار غیبی و ادراک معانی کنند و . . . ». جام پایه
بلند و نیز به شراب ، می ، باده و هر آنچه از ساغر نوشند هم گفته می شود.
شراب در ایران باستان پاک و زندگی بخش بوده و از این رو مردم آن را
گرامی می داشته اند. این اندیشه از ایران باستان به دین زرتشتی سپس به دین میترایی
و پس از آن به دین ترسایان و سراسر اروپا راه یافت. چون در گذشته های دور باکتری
های زیان آور و کشنده، که مردم ازآن ها آگاهی نداشته اند، در آب و نوشابه های دیگر
می توانسته مرگ و بیماری ببار بیاورد و این باکتری ها اگر در شراب پیدا می شده آن
را می گندانیده و بد مزه می کرده است و از آنجا همه می توانستند به زیان باربودن
آن نوشابه پی ببرند. پس شراب هم مغذی ، هم مقوی ، هم زندگی بخش و هم شادی آور بوده
و هم به بهداشت و درمان کمک می کرده است.
خانم هما ناطق
در کتاب حافظ ، خنیاگری ، می و شادی می نویسد : « در متون کهن و نیز در
نوشته های زرتشتیان و از جمله در روایات داراب هرمزدیار تصریح شده است که میزان
باده نشاید که از " سه جام " فراتر رود. می دانیم که در نزد مغان عدد سه
مقدس است. گردش باده را نیز ازاین رو سه گردان گفته اند که خود کنایه ایست از «
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک » و یا به اوستایی « هومته ، هوخته ، هورشته ».
( باید یاد آورشویم که پیشینه ی سه پنتا بودن واژه ی « سه » به پیش از زردشتی گری و به دوران ستایش گیتی
باز می گردد.) روشن است که پرخوری و زیاده نوشی درهر چیز حتا آب هم زیان
آور و مرگ زاست.
حافظ در چگونگی شیوه ی شراب نوشیدن می
گوید: « روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز ـ
دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد ۴ / ۱۴۶ ». حافظ و دیگر بزرگان ایرانی شراب
را نیکو دانسته و ستایش می کرده اند و نوشیدن آن را به سه پیمانه بس می دانسته اند
و نیز می گوید : « ساقی حدیث سرو و گل و
لاله می رود ـ وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود ۱ / ۲۲۱» و همچنین : « منکران را هم ازین می دو سه ساغر
بچشان ـ وگر ایشان نستانند رو، آنی به من آر ۵ / ۲۴۳ » و ۲ / ۲۶۷ ، ۲ / ۲۶۹ ، ۹ /
۴۷۷ و . . .
« محتسب » به معنی نهی کننده از امور ممنوع در شرع اسلام است. لغت نامه می نویسد : « صفت
فاعلی از احتساب است؛ شمارکننده ، شمارنده. در اصطلاح فقهی انتساب به عمل احتساب
می باشد که عبارت است از امر به معروف و نهی از منکر. نهی کننده از چیزهایی که در
شرع ممنوع باشد . . . مأمور حکومتی شهر که کار او بررسی مقادیر و اندازه ها و
نظارت در اجرای احکام دین و بازدارنده از منهیات و اعمال نامشروع و . . . »
دکتر قاسم غنی
در رویه ی ۱۸۲ کتاب تاریخ عصر حافظ می نویسد: « غالب مورخین قریب العصر با
سلسله آل مظفر تصریح کرده اند که امیرمبارزالدین محمد بواسطه مبالغه در امر به
معروف و نهی از منکر، " محتسب " خوانده می شده است . . . »
خواجه حافظ در
دیوان خود واژه ی محتسب را هم با کنایه درباره ی امیرمبارزالدین و هم به معنی واژه
نامه ای آن ، که کاری است دیوانی به کار می برد. سیروس نیرو در فهرست غزل های کتاب
خود
نشان می دهد که این غزل ۳۳۸ در دوران شاه شجاع نوشته شده است. ما نیز بر همین
باوریم و به گواه درون مایه ی همین غزل و بیت های پایان آن ، خواهیم دید که از چه
روی این باور درست است. بنابراین به باور ما « محتسب » در اینجا امیر مبارزالدین
مظفری نیست.
حافظ می گوید
من آزاده ای سست پیمان و دمدمی نیستم که از ترس تازیانه و تعزیر، عشق به انسان و
فرهنگ خود را رها کنم. « شاهد » در اینجا نمی تواند به معنی صوفیانه ی آن؛ خدای
تعالی و یا اثری در قلب صوفی باشد چون محتسب به خدا شناس ها و کسانی که در عالم
خود هستند و کاری به کارهای فرمانروایان ندارند ، آزاری نمی رساند. پس نمی توان
برداشت صوفیانه را به آن چسباند زیرا که با دیگر بیت ها خوانایی پیدا نمی کند.
« کم تر کنم »
در اینجا به معنی نمی کنم است. لغت نامه در زیر این واژه می نویسد « . . . کم تر
آشنا؛ یعنی بی وقوف و ناقابل و بی مهارت. حافظ می گوید: « ما شیخ و واعظ کم تر
شناسیم ۴ / ۴۱۰ یعنی ما شیخ و واعظ نمی شناسیم » و همچنین « گفتا ز ماهرویان این
کار کم تر آید ۲ / ۲۲۷ یعنی ماهرویان چنین نمی کنند » و نیز نگاه کنید به : ۵ / ۳
، ۲ / ۱۹۳ ، ۲ / ۱۹۴ ، ۸ / ۴۵۹ و . . . پس « این کارها کم تر کنم » یعنی از این کارها
نمی کنم.
معنی بیت یک
غزل ۳۳۸ ؛ من از آن گونه آزادگانی نیستم که یار ( انسان ) و شراب ( نوش داروی
هستی بخش ) را رها کنم . مأمور نهی از منکر هم می داند که من این کارها (عشق به
آدمی زاده و ستایش می ) را رها نمی
کنم.
بیت دو غزل ۳۳۸
:
۱ـ من که عیب
توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می
وقت گل دیوانه باشم گر کنم
« عیب . . . کرده باشم »؛ لغت نامه در
برابر عیب کردن می نویسد: « ظاهر کردن خطا و قصور و گناه کسی ، به بدی و نقص منسوب
کردن ، عیب شمردن ، آهو خواستن ، نکوهیدن، سرزنش کردن و . . .»
« توبه کاران »؛ جمع واژه ی توبه کار و به معنی توبه کننده است.
لغت نامه درباره ی« توبه » می نویسد: « باز گشتن از گناه ، . . . باز ماندن از
کارهای بد ، ناقص و نادرست . . . با لفظ گفتن و فرمودن و کردن و دادن و شکستن و
گسستن مستعمل . . . و توبه در شرع بازگشتن از افعال مذموم است به افعال نیک . . .
