دومين نامه اکبر گنجي به آزادگان جهان
اين صدا خاموش نخواهد شد
- اين شمع در حال خاموش شدن است. ولي اين صدا
خاموش نخواهد شد. اين صدا، صداي زندگي مسالمت آميز، تحمل ديگري، عشق به انسانيت،
ايثار براي مردم، حقيقت طلبي، آزاديخواهي، دموکراسي خواهي، احترام گذاردن به
مخالفان، پذيرش سبکهاي مختلف زندگي، تفکيک دولت از جامعهي مدني، تفکيک سپهر
خصوصي از سپهر عمومي، تمايزِ نهاد دين از نهاد دولت، برابري تمامي انسانها،
عقلانيت، فدراليسم در چارچوب ايران دموکرات، نفي خشونت و... است.
- اين شمع در حال خاموش شدن است امّا اين صدا،
صداهاي بلندتري به دنبال خواهد آورد:
امروز
(يکشنبه، ١٩/٤/١٣٨٤) دقيقاً ٣٠ روز از اعتصاب غذاي من ميگذرد، طي دو مرحله اعتصاب
غذا (يازده روز در ابتداي خردادماه، سي روز از بيست و يکم خرداد ماه) وزن من از ٧٧
کيلوگرم به٥٥ کيلو گرم کاهش يافته است، يعني٢٢ کيلوگرم کاهش وزن در عرض ٤١ روز
اعتصاب غذا. براي بسياري در داخل و خارج از کشور اين پرسش مطرح است که چرا اعتصاب
غذا کردهام و چرا از طريق خود ويرانگري بدنبال رسيدن به هدفهاي مشروع هستم. مگر
عقلانيت عملي حکم نميکند که وسائل و روشهاي رسيدن به اهداف با يکديگر تناسب
داشته باشند؟ مگر عقلانيت نظري حکم نميکند که براي کليه ادعاها (اعتقادات و
باورها) دلايل متناسب ارائه شود؟ آيا کنشي که انجام ميدهم با عقلانيت نظري و عملي
سازگار است؟ آيا با روشي که در پيش گرفتهام نزد عقلا و آزادي خواهان و مدافعان
حقوق بشر ديوانه تلقي نميشوم؟ در اينجا با توجه به ضعف شديد جسمي که توانم را
کاملا تحليل برده است، سعي خواهم نمود تا مواضع خود را بطور شفاف و روشن با همگان
در ميان بگذارم.
١ ) جرم دگرانديشي:
فردي
که از طريق بيان از حقوق بشر و دموکراسي، دفاع و به روشهاي مسالمت آميز با نظامهاي
اقتدارگرا مبارزه مينمايد، دگرانديش ناميده ميشود. آزادي بيان يکي از اهداف همه
دگرانديشان است. دگرانديشان در نظامهاي ايدئولوژيک، با ارائه مدلهاي رقيب، ايدئولوژي
نظام را به چالش ميطلبند. تنها سلاح ايشان شجاعت اخلاقي در افشاي نقض حقوق بشر و
خودکامگي حاکمان است. هرجا حقوق بشر نقض و استبداد و خود کامگي سيطره يابد و ايدئولوژي
پشتوانه اين دو باشد، دگرانديشان شجاع، ظاهر خواهند شد و با جسارت تمام در شرايط
عسرت در مقابل اين فرايند خواهند ايستاد. اگر تعريف ياد شده صادق باشد، با توجه به
سوابق فعاليتها و آنچه در گذشته گفته و نوشتهام، يک دگرانديش محسوب ميشوم که به
دليل دگرانديشي زنداني شده است. دو نکته زير مؤيد اين مدعاست.
١-١) دموکراسيخواهي:
به
گفته کلود لوفور، پايه مشروعيت قدرت، مردماند، امّا تصوير مکاني خالي و غير قابل
اشغال که مجريان اقتدار همگاني نتوانند مدعي تصرف آن شوند به تصوير حاکميت مردم پيوند
خورده است. مردم سالاري اين دو اصل متضاد را به يکديگر ربط ميدهد: يکي آن که قدرت
از مردم ناشي ميشود و دوم آن که قدرت از آنِ هيچ کس نيست. امّا مردم سالاري با همين
تضّاد به حيات خود ادامه ميدهد، هر آينه اين تضّاد حل شود يا حل شده باشد از هم
خواهد پاشيد يا ديگر از هم پاشيده است.
به
تعبير لوفور، قدرت همچون مکاني خالي است و کساني که آن را در دست دارند مردمي
معمولياند که موقتاً آن را اشغال کردهاند. در اين جا ديگر با قيم همه چيزدان و
همه کار توان، روبرو نيستيم. در اين نظام، هيچ قانوني نميتواند ثبات داشته باشد و
گزارههايش با ايراد و اعتراض رو به رو نشود و پايههاي آن زير سؤال نرود،
زمامداران در دموکراسي به طور مستقيم از سوي مردم انتخاب ميشوند تا در محدوده
زماني معين حکومت کنند و پاسخگو باشند. قدرت مشروط محدود، با داوري منفي مردم کنار
نهاده خواهد شد.
