رسالت زنان در جنبش ملي
رفراندم
دکتر احمد پناهنده
مقدمه:
به اين مي انديشم که چگونه زنان ايران زمين، اينگونه در گوني
سياه پيچانده شده اند و هرگونه حرکت دل انگيز و جلوه هاي زيبايي از آنان دريغ گشته
و قوانيني ضد انساني در حق آنها روا شده است. و امروز در اين شرايط بس کشنده و درد
آور خواهران ما در خاک اهورائي ايران که زماني بر تخت طاووس پادشاهي تکيه داده
بودند و از هر گونه حرمت و منزلت انساني والا برخوردار بودند، اينگونه خوار و
سرکوب شده روزگار غريبي را در وسعت غربت زده ايران زمين سپري مي کنند و هر يک در
درون و بيرون از خود با دنيايي از جهل و جهالت و تعصب فنا کنندهء تحميل شده بر خود
مبارزه اي سترک را در ميدان بيداد و ستمگري آهنگ عزمشان کرده اند که ابتدا خود
رهبري به زمين زدن اين سيه دلان ضد زن و زيبائي و لطافت و ظرافت را به عهده بگيرند
و با آزاد سازي خود از چنبره دست و پا گير تعصب و تيرگي، مردان در بند جهل و جهالت
را آزاد کنند. و اين منظري است دلنواز و شادي بخش بر چهره هاي غمگين امّا اميدوار
که در زير آوار تعصب و جهل، جوان نا شده در دست انداز پيري افتاده اند. آيا احتياج
است که باز گفته شود يک زن برابر با نصف مرد در جامعه ارزشيابي مي شود و يا اينکه
زن نمي تواند قاضي باشد و بدون اجازه شوهر به مسافرت برود؟ آيا باز هم بايستي گفته
شود که زنان حق انتخاب شدن به مقام رياست جمهوري را به اين دليل که چون "
رجُل " نيستند، از آن محروم شوند؟ آيا ...و راستي چرا زنان امروز به اين سطح
از شرايط زندگي نزول داده شدند؟ چرا باز در چادر و چاقچور اسير و از همهء مواهب
آزاد زيستن محرومشان کردند؟ اين سؤال و سؤالاتي از اين دست را بايستي هر وجدان
بيدار و آگاه و طرفداري از حقوق زنان و برابري آنها با مردان در همه عرصه ها پاسخ
دهند و منصفانه به تاريخ بنگرند که چرا چنين شد؟
زنان در ادوار تاريخ:
براي نشان دادن مقام زن در فرهنگ انسان ساز ايراني نگاهي
به تاريخ مي اندازيم و خوشه اي کوچک بطور اجمال در حوصله اين نوشته از خرمن فرهنگ
تمدن ساز َ حقوق اجتماعي مي چينيم، تا نشان داده شود زنان کشورمان سزاوار چنين
خفّت و خواري و توهين فرهنگ َ زن ستيز اعراب جاهيليت نيست.
بر هيچکس پوشيده نيست که زنان کشور اندکي بيش از نيمي از
جمعيت ايران را تشکيل مي دهند و در طول تاريخ بيشترين ستم و تبعيض بر آنها رفته
است. بويژه در رژيم ضد زن ِ جمهوري اسلامي، آنان از همه حقوق کسب کرده در طول زمان
محروم شده اند و بار ديگر در گوني سياه پيچانده شدند و در حاشيه قرار گرفته اند.
