در ادامه بحث «فدراتیو زبانی»
(نگاهی به بحث های پالتاکی قومی
ـ ملی از طرف ج.ج.د.ل)
احسان دهکردی
"اصل
فدراتیو اصولاً باید شامل توافق و آشتی دادن قدرت و آزادی باشد. نظم سیاسی بر اساس
دو اصل متعارض قدرت و آزادی استوار است. سیستم فدرالیسم به آزادی ارزش بیشتری می
دهد."
« پیر ژوزف پرودون »
در این مقاله سعی می کنم در مورد مسائل
چند زبانی و چند فرهنگی در ایران که باعث بروز اختلا ف های نظری در لایه های از
جامعه است،نظر های خودم را که مطمئناً ناقص و خام خواهند بود با دیگران به بحث
گذارم و در واقع بلند بلند بیندیشم.
شفافیت در بحث، صراحت در بیان و سلامت
فکری شرط اساسی راستی در پاسداری از شرافت انسانی است.
باری، روند بحث بدین صورت خواهد بود که سعی می کنم در حین نقد نظرهای
موجود در این زمینه پیشنهاد های نظری خود را نیز بیان کنم.
ممنونم!
بحث های پالتاکی و دیدگاه ها
من نمی دانم چرا هدف یک برنامه پالتاکی
که بر پایه موضوع ها ی مشخصی بنا شده و عده ای هم دعوت می شوند که راجع به این
موضو ع ها ی مشخص نظر شخصی خود را بیان کنند، در عمل تبدیل می شود به کلی
گویی و ارایه اطلاعات عمومی که این را هرکسی می تواند بصورت فردی دنبال کند.
قراربر این بود افرادی که به جلسه پالتاکی به
عنوان سخنران دعوت می شوند نظر خودشان را راجع به واژه هایا مفاهیم اجتماعی
ـ سیاسی خاصی مثل قوم ،خلق،مردم، ملت، فدرالیسم، دولت ملی، خودمختاری، حق تعیین
سرنوشت، ملیت ( واحد اجتماعی من درآوردی !!)و... بیان کنند.
ولی متأسفانه اکثریت سخنرانان به بیان سخنانی
پراکنده، که حول و حوش این مسائل مطرح است پرداختند و به شرح و حال موقعیت امروزی
جمعیت ها یا اقوام یا..در ایران بسنده کردندو به جای پرداختن به اصل موضوع،
اطلاعاتی را که جمع آوری کرده بودند به ما باز گرداندند ، مثلاً اقای حیدر تبریزی
می گفتند : "در مورد تعریف از ملت نظرهای زیادی در دنیا وجود دارد..."
یا آقای شهرام قنبری داستان شکل گیری تئوری حق ملل در تعیین سرنوشت خویش را بیان
کردند و.... .
من در این بحث پالتاکی شرکت نکرده بودم
که نظر لنین و استالین و ماکس وبر و... را در مورد موضوع های بالا بشنوم هر چند که
می تواند مفید باشد.
شما زمانی می توانید از بحث
ها ئی که تا این حد گسترده هستند نتیجه بگیرید که نظر مشخص و صریح افراد شرکت
کننده را بشنوید، اختلاف های فکری زمانی بروز می کنند که بطور مشخص و شفاف بیان
شوند، مثلاً اگر تعاریف متعددی در مورد «ملت »وجود دارد من در یک بحث پالتاکی
منتظرم بشنوم که فلان سخنران و صاحب نظر کدام تعریف را می پذیرد و به چه دلیل ؟ در
این صورت است که می توان از نظر های مختلف جمعبندی کرد. در غیر این صورت هیچ
گفتمانی شکل نخواهد گرفت! و نقطه نظرها در این موارد مشخص بیان نخواهند شد و بیشتر
جنبه دردو دل کردن و گفتار درمانی! دارد تا گفته شدن تعاریف مختلف ،چیده شدن آنها
کنار هم و یافتن اشتراک ها در گوناگونی نظرها .
باری به نظرمن هر شخصی به دور از منیت
ها و خود نما ئی ها دارای نظری است ولی نه شاید! راجع به هر موضوعی ! بعضی از شرکت
کنندگان در این اطاق ها به مسائلی می پردازند که هیچ ربطی به موضوع بحث اطاق ندارد
یا به کرات می شنویم که یک نظر توسط چند نفر پشت سر هم در یک بحث محدود پالتاکی
تکرار می شود یا زمان را در نظر نمی گیرند و....