من
در گذشته بارها تأکيد کردهام که نظام سلطاني حاکم بر ايران يک نظام غير دموکراتيک
است. رهبر مادام العمرِ غيرانتخابي با دموکراسي تعارض دارد. قدرت او از مردم ناشي
نميشود، بلکه ادعا ميشود که از سوي خدا حاکم بر مردم شده است. او يک فرد متوسط
چون ديگر ابناء بشر نيست، فاصله او با مردم عادي فاصله شبان و گله است. اينها
مفاد نظريه نادرست ولايت فقيه است. فقيه حاکم، قيم مردم است و بر آنها ولايت
مطلقه دارد. در حالي که نوعي استدلال ضد پدرسالارانه پشتوانه مشترک دموکراسي و
حقوق بشر است. يعني هيچ فرد برتري وجود ندارد که صلاحيت تصميم گيري در مورد خير
فردي يا جمعي (زندگي خوب يا سعادتمندانه) را داشته باشد، مگر اين که ما به طور خاص
و در محدودههاي کاملاً تعريف شده، اختيار چنين کاري را به او، براي مدتي معين
داده باشيم. فضيلت تنها در صورتي خير است که آزادانه انتخاب شود و براي آن که
انتخاب آزادانه صورت گيرد، بايد گزينههاي گوناگون داشت و از آزادي اراده خويش
استفاده کرد. شخص اول سياسي نظامات دموکراتيک، يک انسان متوسط جايز الخطاست که براي
زماني محدود، با اختيارات معين و قابل کنترل، از سوي مردم انتخاب مي شود. امّا
تئوري ولايت مطلقه فقيه و آن چه در قانون اساسي جمهوري اسلامي در اين خصوص آمده
است، با چنين رويکردي تعارض بنيادين دارد. او به هيچ کس پاسخگو نيست، در حالي که
تمام قدرت کشور در چنبره او قرار دارد. در اين جا با دو مسئله متفاوت رو به رو هستيم.
مسئله مفهومي و مسئله مصداقي، نه تنها تئوري (مفهوم) ولايت فقيه با دموکراسي تعارض
دارد، بلکه وقتي اين تئوري جامه عمل ميپوشد و در جهان خارج محقق ميشود، به نظامي
ضددموکراتيک منتهي خواهد شد. هم اصل تئوري نادرست و غير دموکراتيک است، هم مصداق
آن، در تعارض کامل با دموکراسي، تمام عرصه سياسي را در کنترل دارد و حاکميت يگانه
مطيع اوامر تشکيل داده است.
٢-١) مبارزه براي
حقوق بشر:
حقوق
بشر مجموعهاي از ضوابط ضروري حداقلي براي هر فرد است تا بتواند حياتي توأم با عزت
و کرامت داشته باشد. ديويد بيتام هم حقوق بشر را حداقل شرايط ضروري براي فرد جهت
نوعي زندگي انساني سالم ميداند. به نظر جان رولز و رونالد دورکين، عدالت به مثابه
انصاف، بر اين فرض استوار است که تمامي مردان و زنان صاحب حق طبيعي به برابري در
توجه و احترام هستند، نه حقي که به دليل تولد يا يک ويژگي يا شايستگي يا شرف بلکه
صرفاً به عنوان انسانهايي که توانايي برنامه ريزي و عدالت خواهي دارند، دارا
هستند. از نظر دورکين حقوق يک هديه خدايي نيست بلکه از حق نخستين به برابري ناشي ميشود.
فينيس هم در اين نظر با دورکين اشتراک فکري دارد و ريشه اصلي حقوق را برابري انسان
ها ميداند. به گفته او، در کاربرد نوين حق، به درستي بر برابري تأکيد ميشود، اين
حقيقت که هر موجود بشري محل شکوفايي ويژگي هاي انساني است و بايستي اهميت اين
شکوفايي را براي همه به يک اندازه در نظر گرفت. به بيان ديگر، گفتمان حق، عدالت را
در پيش زمينه بررسيهاي ما حفظ ميکند.
ارتباط
دموکراسي و حقوق بشر يکي از مسائل فلسفهي کنوني است. به گفتهي مايکل فريمن: «نظريهي
دموکراسي ميپرسد: چه کسي بايد حکومت کند و پاسخ ميدهد: مردم، نظريه حقوق بشر ميپرسد:
حاکمان چگونه رفتاري بايد داشته باشند و پاسخ ميدهد آنها بايد به حقوق انساني
همه افراد احترام بگذارند. دموکراسي مفهومي جمعي است و دولتهاي دموکراتيک ميتوانند
حقوق انساني افراد را نقض کنند. در مقابل، مفهوم حقوق بشر براي محدود کردن قدرت
دولتها آمده و تا آن جا که حکومتها را در معرض کنترل عمومي قرار ميدهد داراي ويژگي
دموکراتيک است. امّا حقوق بشر قدرت مشروع همه حکومتها از جمله حکومتهاي دموکراتيک
را محدود ميکند.»(١)
ديويد
بيتام، نظارت همگاني بر تصميم گيريهاي جمعي را هسته مرکزي دموکراسي ميداند. به
گمان او اصل برابري همه شهروندان، آنها را محق ميسازد تا از طريق انجمنهاي جامعه
مدني و مشارکت در حکومت در مورد موضوعات عمومي اظهار نظر کنند. اگر حق همهي
شهروندان در اظهار نظر دربارهي موضوعات همگاني و اعمال نظارت بر حکومت، گوهر
دموکراسي را تشکيل ميدهد. «براي به فعليت رسيدن اين حق، از يک سو به نهادهاي سياسي
نظير انتخابات، احزاب و مجالس قانون گذاري نياز داريم و از سوي ديگر به تضمين آن
دسته از حقوق بشري نياز داريم که حقوق مدني و سياسي ناميده ميشود و در کنوانسيونهايي
نظير ميثاق بين المللي، حقوق مدني و سياسي و کنوانسيون اروپايي حقوق بشر قيد شدهاند.»(٢)
به
نظر بيتام، ماهيت مشترک بشر، توجيه فلسفي واحدي براي دموکراسي و حقوق بشر فراهم ميآورد.