نبايد فراموش کرد که کشور ما نامش ايران است با يک تمدن فرهنگ ساز و معتبر جهاني،
حداقل از 2500 سال به اين سو است که پادشاهي آزاد مرد تاريخ جهان، کوروش کبير بر
آن رقم خورده است و فرمان حقوق بشر بوسيله اين باني صلح و ارزشهاي انساني ِ تاريخ
پس از فتح " بابل" به تمامي جهان ابلاغ گرديد که در آن اديان و انسانها
برابرند. و اين افتخار ايران پادشاهي کوروش، امروز خود را بر سر درَ سازمان ملل
متحد پرچم برافراشته است و تداوم آن حرکت تاريخساز و جهان آرا با انديشه و کلام
سعدي شيرين سخن که از همان منشور کوروش کبير سرچشمه مي گيرد در قالب شعر:
بني آدم اعضاي يک پيکرند که در
آفرينش ز يک گوهرند
بر فراز دروازه سازمان ملل نقش بسته است. در دوران
پادشاهي داريوش هخامنشي است که زنان آبستن از تمامي مزاياي اقتصادي و اجتماعي
برخوردار مي شوند و آن قوانيني است که امروز ما آن را در قالب " تعطيلات
دوران حاملگي و زايمان " نام مي بريم ، يعني برخوداري از تمامي امتيازات در
اوقات حاملگي و زايمان با همه حقوق اجتماعي و شغلي. صحت اين
گفته را مي توانيد در فيلمي که در موزهء شهر بن واقع در آلمان به مناسبت نمايش
آثار باستاني دوران هخامنشي ترتيب داده شده بود، رجوع کنيد که مفسر فيلم از دوران
داريوش هحامنشي و قوانين اجتماعي آن به رشته سخن در آورد. در اين دوران حتي زنان
کشورمان بر تخت طاووس تکيه مي زدند و سراسر ايران را پادشاهي مي کردند. با اين
توضيحات مي خواهيم بگوئيم که در تمدن و فرهنگ اصيل ايراني زنان از تمامي حقوق
شهروندي برخوردار بودند و در واقع زنان ما تا پايان دوره ساسانيان اين حقوق
شهروندي را حفظ کردند. امّا با حمله اعراب به ايران جامعه مدني پيشتاز و فرهنگ غني
انسان ساز بوسيله صحرا نشينان وحشي دست خوش چپاول، تاراج و انهدام شد که آغازش را
بايستي در ضديت کور بر هر چه نوآوري و مدنيت دانست که خود را در ويران کردن مظهر
تمدن و پيشرفت بشري، طاق کسري و يا ايوان مدائن نشان داد. و اين وحوش گريخته از
صحراي ددان، کفتاروار بر جان و مال و ناموس ملت با فرهنگ ايران افتادند و عاقبت
1400 سال عقب افتادگي تاريخي را در زمينه فرهنگي و تمدن نصيب ايران کردند.
در پرانتز بايد بگوئيم که با توضيحات بالا بر اين امر
آگاهي داريم که هيربُدان و موبدان ستمگر ِ دوره ساساني با ادغام دين و دولت، کشور
را به سمتي کشاندند که موريانه وار قدرت و شوکت پادشاهي را از درون گسستند و سبب
شدند آن ددان وحوش و آدمخوار بر جان و مال ناموس ما ايرانيان سوار شوند. از آن
تاريخ تا بر آمدن رضاشاه به گواهي تاريخ زنان کشور ما همواره تحت ستم مضاعف قرار
داشتند و از هر گونه حقوق اجتماعي محروم بودند و طبق قوانين اسلامي نصف مرد محسوب
مي شدند. حق قضاوت نداشته و از ارث برابر با مردان برخوردار نبودند. از فعاليت هاي
اجتماعي بي بهره بودند و از نظر پوشاک حق انتخاب نداشتند و در گوني تيره پيچانده
شده بودند. موجودي شده بودند در حد کار کردن در خانه، بچه پس انداختن و بزرگ کردن
آن. هر چند در همين دوران تاريخي تک نمودهايي از زنان در آسمان مقاومت ايران
درخشيدند امّا نتوانستند آن حقوق پايمال شده را باز يابند. بر آمدن رضاشاه ولي اين
مشکل تاريخي قوانين اسلامي ضد زن را از هم دريد و غل و زنجير از دست و پاي زنان را
پاره کرد و آنان را از کنج خانه و چادر و چاقچور و پستوها بيرون آورد و وارد
اجتماع کرد. براي بيدار کردن وجدان خفته
و رطوبت کشيده در جهل و ذوب شده در ولايت « انترناسيوناليسم » کافي است اشاره کنيم که زنان ما در آن شرايط يعني سال
1300 به بعد علي رغم پوشش اجباري در چادر و چاقچور فقط ساعاتي در روز اجازه داشتند
بيرون بيايند و از تمامي حقوق اجتماعي، اقتصادي، سياسي و....محروم بودند و از ترس
واپس گرايان قادر به هيچ کاري نبودند. موسيقي، اين وسيله نوازش روح انساني، تا آن
زمان، فقيهان آن را صداي شيطان مي ناميدند و هر کس که به آن مي پرداخت و يا حتي آن
