پنجشنبه ۲ تير ۱۳۸۴ - ۲۳ ژوئن ۲۰۰۵

خميني ، عقلانيت و روزنامه همشهري

 

زنداني مهندس حشمت‌الله طبرزدي،

مدير مسئول هفته‌نامه توقيف شده پيام  دانشجو

 

اگر «افلاطونيان» ‌اشرافيت را در جايگاه خدا و مطلق بودن، قرار مي‌‌دادند و «هگليان»، «روح كلي» و « دولت و پادشاه » را تقديس مي‌نمودند و «هيتلريسم»، «نژاد ژرمن» را خالص و حق به حساب آوردند، «خمينزم» ايدئولوژي ولايت مطلقه و تفسيري از «شيعه گري» را در جايگاه تقدس و «خدايگوني» نشاند.

 

 

در روزگاري كه همة نشريات آزاد و مستقل از حكومت زير تيغ ولايت فقيه به گودال توقيف و سانسور فرستاده شده‌اند، روزنامه‌هايي كه از امنيت آهنين و رانتِ حكومتي برخوردارند، آزادند هر چه دلشان مي‌خواهد بنويسند. زيرا در پناه سر نيزه‌ي ولي فقيه و حكومت استبداد ديني، هر كس بر عليه مخالفين بيشتر و افراطي‌تر به لجن پراكني بپردازد، از امنيت و منزلت بيشتري برخوردار خواهد بود. براي اينكه، پيشوا و رهبر از اين اقدامات خوشش مي‌آيد.

روزنامه‌ي همشهري يكي از اين جرايد حكومتي است كه لطف حكومت شامل حالش شده است. اين روزنامه در شماره دوشنبه 16 خرداد ماه مقاله‌اي در صفحه سياست البته بدون ذكر نام نويسنده تحت عنوان « تندروي عقلانيت» درج كرده تا در پناه لفظ زيباي عقلانيت با مخالفين تسويه حساب نمايد. يكي از«‌تندروهايي» كه مورد عنايت مقاله نويس قرار گرفته من هستم. من كه سالها به بركت جمهوري اسلامي و ولي فقيه، قلم شكسته در كنج زندان افتاده‌ام. اين اقدام روزنامه‌ي همشهري، انگيزه‌اي شد تا قلم برداشته و با نگاهي  انتقادي و عقلاني، بر مقاله‌ي اين جريده‌ي حكومتي مروري داشته باشم.