». این شیوه ی بازداشتن ازگناه در جرگه ها و هم چشمی های دینی به همیشه روی می
دهد. در روزگار حافظ ، این گونه سخت گیری ها بسیار انجام می شده است. امروزه در
حکومت اسلامی صفت مشددی از واژه ی « توبه » به کار گرفته می شود که به آن توّاب و
در جمع توّابین گفته می شود. پادوهای حکومت در زندان ها مردم را با زور و شکنجه
وامی دارند تا از اندیشه ی آزاد و رفتار انسانی خود بازگردند و به جنایات و پستی
های دین فروشان تن بدهند. زنان و دختران را با تجاوز و بی آبرو و بی هویت کردن،
توّاب می کنند. بنابراین توبه کردن به زور یا از بیم جان به معنی دست کشیدن از
آزادی اندیشه و کردار است.
« بارها » یعنی چندین نوبت و به دفعات.
فرهنگ فارسی در برابر این واژه می نویسد: « دفعه ، مرتبه، نوبت ، . . . اجازه ،
رخصت ، دستوری و . . . »
« می » ؛ فرهنگ فارسی در زیر واژه ی می، می نویسد: « شراب
انگوری ، شراب ( مطلقاً ) ، باده ، گلاب ، پیاله ی شراب ( ذکر مظروف و اراده ی ظرف
و مظروف ) . . . »
« وقت » ، لغت نامه درزیر این واژه می
نویسد : « هنگام و آن مقداری است از روزگار و بیشتر در زمان گذشته به کار می رود و
جمع آن اوقات است. . . فرصت ، گاه ، زمان ، مدت . . . عصر ، عهد ، موقع ، مقام . .
. فصل . . . اجل مرگ . . . » در اینجا « وقت گل » فصل گل و هنگام بهار است.
« دیوانه » ؛ فرهنگ فارسی درباره ی
دیوانه می نویسد: « همچون دیو، مانند دیوان، بی عقل، بی خرد، مجنون و . . . » این واژه درباره ی کسانی به کار برده می شود که رفتارشان
با رفتار دیگر مردمان یکی و همسان نیست.
معنی بیت دوم
از غزل ۳۳۸ : من که بارها توبه کنندگان ( کسانی
که از آزادی خود دست شسته اند ) را سرزنش کرده ام ، اگر در هنگام بهار از خوردن
شراب ، دوری کنم باید دیوانه باشم یعنی خرد خود را از دست داده باشم.
بیت سه غزل ۳۳۸
:
۳ ـ چون صبا
مجموعه ی گل را به آب لطف شست
کج دلم خوان ، گر نظر بر صفحه ی دفتر کنم
« صبا » ؛ فرهنگ فارسی در زیر این واژه می نویسد: « بادی است که از
جانب شمال شرقی وزد و آن بادی خنک و لطیف است ؛ باد برین ، باد مشرق ، باد پیش و .
. . ». « صبا » در دیوان حافظ ، پیام آور و پیک دلدادگان است و با بوی یار ، بهار
و پیام های شادی آور همراه است. حافظ پیام های خود را با صبا و نسیم ، به یار می
رساند و گاهی نیز صبا را سخن چین و غماز می نامد. این واژه در دیوان خواجه بیش از
سد بار آمده است: « تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزند ـ با صبا گفت و شنیدم سحری
نیست که نیست ۵/ ۷۴» و نیز ۲ /۱، ۱ /۴ ، ۸ / ۷ و . . .
« مجموعه » ؛
لغت نامه در زیر این واژه می نویسد: « جمع شده ، گردآوری شده و فراهم آمده ـ
مجموعه کلام ؛ حاصل کلام ـ مجموعه گل ؛ انبوهی از گل ، گلستان . . . جُنگ ؛ دفتری
که در آن مطالب متنوع و مختلف گرد آورند. . . » حافظ این واژه را برابر با دفتر و
نیز مجمعه ؛ جای گردآوری چیزهای گوناگون به کار می برد. در اینجا « مجموعه ی گل »
هم می تواند همه ی گل های گلستان باشد و هم می تواند گلی باشد که پُر برگ است. اما
اگر دفتر را با آب بشویند نوشته هایش ناپدید می شود ، پس در اینجا « مجموعه ی گل »
که « به آب لطف » شسته می شود؛ به معنی گل های گلستان است که هم زمان دفتر گل را نیز به یاد می آورد.
« لطف » ؛
فرهنگ فارسی در برابر واژه ی لطف می نویسد: « . . . نرمی ، رفق، مدارا ، مهربانی .
. . خوش رفتاری ، نیکویی، نیکوکاری. . . کرم ، بذل ، بخشش . . . دقیقه ای از
زیبایی ، کشی » در اینجا « آب لطف » اضافه ی استعاری و به معنی آب بسیار لطیف
مانند شبنم یا باران لطیف است. آب کرم و بخشش یعنی آبی که صبا از روی کرم به گل ها
می دهد نیز می تواند باشد.
« کج دل »؛
فرهنگ فارسی در برابر این واژه می نویسد: « کج ذوق ، بد سلیقه ». در اینجا « کج
دلم خوان » یعنی مرا بد سلیقه بدان یا کج پسند یا گمراه بنام .
« نظر » که
واژه ای تازی است در زبان فارسی ، چم های بسیاری دارد اما در اینجا « نظر بر. . .
کنم » ، به معنی نگاه کنم بر . . . ، است.
« صفحه » ؛
فرهنگ فارسی در زیر این واژه می نویسد: « کناره ی چیزی ، رویه ، سطح ، چهره ،
صورت، یک سوی ورق و . . .
« دفتر » ؛
فرهنگ فارسی درباره ی واژه ی دفتر چنین می نویسد: « عده ای اوراق بهم پیوسته و در
جلدی جای داده شده ، و در آن مطالب مختلف ؛ نظم و نثر یا محاسبات را نویسند، . . .
کتاب . . . دفتر اخلاق یعنی کتاب اخلاق . . . ». لغت نامه افزون بر آنچه شمردیم
معنای کتاب به ویژه کتاب دینی را نیز به دست می دهد: « . . . دفتر شستن کنایه از
صرفنظر کردن از چیزی یا کاری نظیر دست شستن
از کاری است . . . کتاب . . . دفتر ابلیس ( به معنای کتاب ابلیس ). . .
بگفت این و پس دفتر زند خواست ـ بسوگند بندوی را بند خواست ( فردوسی ) . . . تو گویی که گفتارش از دفتر است ـ به
دانش ز جاماسب نامی تر است ( فردوسی ) . . .
چنین آفاق پر زآیات حکمت ـ نبشته سر بسر برسان دفتر ( ناصر خسرو ) . . .