را گوش ميداد، مرتکب گناهي کبيره مي شد. ولي مي بينيم در همين دوران، موسيقي فاخر
و سرزنده دوره ساساني با باربد و نکيسايش که اين چنين خوار و ذليل شده بود، به همت
علينقي خان وزيري و حمايت رضاشاه ووزيرمعارفش علي اصغرحکمت مبتکرطرح دانشگاه تهران
واولين رئيس آن، دوباره نسيم نوازش بخش خودش را در روح افسرده ايراني دميد و از
اين طريق پاي زنان را از پستوها واندرون ها بيرون کشيد و شور و حال و جلوه اي تازه
به موسيقي در حال شگفتن بخشيدند که در صدر فهرست اين زنان هنرمند مي توان
قمرالملوک وزيري را نام برد که نه تنها براي همگان (مرد و زن) مي خواند بلکه بي
حجاب ونقاب برروي صحنه ظاهرمي شد. و براي نخستين باردر سال 1303 يعني يازده سال
پيش از کشف حجاب در تالار گراند هتل تهران در خيابان لاله زار بر روي صحنه رفت و
در برابرزنان ومردان شگفت زده به آوازخواني پرداخت. حال ببينيم قمر در اين باره چه
مي گويد « آن روزها هر کس بدون چادر بود، به کلانتري جلب مي شد، با اين همه وقتي
به من پيشنهاد شد، بدون چادردرنمايش گراندهتل ظاهر شوم، قبول کردم و پيهء کشته شدن
را به تن خود ماليدم و روي صحنه رفتم...هيچ اتفاقي هم نيافتاد...حتي مورد استقبال
هم قرار گرفتم » هم چنين در رابطه با موفقيت واستقبال عمومي و بسلا مت گذشتن از
دست قداره بندان و واپسگرايان، چنين شرح
مي دهد « رژيم مملکت تغييرکرده...و پس از يک بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسيده
بود...حدس مي زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع پيش آمده بود...».
نکته ديگر در مورد کشف حجاب است که در 17 دي ماه 1314
بوسيله رضاشاه صورت گرفت و نيمي از جميعت کشورمان ديگر مجبور نبودند در چادر و
چاقجور زنداني باشند. به نظر من اين عملکرد رضاشاه بر تارُک تاريخ نوين کشور ما که
در جهت رفع ستم و آزادساختن زنها از پستوها و اندرون ها بود، چون الماس مي درخشد
وتاريخ گواهي داد و مي دهد که زنان ما نه اينکه به گذشته رجحت نکردند بلکه خودشان
را حتي با شرايط جهاني منطبق کردند وجلوه هايي از زيبايي و مدرنيسم را با لباسهاي
آراسته و با آرايشي متين و دل انگيزوارد جامعه کردند. پاي زنان درمجالس و ميهمانيها، تأتر و سينما و
حتّي در سطح مقامات اداري و سياسي باز شد.
در حالي که تا قبل از بر آمدن رضاشاه زنان اساسأ از هيچگونه حقوق اجتماعي برخوردار
نبودند. حتي مردان هم با آن لباسهاي عهد قاجاري که عمدتأ لباسهاي گل و گشاد، لباده، شلوار پهن و
بند تنبان و کلاه نمدي بود، به مرور از تن آنها خارج کرد و کت و شلوار وکراوات
امروزي را بر تن مردان جامعه ايران پوشاند. اين موضوع را هم از ياد نمي بريم که
رسيدن به اين مرحله را حاصل مقاومت سترگ شير زنان ايران زمين در ادوار تاريخي
مختلف بويژه در دوران سياه قاجاريه و بخصوص در زمان ناصرالدين شاه مي دانيم و آيا
گزافه است که بگوئيم " طاهره " ملقب به قره العين از پيشگامان سالار
زنان در زمان سلطان صاحب قران که زندگي زنبارگي و حرمسرائي را بر ناصر الدين شاه
تيره و تار کرده بود و پس از آن شيرزناني چون محترم اسکندري، مهرتاج رخشان، صديقه
دولت آبادي، طوبي آزموده، فاطمه سياح، بدر الملوک صفا، عفت الملوک خواجه نوري،
نورالهدي منگنه، مريم اردلان و...تاج السلطنه و افتخارالسلطنه از دختران ناصرالدين
شاه در آسمان مقاومت زنان ايران درخشيدند تا ديوار قطور تعصب را بشکافند و راه
رهايي را از بند و زندان جهل و جهالت بگشايند؟ امّا همانطور که اشاره رفت اين
حرکات تک نمودهايي بودند که نتوانست کل جامعه را در بر بگيرد ولي در دوران رضاشاه
اين حرکت بطور سيستماتک و حمايت شده انجام پذيرفت و آن آزادسازي زنان َ در بند بود
که اوج و تاريخ رهائي آن 17 دي 1314 است که در تاريخ ثبت شده است. تداوم اين حرکت
خود را در حرکت " انقلاب سفيد " به بار نشاند و آن حق رأي دادن جهت
تعيين سرنوشت خود و حق انتخاب کردن و انتخاب شدن بود که درسال 1341 کسب گرديد.
