دانشگاه، حكومت و جامعه
مجيد حاجي بابايي
mhajibabaei@yahoo.com
با سلام خدمت خانمها و آقايان، بسيار خوشحالم كه در نوبتي ديگر،
اين بار به دعوت انجمن علمي- دانشجويي جامعهشناسي
در خدمت دانشجويان دانشگاه تربيت معلم هستم. عنوان پيشنهادي انجمن براي اين سخنراني ، دانشگاه و جامعه است كه در ذيل آن بحث
سياست و فضاي سياسي ـ اجتماعي حاكم بر دانشگاه بررسي ميشود. به همين منظور نخست
مقدمهاي درباره ارتباط بين دانشگاه و جامعه ميگويم، عوامل موثر در شكلگيري آوانگارديسم
در دانشگاه را مورد بررسي قرار ميدهم.سپس در بخش دوم
نگاهي تاريخي به فضاهاي اجتماعي و سياسي حاكم بر دانشگاههاي ايران خواهم داشت و
نهايتا در بخش سوم فضاهاي سياسي و اجتماعي حاكم بر دانشگاهها را در شرايط فعلي تحليل
مي نمايم. و البته در اين گفتار فقط به عرصه سياست پرداخته ميشود و مبحث اجتماع،
فرهنگ و انديشه در فرصتي ديگر كاويده خواهد شد.
1 –
رابطه توليد علم و نياز جامعه
اگر نگاهي به پبيشينه علم در جامعه ايران بيندازيم، خواهيم ديد
كه حوزه هاي دانش و مدارسي كه در درون آن علم و انديشه شكل گرفته است معمولا مطابق
با نيازهاي اجتماع عصر و دوران خودش بوده است. اگر حوزههاي علمي كهن مثل مدارس
نظاميه با مدارس حوزه قلمرو اندلس و فاطميان را بررسي كنيم، شكلگيري آنها بر اساس
نيازها، پرسشها و خواستههاي آن روزگاران جوامع اسلامي و تمدن اسلامي مشهود است.
در اين مدارس عمده اشتغالات صرف تعليم علوم رسمي دين (فقه و كلام) ميشد و در كنار
آن مطابق با نياز جامعه، علومي چون طب، نجوم، رياضي، فلسفه و ... تدريس ميشد.
اصولا اين مساله نشات گرفته از خصلت اجتماعي علم است. در تمام
جوامع و روزگاران از گذشته تا كنون اين جامعه است كه مشخص ميكند چه علمي و چه
انديشهاي بايد توليد شود. وقتي نيازهاي جديد در عرصه اجتماع پديد ميآيد، اين
نيازها و اين خواستهها در دانشگاه بازتاب پيدا ميكند و بازتاب آن باعث ايجاد
تحول و تكامل ميگردد.
اگر در اين گفتار از حوزههاي كهن علمي بگذريم به مدارس عالي در
ايران و كاركرد اجتماعي آنها ميرسيم. وقتي جامعه ايران با انديشه غربي و تجدد
ارتباط برقرار ميكند و مفاهيم و واژگان مدرن وارد فاموس ادبي ما ميگردد، انديشه
تاسيس مدارس عالي نيز شكل ميگيرد. نزديك به صد سال از تشكيل مدرسه عالي سياسي ايران
و 150 سال از تشكيل دارالفنون كه معادل پلي تكنيك غربي است ميگذرد. پيدايي چنين
مراكز علمي جديدي دقيقا منبعث از تحولاتي است كه در مناسبات اجتماعي و سياسي داخلي
و خارجي ايران ايجاد شده است. ولي دانشگاه به معناي امروزين آن كه نقطه تكاملي
تحولات وقايع پيشين بود، در سال 1313 خورشيدي با تاسيس دانشگاه تهران
به وجود آمد. پيدايي دانشگاه در ذيل حكومتي شبه مدرنسيتي به وقوع پيوست، به همين
دليل در كنار عنوان نخستين يعني دانشگاه و جامعه بايد
حكومت را نيز اضافه نمود. زيرا دانشگاه نيز مثل ساير مظاهر تمدني مدرن حالتي شبه
مدرنيستي به خود گرفت. يعني به عنوان تزيين و تعريف نوگرايي حكومت مورد استفاده
قرار گرفت. حكومت شبه مدرنيستي از وضعيتي استبدادي و مطلقه برخوردار است و در تمام
حوزهها دخالت ميكند، اين نوع دولتها خود را موتور توسعه ميدانند، به همين دليل
حوزههاي مستقل در جامعه مدني را به رسميت نميشناسند و آنها را در خدمت خود ميخواهند،
از اينجا به بعد نوعي تقابل بين نهادهاي علمي ـ مدني مانند دانشگاه با حكومت بوجود
ميآيد. اين تقابل نشات گرفته از ماهيت علم كه مستقيما با جامعه ارتباط برقرار ميكند
و حكومت مطلقه كه در صدد هدايت دانشگاه در مسيرهاي دلخواه ميباشد، است. اين تقابل
خصلت اعتراضي و جنبشي دانشگاه را در كشورهاي در حال توسعه سبب ميشود.