چون مناقب نامه ی آل نبی دفتر کنند
ـ نام او چون فاتحه آغاز آن دفتر سزد (
سوزنی ) . . . » می دانیم که سوره فاتحه
در آغاز قران است و سوزنی در اینجا دفتر را به معنی قران به کار می برد. خواجه
چندین بار از واژه دفتر به معنی قران و نیز خود واژه ی قران بهره گرفته است مانند:
« عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ ـ قران ز بر بخوانی با چهارده روایت ۱۰ /
۹۳ » یعنی اگر قران را با چهارده روایت هم از بر باشی ، راه به جایی نخواهی برد
زیرا فقط عشقِ به انسان، راهنمای آدمی بودن است. رندانه و با ژرف اندیشی نگاه کنید
به: ۱۰ / ۹ ، ۸ / ۲۲۶ ، ۷ / ۴۳۸ و. . . زنده یاد علی اکبر دهخدا، بیتی رندانه از خاقانی را در لغت نامه آورده
که در این زمینه روشنگر است : « صورت عین شین قاف در سر یعنی که عشق ـ نقش الف لام
میم یعنی الم » الف لام میم ( الم ) سوره ی سی ام از قران است. الَمَ در لغت به
معنی درد است !
خواجه هجده بار
واژه ی دفتر را در دیوان خود به کار می برد که برخی از آن ها دو پهلو و
رندانه است : نگاه کنید به : « ۳ / ۱۴۵،
۶ / ۱۸۵، ۱ / ۱۹۹، ۳ / ۱۹۹، ۶ / ۲۶۴، ۳ / ۳۳۸، ۱ / ۴۵۷، ۱ / ۴۸۱ » او می گوید: «
بشوی اوراق اگر هم درس مایی ـ که علم عشق
در دفتر نباشد ۶/ ۱۵۸ ». یعنی اگر با ما هم درس و هم عقیده ای همان گونه که ما از
دفتر چشم پوشیدیم و اوراق آن را به آب شستیم تو هم چنین کن، چون در این کتاب ،
دانش یا دانسته ای درباره ی عشق نیست. همانگونه که می دانیم دیوان حافظ سراسر
داستان عشق است و او در غزل های خود تنها و تنها از عشق سخن می گوید. پس منظور خواجه از این دفتر، دیوان شعر نیست
بلکه دفتری است که در آن واژه ی « عشق » ؛ عین ، شین و قاف و یا دانسته ای درباره
ی « عشق » نیست و این صحیفه یا دفتر، همان قران است. یا هنگامی که می سراید: « در دفتر
طبیب خرد باب عشق نیست ـ ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس ۶ / ۲۶۴ » در اینجا «
دفترطبیب خرد » همان کتاب علیم و حکیم است که در آن باب عشق نیست. « طبیب خرد » به
معنی دانای خرد " العلیم الحکیم "
است.
چون حافظ مدرس
و مفسر قران نیز بوده
، هم دستار برسر می گذاشته و هم خرقه و ردا می پوشیده ، می گوید: « صراحی می کشم
پنهان و مردم دفتر انگارند ـ عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد۳ / ۱۴۵». یعنی
مردم می پندارند که من در زیر خرقه ام و در زیر بغلم با خود قران می برم در حالی
که در زیر عبا با خود صراحی می کشم. همچنین می گوید : « سال ها دفتر ما در گرو
صهبا بود ـ رونق میکده از درس و دعای ما بود۱ / ۱۹۹ ». در اینجا درس و دعا، مرادف با دفتر می آید که همان قران
باشد. « گرو » به معنی عوض ، قید ، بند و
رهن است. در اینجا به باور ما، « گرو » ، سپرده ای دربرابر پول نیست چون می فروش چنین چیزهایی را به گرو نمی
ستاند ، بلکه این گرو به معنی عوض است یعنی در عوض دفتر ( قران ) ما به « صهبا » می پرداختیم و درس و دعای ما خدمت
به میخانه بود و با ستایش شراب روزگار می گذرانیدیم. میخانه از نگاه ما و برابر
نوشته ی حافظ جایگاه فرهنگی مغان و جایی است که در آنجا شراب پاک بوده و ستایش می
شده است. هنگامی که می سراید : « دفتر دانش ما جمله بشویید به می ـ که فلک دیدم
ودر کین دل دانا بود ۳ / ۱۹۹ ) « بشویید به می » چند پهلو است در ضمن « می » پاک
کننده نیز هست. در اینجا « دفتر دانش ما » همان آموخته های حافظ از قران است که از
بر می خوانده « با چهارده روایت۱۰ / ۹۳». « فلک » ؛ همان " قادر مطلقی "
است که سرنوشت خرافه پرستان را رقم می زند. یاد آور می شویم که خواجه در دیوان خود
همه جا ، اصطلاحات و زبان دین باوران و صوفیان را با ریشخند و دو پهلو بر ضد خود
آنان به کار می برد.
« گر نظر بر
صفحه ی دفتر کنم » یعنی حتا نگاه به رویه
یا برگ قران هم نمی کنم.
معنی بیت سه از
غزل ۳۳۸: هنگامی که گلستان و انبوه گل های
بهاری را ، نسیم با آب لطیف ( بخشندگی ) و شبنم حریر مانندی که همراه دارد، می
شوید، مرا کج ذوق بدان اگرنگاه بر صفحه ی قران بیندازم.
بیت چهار غزل
۳۳۸ :
۴ ـ لاله
ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یارب ، که را داور کنم؟
« لاله » یا
آلاله گیاهی است از تیره ی سوسنی ها که
دارای پیاز می باشد. گل لاله از سه گلبرگ و سه کاسبرگ رنگین به شکل گلبرگ ها تشکیل
شده است. . . در اوائل بهار گل می دهد.
بیش از پنجاه گونه از این گیاه شناخته شده است. رنگ های گوناگون دارد،لاله ، لاله
زار، لاله صفت، لاله گون، گل حمرا ، لاله ی خونین و . . . در شعر حافظ به کار رفته
است.
« ساغر » یا
صاغر ، صاخره ، ساتگی و ساتگین همان پیاله و آوند است؛. . . ظرف باده خوری و. . .
« ساغرگیر »
ساغرگیرنده ، باده خوار ، میگسار، باده پرست. « لاله ساغر گیر » یعنی لاله جام
شراب در دست گرفته است.
« نرگس »، به
زبان پهلوی narkis و به یونانی nárkissos و به عربی نرجس است. نام گلی است که ته و ساقه اش مانند
پیاز است و بر سرگلی دارد زرد ، سفید یا بنفش . گل هایش منفرد است و در انتهای
ساقه قرار دارد . سه گلبرگ و سه کاسبرگ
هم رنگ دارد. در وسط گل نرگس حلقه ای زرد رنگ دیده می شود که چشم نرگس نامیده می
شود. گل نرگس را به چشم یار یا انسان
مانند می کنند. ( عصای سبز به کف زرد روی و موی سپید ـ به دور چشم تو شد زار
ناتوان نرگس / ؟ آنندراج )
« مست » ؛ کسی
که شراب در وی کارگر شده است ، سخت بی خود از شراب، بیهوش، مدهوش، وارونه ی آن
هوشیار است. . . پرشهوت و جفت خواه. خمار آلود، مخمور مانند چشم یار: « شرمش از
چشم می پرستان باد ـ نرگس مست اگر بروید باز۲/ ۲۵۶». مست به معنی غرق شادی و خوشی
نیز هست:« شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست ـ صلای سرخوشی ای صوفیان وقت پرست ۱/
۲۰ ». در بهار شیره ی گیاهان پرزور تر و زندگی بخش تر است و از این رو گل ها و
گیاهان هم مانند انسان و جانوران مست و فحل می شوند.