فراموش نکنيم که جامعه ايران در اين تاريخ مورد بحث يک جامعه فئودالي بود که با
سيستم ارباب رعيتي اداره مي شد و زنان از هيچ حقوق اجتماعي برخوردار نبودند. حال
در اين شرايط چنين حرکتي، جامعه را از درون متلاشي مي کرد و انرژي زنان را آزاد مي
نمود تا جامعه را از عقب ماندگي به شاهراه ترقي و پيشرفت هدايت کنند. امّا
همچنانکه مي دانيم اين حرکت رها کننده زنان و حتي مردان بوسيله ارتجاع زمان مورد
يورش قرارگرفت که آزادي زنان را مخالف شرع ارزيابي مي کردند و تقسيم زمين را بين
رعيت بر نمي تافتند. و شگفت انگيزتر از اين حرکت و مقابله ارتجاعي، حمايت
روشنفکران و دستجات سياسي آن زمان از حرکت ضد زنان و ضد دهقانان ِ خميني بود که در
بلواي 15 خرداد 1342 به نمايش گذاشته شد و چنين ضديت کور و انتقام جويانه سبب شد
که چشمان خود را بر هر گشايش اجتماعي ببندند و شيرازه و شالوده بنيه اجتماعي را
نابود کنند و عاقبت تمامي دستاوردهاي سرشار اجتماعي و بويژه دستاورد زنان را به
رجاله هاي گريخته از گور زمان تحويل دهند. و سپس بر ما منت بگذارند که بايد بطور
تدريجي به آزاديهاي اجتماعي رسيد و بزمهاي مخفيانه شبانه و روسري عقب رفته زنان را
از مظاهر آزادي قلمداد کنند که به اين راضي باشيم و زياده خواهي نکنيم.
به اين گزارش از مجله اشپيگل ( 27 ژوئن) بر گرفته از
کيهان ( چاپ لندن ) شماره 1063 توجه کنيد تا عمق توهين به ملت سرفراز ايران روشن
شود"...اکنون راه گريزهايي که در جامعه خيره سر ايران وجود داشت در موقعيت
بدي قرار مي گيرند: پارتي هاي مخفي در تهران، روسري هاي عقب رفته، آرايش چهره و
موسيقي غربي. حتي هم اکنون نيز از بخش بزرگي از اين دستاوردهاي کوچک مخفيانه
استفاده مي شود. ولي يک رييس جمهور مانند احمدي نژاد بر هراس جامعه مي افزايد و
شهامت زير پا گذاشتن مقرارت ناپديد مي گردد. بدتر از همه اين است که آزادي هاي
فردي و نيز آزادي عقيده در دوران رياست جمهوري احمدي نژاد به شدت محدود خواهد
شد..." تو گوئي در دوران خاتمي آزادي فردي و آزادي عقيده وجود داشته که ما بي
خبر بوديم و معلوم نيست چرا اکبر گنجي، ناصر زرافشان، باطبي ها، محمدي ها و...در
زندان مرگ تدريجي شان را انتظار مي کشند و امروز اکبر گنجي تحت رياست جمهوري همين
خاتمي مرتجع و ضد ايراني در اعتصاب غذا بسر مي برد و هم اکنون 33 روز از اعتصاب
غذايش گذشته است. تو گوئي در دوران خاتمي آزادي فردي وجود داشته است ولي مردم نمي
خواستند بطور علني بزم شبانه داشته باشند و يا زنان و دختران ما مايل نبودند از
اين آزادي فردي استفاده کنند و کشف حجاب کنند بلکه به عقب رفتن اندکي از روسري
راضي بودند. آيا خواست ملت ايران از " اصلاحات " اين بود که پارتي مخفي
شبانه و روسري عقب رفته داشته باشند؟ آيا چنين نگاه ونظر نسبت به خواست ملت ايران
براي رهايي از جهنم رژيم جمهوري اسلامي توهين نيست؟ به گواهي تاريخ آنانيکه در
نظام پادشاهي گذشته حضور داشتند و اگر قدري منصف باشند، مي توانند قضاوت کنند که
خواسته هاي مردم ايران بر پايي ِ پارتهاي مخفي شبانه و روسري عقب رفته نبود و
اساساً چنين مشکلي وجود نداشت و مردم ايران چه زنان و چه مردان و بويژه جوانان در
نهايت شادخواري و شاد گويي در بزم هاي مختلف شبانه و روزانه با آرايش سر و
صورت و لباسهاي رنگارنگ و با چهرهء شادمان
