دو سه سرود براي زندانيان در حال اعتصاب غذا
و چند سرود ديگر...
مهستي شاهرخي
اعتصاب غذا
نشکن! نبر!
به صداي قلبت گوش کن
به صداي پرواز انديشه
ات تا دوردست ها
نشکن! نبر!
شکست تو شکستن بالهاي
من است
شکستن تو شکست روح من
است
حالا که سبک تري پرواز
کن!
حالا که در قفسي پروازکن!
به هيچکس گوش نکن!
نه به صداي تاجران
و نه به صداي سياستمداران
تو براي تجارت اعتصاب
غذا نکرده اي
تو به امر سياستمداران
اعتصاب غذا نکرده اي
پس گوشت به آنها نباشد
تو بدهکار کسي نيستي
زندگي تو از آن توست
ببر از هر چه مادي است
ببر از همه ي ترس ها
ببر از همه ي عاطفه ها
ببر از هر چه زميني است
به صداي قلبت گوش
کن!
قلب تو زنده ترين قلب
هاست
گوش کن به صداي زندگي
به پرواز پرنده اي از
قفس بينديش
و پرواز کن در آسمان آزادي!
اعتصاب غذا
اکبر ده روز اعتصاب
غذا يعني چي؟
اکبر بيست روز
اعتصاب غذا يعني چي؟
اکبر يک ماه اعتصاب
غذا يعني چي؟
من هر وقت کمي
ناهارم دير مي شود دلم ضعف مي رود
ساعت چهار يا پنج
بعدازظهر از گرسنگي دستهايم مي لرزد
اکبر اعتصاب غذا اصلا
يعني چي؟
نامه ها وامضاها
نامه اي بي نام به دستم
رسيده است
نامه از من مي خواهد
که نام و امضايم را بگذارم
آن پايينش!
نامه اي ديگر برايم فرستاده
اند
نامه از تو مي خواهد
که اعتصاب غذاي خود را
بشکني
انگار تصميمي گرفته شده
است
انگار که جان تو بازي
است
تصميم آنها چنين است:
بازي ديگر کافي است
تصميم اينست: بازي بايست
خاتمه پيدا کند
همين چند روز پيش
همين ها نامه اي نوشتند
و از ما خواستند
که بين شيخ و شحنه
رييس قبيله را انتخاب
کنيم
و چون بزرگ تر است
به او رأي دهيم
از سفارت هم نامه اي
داشتم
از من مي خواستند
که در رأي گيري شرکت
کنم
و در انتخابات شرکت فعال
داشته باشم!
نامه ي غريب ديگري
به دستم رسيده است
از زبان پسرکي که چند
سال پيش
تکه تکه اش کردند!
نامه را پسرک مقتول امضا
کرده است!
روحٍ پسرکٍ مقتول از
تو مي خواهد
که اعتصاب غذايت را بشکني
نامه از من مي خواهد
که امضاي پسرک مقتول را تأييد کنم
و امضايم رابگذارم
آن پايينش!
نامه اي هم هست
خطاب به يکي از
مقامات آمريکايي
و من که در اين سالها
ديده ام
دولت آزاديخواه آمريکا
مردم عراق و خلق افغانستان
را
با آزادي و دموکراسي
چگونه بمب باران کرد
نامه را با احتياط بسيار
به کناري مي گذارم
نامه از من مي خواست
که امضايم را بگذارم
آن پايينش!
چندي پيش
نامه خنده داري
برايم فرستاده بودند
نيم صفحه انشا بود
و پايينش پنجاه تا اسم!
نامه از من مي خواست
که امضايم را بگذارم
پايينٍ پايينش!
برايشان نوشتم که من
نويسنده ي کوچکي هستم
و نام کوچکي دارم
چيزهاي کوچکي مي نويسم
از دوران دبستان تاکنون
خودم هميشه به تنهايي
انشاهايم را مي نويسم
و معمولا امضاي کوچکم
را مي گذارم
پايين انشاهاي کوچک خودم!
من هنوز
به شکل کودکانه اي
در فکر اينم
که بکارت شناسنامه ي
قرمزم
شرافت همه ي جهان است
و انتخاب نکردن هم نوعي
انتخاب است
و من سال هاست که انتخابم
را کرده ام
و قرنهاست که چيزي را
به کسي توصيه نمي کنم
و مدتهاست که براي کسي
تصميم نمي گيرم
و ديگر اينکه من در ايران
زندگي نمي کنم
من به شکل ساده لوحانه
اي
باز هم منتظرم مردم فکر
کردن را بياموزند
و براي همين با همه ي
سخاوتي که دارم
از دادن فتوا به ديگران
گريزانم
من هنوز با خوش خيالي
غريبي بر اين گمانم:
رأي دادن امري فردي
و خصوصي است
و قرنها و درياها
فاصله است
بين تصميمهاي قبايل
شيخ نشين
و نظرگاه آزاديخواهان و روز برقراري دموکراسي
دوستان ناديده! پوزش!