توانايي انسان در انتخاب آگاهانه و منطقي يا اقدام انديشيده و هدفمند در مسائلي که
بر زندگي اش تأثير ميگذارد، پيش فرض فلسفي در بارهي ماهيت بشر است. دموکراسي
مبتني بر قبول « فرض توانايي انسان در حل مسائلي است که بر زندگي مشترک يا دولتي
اش تأثير ميگذارد. چون حق رأي دادن يا نامزد شدن براي مناصب عمومي.» (٣) آدميان
قادرند در حوزهي خصوصي و عمومي تصميم بگيرند و زندگي شان را اداره کنند.
رونالد
دورکين معتقد است حقوق فردي همچون برگهاي برنده (TRUMPS) در دست افرادند که دولت نميتواند حتي به بهانهي
مصلحت عمومي آنها را پايمال کند. به نظر او به محض اين که حقوق مشخص شدند نميتوان
آنها را کنار زد. به گفتهي او، اگر شخصي حق انتشار نظريات خود را داشته باشد،
مقامات دولتي نميتوانند آن حق را نقض کنند، حتي اگر، به درستي، معتقد باشند که
اگر چنين کنند به طور کلي به نفع جامعه خواهد بود.
راقم
اين سطور در طي سالهاي گذشته بارها موارد نقض حقوق بشر در ايران را بر ملا کرده
است. در اين جا به چند نمونه از نقض گستردهي حقوق بشر در ايران اشاره ميکنم.
●
طي
سالهاي گذشته به دنبال فرمايش صريح و علني آقاي خامنهاي در خصوص مطبوعات که پايگاه
دشمناند، نزديک به يکصد نشريه به طور فلّهاي توقيف شد و روزنامه نگاران روانهي
زندان شدند. مقامات قوهي قضاييه رسماً طي مصاحبههايي اعلام داشتند که به دنبال
فرمايشات رهبر با مطبوعات برخورد کردهاند. اين است معني آزادي بيان در رژيم سلطاني.
سالها تلاش و حبس روزنامه نگاران در سلولهاي انفرادي نتوانست حتي به کشف يک مورد
از پايگاه دشمن منتهي شود. امّا دستگاه قضايي هيچ گاه از آقاي خامنهاي نخواست
مدارک و مستندات خود را در خصوص پايگاه دشمن بودن مطبوعات به دادگاه ارائه نمايد و
حال که روشن شده است آن مدعا کذب محض بوده، هيچ برخورد قانوني با رهبر به دليل پايمال
کردن حقوق روزنامه نگاران و مطبوعات صورت نگرفت.
●
يعني
رهبر با بقيهي مردم برابر نيست. او ميتواند اتهام بلادليل بر شهروندان وارد نمايد
بدون آن که پيگرد قانوني در کار باشد.
●
در
آغاز به دست گرفتن رهبري نظام، آقاي خامنهاي از«شبيخون فرهنگي دشمن» و ضرورت
مقابله با آن سخن گفت، به دنبال آن برنامههايي چون «هويت» ساخته شد و روشنفکران
دگرانديش به نام عاملان شبيخون فرهنگي دشمن توسط مسئولين رده بالاي وزارت اطلاعات
به فجيع ترين شکل ممکن با کارد سلاخي شدند.
●
ترور
مخالفان در خارج از کشور توسط «فرنگي کاران» بخش ديگري از پروژه قتل عام درماني
بود. اصطلاح عاليجناب و عاليجنابان خاکستري پوش براي اشاره به آمر اصلي اين پروژه
جعل شد.
قتل
زهرا کاظمي نيز در چنين بستري شکل گرفت. زهرا کاظمي تنها مقتول بدون قاتل در تمام
جهان است.
●
حمله
وحشيانه به کوي دانشگاه تهران و بازداشت گسترده دانشجويان مظلوم مضروب يکي ديگر از
موارد نقض حقوق بشر در ايران بود. اينک حتي به دانشجويان اجازه داده نميشود تا يک
مراسم ساده در يکي از دانشگاهها با آن مناسبت برگزار کند. سرکوب سياسي گسترده براي
ايجاد جامعه تک صدايي است. در اين جامعه فقط و فقط بايد يک صدا شنيده شود: صداي
رهبر. تنها يک گوينده بايد وجود داشته باشد، بقيه بايد فقط شنونده باشند.
●
در
پرونده نظرسنجي و پرونده وبلاگ نويسان فجايعي رخ داد که قلم قاصر از بيان آنهاست.
در مرخصي کوتاه مدتي که داشتم، ديداري با وبلاگ نويسان صورت گرفت. آنها گفتند که
همگي آنان را عريان به داخل يک حمام برده و از آنها فيلم تهيه کردهاند. سعيد
مرتضوي هم به آن ها گفته بود: «ممکن است در خيابان که راه ميرويد، يک ماشين به
شما بزند و بميريد. روزانه تصادفهاي زيادي رخ ميدهد، اين هم يکي از آن ها».