و انارگونه در حال خوش گذراني بودند و کسي و يا قانوني نبود که به حريم شخصي و فردي
آنها تجاوز کند. سينما، تأتر و موسيقي که امروز زير ساطور مميزي است، در آن دوران
از جلوه هاي دل انگيز ِ تفنن و شادي و شادماني برخوردار بود و خوانندگان، چه زن و
چه مرد با آرايش متين و لباس سنگين و
اعتبار دهنده به جايگاه موسيقي، صحنه را به عرصه هنر و هنرنمائي خود تبديل مي
کردند و در اين نمايش دلپذير چشم ها را مسحور نواي شور انگيز آلات موسيقي که با
غلغلک پنجه هاي نوازنده بر سيم هاي تار و سه تار و کمانچه وسنتور و...ايجاد مي شد،
مي کردند. زنان اين شوربختان و سرکوب شده جهل و جهالت در حکومت تزوير و رياي
جمهوري اسلامي، در دوران گذشته با فعاليت در تمامي عرصه هاي اجتماعي برق زيبايي يک
جامعه متمدن را ترسيم مي کردند و با آرايش متين و دلنواز جلوه هايي از زيبائي و
شيدائي را در جامعه توسعه مي دادند. بطوريکه هيچ کاري بدون حضور زنان جلوه اي
نداشت. صحت اين گفته را، همسن و سالهاي نگارنده که اکنون 50 ساله هستند، مي توانند
گواهي بدهند بويژه اينکه دختران سالار و زيبا که هنگام مدرسه رفتن با آن لباسهاي
فرم و يکدست و زيبا و با آرايش دل انگيز دخترانه چهرهء شهر و ديار را از حالت
دلمردگي در مي آوردند، مي توانند مُهر
تائيد بزنند. آيا همه اينها که در 30 سال پيش در اوج بود و در نهايت غفلت از ما
ربودند، سزاوار هستيم که بگوئيم پائين رفتن روسري و يا پارتي هاي مخفي شبانه
دستاورد است و بعد آن را بنام " اصلاحات " در بوق و کرنا کنيم؟ آيا اين
توهين به ملت با فرهنگ ايران نيست؟ مگر ما انقلاب کرده بوديم که زنان و مردان ما
ابتدا در زندان جهالت و تعصب زنداني شوند و سپس اندک اندک آن آزاديهاي سرشار گذشته
را که داشتيم و در اوج غفلت از ما ربودند، طلب کنيم؟ چنين نگاهي آيا تحقير کردن يک
ملت نيست که زماني سرآمد تمامي کشورهاي خاورميانه بود و با کشورهاي دموکراتيک و
پيشرفته جهان پهلو مي زد؟ بپذيريم که خودمان آنچه را که داشتيم، قدر ندانستيم و
لگد به بخت بلندمان زديم و آن همه را زير پا گذاشتيم و به گريختگان ازگور تاريخ
سپرديم که اين چنين ما را به بند کشند. آري " از ماست که بر ماست ". آيا
بيهوده است که باز اين سؤال دردناک را بر زبان بياوريم که چرا روشنفکران ما پس از
اتقلاب اکتبر روسيه بر هرچه مدرنيته و جامعه باز هجوم بردند و در آغاز دهه 40
خورشيدي چشم بر هر گونه ترقي و پيشرفت اجتماعي بستند و پشت فردي مرتجع بنام خميني
سينه زدند که با آزادي زنان در عرصه هاي اجتماعي و حق رأي و انتخاب شدن آنها مخالف
بود و پس از آن سلاح بدست گرفتند و جامعه آفتاب گون را تيره و تار کردند و در هر
کوي و برزن خون ريختند و جامعه و آزاديهاي اجتماعي را محدود و قفل کردند و رژيم را
در حالت تدافعي قرار دادند که در مقابل از خود عکس العمل نشان دهد و عاقبت پس از
به زير کشيدن رژيم پادشاهي جامعه را با تمامي دستاورد اجتماعي و ثروت بدست رجاله
هاي قرون اعصار تاريک سپردند که اولين اقدامش به حاشيه کشاندن زنان کشور بود و سپس
پيچاندن آنها در گوني سياه؟ آيا وقت آن نرسيده است که وجداناً گذشته ناشاد خودمان
را مورد ملامت قرار دهيم و ابتدا به
خودمان انتقاد کنيم و سپس در پيشگاه ملت ايران و بويژه زنان زانو بزنيم و از