.
بعضی از این مسائل گریز ناپذیرند بعضی
ها قابل کنترل، به هر حال ما باید تلاش کنیم که فرهنگ و ادبیات لازم را در این
زمینه کسب کنیم، به قول رفیقی گوش مجانی که یافتیم خود را ول نکنیم !!
در همین جا از تمامی کسانی که در انجام
این حرکت مترقی که مطمئناً گامی است در جهت شفاف تر شدن گوناگونی ها و اختلاف های
فکری در راستای رسیدن به مشترک های سیاسی تشکر کنم.
به صحبت های دیگر سخنرانان می پردازم ،
لازم به ذکر است که من اولین جلسه پالتاکی را بعد از گذشت ساعتی از آن شنیدم برای
همین بیشتر به جلسه دوم و سوم می پردازم که فکر می کنم در این دو جلسه نیز به مسائل مختلفی پرداخته شد.
در جلسه دوم آقایان شاهنده و زربخش نظر
های خودرا هر چند باز و به نظرمن ناقص بلخره بیان کردند ـ البته محدودیت های زمانی
را هم باید در نظر گرفت ـ ولی به هر حال نزدیک تر به موضوع بحث بود تا صحبت های
آقای قنبری! (ببخشید)(۱ )
آقای شاهنده چند نظریه مدرن جامعه شناسی
را بیان کردند: اول اینکه ما یک «ملت» ایران داریم دوم، افراد در این ملت از «حقوق
شهروندی» برخوردارند ودرنتیجه معیار برخورد به افراد جامعه از زاویه حقوق شهروندی
است نه معیار های قومی، ایلی، طایفه ای و... که معیار هائی ما قبل جوامع سرمایه
داری بوده اند .
این بحث از لحاظ تئوریک درست است. وقتی
ما ملت ایران داشته باشیم طبیعی است که پایه روابط میان افراد این ملت با خود و با دولت بر اساس حقوق شهروندی است.
ملت یک واحد جوامع مدرن کنونی است که از
اجتماعات ملکوالطوایفی قدیم عبور کرده ،دوران قدرت های محلی وقوانین نا نوشته محلی
را پشت سر گذاشته، پیوندی سراسری بر اساس قوانین و حقوق مشترک بوجود آورده است .
ملت یک واحد سیاسی است که افراد تشکیل دهنده آن(شهروندان) بر اساس قوانین مشترک مورد توافق یکدیگر و تحت
مرکزیت سیاسی یک دولت ملی در کنار هم هستند.(همین )
اصل اساسی و غیر قابل تفسیر در این واحد
اجتماعی پذیرش حق شهروندی است که باید در قانون اساسی( بدون تفاوت میان افراد
تشکیل دهنده آن) به رسمیت شناخته شود.
بنابر این به نظر من ملت با مشخصات قومی
و زبانی تعریف نمی شودو هر گونه اضافه ای به این تعریف که مربوط به گوناگونی نوع
انسانی یا متعلق به ایدئولوژی خاصی مانند: قومی ،نژادی، زبانی، رنگ پوست و یا حتی
نوع تفکر مذهبی و غیر مذهبی باشد تعریفی راسیستی ، تبعیض آمیز و غیر انسانی است.
بر اساس چنین تعریفی از ملت، در کشورمان
«ملت ایران» در شرایط فعلی نداریم چون بسیاری از قوانین وحقوق شهروندی را نداریم
ودرست بر همین اساس «دولت ملی» هم نداریم.
دولت ملی، دولتی است که در یک انتخابات
آزاد با حضور احزاب،انجمن ها، نهاد ها، سازمان ها و تشکل های سیاسی، بدون هیچ گونه
محدودیت فکری،عقیدتی،سیاسی و جنسیتی برای شرکت کنندگان، از طرف شهروندان یک کشورانتخاب
می شود.
دولت جمهوری اسلامی نه تنها دولت ملی
نیست،بلکه ضد ملی است.
باری در جامعه فعلی مردمی داریم با تنوع زبانی و فرهنگی که در آینده باید
از طرف دولت ها مورد توجه قرار گیرد. در آینده ما یک ملت ایران خواهیم داشت که
حقوق شهروندی در تمامی مناطق آن رعایت خواهد شد، یعنی شهروندان کرد و شهروندان
فارس و شهروندان بلوچ و ... هیچ برتری سیاسی نسبت به یکدیگر ندارند. ولی تفاوت
هائی دارند، این تفاوت ها در زبان و فرهنگ های محلی است.