دوستان ناشناس!
معذرت!
نگارندگان نقابدار!
معذرت!
دوستان بي نام مرا ببخشيد!
کوچکي نام يک سياه
لشگر تاريخي
ممکن است از نام داري
و نام آوري
و بزرگي تان بکاهد
نظرم را هم نپرسيد
من نظرگاه کوچکي دارم
درست به کوچکي خودم
بزرگان بزرگواري
کنند
و اين بنده ي ناچيز را
ببخشند
ازکوچکي خودم شرمنده
ام!
پوزش! پوزش!
رأي زنان
چرا هيچکس از من نمي
پرسد
چرا هيچوقت در زندگيت
رأي نداده اي؟
چرا هنوز شناسنامه ي
ايراني جلد قرمزت باکره است؟
و چرا رأي دادن را
جدي نمي گيري؟
تا به آنها بگويم
در کشوري که نيمي از
جمعيتش را زنها تشکيل مي دهند
چرا نبايد حتا يک
کانديداي زن داشته باشيم؟
چرا بايد زنان به
حکومت مردان و مردسالاري رأي بدهند؟
آقايان خودشان بريده
اند.
آقايان خودشان هم مي
دوزند
آقايان خودشان هم به تن خواهند
کرد
رأي مرا براي چه مي
خواهند؟
که بگويم به به چه
قبايي!
کور خوانده اند چون
رأي من نامريي است
رأي زنان در صندوق
هاي هنوز ساخته نشده ريخته مي شود
واي چه دوريم از آن
روز
از روز تصميم گيري
هاي قبايل شيخ نشين
تا روز برقراري
دموکراسي
چه دور! ! چه
دوريم
رأي گيري از ايرانيان
داوود ايراني است
ماريا همسر داوود آلماني
است
ما همگي در آلمان هستيم
داويد حق رأي ندارد
ماريا حق رأي دارد
داوود مي آيد توي کارگاه
قاه قاه مي خندد و مي
گويد کورخوانده اند که به من حق رأي نداده اند
توي خانه مان اين منم
که تصميم مي گيرم
توي خانه مان اين منم
که به زنم مي گويم پاسپورتش را ببرد و به چه کسي رأي بدهد
زن که از خودش نظري ندارد
زن که روي حرف مردش حرف
نمي زند
داوود قاه قاه مي خندد
ما همگي قاه قاه مي خنديم
ما همگي در آلمان هستيم
تحصن
عصر شنبه بود
شنبه روز تعطيلم بود
هوا خوب بود و آفتابي
رفتم کنار برج ايفل
همانجا نشستم
چندتايي اعلاميه
خواندم
کساني را که مدت ها
بود نديده بودم
در آنجا ديدم
با بعضي ها خوش و بش
کردم
حرف مي زديم
از هر دري سخني
چند توريست ژاپوني
آمدند
کنارمان ايستادند و
با برج ايفل عکس انداختند
ساعت هشت و نيم شده
بود و کم کم خسته مي شدم
ساعت نه که شد ديگر
هم گرسنه بودم و هم خسته
با وجداني آسوده
برگشتم به خانه
همبستگي خود را با
زندانيان سياسي در حال اعتصاب غذا نشان داده بودم
حيف که نشد عکس يادگاري
بيندازيم
باطري دوربينم تمام
شده بود
شنبه روز تعطيلم بود
آخرين بيسکويت
دلم سوخت براي عباس
کيارستمي
که يک روز پيش از
انتخابات به مهارت شيخ بزرگ ايمان آورد
و تنها بيسکويتي که
از کودکي اش باقي مانده بود
را به رييس قبيله
بخشيد
کيارستمي همچون کودکي
به حضرت عباس قسم خورد
که داروغه را از شيخ
بيشتر دوست مي دارد
و من دلم براي خودم
سوخت
که هيچوقت نه شيخي
را دوست داشته است و نه شحنه اي را
و دلي هم دارد که
براي هيچ بيسکويتي هول نمي زند
در اين فکر فرو رفتم
که اين دوستي ها و
عشق ها و صداقت ها از کجا هويدا شد؟
من همين الان حاضرم
همه ي بيسکويت هايم را به گرسنگان جهان ببخشم
اما هيچوقت رأي ام
را به اين و آن پيشکش نکنم
حيف از آن آخرين بيسکويت!