عملکرد بغايت ضد تاريخي خود عذر خواهي کنيم؟ مگر زنان روشنفکر ما در نظام پادشاهي
گذشته چه کمبودي داشتند که آنچنان شوريدند تا دوباره در گوني سياه فرو روند؟ اگر
آن آزاديهاي اجتماعي به قول روشنفکران آن زمان مبتذل بود، فرو رفتن در چادر و
چاقچور را چه مي نامند ؟ آيا به خاطر محدوديت سياسي مي بايستي جامعه پيشرفته در
ديگر عرصه ها را به غول ارتجاع مي سپرديم که همه دستاوردهاي ما را لگد مال کند؟ هر
چند نگارنده معتقد است که زنان کشورمان چنين نمي خواستند که امروز بر آنها مي رود
ولي آيا حق داريم از آنها سؤال کنيم که در يک طيف ترقي خواهي و پيشرفت اجتماعي مي
توان واپسگرايان ضد زن را بر يک نظام مدرن و امروزي مقدم شمرد؟ آيا حق داريم سؤال
کنيم که چرا در دهه 40 خورشيدي زنان روشنفکر در طيف چپ تمامي مظاهر زيبائي را نفي مي
کردند و آرايش چهره و مو و لباس پوشيدن امروزي را به سُخره مي گرفتند و دوست
داشتند ژوليده و زمُخت لباس چريکي به تن کنند و از هر چه زيبائي متنفّر باشند؟ آيا
رد کردن چنين مظاهر پيشرفت و مدرنيته، استقبال از کهنه پرستي و عقبگرائي نبود و
نيست؟ نگوئيد نه، زيرا به لحاظ منطقي نمي شود آن نظام پيشرفته در زمينه هاي
اجتماعي و آزادي فردي در تمامي عرصه ها را رد کرد و از آخوند جماعت توقع بيشتراز آن را داشت. تازه اگر بر فرض محال
آخوندها حاکم نمي شدند ما امروز يکي از اقمار روسيه شوروي بوديم که همگان پس از
فروپاشي اين جسد مردار شده ديديم که چه جهنمي بوده است. قصد ملامت ندارم ولي
دردمند هستم زيرا خود در آن شرايط جواني بودم که از دوران جواني ام بهره مي بردم و
با تمامي مظاهر زيبائي نرد عشق مي باختم. دختران همسن و سال من در اوج آزادي فردي
و اجتماعي آنچه را که دلخواهشان بود انجام مي دادند. روزگار دوره من روشن و آفتابي
بود و از درخت پر طراوت شرايط زندگي گل عشق مي چيديم و در عشق جواني سرشار بوديم (
و اگر هم محدوديتي بود، تعصب و خشک مغزي فرهنگ شريعتمداران بود که هنوز رمقي
داشتند و آزاديها را مانع مي شدند ). در شب هاي تابستان " چمخاله " با
دختران زيبا روي شب هاي تاريک را جلوه اي از عشق مستانه و شادکامي مي بخشيديم. به
نام عشق مي خوابيديم و به عشق رويت يار بيدار مي شديم و در غروب روشن شهرمان به
کوچه يار مي رفتيم و دلي مي داديم و بوسه اي شکرين از لبهاي داغ و تب دار دلدار مي
گرفتيم. آرشيو جواني ام پر است از نامه هاي عاشقانه دل انگيز و جگر سوز که گاه گاه
برشانه يکديگر اشک شوق مي ريختيم و روي زانوان يکديگر به خواب مي رفتيم. اميدوارم
روزي بتوانم دوران رسوائي و شيدائي خود را بر کاغذ بنگارم و تقديم دختران و پسران
نسل جديد کنم که از همه اين شور و شيدائي جواني محروم هستند. آري در يک کلام دوره
جواني من دوره رمانتيک عشق سالاري بود. و امّا امروز دلم گرفته است، نه به خاطر
خود بلکه به خاطر دختران و پسران جواني که هنوز شهد عشق را نچشيده، بايستي به خانه
" بخت " بروند تا بدبخت شوند چون نه جلوه اي از عشق موجود است و نه
آزادي و دلدادگي، هرچه است سياهي و تيرگي و پيچيده در چادر و چاقچور. و بر سر هر
چهار راه و گذرگاها پاسداران شب کمين کردند تا مبادا لبخندي از معشوق به سوي عاشق
پرتاب شود. امروز اجبار کور حاکم است و زنان مجبورند آنچه را که آخوندهاي ما قبل
تاريخ مي پسندند، انجام دهند.