بر این اساس اگر بخواهیم چون کشور سوئیس
و بلژیک به این تفاوت ها اهمیت دهیم باید سیستم اداری در کشور بنا کنیم که به این
تنوع زبانی و فرهنگی به عنوان یک حق شهروندی قانونیت بخشد.
آقای شاهنده این تنوع زبانی و فرهنگی را
دارای چنان ارزشی نمی دانند که به آن جنبه قانونی داده شود. از این رو د ر بحث شان
سرکوب تاکنونی زبان و فرهنگ این مردم را نادیده می گیرندو به سادگی در سطح مشکلاتی
با آن برخورد می کنند که با ید در حکومت های آینده از طرف مسئولین مورد توجه قرار
گیرد!
در مناطقی که زبان غیر فارسی مثلاً ترکی آذری زبان اکثریت مردم آن منطقه
است، مراکز اداری دولتی، دادگا ه هاو دیگرمراکز قضائی ،آموزش و پرورش، بیمارستان
هاو مراکز دیگر درمانی و..... با چه زبانی باید با مردم مراوده داشته باشند؟؛ ما
به عنوان انسان های مترقی که معتقد به رعایت حقوق بشر و حقوق شهروندان هستیم چه
نظری باید دراین زمینه داشته باشیم؟(۲)
آیا تلاش در جهت محو یک فرهنگ و یک زبان
عملی است انسانی و مترقی ؟
آیا تنوع فرهنگی و زبانی نمی تواند در مسیر رشد یک ملت بکار گرفته
شود ؟
آیا حقوق شهروندی که آقای شاهنده از آن نام برده اند شامل زبان یک
منطقه از کشور نمی شود؟
آیا امروز در سوئیس و بلژیک زبان رسمی
در مناطق مثلاً در کانتون های سوئیس مانعی است در اجرای حقوق شهروندی ؟
در کشوری که زبان های گوناگون به رسمیت
شناخته نشوند و قوانین کشوری از آنها پشتیبانی نکند، به مرور زمان حذف خواهند شد و
از بین خواهند رفت.
ولی عده ای نقد نظر های آقای شاهنده را
از این منظر مورد سئوال قرار نمی دهند، ـ از موضع شهروندی ـ بلکه از موضع «حق
قومی!» یا« حق ملی ! »مثلاً «حق ملی کرد ها»یا «حق ملی بلوچ ها» و یا ...یعنی خود
مختاری یا خود گردانی بر اساس نوع خاصی از انسان ها در چارچوبه ایران(اگر خوشبین
باشیم)، یا به قول لنین و استالین حق ملل در تعین سرنوشت خویش !!
اهمیت این موضوع از آن جهت است که
بسیاری از سازمان های سیاسی که خود را نماینده گان «اقوام» یا «خلق ها»در ایران می
دانند، اداره و حاکمیت سیاسی یک منطقه را براساس مالکیت این«اقوام» یا «خلق ها» بر
سرزمین و منطقه خود می دانند، و در همین راستا «حق جدائی» را نیز برای خود محفوظ
می شمرند.
آنچه از طرف این سازمان ها و گرو ه های
قوم گرا به اشتباه درک شده، تاریخ سیاسی اقوام اروپای شرقی و روسیه در قرن بیستم
است، که به اشتباه با شرایط ایران انطباق داده می شود.
برای درک بهتر این موضوع بیان خلاصه
تاریخی را که تا کنون در این رابطه برایران گذشته لازم می بینم، ضمناً گفتار کوچکی
هم راجع به کشورهای فدراتیوی که برمبنای قومی شکل گرفتند، خواهم داشت .
در تاریخ حکومت های پادشاهی در ایران
اداره سیاسی کشور از کانال حاکمان محلی بود.
در کتاب «قومیت و قوم گرائی در ایران»از
آقای حمید احمدی در این رابطه آمده است:
"حاکمان در ایران بعد از اسلام سعی
می کردند از طریق رؤسای ایل ها بر کشور پادشاهی کنند. از طریق این رؤسا مالیات جمع
آوری می کردند و از طریق آنها ارتش خود را سامان می دادند، و رئیس این ایلات ها
پست های دولتی داشتند. مثلاً صمصام السلطنه رئیس ایل بختیاری پس از انقلاب مشروطه
رئیس دولت بودند، یا دو تن از رهبران ایلات ترکمن یعنی ساهولی خان پورناک و محمد
خان موصللو در عهد صفوی به ترتیب فرمانداران خراسان در شرق و سیستان در جنوب شرقی
ایران بودند."