٢) عدالت اجتماعي فاشيستي:
فاشيستها
مخالف آزادي بيان، تساهل و رواداري، تمايز سپهر خصوصي از سپهر عمومي، جامعه مدني،
انتخابات آزاد رقابتي، حقوق بشر و ... هستند. آنها از عدالت اجتماعي دفاع کرده و
از آن براي به قدرت رسيدن و واننهادن آن استفاده ميکنند. امّا عدالت اجتماعي فاشيستي
چه نوع عدالتي است؟ تئودور آدرنو و زيگموند فرويد به نحو احسن ماهيت اين نوع عدالت
اجتماعي را برملا کردند. آدرنو مينويسد: «جريان نيمه پنهانِ تساوي طلبي موذيانه و
برادري همگاني در خفّت، يکي از مؤلفههاي تبليغات فاشيستي و خودِ فاشيسم است.
فرمان مشهور هيتلر براي تحقق
Eintopfgericht (يک کاسه کردن) نماد همين امر بود. هرچه خواست آنان براي تغيير
ساختار دروني جامعه کمتر باشد، بيشتر درباره عدالت اجتماعي وراجي ميکنند و البته
منظورشان آن است که هيچ يک از اعضاي «اجتماع ملّت» نبايد سرگرم لذّات فردي شوند.
تساوي طلبي سرکوب گر، به عوض تحقق برابري حقيقي از طريق امحاي سرکوب، جزء ذاتي ذهنيت
فاشيستي است».(١)
فرويد
هم درباره اين نوع عدالت اجتماعي مينويسد: « عدالت اجتماعي بدين معناست که ما چيزهاي
بسياري را بر خود حرام ميکنيم تا ديگران نيز مجبور به چشم پوشي از آن شوند يا به
بيان ديگر قادر به خواستن و طلب کردن آن ها نباشند.»
آقاي
خامنهاي طي سال هاي گذشته دستور کار سياسي کشور را عدالت اجتماعي و مبارزه با
فساد اجتماعي، نه آزادي و دموکراسي، اعلام کرده است. وقتي مخالفان واقعي تحوّلات
ساختاري و اصلاحات بنيادين، شعار عدالت اجتماعي سر ميدهند روشن است که در مدعايشان
صادق نيستند. مگر ميتوان آدميان (زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان، فقيه و غير فقيه
و ...) را از نظر حقوقي برابر ندانست و باز هم مدعي عدالت اجتماعي شد؟ صغير دانستن
مردم و قيم دانستن صنف خود چه نسبتي با عدالت اجتماعي دارد. مگر عدالت سياسي بخش
مهمي از عدالت اجتماعي نيست؟ پس چگونه با حيلههاي مختلف بخشهاي مهمي از اقشار
جامعه را از مشارکت در عرصه سياسي حذف و حقوق مدني و سياسي آنان را پايمال کرده و
آن گاه مدعي عدالت اجتماعي ميشوند؟ اگر منظور از عدالت اجتماعي، فروکاستن عدالت
به توزيع ثروت و مبارزه با فساد اقتصادي (سوء استفاده از منابع عمومي براي استفاده
خصوصي) باشد، باز هم جاي اين پرسش وجود دارد که نظام غيردموکراتيک سلطاني حامل چه
نوع توزيع ثروتي خواهد بود؟ مگر حامي پروري امکان توزيع عادلانه ثروت را ميدهد؟
مگر در نبود رسانههاي مستقل و آزاد ميتوان به جنگ رانت خواران و غارتگران اموال
مردم رفت؟ وقتي جامعه مدني سرکوب ميشود، قوه قضائيه گوش به فرمان رهبر چگونه ميتواند
با فساد اقتصادي مبارزه کند؟ تنها مطبوعات آزاد، روزنامه نگاران شجاع و نهادهاي
مدني مستقل ميتوانند فسادهاي زمامداران را افشا و برملا کنند. دولتهاي خودکامه
به جاي عدالت اجتماعي، فقر و فساد و فحشا(تن فروشي) را گسترش ميدهند. وزارت
اطلاعات در کدام دوره گرفتار فعاليتهاي اقتصادي شد؟ چه کسي جرأت داشت فعاليتهاي
اقتصادي وزارت اطلاعات را در دورهي علي فلاحيان را برملا کند؟ فعاليتهاي اقتصادي
زمامداران جمهوري اسلامي و طبقه جديد، محصول نظام سلطاني هميشه مصون از برخورد
بوده و هست. فسادهاي اقتصادي حکام، حريم ممنوعهاي است که مردم و رسانهها حق ورود
به آن را ندارند به گفته پورتا: «يکي از متغيرهايي که شديداً با فساد ارتباط دارد
دخالت دولت در ساختار حيات اقتصادي است. ازدياد قوانين و مقررات، رشد بخش عمومي و
توسعه نظام رفاهي، جملگي فرصتهاي آلوده شدن به فساد را افزايش ميدهند. اين فرصتها
از طريق اختياراتي که کارمندان دولت اعمال ميکنند نيز افزايش مييابد.» تجربه بشري
نشان داده است که احتمال بروز فساد سياسي در نظامهاي استبدادي مطلقه، که افکار
عمومي و مطبوعات در آن ها مجاز به برملا کردن موارد فساد نيستند به مراتب بيشتر از
ديگر نظامهاست. دولت حداقلي (کمينه) فساد را کاهش ميدهد. در دولت حداکثري سلطه
گر، چه کسي جرأت ميکند از طريق مطبوعات اين پرسش را مطرح کند که چرا آن «آقا» با
آن زن شوهردار روابط نامشروع داشت و از او براي حمل قاچاق مواد مخدر و سلاح به
خارج از کشور استفاده ميکرد و وقتي ديد روابط نامشروعش با آن زن، دارد لو ميرود،
او را کشت؟ چرا آن آقاي ديگر با يک زن شوهردار رابطه نامشروع داشت و وقتي قرار شد
به پرونده او رسيدگي شود با دستور «بالا» پرونده مختومه شد؟ وقتي به ناموس
مسلمانان رحم نميشود، چه جاي سخن گفتن از مبارزه با فساد. آقازادهها در اين
مملکت به راحتي ميتوانند با اسلحه، فردي را به قتل برسانند و در دادگاه علني
تبرئه شوند.