مي گفتند و بعضاً مي گويند و چه عبث مي گفتند و ميگويند
چون رضاشاه چادر را از سر زنان برداشت، جامعه انتقام خودش را در " انقلاب
شکوهمند " گرفت و دوباره به عصر چادر برگشت. مي گوئيم خير، در بعضي مواقع و
در شرايطي خاص براي هماهنگ کردن يک جامعه عقب مانده بايستي از بالا اقدام کرد و
آناني را که در چنبره دين و مذهب از نوع خرافي اش اسير هستند، ازبند خرافات نجات
داد و نشاط جامعه را بارور کرد و جامعه را با دنياي امروزي هماهنگ نمود و اين گامي
بود که رضاشاه برداشت و دين و مذهب را به حاشيه راند و اگر چادر را از سر زنان
برداشت، در عوض پاي آنها را در عرصه هاي اجتماعي باز کرد که اين خود يکي از مظاهر
مدرنيته و آزاديخواهي بود که نسل قبل تر در انقلاب مشروطيت خواستارش بودند امّا
نتواستند. و تاريخ نشان داده است که اين عمل رضاشاه درست بوده است و زنان ما در
حرکت به سمت آينده به گذشته رجحت نکردند، يعني با اينکه شرايط آزادي پوشش ايجاد
شده بود زنان در اکثريتشان در شهرها چادر برسر نگذاشتند ولي امروز پس از آن پيشرفت
اجتماعي، زنان ما را به گذشته رجحت دادند و چادر و چاقچور برسرشان کردند. حال اگر
شرايطي ايجاد شود که آزاد باشند خود در
مورد پوشش تصميم بگيرند خواهيم ديد که بيش از 70 درصد آنها چادر و روسري را بر
ميدارند و کشف حجاب مي کنند.
حال که به اينجا رسيدم حيفم آمد که خاطره اي از زادگاهم
لنگرود را در اين زمينه بازگو نکنم. ابتداي نيمه اول دهه 40 خورشيدي بود که فردي
از شهر رشت به لنگرود آمد و سينمائي بنام
تاج افتتاح کرد. مردم عقب مانده و مذهبي شهر ابتدا يک حالت تدافعي گرفته و خواستند
بوسيله روحانيون و خشک مغزان سينما را آتش بزنند و يا با تبليغات عوام فريب خود
مانع رفتن مردم به سينما شوند امّا اين عمل ننگين و ضد هنر و مدرنيته بوسيله نيروي
انتظامي در نطفه خفه شد. و تاريخ نشان داد که هر روز بر تعداد ديدار کنندگان سينما
افزوده شد هر چند زنان در آغاز با چادر و روسري به سينما مي رفتند ولي چون همسر و
دو دختر اين فرد سينمادار بي حجاب در شهر ظاهر مي شدند آرايش زنانه آنها مورد رشک زنان قرار مي گرفت و
در درون خودشان حسرت مي خوردند که اي کاش بتوانند اين شهامت را کسب کنند و بدون
چادر و روسري با آرايش زنانه در محيط اجتماعي ظاهر شوند. اين الگو و تاثير پذيري و
همچنين حسرت دروني سبب شد به مرور دختران و حتي بسياري از زنان شهر کشف حجاب کنند
و با آرايش دل انگيز شهر را از برق زيبائي خودشان لبريز کنند.