« فسق »؛ به
معنی کنار گذاشتن حکم خدا است. ترک اوامر پروردگار، بیرون آمدن از راه راستی ،
نافرمانی و کار بد ، گناه ، خلاف دستورات قران بودن ؛ زنا کردن ، ناپارسایی و . .
.
« داوری » ؛
یعنی عمل داور ، قضا ، قضاوت ، حکم دیوانی کردن ، حکمیت ، یک سو نمودن میان نیک و
بد ، حکم میان دو خصم : ( ندارم هیچ شک کاین داوری را ـ به جز یزدان عادل نیست داور / ناصر خسروـ یعنی یزدان عادل برابر
داور است ) ، داد که به کسی برند ، تظلم ، شکایت ، ادعا ، دعوی : « یکی از عقل می
لافد یکی طامات می بافد ـ بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم۶/ ۳۶۷ » ،
ونیز به معنی ؛ نظر ، امر ، کار ، واقعه ، جنگ ، هیاهو و . . .
« داوری دارم »
؛ یعنی شکایت دارم و نسبت به اتهام « فسق » اعتراض دارم، دادخواهی دارم ، می خواهم تظلم کنم ، می خواهم
پیش قاضی بروم ، ادعا دارم ، حرف برای گفتن دارم.
« بسی » ؛ یعنی
بسا ، بیش ، افزون ، بسیاری ، به اندازه ای فراوان: « بسی رنج بردم در این سال سی
ـ عجم زنده کردم بدین پارسی / فردوسی »
« یارب »؛ این واژه را چون حرف ندا به کار برند، از به
هم پیوستن دو واژه ی ، ( یا ) یعنی ؛ ای ، که حرف نداست و ( رب ) به معنی خدا ،
ساخته شده است، یعنی ای پروردگار. این واژه هنگام ندا ( ای قصر دل افروز که منزلگه
انسی ـ یارب مکناد آفت ایام خرابت ۹/ ۱۶، ۵/ ۲۷۰ و . . . )، هنگام بانگ ( فرمان ) ، دعا یا هنگام آرزوی چیزی ( تا به گیسوی تو
دست ناسزایان کم رسد ـ هر دلی در حلقه ای
در ذکر یارب یارب است ۲/۳۰ ، ۲/ ۸۰ ، ۱/ ۹۰ ، ۲/ ۹۳ ، ۴/ ۹۸ ، ۲/ ۱۱۶ ، ۵ / ۲۷۰ .
. . ) ، هنگام تعجب و شگفتی ( یارب این بچه ی ترکان چه دلیرند به خون ـ که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند۵/ ۱۸۰ ، ۳/
۲۱۴ ، ۶/ ۳۱۰ ، ۸/ ۳۶۴ ، ۱/ ۴۵۳ و . . .)، هنگام
پرسش ( کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند ـ خاطر مجموع ما ، زلف
پریشان شما ۲/ ۱۲، ۱/ ۳۰ ، ۵/ ۳۲ ، ۶/ ۵۳ ، ۵/ ۷۲ ، ۴/ ۲۱۱ ، ۳/ ۲۱۴ و . . . ) و
هنگام افسوس بر زبان رانده می شود.
« داور » ؛ لغت
نامه می نویسد : « . . . در اصل این کلمه دادور بود به معنی صاحب داد پس به جهت
تخفیف ، دال ثانی را حذف کردند . . . دادور چون نامور ، هنرور و سخنور . . . »
داور به معنی قاضی و کسی است که میان مردم
حکم و فصل دعوا کند، یعنی عادل ، میانجی ، دادرس، حاکم عادل ، نامی از
نامهای خداوند: « گوئیا باور نمی دارند روز داوری ـ کاین همه قلب و دغل در کار
داور می کنند ۳/ ۱۹۴» ، ایزد دادار ، ایزد، ایزد داور، خدای حاکم به عدل ، حاکم
جهان ، جهان داور ( همه دشت خون است وبی تن سر است ـ روان را گذر بر جهان داور است
/ فردوسی ) و . . .
« که را داور
کنم ؟ » ؛ یعنی داوری وجود ندارد تا شکایت خود را نزد او برم ، چه کسی را قاضی
قراردهم ؟ به چه کسی شکایت ببرم ؟ نزد کدام قاضی بروم؟ یعنی داوری نیست تا شکایت
به او برم . از نگاه ما این پرسش از آن روست که خواجه کسی را برای داوری سراغ
ندارد و یا ایزد دادار را دادور نمی داند.
( در چنین
هنگامی از سال یعنی « فصل گل » که ) لاله جام لبالب از شراب دارد و نرگس مست است
چرا ( من که شراب می نوشم ) به من نسبت بدکاری و نافرمانی می دهند ، من ( به این
اتهام ) بسیار اعتراض دارم و داور و
دادرسی نمی شناسم تا به او شکایت برم.
معنی بیت چهار
از غزل ۳۳۸: لاله باده برسر دست گرفته و نرگس
مست است آنگاه مرا بدکار و نافرمان می نامند ، شکایت بسیار دارم داور و دادرسی
نیست تا شکایت نزد او برم !
بیت پنج غزل ۳۳۸
۵ ـ من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود
وعده ی
فردای زاهد را کجا باور کنم ؟
کجا باور کنم ؟
یعنی باور نمی کنم. « امروز » یعنی این روز ، همین روز ، روزی که در آن هستیم ، در
این جهان که در برابر فردا و دربرابر آن جهان است.
« بهشت » ؛
دهخدا درباره ی این واژه می نویسد: « در اوستا
وهیشته از ریشه ی وهو ، صفت
تفضیلی است برای آنگهو ( خوب ) و ایشت
علامت تفصیل است ، یعنی خوب تر ، خوش تر ، نیکوتر و آن ( جهان هستی ) باشد . . . »
فردوس ، مینو ، خلد ، جنت و . . . در ایران باستان پیش از زردشتیگری ، مردم جهان
هستی را بهشت می نامیدند.
« نقد » به
معنی جدا کردن دینار و درهم ، سره از ناسره است ، تمیز دادن خوب از بد و . .
. سکه ی فلزی پول رایج و در اینجا به
معنی حاضر و مهیا است. « بهشت نقد » یعنی بهشت حاضر، بهشت همین دنیا .
« حاصل می شود
» یعنی ، به دست می آید ، فراهم می شود و
تحصیل می شود.