در واقع رؤسای ایل ها تا زمانی که از
طرف دولت های مرکزی حمایت می شدند، مناطق تحت نفوذ خود را به روش های خود اداره می
کردندو از طریق پرداخت سهمی از درآمد خود به حکومت مرکزی مردم را می چاپیدند. اهمیت
این بحث در این است که اولین کسانی که در مقابل شکل گیری دولتی مرکزی و امروزی
مقاومت کردند همین رؤسای ایل ها و طایفه ها بودند،مثلاً شیخ خزعل در جنوب ،اسماعیل
آقاسمیتقو ،... و البته قوام شیرازی و اقبال کنار آمدند ولی همه خواستار خود
مختاری و خود گردانی بودند.
از زمان شکل گیری دولت های مدرن یعنی
اواخر قرن ۱۹ تا بعد از جنگ جهانی دوم شاهد طرح شعار حق ملل در تعیین سرنوشت هم از
طرف رئیس جمهور آمریکا ویلسون وهم در جریان انقلاب بلشویکی از طرف لنین و استالین
بودیم .طرح ویلسون خواهان خود مختاری برای تمامی اقوامی بود که امپراطوری های
آلمان ـ اطریش ـ روسیه ـ عثمانی را شکل داده بودند. در آن زمان لنین و بعد استالین
از این شعار انگیزه ای برای مبارزه های سیاسی ساختند که اقوام را علیه دولت های
مرکزی خود تحریک می کرد.مرکز سیاسی این مبارزه های قومی در واقع همان فئودالها و رؤسای
قبایلی بودند که برای قدرت گیری مجدد خود تلاش می کردند، و در این راه مسائل
فرهنگی و زبانی را برای جذب مردم در راه هدف خود بهانه قرار می دادند. نه تنها در
تاریخ ایران خان ها و رؤسای ایلات بلکه امپریالیسم جهانی و سازمان های چپ استالینی
نیز مسائل اقوام و طایفه ها در ایران را بهانه اهداف سیاسی خود قرار داده اند،
نمونه ها:
دفاع عثمانی ها از اسماعیل آقا سمیتقو، دفاع محمد رضا شاه و صدام از
کرد های ایران و عراق برای پیشبرد مسائل سیاسی خود،دفاع انگلیس ها از کردها علیه
مصدق، استفاده شوروی از فرقه دمکرات کردستان و آذربایجان در رسیدن به اهداف سیاسی
خود، دفاع عراق در در گیری های خود با محمد رضا شاه از بلوچ های ایران.
در شرایط فعلی نیز سازمان های چپ لنینی و آمریکا از همین سیاست
پشتیبانی می کنند.
نکته مهمی که در اینجا لازم به توضییح بیشتری است،تهدید این سازمان
ها ی قوم گرا در مورد «حق جدائی» از کشور است.
مقایسه های نا هم خوان میان کشور های
روسیه ، یوگوسلاوی و چکسلواکی در قدیم با ایران از جمله انحراف هایی است که عده ای
عمدی یا غیر عمدی در استدلال هایشان بکارمی گیرند.
حیله ای که در این استدلالها دیده می شود این است که به جای اینکه
اول به شرایط اتحاد و شکل گیری این کشور ها پرداخته شود به مرحله جدایی آن ها
پرداخته می شود ! «حق جدائی».
ولی همان طور که می دانید این حق به
دلیل اینکه در این کشور ها حکومت های غیر دمکراتیک حاکم بود به رسمیت شناخته نمی
شد و به جای رعایت حقوق شهروندی و رعایت
حقوق ملت، در این کشور ها حاکمیت قومی ـ
حزبی یک عده انسان ایدئولوژیک زده سود جو برقرار بود .
ناصر کاخساز در مقاله ای این موضوع را
شیرین بیان کرده است:
" لنين راه حل
ظريفی پيدا میكند: مطابق نظر او حق تعيين سرنوشت تا حد جدائی تابع ديالكتيك بين
اتحاد و تجزيه است. او میگفت: وقتی ما میگوئيم شما تا حد تجزيه محق هستيد، آنها
میگويند ما آزادانه اتحاد را انتخاب میكنيم. پس گزاره افزوده شده گزارهای شرطی
است. يعنی هنگامی میگوئيم شما میتوانيد جدا بشويد كه شما بگوئيد ما نمیخواهيم
جدا بشويم. وگرنه در برابر ترور سفيد شما اقدام به ترور سرخ میكنيم- هم چنان كه
در اوايل انقلاب اكتبر پيش آمد. ولی نسخهای كه برای جنبش جهانی و اقوامی كه هنوز
به ملت تبديل نشده بودند صادر میشد از اين ظرايف خالی بود.