٣) پروژه قهرمان سازي و اسطوره
پردازي:
دورهي
قهرمان سازي و به دنبال نجات دهنده بودن، گذشته است. گويي به قهرمانان و اسطورهها
نميتوان نزديک شد. آنها به حريم ممنوعه تعلق دارند. برخي بر اين گمانند که گنجي
وضعيتي به وجود آورده که ديگر نميتوان او را نقد کرد؛ لذا چارهي خلاص شدن از اين
معضل آن است که وي به ترتيبي اين وضعيت را تغيير دهد. من نميدانم اين چه استدلالي
است که ميگويد چون پيامد ناخواسته مقاومت و ايستادگي در مقابل جباريت و نقض حقوق
بشر در جوامع غيردموکراتيک آن است که به گمان برخي مقاومت کننده، قهرمان يا شخصيتي
اسطورهاي است، پس نبايد در مقابل حاکمان خودکامه و ناقضان حقوق بشر ايستاد. اين
رويکرد به گمان من به دلايل زير، تماماٌ باطل است.
١-٣) به جاي دست کشيدن
از مبارزه با جباران و ناقضان حقوق بشر، بايد توهّمات ماقبل مدرنِ مردم را رد کرد.
بايد گوشزد کرد که هيچ نجات دهندهاي وجود ندارد. تمام آدميان، متوسط و جايز الخطااند.
بشر زميني گناهکار و خطا انديش است.
٢-٣) بايد عقايد و باورهاي
همگان، از جمله دگرانديشان، را از طريق اوراق کردن (Deconstruction)، بي
رحمانه به نقد کشيد. نقد در عرصه عمومي صورت ميگيرد. مگر صادق هدايت، احمد شاملو،
شريعتي، مطهري، خميني، سروش، مجتهد شبستري، ملکيان، شايگان، آشوري، جواد طباطبايي
و ... توانستهاند از نقد بگريزند که يک روزنامه نگار متوسط بگريزد؟ اين اصلاً
مهّم نيست که فردي انتقادناپذير باشد، اين هم مهّم نيست که مريدان يک متفکر يا
فعال سياسي مراد خود را خطاناپذير بدانند، مهّم آن است که امکان نقد وجود داشته
باشد تا در عرصه عمومي، همگان نقد شوند و کسي نتواند با ايدئولوژيهاي تمامت خواه،
مردم را فريب دهد. عرصهي عمومي را روشنفکران و متفکران شجاع بايد بسازند، نه آن
که منتظر بمانند تا رژيم حاکم براي آن ها عرصه عمومي بسازد. عقلانيت انتقادي تنها
سلاح در مبارزه با قهرمان سازي است.
٣-٣) مسئله اصلاٌ ربطي
به قهرمان سازي ندارد. مسئله اين است، يک فرد را به دليل عقايد و نظرات دگرانديشانه
اش سال هاست که حبس کردهاند امّا به اين اقدام غير منصفانه، غير عادلانه و
نامشروع، کفايت نکرده و او را ممنوع التلفن و ممنوع از درمان بيماري کردهاند، ميگويند
يا بايد توبه نامه بنويسي و تمامي عقايد پيشين خود را نقد و رد کني يا در شرايط تو
نه تنها تحوّلي ايجاد نخواهد شد بلکه پس از پايان محکوميت فعلي سالها تو را از طريق
يک محاکمه جديد در زندان نگاه خواهيم داشت. آيا ايستادن در مقابل اين فرايند
ناجوانمردانه به معناي قهرمان سازي است؟ آيا ناقدان مرا به توبه نامه نويسي دعوت ميکنند؟
هدف نظام شکستن و نابود کردن من است. اگرچه جسماً در طول اين سال ها کاملاً شکسته
شدهام ولي سعي کردهام که از نظر روحي و اعتقادي نشکنم و به جباران حاکم «نه» بگويم.
نهاي که دارد به بهاي جانم تمام ميشود. اين جسم، در حال زوالِ کامل است، امّا
چون به حدسهايي (کليه نظراتم) که زدهام باور دارم، دليلي براي انکار آن ها نميبينم.
بديهي است که تمام آن حدسها بايد به تيغ ابطال سپرده شوند. التزام به «عقلانيت
نقدي» با «به زور زندان از اعتقادات دست کشيدن» تفاوت دارد.