مقاله‌نويس، ابتدا تلاش كرده تعريفي از عقلانيت ارائه بدهد. من هم در اين تلاش، روزنامه را كمك خواهم كرد، سخن بر اين است كه«عقلانيت» چيست؟ آيا تعريف دقيقي براي آن وجود دارد؟ تا آنجا كه من مي‌دانم، نمي‌توان يك تعريف كلي و مطلق گرايانه براي عقلانيت ارائه داد، به همين دليل شايد لازم باشد ، مفهوم عقلانيت را در يك حوزه‌ي كاربردي معين بدست آوريم، يعني به نحوي دنبال يك تعريف نسبي از«‌عقلانيت» باشيم، براي مثال از «عقلانيت سياسي» يا «عقلانيت حكومتي و مدني» حرف بزنيم. تا اينجا کمی به هدفِ خود نزديك شده‌ايم اما گامهاي بیشتری باقي مانده است. براي اينكه هر فرد يا گروه ممكن است تعريف مورد دلخواه خود را از « عقلانيت سياسي» يا «عقلانيت حكومتي» ارائه بدهد و در عين حال هيچ توافقي نيز به دست نيايد. كما اينكه مقاله نويس ِ ( ناشناخته‌ي ) روزنامه‌ي همشهري همين روش را پيش گرفته است. او براي به دست آوردن مفهومي از «عقلانيت سياسي» ابتدا از هگل نقل قول مي‌‌كند، مي‌نويسد: «هگل فيلسوف بزرگ آلماني خود آگاهي و آزادي انسان در جامعه و دولت ارزش و حقيقت عقلاني خود راپيدا مي‌كند. روح يا عقل در فرآيند تاريخ  به خود آگاهي مي رسد و بر همين اساس دولت از فردعقلاني تر است چون هر دولتي مظهر و مرحله‌اي از تكامل روح است». البته نويسنده‌ي محترم از اين مقدمه نتيجه‌ي درستي در جهت ايضاحِ ‌مفهوم «عقلانيت سياسي» به دست نياورده است، ‌اما به نظر مي‌رسد ‌در پي اين است كه مفهوم عقلانيت را ازانديشه‌ي «هگل» ‌به دست آورد. در صورتيكه بعيد است «هگل » چنين خواسته‌اي را برآورده كند، به بيان ديگر مباحث فلسفي و فلسفه سياسي «هگل» بيش از عقلاني سازي (كه البته من در اين زمينه ملاك‌هاي مورد قبول خودم را خواهم گفت) در جهت « ناعقلاني گرايي» بوده است. براي اينكه او از يك فلسفه‌ي « ايده‌آليستي » ‌دفاع مي‌كرد كه با عقلانيت هيچ نسبتي نداشت. « هگل به دنبال اثبات يك روح كلي است كه به لحاظ سياسي و مدني دولت مطلقه و كل گرايي افراطي مظهر چنين ايده‌ي ذهني‌اي مي‌باشد. در صورتيكه هيچ استدلال منطقي و واقع‌بينانه‌اي براي اثبات چنين « ايده آليسمِ» افراطي وجود نداشته است. تا جائيكه بسياري از انديشمندان، فلسفه سياسي « هگل » را كه نويسنده‌ي محترم «همشهري» از آن به عنوان توطئه‌اي براي مشروعيت بخشي به حكومت ظالمامه و مطلقه‌ي امپراطور نام مي‌برند. « پوپر» در صفحه‌ي 286 كتاب « جامعه باز و دشمنانش»‌ به نقل از «هگل»‌ آورده است: «هگل كه آرزوي ترضيه خاطر حكومت را در دل مي‌پرورد، گاه به گاه رك و آشكار بر مليت گرايان مي‌تاخت. در كتاب فلسفه‌ي حقوق مي‌نويسد: « اخيراً برخي افراد در مخالفت با حاكميت پادشاه سخن از حاكميت مردم آغاز كرده‌اند. اما اگر از حاكميت مردم مفهومي بر ضد حاكميت پادشاه اراده شود، معلوم مي‌گردد كه « حاكميت مردم » يکي از مفاهيم در هم ريخته‌اي است كه از مفهوم جنگلي « مردم»‌ مشتق شده است. مردم بدون پادشاه خود، مجموعه‌اي عاري از شكل است.»‌

در واقع هگل در يك « ناعقلاني گرايي » آشكار، درصدد است تا با اصالت بخشيدن به مفهوم كلي، مثل « روح جامعه» يا« روح زمان و تاريخ» و يا «روح كلي» يا همان « خداي ذهني»‌ عملاً فرد و «حاكميت مردم» رابه مذبح برده و براي «پادشاه» مشروعيت سازي كند. در اينجا به وجه روشني عقلانيت در مقابل« دهنيت ايده آليستي» ‌قرار مي‌گيرد. تنها نكته‌اي كه ممكن است طرفداران «ولايت مطلقه فقيه» را با انديشه‌ي ايده‌آليستي « هگل» پيوند بزند،‌ دفاع او از يك اراده‌ي برتر به نام «پادشاه» است كه به زعم او به توده‌هاي بي شكل، معنا مي‌دهد!

مقاله نويس در ادامه همين بحث از «ابن خلدون» نام مي‌برد. مي گويد: « ابن خلدون» در «العبر» حكومت‌ها را بر اساس مبناي قوانين آنها به سه دسته تقسيم كرده است. «سياست الدينيه» ‌يا دولت ديني و شرعي كه مبناي قوانين آن بر شرع اسلام است.«سياست العقليه» كه مبناي قانون آن عقل و نظر احكام است. «سياست العدنيه » كه در اين نوع حكومت به اعتقاد ابن خلدون حكومت بر عقل و توافق و پذيرش عمومي استوا است»‌. مقاله نويس پس از نقل اين ديدگاه « ابن خلدون» بدون برقرار سازي يك ارتباط منطقي بين مقدمه و نتيجه‌ي بحث خود مي افزايد: « به اين ترتيب فلاسفه سياسي مسلمان درپي عقلاني كردن دولت اسلامي با استفاده از مفاهيم يوناني عقل و قانون، پي‌ريزي عقل ديني را در نظر گرفتند و فلسلفه اسلامي نيز به نوعي خود مولود اين تلاش است». بعد مي‌افزايد: « چنان كه معلم ثاني ( فارابي) علم سياست را به عنوان حكمت عملي انسان كه از عالم محسوسات به عالم معقولات شرعي هدايت شده، تلقي كرده است»!؟