"از مقاله ناصر کاخساز تخت عنوان «حق ملتها برای تعيين سرنوشت خود»
کشور چکسلواکی از اتحاد دو قوم چک و
اسلواک تشکیل شد اینکه امروز دو کشور جدا هستند، به معنای آن است که در این کشور
ها یک قانون و یک دولت حاکم است.لازم به ذکر است که نمی توان جامعه مدنی فرانسه ،
انگلستان وسوئد را با کروات ها یا اسلواک ها مقایسه کرد، ولی این انتظار هم منطقی
نیست که همه کشورها باید دوران تکامل اجتماعی جوامعه پیشرفته صنعتی را بگذرانند تا
به درجه رشد فکری و فرهنگی یک «ملت» مانند
سوئیس برسند.مثل این است که بگوئیم رعایت قوانین حقوق بشر در کشور ها منوط به
رسیدن این کشور ها به سطح معینی از رشد اقتصادی ـ اجتماعی است.
این بحث بخصوص در مقاله ای از آقای
بهزاد کریمی تحت عنوان "گفتاری پیرامون مسئله ملی" مطرح شده است:
" ...آنچه تشریح شد به ما کمک می
کند تا هم با دیدگاهی که مطابق میل ناسیونالیستی خود، موجودیت ملت را تنها با
تشکیل دولت می پذیرد وبه رسمیت می شناسد و هم با دیدگاهی که بخاطر تعلق
ناسیونالیستی خود، ازهر سطح از شکل گیری هویت ملی معین و بی توجه به همه شرایط به
تشکیل کشور مستقل می رسد. ....."
کمی از بحث اصلی خود دور شدیم، هدف از
طرح این مسئله این بود، اقوامی که در شکل گیری یک کشور دخیل بودند حق دارند که
دوباره اتحاد خود را بشکنند و به زندگی مستقلی دست یابند.
ولی در ایران ما نه تنها چنین مسائلی را نداشته ایم بلکه حتی
عکس آن را تجربه کرده ایم،کرد ها و بلو چ ها خودرا از بسیاری از فارس زبان ها
ایرانی تر می دانند.
در موردآذربایجانی ها تاریخ دیگری وجود
دارد، و به قول آقای حمید احمدی قوم نبوده اند:
" ... هجوم و مهاجرت ترک ها به
ایران و قفقاز و آناتولی(بین قرن ۱۱ تا ۱۳ ) باعث شد که این منطقه به مرور زبان
اصلی ایرانی خود را از دست بدهد و زبان ترکی درآن مسلط بشود..."
در کتاب« آذربایجان در سیر تاریخ ایران
جلد اول» در مورد نام آذربایجان آمده که آتروپادکان در زمان انوشیروان پدید آمده و
نماینگر یک نوع تقسیمات کشوری و لشکری است که در آن زمان به اجرا گذاشته شده است.
آتروپات یعنی آذرپناه یعنی کسی که ایزد
آتش اورا نگهدار است.
در گذشته درشمال غربی ایران که بخشی از
آن سرزمین آذربایجان کنونی ست سرزمین بخشی از ماد ها بوده است. البته این سرزمین
قبل از مادها سرزمین اورارتور بوده است.
آتروپات یک سردار مادی تبار در زمان
داریوش سوم ساتراپ ـ استاندار ـ سرزمین
ماد بوده و بعد از شکست هخامنشیان از اسکندر مقدونی به خدمت او در آمده واستقلال
ماد را حفظ کرده و نام خود را براین سرزمین نهاده است.
در زبان پهلوی به آتروپادکان آتروپاتکان
می گویند، در زبان کهن پارسی آذربادگان، در شاهنامه آذربایگان، در زبان یونانیان
قدیم آتروپانته و در یونانی بیزانسی آذربیگانون.
در واقع آتروپادکان یعنی جائیکه آتروپات
بر آن حکومت می کند.