« وعده » به
معنی نوید است و مژده ، عهد ، پیمان ، قول ، قرار ، مرتبه ، بار و . . . « وعده ی
فردا » یعنی قول فردا . « وعده ی فردای زاهد » یعنی همان قولی که زاهد و واعظ
همیشه تکرار می کنند که فردای قیامت پرهیزکاران به بهشت خواهند رفت.
« زاهد » ؛
یعنی آنکه چیزی را ترک کند و از آن اعراض کند. آن که دنیا را برای آخرت ترک گوید؛
پارسا و پرهیزکار و . . .
« کجا » واژه ی
پرسش است ؛ کدام جا ، چگونه ، گاهی هم نپذیرفتن و انکار را می رساند مانند : کجا
من گفتم ؟ یعنی من نگفتم. کجا به جای که ی موصول هم به کار می رود.
« باور کنم »
یعنی سخنی را بپذیرم و یا تصدیق کنم. «
کجا باور کنم » یعنی باور نمی کنم ، نمی پذیرم.
معنی بیت پنجم از غزل ۳۳۸: من که امروز ( و در این دنیا )
بهشت را نقد ( حاضر ) در دسترس دارم وعده ی (
نوید ) بهشت فردای قیامت را از آدم ترک دنیا کرده، نمی پذیرم .
بیت شش غزل ۳۳۸
۶ ـ عشق
دُردانه است و من غواص و دریا میکده
سر فرو
بردم در آنجا ، تا کجا
سر بر کنم
« عشق“ این واژه گویا از واژه ی
پهلوی « اش » به معنی دوست داشتن به دست آمده است و با پسوند کَ یا
ا َکَ ، از آن اسم ساخته اند . اِشکَ مهر و دوستی فراوان ؛
شیفتگی ، مهربانی ، دل دوستی ، کام ، شیدایی ، دلبستگی ، خاطرخواهی و . . . است. لغت نامه ی دهخدا می نویسد :
« . . . اخوان الصفا و صدرالدین شیرازی
گویند : عشق به معنی عام خود ، ساری در تمام
موجودات و ذرات عالم بوده و هیچ
موجودی در عالم وجود نیست مگر آنکه به حکم عشق فطری ساری در موجودات که در جریان و
ساری است . . . » اشه یا اشیر ، افشره ای که شیره ی جهان هستی است.
« د ُردانه » یعنی دانه ی دُر ، مروارید
، یک دانه ، یکتا ، عزیز، سوگلی .
« غواص » یعنی در دریا فرو رونده ، آن
که برای به دست آوردن مروارید ، مرجان و مانند آن ها ، در دریا فرو می رود.
« دریا » ؛ آب بسیار که جای گسترده ای
را فراگرفته باشد. آب های نمکی که بخش بزرگی از زمین را می پوشاند. به معنی شراب ،
باده ، بخشنده ، هستی و . . . نیز هست.
« میکده » ؛ یعنی میخانه و به معني جايي است كه درآن
شراب نگهداري مي كنند، شرابخانه ، خمدان ، خمخانه ، جايي كه درآنجا شراب مي فروشند
ويا مي نوشند، ميكده ، خرابات ، دستگرد ، دسكره ، معبد زردشتيان ، ترسايان و مردم
بيرون ازآيين مسلماني . درجاي جاي ديوان حافظ بيشتراين معني ها بكاررفته است اما به معني جایگاه زردشتيان ، درديوان حافظ
معنای
ويژه اي دارد كه با واژگان ” مغان “، ” پير“، ” پيرخرابات “، ” پيرخرد“ ،” پيرمي فروش
“، ” پير ميكده“ و. . . شناسانده مي شود. درديوان خواجه ، واژه هاي خرابات ، ميخانه و
میکده
دربرابر ومخالف با واژه هاي ايمان ، زهد ، ريا، بهشت ، مسجد ، خانقاه ،
صومعه و
مانند آن ها، بسيار آمده است: ” من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
– اينم ازعهد ازل حاصل فرجام افتاد ۵/۱۰۷“،
نگاه كنيد به:( ۵/۹، ۶/۱۸، ۸/۷۸ ، ۵ / ۱۰۷، ۴/۱۶۰، ۲/ ۳۶۸ . براي كنجكاوي بيشترنگاه
كنيد به : « گرمن از میکده همت طلبم عیب مکن ـ شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود ۵
/ ۲۱۳ » ۸ / ۳۸ ، ۱ / ۴۸ ، ۷ / ۱۱۲ ، ۲ / ۱۲۷ ، ۳ / ۱۸۳ ، ۸ /۱۹۰و . . .
یکی از چیزهای با ارزشی که در دریا یافت
می شود ، مروارید یا دردانه است. « عشق » به دردانه مانند شده است که در دریا یعنی
« میکده » ؛ بستر فرهنگ ایرانی می توان یافت و خواجه خود را غواص این دریا برای
یافتن گران بهاترین چیزها یعنی عشق می داند.
« سر فرو بردن » یعنی سرخود را فرو کردن
و پایین بردن ، اندیشیدن و تفکر کردن، شیرجه رفتن ، غوطه خوردن ، به ژرفا فرو رفتن
و غواصی کردن ، تعظیم و تکریم کردن. « سرفروبردم » یعنی به ژرفا فرو شدم و غوطه ور
شدم.
« آنجا » ؛ قید مکان و به معنی اشاره به
جایی دور است.
« تا کجا » ؛ واژه ی پرسش است به معنی ؛
تا کدام جا ؟ و تا چه جایی ؟ تا چه اندازه ؟ ،
است.
« سر برکردن » ؛ مصدر مرکب است به معنی
سربرآوردن ، سربلند کردن ، سر برافراشتن ، نافرمانی کردن ، بیرون آوردن سر از جایی
، ظاهر شدن و . . .
حافظ در دریای ژرف و پهناور فرهنگ ایرانی که گوهر آن عشق است
، فرو می رود ، بر او آشکار است که در همین دریا سر بلند خواهد کرد اما از اوج
سربلندی خود هنوزآگاه نیست و از خود می پرسد « تا کجا سر بر کنم ؟ » یعنی تا چه
اندازه سر بلند خواهم شد ، بسیار سربلند خواهم شد.
معنی بیت ششم از غزل ۳۳۸ : جایگاه
می ، مانند دریا است و من مانند غواص ، برای به دست آوردن گوهرعشق در آن فرو می
روم تا کجا سر بیرون بیاورم وتا چه اندازه سربلند شوم نمی دانم.
بیت هفت غزل
۳۳۸
۷ ـ گرچه گرد
آلود فقرم شـرم باد از همتم
گر به آب چشـمه ی خورشـید دامن تر کنم
پیش از این نیز
گفتیم که از نگاه ما این بیت می تواند از خواجه نباشد چون بوی نخوت از آن می آید و
به شیوه ای طامات گونه خورشید را خوار می شمارد. در حالی که خواجه در سراسر دیوان
خود خورشید را ستایش می کند تا جایی که آرزوی رسیدن به سرچشمه ی خورشید را دارد ؛
« کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز ـ تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان ۴ / ۳۸۰
» و نگاه کنید به : ( ۵ / ۵۴ ، ۱۲ / ۱۴۹ ، ۶ / ۱۶۰ ، ۵ / ۱۶۴ ، ۸ / ۲۲۰ ، ۷ / ۳۵۱
، و . . . )
« گرد » یعنی ؛
خاک بر انگیخته ، ریزه های غبار ، خاک ، زمین و . . . « گردآلود » به معنای آلوده
به گرد و غبار است ، گردزده ، گرد ناک و . . .