در كشورهاي توسعه يافته دانشگاه و جامعه وجود دارد، اما در كشوري
مثل ايران به دليل وجود حكومت مطلقه، فيلتري بين دانشگاه و جامعه قرار ميگيرد كه
اجازه نميدهد نيازهاي واقعي جامعه به درون دانشگاه بازتاب پيدا كند و در آنجا
مورد بحث و بررسي قرار گيرند و تفكر و استراتژي متناسب با خواست جامعه از دانشگاه
بيرون آيد. در اينجا دانشگاه عليرغم سيطره حكومت و ايدئولوژي مسلط، خود به سراغ
جامعه ميرود، دقيقاً بر خلاف آن سيكلي كه بايد رعايت شود. رفتن به سوي جامعه لزوم
برخورد با فيلتر حكومت و درگيري با آن را باعث ميشود. حركت دانشگاه به سوي جامعه
سبب ساز پيدايي آوانگارديسم درون دانشگاه ميشود. البته ذكر اين نكته نيز ضروري
است كه در چنين جوامعي دانشگاه معمولا به عنوان يك جزيره عمل ميكند. يعني،
همانطور كه گفتيم ارتباط ارگانيك و پيوسته با جامعه ندارد. و بعضا مناسبات ان با
مناسبات درون جامعه تا حدودي متفاوت است. اگر بخواهيم عوامل شكلگيري آوانگارديسم
در دانشگاه را بررسي كنيم از 5 عامل ميتوان نام برد.
نخست اينكه، آگاهي بيشتر، مسووليت بيشتر را به دنبال دارد. وقتي
عمل توزيع عادلانه آگاهي در سطح جامعه انجام نشده باشد. يعني شما با توده اي از
جامعه برخورد كنيد كه به لحاظ آگاهي و رشد به پاي دانشگاه نرسيده است، سبب ساز
ايفاي نقش پيشرو براي دانشگاه ميشود. در جوامع توسعه يافته كه سطح دانش آنها و
گسترش آموزش در حد مطلوبي است چنين نقشي براي دانشگاه قائل نميشوند. اما در ايران
هر نوآوري و تحولي در عرصههاي اجتماع، سياست و فرهنگ از درون دانشگاه نشات ميگيرد،
اين اتفاق محصول انباشت آگاهي و ايجاد مسئوليت بيشتر است.
دوم، عدم وجود احزاب و نهادهاي مدني قدرتمند است كه در ادامه
همان توسعه نيافتگي به وجود ميآيد. وقتي كه حكومت استبدادي اجازه پيدايي احزاب ،
نهادها و سازمانهايي كه بتوانند نيازها و خواستههاي جامعه را دسته بندي كنند،
نميدهد، لاجرم بار آن بر دوش جريانهاي دانشجويي و دانشگاهي قرار ميگيرد. بارها
اين جمله تكرار شده كه جنبش دانشجويي ايران يا حركتهاي روشنفكري نقش حزب گونه بر
عهده گرفتهاند. در كمتر نقطهاي از دنيا ميتوان جريان دانشجويياي را پيدا كرد
كه ليست انتخاباتي بدهد، حتي در مجلس فراگيسوني به نام فراكسيون جنبش دانشجويي ميبينيم.