٤-٣) رژيم سياسي لباسي
است در حد قد و قامت مردم يک جامعه. اگر مردم، نظام سياسي خودکامه را ميپسندند و
آن را برآورنده نيازهايشان ميدانند، هيچ کس نميتواند آنان را از آن چه انتخاب ميکنند
باز دارد. مردم ميتوانند رژيم ديکتاتوري يا دموکراسي را انتخاب نمايند، عَلم
دموکراسي برافرازند يا چادر استبداد بر سر کشند. مگر قهرمانِ مردماني که با
خودکامان، سازش و مدارا مي کنند، ارزشي دارد که کسي جان خود را فداي آن کند؟
«مردماني که از ديکتاتورها اطاعت ميکنند و در عين حال از زائد بودن آنان به نحوي
باخبرند. مردمان اين تضّاد را به ميانجي اين فرض آشتي ميدهند که آنان خود همان
حاکمان و ستمگران بي رحمند.»(١)
زندان
مرا گرفتار توهم نکرده است. سرخوردگي، نااميدي، يأس، عزلت نشيني، فرار از سياست و
عرصه عمومي، به دنبال زندگي و خوشگذراني رفتن، امروزه در جامعه ما فراگير شده است
من هرگز گرفتار اين توهم نبودهام که کسي (مردم) در بيرون منتظر من است. سهل است،
نزديک ترين دوستانم افکار و گفتار و نوشتار و رفتارم را قبول ندارند. امّا هيچ يک
از اين واقعيتها مرا مکلّف نميسازد که در مقابل خودکامگان سر خم کنم تا شايد از
زندان آزاد شوم، زندگي در بردگي براي من پشيزي ارزش ندارد. همان گونه که بسياري
خود را مخير ميدانند که با خودکامگان همکاري کنند، يا در مقابل نقض حقوق بشر سکوت
پيشه نمايند، من هم حق دارم در مقابل خودکامه بايستم و با صداي بلند به او و
رفتارش نه بگويم. اين حقي است که شريعت محمدي آن را تائيد کرده است:
لا
يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سميعاً عليما: خدا بلند
کردن صدا به بدگويي را دوست ندارد، مگر از آن کس که به او ستمي شده باشد و خدا
شنوا و داناست. (سوره النساء، آيه ١٤٨)
٤) مرگ سقراطي:
سقراط
دو چيز را همزمان دنبال ميکرد. اول: خودمختاري شخصي در برابر جماعت (حق زيستن به
عنوان فرد). دوم: آزادانه انديشيدن و همه چيز را به پرسش گرفتن. سقراط ترديدي به
خود راه نداد که زندگي شخصي اش را به خطر اندازد و مرگ را بپذيرد تا اهميت و برتري
انديشهي شخصي را نسبت به گروه و جماعت و دولت نشان دهد. او با پذيرش مرگ، خويشتن
خود را در برابر شهر در مقام فرد به اثبات رساند. سقراط با مرگ خويش تبديل به نماد
فردي شد که براي خود و مستقل از شهر وجود داشت و زيست. امّا نبايد فراموش کرد که
مرگ او شکستي براي دولتشهر به شمار ميآمد، زيرا وجود يک نارسايي بنيادي، يعني
ناتواني از به رسميت شناختن فرد در مقام فرد و پذيرش آزادي انديشيدن را نمايان
ساخت. آن دولتشهر نميتوانست آزادي شخصي و هستي خودمختار فرد را بپذيرد. توکويل به
درستي گوشزد ميکند که: «پدران ما واژهي خودباوري را که ما براي استفاده خود
ساخته ايم نميشناختند، زيرا در روزگار آنان فردي که به گروهي تعلق نداشته باشد يا
بتواند خود را به طور مطلق تنها بشمارد، يافت نميشد». در دوران ماقبل مدرن، ايدهي
فرد، فردي آزاد در انتخابهايش و تنها در خلوتش، ناشناخته بود. زايش سوژهاي که
ارباب خود بود، با تعهدات انتخابهاي خودش تعريف ميشد، حاکي از آن بود که او ديگر
خودش را در درجهي اول بخشي از يک کل اندام وار نميدانست. فردِ منحل در جماعت نميتواند
قواي خلاقه و انتقادي انديشه و تفکر خود را به کار بندد. اين امر امکان پذير نميباشد
مگر زماني که فرد بتواند خود را متمايز از اجتماع و جمع خود ببيند.
فوکو
به نقل از بودلر ميگفت انسان مدرن فردي است که خود را چون اثر هنري خلق ميکند.
فرد خودمختار، دگرانديش و دگرباش است. با ديگران «تفاوت» دارد. تک رو است. نه تنها
سبک زندگي خود را خلق ميکند، بلکه چگونه مردن خود را هم خود انتخاب ميکند. آيا
مرگ هم خلق نوعي اثر هنري نيست؟ خصوصاً در نظامي که تفرّد و آزادي انديشه را به
رسميت نميشناسد.