متأسفانه مباحث تئوريك مقاله نويس بسيار مغشوش و آشفته است. اصولاًهيچ ارتباطي بين نقل نظر« فارابي»  با «ابن خلدون» « هگل» با مبحث عقلانيت ديده نمي شود، اما به دليل استناد ايشان به اين افراد، من نيز متقابلاً از همانها عباراتي مي آورم تا ميزان پايبندي اين فيلسوفان به «عقلانيت» آشكار شود. مثلاً آقاي «علي موحد» در كتابي تحت عنوان « حق و عدالت » ‌به نقل از«فارابي » آورده است: «انسان‌ها در طبيعت يكسان آفريده نشده‌اند. برخي از افراد و جامعات ضعيف‌تر و برخي ديگر نيرومندترند. پس اقتضاي طبيعت اين است كه ضعيف‌ترها مقهور و مغلوب قوي‌ترها باشند و عدالت طبيعي در مورد زير دست‌ آن است كه زير دست باشد. (فارابي آرائ اهل المدنيه الفاضله).

آراي « فارابي » در تقليد از « افلاطون» به دنبال بسط عدالت است. عدالتي كه مطابق با آن، هر كس يا هر چيز بايد در جاي خود قرار بگيرد.»‌ بعد هم نتيجه مي‌گيرند كه جاي هر كس رانژاد و طبقه‌ي او تعيين مي‌‌كند. « افلاطون»‌ يك نژاد پرست و قبيله‌گراي افراطي بود. او معتقد بود كه بين طبقه‌‌ي اشراف، نگهبانان و كشاورزان مي‌بايست هيچ اختلاطي صورت نگيرد و نژاد اشرافي براي هميشه خالص بماند. از ديدگاه « افلاطون» عدالت يعني به رسميت شناختن برده داري . اين همان چيزي است كه «فارابي» نيز تأييد كرده است. ولي من هيچ نسبتي بين عقلانيت سياسي با انديشه‌هاي «فارابي»، « افلاطون » و «هگل» نمي‌بينم  مطابق ديدگاه « فارابي » همانگونه كه در عالم طبقه‌بندي از جمله محسوسات، معقولات، مثل و عالم مجردات و فرا مجردات وجود دارد، پس انسانها نيز به فرودست و فرا دست قابل تقسيم هستند. كجاي اين نظريه عقلاني است.

از اينجا، تلاش خواهم كرد، نقبي به انديشه‌‌اي كه از آن به «عقلانيت انتقادي» نام مي‌برم بزنم و در اين مورد اندكي حرف بزنم. من بر اين اعتقاد هستم  كه در حوزه‌ي حكومت و سياست مي‌بايست از الگوي « عقلانيت انتقادي» بهره جست و مطابق با مباني اين «عقلانيت » ملاك خرد ورزي پرهيز از «متافيزيك گرايي » در حوزه انديشه و سياست است. «متافيزيك » به معناي اصالت بخشيدن به مفاهيم انتزاعي و ايده آليستي است. براي «ايده‌اليسم» از نوع «افلاطوني » تا «هگلي» ‌يا «فارابي»، ارزش پيشيني قايل شدن است. در صورتيكه عقل را مي‌بايست از قيد و بند اين «تابوها» رهانيد و به حوزه‌ي واقعيات كشانيد. مقاله نويس همشهري درصدد است تا « مفهوم عقلانيت » را همچون مفهوم « دموكراسي »‌مخدوش كند. آنها با اضافه كردن پسوند « ديني» به «دموكراسي »، اين واژه را از معني تهي كردند. اينك در تلاش هستند تا براي «عقلانيت» نيز همين قبا را بدوزند . در صورتيكه اصول موضوعه‌ي مورد باور اين جماعت با« عقلانيت » سازگار نيست، پذيرش « متافيزيك يوناني » و مفاهيم كلي و « ايده آليستي » از آن نوع كه آخرين ميراثدارش «هگل» بود و به ويژه با عقلاني‌گري ِ«كانت» براي هميشه پرونده‌ي آن بسته شد و اينك تلاش مي‌شود با نظريه‌ي «ناعقلاني» ولايت فقيه تجديد شود، صرفاً به درد «جمهوري اسلامي» مي‌خورد!‌؟