« فقر
» همان درويشي ، بي چيزي ،
نداري و گدايي است. لغت نامه دهخدا مي نويسد : درنزد
صوفيان ” حقيقت فقرنيازمندي است زيرا بنده همواره نيازمنداست چه بندگي يعني مملوك
بودن به مالك خود ومحتاج بودن است وغني درحقيقت حق است وفقير خلق و آن صفت عبد است به حكم (
انتم افقرا الي الله والله هوالغني الحميد ) . . . فناء في الله و اتحاد قطره با دريا . .
. “. يعني آدميزاد هيچ است . ناچيز شمردن
آدمي با انديشه ي حافظ سازگاري ندارد چون او مي گويد: ” چرخ بر هم زنم ار غير
مرادم گردد ـ من نه آنم كه زبوني كشم ازچرخ فلك ۶/ ۲۹۵ “ ويا :” ملك درسجده ي آدم
زمين بوس تو نيت كرد ـ كه در حسن تو چيزي
يافت بيش از طور انساني ۵/ ۴۶۵ “ و۲/ ۱۴۸
، ۶/ ۱۹۴ و ۴ ،۵/ ۴۰۰ و۳،۴ /۴۰۳ . . .
« گرد آلود فقرم » یعنی آن اندازه بی
چیز و درویشم که از پس سالیان گرد بی چیزی بر سر و روی و جامه ام نشسته است . گویی باید این گرد را شست ! روشن است که
صوفیان گرد بندگی را از خود نمی شویند و این فقر نمی تواند صوفیانه باشد.
« شرم » یعنی حیا ، انفعال ، خفت ،
خواری ، آزرم ، ناموس و . . . « شرم باد
ازهمتم » فعل دعا است یعنی باشد که همت و اراده ام شرمگین شود.
« همت » یعنی قصد کردن ، خواستن است و
همچنین ؛ قصد ، خواست ، اراده ، آرزو ، خواهش ، کوشش ، دلیری ، غرور ، فال نیک و
از این دست . . . در تصوف به معنی توجه
قلب و قصد اوست به جمیع قوای روحانیه به جانب حق برای حصول کمال.
« چشمه » به معنای جایی است که از آنجا
آب جوشد و روان شود. عین ، ینبوع ، سوراخ سوزن ، سوراخ یا نخ کشیدگی در پارچه ،
حلقه ی کمر ، سرچشمه ، دهانه یا چشم یا دهانه ی زخم ، دهانه یا طاق پل ، چیز اندک
و . . .
« خورشید » یعنی ؛ خور ، مهر ، شمس ،
هور، شاق ، بیضاء ، شید ، روز ، غزاله و
. . . ستاره ای که جاذبه ی گرانشی آن اجرام منظومه ی شمسی را بر مدارشان نگاه می
دارد . نزدیک ترین ثوابت است به زمین و . . .
« چشمه ی خورشید » ؛ دهخدا می نویسد : «
کنایه از خورشید است.» چون چشمه ای است که نور از آن پخش می شود به آن چشمه ی
خورشید یا چشمه ی خور گفته اند. چشمه ی خورشید به معنای آب نیز هست. اگر کسی گرد
دامن خود را بتکاند ، غبار آن در نور خورشید به بالا می رود گویی که به سوی سرچشمه
ی خورشید می رود: « ۴ / ۳۸۰ »
« دامن » ؛ دامان ؛ بخش پایین جامه ،
دنباله یا کنار هر چیز و. . . « دامن تر
کردن » یعنی دامن آلوده کردن ؛ گناه کردن ، ننگ ، ناپاک دامنی و نیز به معنی خیس
کردن و شستن دامن است. « دامن تر
کنم » یعنی دامنم را بشویم و یا مرتکب این گناه شوم که بخواهم دامنم را در آن
بشویم.
معنی بیت هفتم از غزل ۳۳۸ : اگر چه
غبار بی چیزی بر من نشسته است اما غرورم سرشکسته باد اگر بخواهم برای شستن این
گرد، دامنم را با آب بزرگ ترین چشمه ی جهان آلوده کنم.
بیت هشتم غزل
۳۳۸
۸ ـ من که دارم
در گدایی گنج سلطانی به دست
کی طمع
در گردش گردون دون
پرور کنم
« گدا » یعنی
کسی که نزد همه کس زبان به سؤال گشاید ؛ بی چیز، ندار ، فقیر ، سائل ، مسکین ،
درویش ، دریوزه گر ، راه نشین و . . .
« گنج » به معنای زرو گوهر که در زمین
دفن کنند و یا در جایی گرد آورده باشند ؛ کنز ، پوتک ، سیم و زر و خواسته ، دارایی
فراوان ، انبار ، مقصود ، مطلوب ، محبوب . . .
« گنج سلطانی » یعنی گنج شاهانه ، گنج مطلوب ، هنر شاعری . یعنی من که در
بی چیزی گنجی شاهانه در دست دارم ، هنری بزرگ دارم یا می توان گفت؛ من که نهایت مطلوب را دارم و یا من که گنج شاه را
در دست دارم.
« طمع » یعنی ؛ آزمند گردیدن ، حریص شدن
، امید داشتن و نیز حرص ، آز ، امید ، انتظار و . . .
« گردش » یعنی ؛ عمل گردیدن ، دور زدن ،
حرکت ، دور ، چرخش ، تغییر ، پیچ ، خم و . . .
« گردون » یعنی ؛ گردنده ، گردان ،
ارابه ، چرخ ، آسمان ، فلک ( قادر متعال و خدا ) ، روزگار و . . .
« دون » یعنی ؛ پست ، فرومایه ، سفله ،
پایین ، فرود ، بدون و . . .
« دون پرور » یعنی رذل پرور، که مردم
پست را پرورش می دهد و ارج می نهد. « گردون دون پرور » یعنی روزگار و فلکی که به
مردم پست ارج و کامروایی می بخشد.
« کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم »
یعنی آرزو نمی کنم آسمانی که به مردم پست « زمام مراد ۷ / ۲۶۳ » می دهد ، برایم
سرنوشت دیگری پدید آورد. یا این توقع را ندارم
که روزگار دون پرور به گونه ای دیگر بگردد تا من مقام و موقعیت دیگری داشته
باشم. یعنی آرزوی سرنوشت دیگری را ندارم. آرزو ندارم شاه یا وزیر یا کس دیگری
بشوم.