دليل اين كار چيست؟ دليلش اين است كه نهادهاي قدرت اجازه ندادهاند نهادها و
سازمانهاي مستقل سياسي بوجود آيد، براي همين اين بار بر شانه
نحيف جريان دانشجويي قرار ميگيرد.
سوم، آرمانگرايي و جواني است. دانشجويان به مقتضاي جواني و عدم
وجود تعلقات مرسوم در جامعه، بيشتر آماده هزينه دادن هستند. جوان خيلي زودتر از
ديدن ظلم و ستم و بيعدالتي تحريك ميشود و واكنش نشان ميدهد. چون تعلق خاصي
ندارد، چيزي براي از دست دادن ندارد، در زندگي خود از نوعي
رهايي برخوردار است.
چهارمين و شايد يكي از مهمترين دلايل، عيني بودن ناامني فكري و
عدم آزادي براي دانشگاه است. بسياري از اقشار در جامعه هستند كه اصولاً درك روشني
از ناامني فكري و آزادي انديشه ندارند. زيرا مقتضاي زندگي آنها چنين ايجاب ميكند.
مثلا كسي كه در بازار فعاليت ميكند و مي خواهد جنسي را بفروشد يا خدمتي را ارائه
كند، ضرورتي ندارد كه در تنگناي آزادي بيان قرار بگيرد، زيرا زمينه عيني برايش
فراهم نيست. مثال ملموستري بزنم. اگر شما در مورد مشكلاتي كه ماموران براي افراد
به دليل نوع پوششان به وجود ميآورند توجه كنيد، برخي اصلا متوجه
چنين مشكلي در جامعه نميشوند، زيرا تمام مطلوبها و استانداردهاي مورد نظر را
رعايت ميكنند. به همين دليل وقتي در خيابان راه ميروند كسي به آنها
كاري ندارد و تذكري نيز نميدهد. اين فرد چندان نمي تواند درك كند «هر كسي حق دارد
هرگونه كه مايل است پوشش داشته باشد» به چه معناست. مگر اينكه دغدغههاي فكري و
انديشهاي داشته باشد كه بحث آن جدا است. اينجا بحث متوسط آدميان مطرح ميشود. اما
وقتي فرد ديگري با فضاي ، برخورد ، تذكر و دستگيري مواجه ميشود، معناي آزادي پوشش
برايش عينيت پيدا ميكند و ملموس ميشود. عيني بودن عدم آزادي، و ناامني فكري
دقيقا به همين معناست. در درون دانشگاه اين محدوديتها ملموستر و عينيتر است.
استاد دانشگاه وقتي به نظري ميرسد بايد آن را بيان
كند و براي بيان آن البته بايد امنيت داشته باشد. اگر امنيت نداشته باشد نميتواند
حرف خودش را بزند، كاملا احساس در قفس ماندگي، احساس در تنگنا بودن، ميكند. براي
دانشجو هم همين است. دانشجو نيز وقتي مطالعه ميكند، وقتي به يك فكر و انديشهاي
ميرسد، نياز به بازگو كردن آن دارد. او وقتي ميفهمد كه آگاهي چه نعمت خوبي است.
وقتي ميفهمد انسانيت انسان به اراده، اختيار و آزادي اوست، پس بايد به هر نتيجهاي
كه رسيد آن را اظهار كرده و مطابق آن عمل كند، ديگر نميتواند
تحقير و سركوب و در قفس ماندن را تحمل كند. اينجا ناامني فكري و عدم وجود آزادي
برايش كاملا ملموس است آن را با تمام وجود حس ميكند. لاجرم براي شكستن اين قفس و
از بين بردن تنگنا حركت ميكند.