هيجده تير امسال
در ميدان باستيل هوا
هنوز روشن است
ماشين نشسته اند و
از دور ما را مي پايند چند پليس توي
هنوز ميز آماده نيست
هنوز شعارها و
پلاکاردها را نچسپانده اند
ساعت هشت شب است
باد مي آيد
بيست و چند نفرهستيم
جوان ترين مان پنجاه
ساله است
موهاي بيشترمان سفيد
است
سوز مي آيد
ساعت نه شده است
حالا حالاها طول
خواهد کشيد تا پرچم ها را آويزان کنند
حالا حالاها طول
خواهد کشيد تا بلندگو را وصل کنند
حالا حالاها طول
خواهد کشيد تا ميز را بچينند
سي نفري هستيم ولي
تا ساعت ده سيصد نفر نخواهيم شد
ماشين پليس دوري مي
زند و دور مي شود
سوز سردي مي آيد
و من احتياج به
فنجاني قهوه داغ کنار يک بخاري گرم را دارم
بعدش هم که گرمم شد
احتمالا يک پيتزاي جانانه با نيم بطري شراب سنت اميليون دلتنگي ام را تسکين خواهد
داد
فقط بايد از روي اين
نيمکت برخيزم و راه بيفتم
حالا حالاها طول
خواهد کشيد تا بتوانم از جايم بلند شوم
امان از اين آرتورز
لعنتي!
مسابقه
از پيش به ما چراغ
سبز داده بودند
همه براي شرکت در اين
نمايش آماده بودند
زن ها و دوربين ها و
پلاکاردها و اشعار متن
عکاس ها: در پشت
دوربين هايشان آماده بودند
کارگردان: جايي در
آن پس پشت ها بود
سناريو را با هم
مرور کرده بوديم
زمان: چند روز مانده
به انتخابات رياست جمهوري
مکان: استاديوم ورزشي
آزادي يا دانشگاه يا پادگان
بازيگران: سي و
سه زن جوان روزنامه نگار اصلاح طلب مانند سي و سه پرنده سرگردان در جستجوي دکتر معين
پلاکاردها را فقط
براي عکس گرفتن به همراه آورده بوديم
اکشن! :
فرمان حرکت داده شد
و ما حرکت کرديم
ما گفتيم: ما آزادي
نمي خواهيم
ما گفتيم: آزادي از
سر ما زياد است
ما گفتيم: ما مشکل
مان حجاب نيست
ما گفتيم: ما در
روزنامه هايمان هم نوشته ايم
که در سرتاسر کشور
زن خياباني نداريم
و اگر هم داريم دولت
به آنها سر و سامان مي دهد
ما حتا نوشته ايم که
دولت به زنان خياباني کهنسال سرپناهي مي دهد
و به جوانترهايشان
وام قرض الحسنه
ما گفتيم: ما حق سفر
کردن نخواستيم
ما گفتيم: ما حق کار
کردن نخواستيم
ما حق طلاق هم
نخواستيم
و همينطور حق دايگي
بچه هاي خودمان راهم نخواستيم
ما گفتيم: حق و حقوق
برابر با مردان نخواستيم
ما از همان اولش گفتيم:
ما نيمه اي بيش نيستيم
از نيمه اي ديگر
منظورمان همين است ديگر
ما نيمي از حق انسان
را طلب کرديم
انتخابات در راه بود
و جام جهاني در پيش
ما از فوتبال شروع
کرديم
ما شاعرانه گفتيم ما
نيمه ي ديگر هستيم و ما هم حق ديدن داريم
ما فرياد کشيديم
که آزادي براي جامعه
ما هنوز زود است
ما از آزادي همين
استاديومش را مي خواهيم
و ما فقط به عنوان يک
شهروند مي خواهيم فوتبال تماشا کنيم
و به عنوان حقوق
شهروندي مان فقط مي خواهيم شاهد بازي ايران و بحرين در جام جهاني باشيم
ما گفتيم: ما
بليط خريده ايم
ما بليط خريده بوديم
ما بايست مسابقه را
ببينيم
ما فقط مي خواهيم
مسابقه ببينيم
کارگردان علامت داد:
کات!
ايران به جام جهاني
راه يافت
آنهم با يک گل به هيچ
ما نيمي از مسابقه
را ديديم
ما در تاريخ خواهيم
ماند
ما براي ماندن در
تاريخ عکس هاي زيادي انداخته ايم
: کات!کات!
تاريخ منتظر ما سي
وسه نفر نشسته بود
پيشاپيش به ما چراغ
سبز داده اند
و يک نداي غيبي هميشه
حامي ماست
ما را باز هم بر
صحنه هاي تاريخي خواهيد ديد
فعلا خدانگهدار
تا برنامه ي بعدي