معنی بیت هشتم از غزل ۳۳۸ : من که در عین بی چیزی و گدایی ، گنجی
شاهانه در دست دارم ، آرزو نمی کنم که روزگار دون پرور سرنوشتم را دیگرگون کند.
بیت نهم غزل ۳۳۸
۹ ـ باز کش یک
دم عنان ای ترک شهر آشوب من
تا
ز اشک و چهره راهت پر زر و گوهر
کنم
« بازکش » فعل
امر از بازکشیدن است. یعنی نگه دار ، متوقف کن. « باز کش . . . عنان » یعنی مرکوب
یا اسب خود را نگه دار ، متوقف کن.
« عنان » ؛ در
لغت نامه آمده است : « دوال لگام که بدان اسب و ستور را باز دارند، دوال لگام که
سوار به دست گیرد و اطلاق آن به جای مهار نیز صحیح باشد، تسمه ی لجام که به وسیله
ی آن چهار پا را نگه دارند. . . . افسار ، دهانه ، زمام و . . . »
« باز کش یک دم
عنان » یعنی یک آن درنگ کن، لحظه ای از شتاب خود کم کن.
« ترک » لغت
نامه ی دهخدا می نویسد : « نام طایفه ای در ترکستان است . . . نام ترک به عنوان
قومی بدوی نخستین بار در قرن ششم میلادی دیده می شود . . . کنایه از مطلوب و معشوق و غلام باشد. مجازاً
معشوقان را ترک گویند . . . معشوق بی باک و نامهربان . . . » ، به معنی معشوق زیبا
روی و کنیز زیبا نیز هست.
« شهر آشوب » ؛ لغت نامه می نویسد : « کسی که در حسن و
جمال ، فتنه و آشوب شهری باشد. معشوق . . . » آشوب کننده و برهم زننده ی آرامش
شهر. « ترک شهر آشوب من » یعنی زن یا مرد ترکی که به گونه ای از آن من است و یا با
من مربوط است و هنگام آمدن به شهر آرامش شهر را برهم می زند.
خواجه واژه ی
ترک را درباره ی زیبا رویان و ترکان به کار می برد و نیز گاهی شاه شجاع فرمانروای
شیراز را نیز ترک می نامد که بیشترهمراه با زخم زبان و کنایه های تنداست ، از آن
میان یکی هم در همین شعر است. به او «
ترک شهر آشوب » می گوید زیرا که از آدم کشی راهش پر از چهره های زرد و چشم های اشک
باراست: « راهت پر زر و گوهر کنم ». در غزل ۲۰۱ نیز همین شاه را با همین ستمگری
سرزنش می کند: « ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز ـ تا دگر خون که از دیده روان
خواهد بود ۵ / ۲۰۱ » هیچ عاشقی تاکنون در غم معشوق خود ( مردم ) این چنین زیبا و
پر احساس شعر نسروده است. در همین غزل
۳۳۸ در بیت هشتم، با واژگان « گنج سلطانی » شاه را ریشخند می کند و با به کار بردن
« گردش گردون دون پرور » او و همه ی صاحبان قدرت در شیراز را پست و دون می شمارد. همچنین نگاه کنید به : « شاه ترکان سخن مدعیان
می شنود ـ شرمی از مظلمه ی خون سیاوشش باد ۴ / ۱۰۱ » و نیز نگاه کنید به : « ۹
/۱۴۱ ، ۵ / ۱۹۴ ، ۷ / ۲۹۶۷ / ۱۷۳ ، ۵ / ۱۸۰ ، ۵ / ۳۳۷ و . . .
« اشک » ؛ به قطره ی آب و مانند
آن گویند . لغت نامه ی دهخدا درباره ی این واژه می نویسد : « . . .
قطره ، قطره ی آب و هر چکه ، نمی که بر گیاه و بر زمین نشیند ، آبی که از چشم فرو ریزد . . . اشک ابر
یعنی باران . . . اشک تلخ یعنی شراب
، اشک درخت به معنای آبی است که از درخت
جاری می شود. . . این لغت با سرشک مترادف
است و به معنای تگرگ ، قطره ، قطره باران و قطره ی هر چیز است . . . زیر واژه ی
اشه نیز می بینیم که با اشک مترادف است ». عبر ، استعبار نیز از ابر آمده
است. اشک ، اشه و سرشک همان شیرابه ای است که در
همه ی گیاهان و جانوران زنده و همچنین در کره خاکی به گونه ی ابر
، آب چشمه ، رود و دریا روان است.
« چهره » ؛ یعنی صورت و روی آدمی ، رخ ، روی ،
سیما ، رخسار ، ارض ، لقا و . . .
« زر » ؛ به معنی طلا است و به عربی به
آن ذهب گویند. فلزی است زرد ، درخشان و گران بها که می توان از آن ورقه های نازک
ساخت. از آن سکه و زیور می سازند . در درون آب و در هوای آزاد زنگ نمی زند . کنایه
از پول ، نقدینه ، آفتاب ، صورت پیر و بیمارگونه می تواند باشد.
« گوهر » ؛ به معنی مروارید ، جواهر ، سنگ قیمتی
مانند الماس و لعل و هرسنگی است که از آن سود به دست آید ، ناب ، خالص و بُن هرچیز را نیز گوهر آن چیز
گویند.
معنی بیت نهم از غزل ۳۳۸ : ای ترک من که شهر از وجود تو، به آشوب و فتنه دچار است
یک آن لگام اسبت را بکش و ازشتابت کم کن تا با چهره های رنجدیده ی زرد و گوهرهای
خونین اشک که بر جای گذاشته ای ، راهت را
پر زر و گوهرکنم .
بیت دهم غزل ۳۳۸
۱۰ ـ دوش لعلت عشوه ای می داد حافظ را ولی
من
نه آنم کز وی این
افسانه ها باور کنم
« دوش » ؛ یعنی شب گذشته ،
دوشینه ، دیشب ، شب گذشته.
« لعل » ؛ این واژه
فارسی است و می باید آن را لال می نوشتند ، عرب زده ها آن را لعل
نوشته اند. لغت نامه می نویسد ؛ نخست آن را در بدخشان به دست آوردند و برای همین لال بدخشان نام داشته است . سنگی
ظریف است با رنگ سرخ درخشنده
، از یاقوت سست تر باشد، به رنگ
های سرخ ، زرد ، سبز و بنفش دیده
می شود. کنایه از لب معشوق و همچنین شراب است. « لعلت » به معنی لعل تو است که همان لب تو ، باشد.
« عشوه » ؛ وعده ی دروغ ، فریب ،
ناز و حرکت معشوق که دل عاشق بدان فریفته شود ، کرشمه ، ناز ، دلفریبی .
« لعلت عشوه ای می داد حافظ را »
یعنی لبت وعده ی دروغ می داد ، حافظ را
فریب می داد ، به حافظ دروغ می گفت. خواجه واژه ی عشوه را به معنی دروغ و فریب ،
در غزل های دیگری نیز به کار برده است : « عشوه می داد که از کوی ملامت نروم ـ
دیدی آخرکه چنان عشوه خریدیم و برفت ۴ / ۸۵ » و نیز ۷ / ۱۲۴ ، ۷ / ۴۲۲ و . . .