اين قفس و تنگنا در جامعهاي مثل ايران عموما دو منشاء عمده
دارد، يكي حكومت است و ديگري عرفهاي كهن و سنتي اجتماع. در بخش حكومتي آن مبارزه
سياسي، جنبشهاي دانشجويي شكل ميگيرد. دولتهاي اقتدارگرا و ايدئولوژيك در اينجا
چالش اصلي جنبش دانشجويي است وخط برخورد بين دانشگاه و
حكومت شكل ميگيرد. اما برخي عرفها و سنت ها نيز با انديشه و عمل روشنفكران
ناسازگار است. به همين دليل اولين سنت ستيزان و سنت شكنان، در درون دانشگاه به
وجود ميآيند. نقد خرافهها و باورهاي غلط كه به عنوان يكي از موانع توسعه و ايجاد
حصارهاي اجتماعي دست و پا گير در برابر خواست آزادي و پيشرفت عمل ميكند، از ديگر
زمينههاي ايجاد آوانگاريسم در درون دانشگاه است. زيرا دانشگاه براي ايجاد حداقلها
چارهاي جز درگيري با ساختارهاي بسته و متصلب ندارد.
پنجمين دليل نيز به ماهيت علوم پوزيتيو (Positive) در دانشگاه بر ميگردد. علم جديد ماهيتي انتقادي دارد و هيچ خط
قرمزي را به رسميت نميشناسد. كسي نميتواند بگويد شما در علم فقط حق داريد تا
اينجا فكر كنيد. در حالي كه در گذشته و در حوزههاي كهن علمي اينگونه نبود. علم
فقه يا ساير علوم وقتي به قال صادق (ع) و قال باقر(ع) ميرسيدند متوقف ميشدند.
اينجا خط قرمز است. شما در برابر كلام وحياني و نص
صريح آن يا هر متق مقدس ديگري و همچنين اقوال امام معصوم يا پيامبر نميتوانيد چون
و چرا كنيد، مجبور به توقف هستيد. اما در علم خط قرمزي وجود ندارد. چون و چرا گر
است. با شما وارد گفتگو ميشود، از شما پرسش كرده و طلب دليل
ميكند.
كساني كه در ذيل چنين نظام انديشهاي تربيت ميشوند وقتي وارد
عرصه سياست و اجتماع ميشوند نيز روش خود در علم را به اين حوزهها تسري ميدهند.
و اصولا در اينجا دياكتيك جالبي بين عرصه اجتماع و علم به وجود ميآيد كه شناخت
مكانيسم آن كمك بزرگي به فهم تحولات دانشگاه و ارتباط آن با جامعه ميكند. در عرصه
سياست اگر حكومت شبه مدرنيستي حاكم باشد، دانشگاه در مقابل فرامين آمرانه و از
بالا حاكمان ايستادگي ميكند، پرسش از چرايي صدور فرمان
و عقلانيت آن مينمايد. در برابر ريشههاي عرفي و سنتي نيز
دانشگاه چنين واكنشي دارد. لاجرم دانشگاه با تكيه بر علوم انتقادي خود نوعي
وارستگي و رهايي را كسب ميكند كه سبب ساز پيشتازيش در جامعه ميشود.
2 –
نگاهي تاريخي به فضاهاي سياسي اجتماعي حاكم بر دانشگاهها
در اين بخش دو بحث عوامل موثر بر شكل گيري فضاهاي داخل دانشگاه و
قانون منديهاي حاكم بر جنبش دانشجويي بايد مورد بررسي قرار
گيرد. بحث نخست را در گفتاري ديگر به تفصيل بيان كردهام( در همين
مجموعه، رويكردي تاريخي به جنبش دانشجويي ايران) خلاصه آن، چنين
است كه جنبش دانشجويي ايران همواره از دور حوزه روشنفكري بينالمللي و داخلي متاثر
بوده است و توليد ايده و انجام عمل آن معطوف به كنش و واكنشهاي درون اين ساختارها
است.
اما درباره بحث دوم، وقتي به روند تحولات دانشگاه نگاهي گذرا مياندازيم
نوعي قانونمندي حاكم بر فضاي سياسي اجتماعي دانشگاه را ميبينيم. به عبارت ديگر
نوعي پيوستگي بين كنشهاي دانشجويي از گذشته تا كنون وجود داشته است. هر چند ممكن
است به لحاظ تاكتيك و روش تفاوتهايي داشته باشند. اما افقها و پرسشها تقريبا
يكسان است. يكي از مهمترين درسهاي اين تاريخنگري، شناخت جريانهاي موجود در درون
دانشگاه است.