تفاوت،
شرطِ لازم باليدن و رشد آدمي است که براي افراد آدمي، چه مرد و چه زن، گزينشهايي
را ميسر ميسازد که به خودمختاري آنان ارزش و معنا ميبخشند. خودمختاري فردي، تنها
در يک جامعه «چند فرهنگه» ميتواند تحقّق بيابد، جامعهاي که در آن حضور فرهنگهاي
متفاوت به گزينش معنادار مجال بروز ميدهد. بايد پذيرفت که افراد خودمختار (autonomous) توان انتخاب از بين آموزهها و الگوهاي گوناگون زندگي
را دارند. به گفته الريش بک، جامعه شناس آلماني، فردي شدن در مدرنيته به اين معنا
است که افراد در غياب يقينها و هنجارهاي سنّتي ثابتِ الزام آور و ظهور شيوههاي
جديد زندگي که به طور مداوم در معرض تغيير است، بايد خود، زندگي نامه خود را خلق
کنند.
مرگ
سقراطي يک سبک زندگي است که عقلا در طول تاريخ از تحسين آن باز نايستاندهاند.
انتخاب مرگ، اگر مجبور به انکار فرديت خود باشي و امکان آزاد انديشيدن و آزاد سخن
گفتن و آزاد زيستن را نداشته باشي، انتخابي است که خرد را در مقابل خويش ناگزير ميسازد.
آزادي بدون قيد و شرط يا اعتصاب غذاي نامحدود، متکي بر چنين پيش زمينهي نظري است.
٥) دراکولاي خون آشام:
فرانکو
مورتي در تحليلي مارکسيستي ـ روانکاوانه از رمان دراکولا، مينويسد: «دراکولا خون
ريختن را دوست ندارد . او به خون محتاج است. هدف غايي او اين نيست که زندگي ديگران
را بنا بر هوا و هوس ويران و تباه ساخته و به هدر دهد، بلکه هدف او استفاده کردن
از زندگي آن هاست... . سرشت و طبيعت اش بر او اجبار ميکند که براي نامحدود بودن،
مبارزه کند و بر کل جامعه استيلا يابد. به اين دليل نميتوان با خون آشام «همزيستي»
داشت. يا بايد در برابر او سر تسليم فرو آورد و يا بايد او را کشت تا از اين طريق
جهان را از حضور او و او را از نفرينش آزاد ساخت... . دراکولا، انحصارگري حقيقي
است. تنها و مستبد است و رقابت را نخواهد پذيرفت... . او خود را به ادغام کردن (در
معناي حقيقي) توان جسماني و اخلاقي قربانيانش محدود نميسازد، او بر آن است تا آن
ها را براي هميشه از آنِ خود کند... . محکوميت آدمي در برابر دراکولا نظير محکوميتش
در برابر شيطان، «نه براي دورهاي معين» بلکه براي تمامي حيات است... . خون آشام،
نظير انحصار، اين اميد را که استقلال آدمي ميتواند روزي بازگردد، از بين ميبرد.
او ايدهي آزادي فردي را تهديد ميکند... . هنگامي که دراکولا، آزادي فردي را تهديد
ميکند، فرد به تنهايي فاقد توان مقاومت در برابر او يا شکست اوست. فرديت انسان
مورد تهديد استيلا يافتنِ خون آشام است. « مشتي افرادي منزوي نيز توان رويارويي با
نيروي متمرکز خون آشام را ندارند».(٢)
خودکامگان
اگرچه جسم مرا به استيلاي خود درآوردهاند ولي چون نتوانستهاند روح و فکر مرا در
انحصار خود بگيرند و براي هميشه از آن خود کنند، اينک به خونم تشنهاند. اخيراً سعيد
مرتضوي در يک جلسه به مسئولين گفته است «مگر وقتي زهرا کاظمي کشته شد، چه اتفاقي
افتاد؟ سازمانهاي حقوق بشري طي چند اطلاعيه ايران را محکوم کردند و مسئله پايان يافت.
زهرا کاظمي الان در دل قبر است. مرگ گنجي هم با صدور چند اطلاعيه پايان خواهد يافت.
نبودنش بهتر از بودنش است».
جغد
بارون خورده اي، تو کوچه فرياد ميزنه / زير ديوار بلندي يک نفر جون ميکنه
کي
ميدونه تو دلِ تاريک شب، چي ميگذره / پاي بردههاي شب اسير زنجيرِ غم
دلم
از تاريکيها خسته شده / همهي درها به روم بسته شده
من
اسير سايههاي شب شدم / شب اسير تور سرد آسمون
پا
به پاي سايهها بايد برم / همه شب به شهر تاريک جنون
چراغ
ستارهي من رو به خاموشي ميره / بين مرگ و زندگي اسير شدم باز دوباره
تاريکي
با پنجههاي سردش از راه ميرسه / توي خاک سرد قلبم........................
کسي
که اين جملات را براي من نقل کرد، قسم ميخورد که «آرزوي آنها مرگ توست، تو مانع
آن ها هستي و براي مرگت لحظه شماري ميکنند». آن شخص دلسوز ميخواست بدين ترتيب
مرا قانع نمايد تا اعتصاب غذايم را بشکنم. ولي من به ياد ميلان کوندرا افتادم.