« افسانه »؛ سرگذشت و حکایات گذشتگان
، قصه ، داستان ، سرگذشت ، چیزی که شهرت یافته است ، سخن ناروا و دروغ ، چیز بی
اصل و حرف غیرواقعی، حیله و تزویر.
« من نه آنم کز وی. . . باور کنم » یعنی
از او باور نمی کنم . در بیت یک آمده بود که « من این کارها » را نمی کنم . دربیت
دوم آمده بود که « توبه از می وقت گل » نمی کنم و اگر بکنم باید دیوانه شده باشم .
همین درون مایه را غزل ۳۴۵ دارد که می گوید :« محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم ۶ /۳۴۵ ».
از بیت هشتم و نهم و دهم چنین بر می آید
که این غزل برای شاه شجاع « ترک شهر آشوب » نوشته شده است و همان گونه که می بینیم
درباره ی توبه است و شراب نوشیدن، آن هم در فصل گل است که گویا هم هنگام با ماه
روزه نیز بوده است و لب شاه « دوش » به حافظ سخنان افسانه آمیز و دروغ درباره ی
دین ، توبه ، محتسب و فردای قیامت گفته
است که او می گوید که من این افسانه ها را از لب تو باور نمی کنم. دکتر غنی درباره
ی این رفتار شاه شجاع می نویسد : « . . . در تعظیم و تکریم زهاد و متشرعین بکوشد و
در امر بمعروف و نهی ازمنکر سستی ننماید.»
معنی بیت دهم از غزل ۳۳۸ : شب
گذشته لب تو حافظ را می فریفت و به او دروغ می
گفت ولی من کسی نیستم که این چیزهای بی اصل و بی پایه را از او ( لب تو ) باور کنم
.
نتیجه : همان گونه که در بالا واژه به واژه رسیدگی کردیم خواجه در
غزل ۳۳۸ مانند بسیاری از سروده هایش ( بارها گفته ام و بار دگر می گویم ۱ / ۳۷۳ )
شیوه ی اندیشه ی خود را که رندی باشد با شیوایی جادوانه ای جاودانه کرده است. آزاد
اندیشی و مبارزه ی با خرافات و قدرت روحانیون ، صوفیان مردم فریبی که با بی شرمی خود
را شاه می نامیدند ، اشراف و شاهان و فرمانروایان خونخوار در سده ی چهاردهم میلادی
حتا در اروپا هم سهمناک بوده و سزای آن مرگ و تکفیر ابدی می توانسته باشد . خواجه ی شیراز با زبانی
شیرین و چیستان گونه ، خود را رند نامیده و یکی از بزرگ ترین حماسه ی جهان را درباره
ی آزادی و عظمت انسان سروده است. او رندی است که نه تنها تـَرک آزادگی و توبه را
نمی پذیرد بلکه کار توابین را نیز نمی پسندد. ( بیت ۱ و ۲ ) او رند است و « به
آواز بلند ۲ / ۳۲۱ » ، نه شاهد ( انسان دوستی ) ، نه ساغر و نه می ( نماد فرهنگ
ایرانی ) را رها نمی کند .( بیت ۱ ) این کار را
آشکارا می کند « محتسب داند » و همگان
نیز می دانند ( بیت ۱ ) . او دین و شیوه ی تفکر اسلامی را به باد ریشخند و انتقاد
می گیرد. « داوری » ، داد ، دادور ، « داور » و دادار آنان را باور نمی کند. ناظم
و نظم جهان را « دون پرور » می داند. شاه را « ترک شهر آشوب » ، ستمگر ، « دون » و
مردم کش می نامد ( بیت ۹ ) و افسانه ی دین را باور ندارد ( بیت ۱۰ و نیز ۹ / ۱۸ ، ۴
/ ۱۶۱ ، ۷ / ۱۶۵ ، ۴ / ۱۷۹ ، ۷ / ۳۶ و . . . ) . ما چکیده ی شیوه ی رندی و آزاد
اندیشی خواجه ی شیراز را در غزل ۳۳۸ می توانیم چنین بازخوانی کنیم :
·
رند آزاداندیش است و از عشق به
انسان و ستایش می ، دست نمی کشد. (بیت ۱ )
·
از دستور دین و کارگزاران آن (
محتسب و قاضی شرع ) پیروی نمی کند. (بیت۱)
·
رند توبه را روا نمی دارد و کار
توبه کاران را نمی پسندد. ( بیت ۲ )
·
دست کشیدن از می را در بهار دور از
خرد می داند. ( بیت ۲ )
·
باد بهاری ، شبنم ، باران و گلستان
را ستایش می کند. ( بیت ۳ )
·
رند نگاه کردن به دفتر و قران را ، هنگام شکوفایی گیتی در بهار، بی خردی
و گمراهی می داند. ( بیت ۳ )
·
رند مستی لاله و نرگس و به ویژه
انسان را در گیتی گناه نمی داند و ستایش می کند.(بیت ۴)
·
داد خواه و دادپرور است ودر جهان
دادگر و دادوری را نمی شناسد. ( بیت ۴ )
·
رند بر پایه ی باور باستانی
پیشینیان خود گیتی و این جهان را بهشت دانسته و وعده ی دروغ دین فروشان را در باره
ی بهشت آن جهان ، باور ندارد. ( بیت ۵ )
·
رند ، عشق را ، می و میخانه را که
یادگارهای فرهنگ ایرانی است گرامی داشته و غور و غوطه خوردن در آن ها را مایه
سرافرازی انسان می داند. ( بیت ۶ )
·
در تهیدستی و بی چیزی غرور خود را
در برابر خورشید هم نمی شکند. ( بیت ۷ )
·
رند آنچه دارد ؛ خرد و آموخته های
خود ، حتا تهیدستی خود را گنجی شاهانه می داند. ( بیت ۸ )
·
رند ، گردون و روزگار را دون پرور
، شاه و صاحبان قدرت را پست دانسته ، از زندگی خود خشنود است و از هیچ نیرویی توقع
ندارد تا سرنوشت و یا مقام او را تغییر دهد. ( بیت ۸ )
·
شاه را « ترک شهر آشوب » برهم
زننده ی آرامش شهر و ستمگر می خواند که ستم او روی مردم را زرد و اشک آنان را
خونین ساخته است و به او هوشدار می دهد تا لگام ستم را بکشد و کمتر بر مردم ستم
روا دارد. ( بیت ۹ )
·
فریب و سخنان افسانه آمیز را که از
لب « ترک شهر آشوب » بیرون می آید ، باور
ندارد. ( بیت ۱۰ )
منوچهر تقوی
بیات
استکهلم ـ ششم آذرماه ۱۳۸۵ خورشیدی برابر ۲۷ نوامبر
۲۰۰۶ میلادی