عموما تركيب دانشگاه متشكل از سه گروه بوده است.
الف: فعالين دانشجويي
ب: حاميان آماده عمل
ج: نظارهگران بي عمل، كساني كه به دنبال نوعي رستگاري شخصي بوده
و سرنوشت خود را به سرنوشت جامعه و سير نهايي آن به سوي آزادي گره نميزنند.
نكته سومي كه از رويكرد تاريخي ميتوانيم درك كنيم حركت نوساني و
رفت و برگشتي دانشگاه بين پويايي و انفعال است. هرگز يك حركت مداوم و پيوسته كه
فعاليت و خواسته مشخصي داشته باشد بر جريانهاي دانشجويي حاكم نبوده است. اگر
نگاهي به فعاليت دانشگاههاي كشورهاي پيشرفته داشته باشيم، معمولا متوجه نوع خاصي
از فعاليتها كه از روش هاي مشخصي پيروي ميكند ميشويم، ولي در جامعه و
دانشگاهه ما، متاسفانه يك زماني در اوج فعاليت و پويايي هستيم
و يك زماني در پايينترين سطح از فعاليت و حتي انفعال قرار داريم.
اگر اجمالا اين سه نكته و مطالب پيش گفته را بپذيريم وارد بحث
اصلي اين گفتار: فضاهاي اجتماعي و سياسي حاكم بر دانشگاه ميشويم.
3 – فضاي
سياسي حاكم بر دانشگاهها
براي شناخت فضاي سياسي بايد دو مساله را مورد توجه قرار دهيم.
يكي علم دانشگاهي و ماهيت آن و ديگري دانشجويان و جريانهاي سياسي و اجتماعي است.
اين دو نيز به نوعي بر يكديگر اثر ميگذارند و با هم تعامل دارند و حاصل اين تعامل
پيدايي فضاي سياسي اجتماعي حاكم بر دانشگاه است كه در اين گفتار ما فقط به
بخشي از فضاي سياسي ميپردازيم.
براي تحليل اين بخش علاوه بر مقدمات پيش گفته از سه
منبع نيز استفاده شده است.
1ـ نظر سنجي ها و مطالعات ميداني صورت گرفته.
به طور مشخص سه منبع الف: نگرشها و رفتار دانشجويان كه در سال 1382 توسط وزارت علوم
انجام شده است ب: ارزشها و نگرشهاي ايرانيان موج اول: پاييز 1380 ج: ارزشها و
نگرشهاي ايرانيان، موج دوم: زمستان 1382
2ـ منبع دوم شناخت فضاهاي انديشهاي و سياسي جامعه ايران معطوف
به مطالعاتي در خصوص جريان شناسي انديشه اي و سياسي ايران است كه با جمعي از
دوستان انجام شده است. در اين بخش بايد به مكتبهاي علمي و نشرياتي كه چاپ كردهاند
و متفكراني كه در اين حوزه ها وجود داشتهاند توجه نمود. جريانهاي سياسي نيز در
گذشته به چپ و راست تقسيم ميشد اما الان فاكتورهاي
جديد و دستهبنديهاي جديد به وجود آمده است.
3ـ منبع سوم نيز تجربيات شخصي در درون دانشگاه است.