کوندرا
در رمان بار هستي دربارهي وضعيت پس از بهار پراگ مينويسد: «بهتر است فرياد برآوريم
و مرگ خود را جلو بياندازيم يا سکوت کنيم و جان دادن تدريجي خود را طولاني تر سازيم»(١)
من
با سکوت چند سال گذشته، جان دادن تدريجي خود را طولاني تر ميکردم. انواع و اقسام
بيماريهايي که در زندان دچار شدم باعث خوشنودي آنها شد. هرگاه مدارک پزشکي جهت
اعزام به مراکز درماني خارج از زندان ارائه ميشد، دادستاني مانع خروج من ميشد تا
به تدريج در زندان بميرم. اينک که فرياد برآوردهام مرگ خود را جلو انداختهام،
امّا به کل جهانيان نشان دادهام که نظام سلطاني حاکم بر ايران چقدر بي رحم و غير
انساني است و چهها در انبان دارد. هنوز اين نظام تمام قواي خودکامه اش را به فعليت
نرسانده است. بگذار جهانيان بدانند در هتل اوين و سوئيتهايش چه ميگذرد.
حافظ
ميگفت:
آسايش
دو گيتي تفسير اين دو حرف است / با دوستان مروّت با دشمنان مدارا
امّا
مطهري ميگفت اسلام بالاتر از اين را گفته است:
«با دوستان مروّت
و مردانگي، با دشمنان هم مروّت و مردانگي ... مروّت اين است که انسان به دشمنان
خودش هم مروّت برورزد.(٢)
مروّت
با دوستان و دشمنان پيش کش، اينان چون زورشان به دشمن نميرسد و در مقابل دشمنان
دائماً مجبور به عقب نشينياند، تلافي آن را بر سر دگرانديشان داخلي در ميآورند.
٦) نفي و طرد سلطانيسم، پيش شرط دموکراسي خواهي:
امروز
در کشورهاي خاورميانه گروه هاي مخالف، مبارزه با حکام شخصي را به عنوان استراتژي
برگزيدهاند. مصريان خواستار کناره گيري حسني مبارک، سوريان بشار اسد، ليبياييان
معمر قذافي، سعوديها، ملک فهد و ... هستند. در جمهوري آذربايجان، دموکراتها،
خواهان برکناري الهام علي اف و در ازبکستان، اسلام کريم اف هستند. حاکمان ديکتاتورِ
مادام العمر در همه جا مورد تهاجماند. در زماني که دموکراسي مقبوليت جهاني دارد
حکومت مادام العمر به هيچ وجه قابل دفاع نيست و بايد به بايگاني تاريخ سپرده شود.
گويي ديکتاتورهاي شخصي منطقهي خاورميانه، چند دهه حکومت خودکامه بر کشورشان را
کافي نميدانند که ميخواهند به هر نحو ممکن به زمامداري مستبدانه خود تداوم
بخشند. اينک در مصر شاهديم که مردم به طور علني در خيابانهاي قاهره خواهان کناره
گيري حسني مبارک ميشوند.
در
عرصهي سياسي، رقابت به منظور دستيابي به قدرت سياسي صورت ميگيرد. امّا شرطِ لازم
چنان رقابتي حضور رهبران بديل (با برنامههاي بديل) است. هر کس ميخواهد رهبري سياسي
يک کشور را در دست بگيرد بايد در يک انتخابات آزادِ منصفانه با ديگر رهبران به
رقابت بپردازد تا براي زمان محدود قدرت را در دست بگيرد و از طريق انتخاباتِ آزاد
و رأي منفي مردم به طور مسالمت آميز قدرت را به ديگر رهبران واگذار نمايد.
من
به صراحت بارها اعلام کردهام که ١٦ سال حکومت شخصي، آقاي سيدعلي خامنهاي را کفايت
ميکند. اگر چه امروز بيان چنين خواستي در منطق خاورميانه رايج و کم هزينه است، ولي
از نظر رژيم حاکم بر ايران بيان چنين خواستهاي مترادف با کفرگويي است. جالب آن که
رژيم ايران از طريق سيماي جمهوري اسلامي تظاهرات عليه مبارک را به نمايش ميگذارد
و نشان ميدهد که براي مخالفان حسني مبارک مشکل چنداني پيش نميآيد، امّا در اينجا
تظاهرات بر عليه خامنهاي ناممکن و پرهزينه است و حتي بيان کناره گيري او از قدرت
توسط يک دگرانديش هزينههاي بسيار سنگيني براي او به ارمغان خواهد آورد يعني نظام
ميپذيرد که از رژيم مصر و آذربايجان عقب افتاده تر و کم تحمل تر است.
من
به تئوري ولايت فقيه و مصداق آن هيچ اعتقادي ندارم و آن را نظامي دموکراسي ستيز و
ناقض حقوق بشر ميدانم. من زير بار رابطه خدايگان ـ بنده، که در آن رهبر به مقام
خدايي صعود و مردم تا حد بردگانِ او سقوط ميکنند نميروم. من به جاي آقاي خامنهاي
از دانشجويان، روزنامه نگاران، وبلاگ نويسان، مراجع تقليد منزوي، خانوادهي مقتولين
قتلهاي زنجيره اي، خانواده زهرا کاظمي و ... به خاطر هر آن چه در اين سالها بر
آنها رفته است پوزش ميطلبم. من به جاي آقاي خامنهاي از خانواده زندانيان اعدام
شدهي تابستان ١٣٦٧ در زندانهاي سراسر کشور به شدت عذرخواهي ميکنم. من به جاي
آقاي خامنهاي از ملّت شريف ايران براي آن چه شوراي نگهبان و قوهي قضائيه در طول
سالهاي گذشته کردهاند طلب بخشش ميکنم. ٦ ر