به هر صورت آقای حمید احمدی معتقد است
که تا اواخر قرن دوازدهم از شاعرانی چون قطران تبریزی،نظامی گنجوی و خاقانی شروانی
که درمنطقه آذربایجان بوده اند یک بیت شعر به زبان ترکی وجود ندارد. واین بدین
معناست که ترکی شدن زبان در آذربایجان در یک دوره تاریخی ممارست با ترک زبانان
مهاجر بوده است.
نگرانی از آنجاست که ازقبل از جنگ جهانی اول تابه امروز تلاش
امپراطوری های عثمانی،روسیه و بعد از انقلاب بلشویکی دولت«سوسیالیستی» این بوده که
نفوذ سیاسی خود را در منطقه آذربایجان افزایش دهند و بر طبل نظرهای جدائی طلبانه
در این منطقه بکوبند، به هر حال هنوز کسان بسیاری در تلاش برآورده کردن آرزوی تزار
روسیه هستد.
در مورد قوم بلوچ نکته جالب این است که
بلوچ ها در گذشته در شمال ایران ساکن بودند، به گفته محمد سردار خان: بلوچ ها در
ایلات شمال ایران یعنی در کردستان، ارمنستان،گیلان ساکن بودند،مقارن ظهور اسلام
بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ایران مهاجرت و تا حمله مغول درآنجا اقامت
کردند، پس از آن به جانب شرق و در مناطق کنونی ساکن شدند.
در خوزستان عرب ها اکثریت مردم این
استان را تشکیل نمی دهند و در بسیاری از شهر ها اکثریت با عرب زبان ها نیست .ترکمن
ها در ایران بدلیل موقعیت بد منطقه ای
باوجود مشکلاتی مشابه در صحنه سیاسی کشور فعال نبوده اند.
هدف از طرح این تاریخچه نفی حقوق این
مردم در زبان و فرهنگ نیست، بلکه رد و ترد تفکری است که مبنای تقسیم بند ی های سیاسی
در یک کشور را بر اساس قومیت یا کیفیت های دیگر انسانی از نوع نژاد یا رنگ پوست
و..می گذارد که مبنائی راسیستی و ضد حقوق بشری است.
اداره سیاسی در یک منطقه یا کشور بر
اساس حقوقی است که تفاوت میان انسان ها را عمده نمی کند بلکه هدفش بر طرف کردن این
تفاوت ها ورسیدن به حقوقی برابر است.
در مورد نظرهای آقای زربخش نیز همین
اشکال وجود دارد.فدراتیو استانی در واقع مشکل عدم تمرکز قدرت سیاسی را شاید برطرف
کند ولی مشکل تنوع زبانی و فرهنگی را حل نمی کند. طرح فدراتیو براساس زبان نیز
تکیه بر عدم تمرکز قدرت دارد.
تکیه بر زبان و فرهنگ اهمیت دادن به
زبان و فرهنگ یک بخش از جامعه و رسمیت بخشیدن به آن از طریق درج در قوانین کشوری
است. بدون این مراحل قانونی حقوق انسان های زیادی نادیده گرفته می شود.
تلاش همه باید بر دمکراتیک شدن جامعه
براساس حقوق شهروندی و آزادی های اجتماعی باشد.
فدراتیو زبانی هم بر حقوق شهروندان با
زبان های گوناگو ن تکیه دارد و هم بر عدم تمرکز قدرت سیاسی.
احسان
دهکردی
دهم
نوامبر 2006
(۱)آقای قنبری گفتند که قرار بر صحبت
کردن ایشان نبوده و از این رو ایشان آمادگی نداشته اند. به نظرمن اصل مسئله که
اظهار نظر در موارد مشخص بود رعایت نشد.
(۲) البته تاریخ شکل گیری منطقه ای زبان
ها در ایران نقش عمده ای در شکل گیری فدرال ها دارد (نه تعداد ترک زبان ها در
تهران) ؛ ضمناً با توجه به گستردگی یک زبان می توان دو منطقه فدرال با یک زبان یا
چند زبان داشت، که یک زبان زبان مشترک سراسری است،مثلاً فارسی در ایران که تا
امروز (گذشته از همه زور گوئی های تاکنونی) مرسوم بوده و هست.
(۳) اصلاً ما جامعه ای سرمایه داری با
آن مفهوم مارکسی نیستیم، ولی شبه ای از آن هستیم ! کشوری که ۶۰ % اقتصادش در دست
دولتیان است!! البته منهای اقوام دولتیان!! .