طبيعي است كه شرح يكايك اين منابع در گفتاري محدود امكان پذير
نيست و هر كدام به گفتار يا گفتارهاي جداگانهاي احتياج دارد. به
همين دليل در عملي بين الاذهاني در مرحله جمعي و
سازماندهي درون ذهني (فردي) ميتوان ما حصل آن را به عنوان مدل و الگوي تقسيمبندي
فضاهاي سياسي و اجتماعي حاكم بر دانشگاهها دانست. از همه موضوعات نيز فقط به فضاي سياسي در
دانشگاهها و آن هم صرفا مساله پويايي و انفعال دانشجويان پرداخته ميشود. جريان
شناسي سياسي و انديشهاي دانشجويان و گسترش انديشههاي عرفي نيازمند به
فرصت جداگانه است. گزارهاي كه در حال حاضر درباره وضعيت دانشگاههاي ايران تكرار
ميشود، انفعال دانشگاه است. من اجمالا با اين ايده كه دانشگاههاي ايران و
دانشجويان از تدبير و انجام عمل سياسي مشخص پرهيز ميكنند موافقم. اما بايد ريشه اين
مساله را جستجو كرد. متاسفانه برخي از افراد كه خود را نيز اصلاح طلب مي دانند
مدام در حال تكرار اين مساله هستند كه تندروي برخي افراد و جريان ها باعث بوجود
آمدن انفعال در درون دانشگاه است. اين به نوعي سياست فرار به جلو است زيرا براي
پوشاندن ضعف و كاستيهاي خود شروع به متهم كردن ديگران ميكنند.
فضاي سياسي فعلي حاكم بر دانشگاه به تبع آن قانونمندي قبلي هنوز
فضايي آرمان گرا و دموكراسي خواه است. هنوز هم بر اساس نظرسنجيها و تحليلهاي
انجام شده، آرمان دانشگاه آزادي و دموكراسي است. اگر نظر سنجيها و پيمايشهاي صورت
گرفته را ملاك قرار دهيم، خواهيم ديد دفاع از مولفههاي آزاديخواهي و حكومت
دموكراتيك در دانشگاه از جامعه بسيار جلوتر است. به عبارتي دانشگاه به همان سياق
گذشته عمل ميكند. پس چرا و چگونه بايد انفعال را تحليل كنيم؟ به نظر ميرسد
اين انفعال سياسي فعلي ريشه در يك ساختار كلانتر دارد و آن بازي اصلاح طلبي در
درون ساختار سياسي موجود است. در 8 سال گذشته با پديدهاي به
عنوان اصلاحگري مواجه بودهايم. پديدهاي كه همگان فكر ميكردند بدان وسيله ميتوان
جامعه را به سرمنزل مقصود رساند. دانشگاه عموما از گذشته به شدت خواستار روش
اصلاحگري بوده است. نظرسنجيها و پيمايشها نيز اين تحليل را اثبات ميكند. بر
اساس نظرسنجي انجام شده در سال 1382،59 درصد دانشجويان معتقد به
روش اصلاحگري هستند. نزديك به 30 الي 31 درصد معتقد به تغيير بنياني حاكميت و به
يك معنا براندازي هستند. طبيعي است كه تعدادي هم موافق وضع موجود باشند و آن
را وضع مطلوب بدانند. البته اينها تعدادشان خيلي كم است تقريبا 12 درصد ميباشند.
اين درصدها در اكثر نظرسنجيها تاييد ميشود. بر اين اساس
آنان كه به دنبال حركتهاي راديكال يا بر اندازانه اند. كاملا در
خطا و اقليت هستند. يعني اگر الان كسي بگويد ميخواهم گروه چريكي تشكيل دهم يا
مبارزه علني يا غير علني عليه حكومت انجام دهم، مطمئن باشيد كه در درون دانشگاه
نيروي زيادي جذب نخواهد كرد. دليلش اين است كه روش پذيرفته شده اصلاح گري است. اما
در آن سوي، آن چيزي كه امروز به نام اصلاح گري و اصلاحطلبي مطرح است شوري بر نميانگيزد
و فضاي سرد سياسي و يا س آلودي بر دانشگاه حاكم است. دليل چنين پديدهاي چيست؟
پاسح دقيق به اين پرسش كمك موثري به شناخت هر چه بيشتر فضاي
سياسي و اتخاذ راهبرد مناسب ميكند. به خصوص آنان كه خود را اصلاح طلب ميدانند و
اين خواست و گرايش دانشگاه و جامعه را در مسير اهداف خود تفسير
ميكنند و به نوعي باعث گمراهي خود ميشوند. در كنار توجه به روش اصلاحگري به
عنوان خواست، بايد طرف ديگر معادله يعني رضايت از شرايط موجود و
روشهاي به كار رفته را نيز مورد توجه قرار داد. اين سويه هم در
دانشگاه و هم در جامعه مصداق دارد. در پيمايش علمي ارزشها از مردم دو پرسش پرسيده
ميشود. نخست از آنها مي خواهند تا ارزيابي خودشان را از پنج سال گذشته
بگويند.چيزي نزديك به 80 درصد جامعه معتقدند كه وضعيت بدتر شده است. اين نشان
دهنده اين است كه روشي كه در طي 8 سال گذشته وجود داشته كارآمد نبوده
است. زيرا 80 درصد جامعه چنين قضاوتي دارند. در مقابل از چشم انداز آينده از ايشان
پرسيده ميشود.