نقش زنان در جنبش ملي رفراندم:
اين همه گفتيم و درد دلمان را با شما در ميان نهاديم،
حال وظيفه امروز ما و بويژه زنان کشور چيست؟ پر واضح است که بيشترين ستم از جانب
رژيم جمهوري اسلامي متوجه زنان است و زنان کشور قرباني ستم مضاعف اين رجاله هاي
گريخته از گور زمان هستند. هر چند مردان آن سرزمين طاعون زده در چنبره جهل و جهالت و خرافات دست و پا مي
زنند امّا ستم وارده بر زنان کشورمان از شمار و اندازه خارج است. و راستي گناه
دختران و پسران نسل انقلاب و بعد از انقلاب چيست که بايستي در آتش عملکرد ضد
تاريخي و ضد مدرنيته پدران و مادران خود بسوزنند و خاکستر شوند بدون اينکه شهدي از
عشق جواني بچشند و جوان ناشده در دست انداز پيري بيفتند؟ امروز با يکدست شدن
جمهوري اسلامي وظيفه ما و بويژه زنان حکم مي کند که در راستاي نجات ايران و
فرزندانمان دست در دست يکديگر در کنار نسل جوان و آينده ساز اين نگبت تاريک تاريخي
را از ايران زمين محو کنيم و اين کمترين کاري است که ميتوانيم با اتحاد خود در يک
جنبش فراگير شرکت کنيم و به فرزندانمان ياري رسانيم. و سعي کنيم در اين کارزار اختلافات
دروني را کنار بگذاريم و فارغ از مشروطه خواهي و جمهوري خواهي به نجات ايران و نسل
آينده بيانديشيم. بنا بر اين جا دارد که براي به زير کشيدن جمهوري اسلامي زنان در
جبهه نخست قرار بگيرند و پرچم مبارزه عليه جهل و جنون را در دست بگيرند و با آزادي
خود مردان در بند خرافات را آزاد کنند. جاي بسي خوشوقتي است که امروز مردم ايران
راه برون رفت از دام جمهوري اسلامي و فرزندان ايدئولوژيک آنها را در يافتند و
امروز در جهتي حرکت مي کنند که نفي تمامي سيستم حاکميت زن ستيز را سر لوحه مبارزه
خود قرار دادند و اين حرکت چيزي جزء بسيج توده هاي مردم، تحت يک مبارزه نا فرماني
مدني که از پس آن تظاهرات خياباني، اعتصابات سراسري، تعطيلي آموزشگاهها، دانشگاهها، مغازه ها
و....بوجود مي آيد، مي تواند رژيم را در تماميتش به زانو در بياورد و تسليم کند و
از فرداي اين تسليم با آزاد شدن زندانيان سياسي، آزادي مطبوعات و راديو تلويزيون و
ورود جلاي وطن کرده ها به ايران در يک پروسه مبارزه آگاهي بخش با امکانات برابر،
جهت آشنا کردن مردم نسبت به برنامه و نوع حکومتشان و پس از آن تحت يک شرايط بين
المللي که بامشارکت نهادهاي حقوق بشري ميسر است، يک انتخابات آزاد جهت تشکيل مجلس
مؤسسان برگزار ميشود و در اين مجلس، نمايندگان منتخب مردم، بدور از هر گونه فشار و
اغماضي، تدوين پيش نويس يک قانون اساسي نوين را به عهده مي گيرند و پس از تدوين،
آن را به راي عمومي ( رفراندم ) مي گذارند. براي به ثمر رساندن اين آلترناتيو بايستي از
تمامي اشکال ِ يک مبارزه نافرماني مدني سود جست و مردم را در هرگوشه وکنار به کم
کاري و اعتصاب و اعتراض و تظاهرات دعوت کرد و اين شعار رفراندم را در هر خانه اي
به صدا در آورد و زنان دراين کارزار مبارزاتي مي توانند با ويژگيهاي خود نقش
برجسته اي را ايفاء کنند و همگان را به جنبش فراگير رفراندم فرا خوانند. تداوم اين
حرکت خردگرائي ما سبب مي شود که جنبش ابعاد ميليوني به خود بگيرد. در اين صورت است
که نيروهاي سرکوبگر رژيم توان مقابله با انسجام ميليوني مردم را نحواهند داشت. و
بايد بدانيم که همگي مان قرباني اين سيستم هستيم که از پس " انقلاب شکوهمند
" سر بر آورد و هيچ تبعيضي بين
جمهوري خواه و مشروطه خواه موجود نيست و اگر اين حس بيداري ِ وجدان در ما پيدا شد
که قصور و يا اشتباهاتي ازما در به ثمر رسيدن " انقلاب شکوهمند " سر زد
مي توانيم با شرکت يکپارچه در جنبش رفراندم ملي آن اشتباهات و قصور را اندکي جبران
کنيم و نام نيکي از خود براي آيندگان بر جاي بگذاريم. امروز دو نسل از انقلاب از
پدران خود گله مند هستند ( البته حق هم دارند ) که چنين شرايط کُشنده را بر آنها
تحميل کرديم. حال بايد نسل هاي ِ گذشته براي جبران اشتباهات گذشته خود در مرحله
" انقلاب شکوهمند "همراه نسل هاي ِ جديد براي درست کردن شرايط نوين براي
آيندگان، دست دردست هم دهند و در جنبش رفراندم ملي شرکت کنند تا اين جرثومهء فساد
و تيره گي و تيره روزي را از ايران زمين محو کنند. به اميد آن روز و روز رهايي ملت
با فرهنگ ايران
دکتر
احمد پناهنده 25 تير 1384
a_panahan@yahoo.de