80 درصد وضعيت آينده را بدتر ميبينند. اين نشان دهنده نوعي
نااميدي در جامعه است. جامعه دچار بحران انديشه و بحران استراتژي است. از يك طرف
ميخواهد اصلاحگرايانه عمل كند ولي از آنسو آنچه به نام اصلاح طلبي بوده
نتوانسته وضعيت مطلوبي در حال يا چشمانداز مثبتي براي آينده ايجاد كند.
اين باعث نوعي سردرگمي و آشفتگي در جامعه شده است.
اگر از اين زاويه به مساله نگاه كنيم، ميتوانيم راز ايستادن
جنبش دانشجويي در برابر اصلاحطلبان را درك كنيم. ميفهميم چرا همين دانشگاه معتقد
به «اصلاحگري» مقابل آنها ايستادگي ميكند. چرا همين دانشگاه در روز 16 آذر در
مقابل خاتمي صفآرايي كرده و او را نفي و طرد ميكند. طبيعي
است وقتي 5 سال گذشته مطلوب نباشد و چشماندازي منفي هم از مسائل اجتماعي و سياسي
مثل اعتياد، فحشا، بحرانهاي اقتصادي، فقر، بيكاري پارتي بازي،
فضاي بسته سياسي و... وجود داشته باشد. جامعه به سمت بياعتمادي
پيش ميرود. از دل چنين شرايطي انفعال، ياس و حرمان به بيرون ميآيد. و تا
رسيدن به راهبردي مشخص اين فضا پابرجا ميماند. آنان كه نگران اين وضعيت هستند
صرفاً نبايد نقش ملامتگر را ايفا كنند بلكه بايد براي برون آمدن از اين بحران
انديشه و برنامههاي راهبردي كه قابليت اقناعكنندگي داشته
باشد، ارائه كنند. اين بحران، ياس و انفعالي كه در دانشگاهها وجود دارد، صرفاً
حاصل برخي تندرويها و بالا بردن مطالبات دانشجويان نيست. نظرسنجيها چيز ديگري ميگويد.
نشان ميدهد اعتراضات اصلي متوجه كساني است كه نتوانستند از روش اصلاحي براي پيشبرد
اهداف خود سود ببرند و به حداقلهاي خود نيز پايبند نماندند. نكته
ديگري كه در تبيين انفعال فعلي ميتوان بيان كرد، درك دوگانه از حاكميت است.
حاكميت دوگانه در ذهنيت جامعه كاملاً جا افتاده است؛ هرچند عدهاي آن را بيمعنا و
از القائات دشمن بدانند. نظرسنجيهاي صورت گرفته مويد اين سخن است. ميزان اعتماد
مردم و دانشجويان به نهادهاي انتخابي و انتصابي (اجماعي) مهمترين ملاك
براي درك اين دوگانگي است . در نظرنسجي وزارت علوم هرچه به سمت نهادهاي انتصابي ميرويم
قضاوت دانشجويان منفيتر مي شود. نمرهاي كه دانشجويان ميدهند از بسيار خوب تا
خيلي بد متغير است. 6/52 درصد دانشجويان نمره بد و خيلي بد به قوه قضاييه ميدهند.
سپس 3/41 درصد همين نمره را به صدا و سيما و 6/33 درصد به مجمع تشخيص مصلحت نظام
ميدهند. در مقابل 4/12 درصد نمره بد و خيلي بد به رياست جمهوري ميدهند. همين
مساله خود گوياي بسياري از واقعيتهاست و فقط براي درك آن اندكي شهامت لازم است.
نبايد چون گذشتگان اگر واقعيت با ذهنيت و باور ما هماهنگ نبود، بگوييم بدا به حال
واقعيت و درصدد تغيير آن برآييم، زيرا اين خود فريبي است.
حالا بهتر ميتوان راز سكوت ظاهري دانشگاه را فهميد؛ زيرا در
پارادوكس گرفتار آمده و به دنبال خلاصي از آن است. به جرات ميتوان گفت اين پيچيدهترين
وضعيت جنبش دانشجويي ايران، در چند دهه اخير است. زيرا از يك طرف دموكراسي خواه و
آزاديخواه است، از طرف ديگر روش او اصلاحگري است و حكومتي
كه در برابر او قرار گرفته، هم ميتواند واجد اصلاحگري باشد و هم ميتوان نافي آن،
تصميمگيري در اين شرايط دشوار است، چون به صورت كامل تكليف با حاكميت مشخص نشده
است. از يك طرف درون اين حكومت دوم خرداد 76 با حضور 80 درصد مردم شكل ميگيرد،
انتخابات مجلس ششم برگزار ميشود، اين واقعاً اميدوار كننده است، زيرا زمينههايي
براي تحقق حكومتي دموكراتيك را نشان ميدهد. اما از طرف ديگر نهادهايي وجود دارند
كه عملاً اينها را خنثي كرده و با اقدامات خويش مانع تحقق ظرفيت دموكراتيك ساختار
سياسي ميشوند. در چنين فضايي امكان عمل سياسي مشخص وجود ندارد. اگر امروز انفعالي
در فضاي سياسي دانشگاه وجود دارد محصول چنين كنش و واكنشي است. در اينجا راهكار
برون رفت از بن بست فعلي به ويژه براي كساني كه خود را اصلاحطلب ميدانند مشخص ميشود.
«اصلاحگري» الزاماتي دارد كه بايد به آنها پايبند بود. نميتوان سخن از اصلاحگري
گفت؛ آنگاه تغيير و اصلاح قانون اساسي را خيانت دانست. بايد تكليف اين موضوعات
روشن شود تا بتوان از پتانسيل عظيم اجتماع و دانشگاه براي پيشبرد اهداف دموكراسي
خواهانه سود جست. در غير اين صورت واژه اصلاحطلبي حركت به سوي سراب است.
نتيجه آنكه، با شناخت دقيق زمينههاي پيدايي شرايط فعلي در
دانشگاههاي ايران، ميتوان با ارائه برنامههاي اميدآفرين و تحولساز يكبار ديگر
دانشگاه را در مسير حركت به سوي دموكراسي تمام عيار پيشتاز ديد. آرمان دانشگاه
هنوز آزادي و دموكراسيخواهي است. ميانگين شاخصهاي دموكراسيخواهي با ميزان
تحصيلات نسبت مستقيم دارد. 90 درصد دانشجويان يا خواهان اصلاح قانون اساسي يا
تغيير آن هستند. كساني كه مايل به همكاري تمامي نيروهاي آزاديخواه هستند بايد به
اين واقعيتها توجه كنند. در غيراين صورت شائبه استفاده ابزاري از ساير نيروها به
ذهن متبادر ميشود. جنبش دانشجويي ايران ديگر حاضر نيست به عنوان ابزار در خدمت
اهداف «قدرتگرايانه» قرار گيرد. به ويژه فعالان حرفهاي عرصه سياست بايد عزم خود
را براي دفاع از حقوق اساسي ملت و حاكميت تمام عيار راي ملت در عرصه عمل نشان دهند
تا بدين وسيله شور و نشاطي دوباره در دانشگاه در راه مبارزه
براي آزادي پديدار گردد.
ـ اين مقاله تحرير و تنقيح متن سخنراني مورخ
8/آذر/1383 به دعوت انجمن علمي- دانشجويي جامعهشناسي
دانشگاه خوارزمي (تربيت معلم سابق) است و
روز پنجشنبه 3/تير/1384در روزنامه شرق چاپ شد.