«عقلانيت انتقادي» هيچ معرفت پيشيني را نمي‌پذيرد. بلكه مبناي «عقلانيت سياسي» را در قالب سياست و حكومتي مي‌بيند كه «ابن خلدون» ‌به «سياست المدينه»‌ تعبير نموده است. امر سياست و حكومت را بر پايه منافع و مصالح فرد و جمع و از طريق خرد جمع و قانون عرف و بر پايه‌ي آزمون و خطا قرار مي‌دهد. براي هيچ قانون و اراده‌ي مدعي فوق بشري، اعتبار پيشيني قايل نمي‌شود. به همين دليل، هيچ قانون يا خواستي را مطلق و خالي از نقص و خطا به حساب نمي‌اورد. نقدپذيري را وجه بارز قوانين، برنامه‌ها و عملكردها به حساب مي‌اورد. اين عقلانيت انتقادي با «اسطوره پرستي » و «تابوگرايي » همساز نيست. در صورتيكه سياست ورزي از ديدگاه «جمهوري اسلامي» يعني «تابوگرايي ». من ازاينهمه پر رويي و پرگويي مبلغين «جمهوري اسلامي» در شگفت هستم كه تلاش مي‌كنند يك «تئوكراسي» عقب مانده را به عنوان يك «حكومت عقلاني» معرفي نمايند. در صورتيكه بحث از عقلانيت و روشنگري به اين دليل مطرح شد كه علم و سياست و فرهنگ، در چمبره اسطوره و مذهب در قرون وسطي قرار گرفته بود. عقلانيت آمد تا جايگزين عقيده و اسطوره شود .عقلاني سازي يعني رهانيدن حكومت، دولت و جامعه از ترفند قدسي گرايان  و ناعقلاني‌گري‌هايي كه به نام دين و خدا صورت مي‌گرفت.

مقاله نويس همشهري در ادامه‌ي بحث، نتيجه‌‌گيري مي‌كند كه: «اين انديشه‌ها و تكاپوي افراطي‌گري  بود كه فاشيسم،نازيسم و كمونيسم را به وجود آورد». ‌من مي‌خواهم بگويم مباني فاشيسم، نازيسم، كمونيسم در ناعقلاني گري‌هاي فلسفي «افلاطون» و «هگل» نهفته است. كما اينكه هر نوع ايدئولوژي گرايي افراطي كه يك نوع انديشه‌ي‌ انتزاعي و ذهني گرايانه را مطلق مي‌داند به «فاشيسم » منجر خواهد شد. اگر «افلاطونيان» ‌اشرافيت را در جايگاه خدا و مطلق بودن، قرار مي‌‌دادند و «هگليان»، «روح كلي» و « دولت و پادشاه » را تقديس مي‌نمودند و «هيتلريسم»، «نژاد ژرمن» را خالص و حق به حساب آوردند، « خمينزم » ايدئولوژي ولايت مطلقه و تفسيري از «شيعه گري» را در جايگاه تقدس و «خدايگوني» نشاند. افراط گرايي به غرب اختصاص ندارد.

مقاله نويس همشهري به زعم خود مصادقي  از افراط‌گرايي در ايران پس از انقلاب را بر مي‌شمارد. او ابتدا از «گروه فرقان» و « مجاهدين خلق» نام مي برد و مي‌افزايد «جريان‌هاي فرقان و منافقين در ابتداي انقلاب هستند كه تشابهات ايدوئولوژيك هم داشتند. گروهك منافقين كه در ابتدا زير لواي مبارزه با رژيم ستم شاهي اعتبار كسب كرده بودند بعد از اين كه به وسيله مردم و جامعه به خاطر تند روي‌ها و افراطي گري‌هاشان طرد شدند متشبث به خشونت كلامي و رفتاري شده و فرزندان اصلي جمهوري اسلامي را مثل مطهري‌ها، بهشتي‌ها، رجايي و با هنرها و … آما كينه‌ ورزي خود قرار داده به شهادت رساندند.»

من البته درباره گروه « فرقان » ‌بحث زيادي ندارم. آنها جواب فكر را با گلوله داده و آقاي مطهري  را كشتند. اگر چه رهبر «فرقان» ‌نيز يك روحاني بود. «گودرزي» اين روحاني افراطي، صرفاً به اين دليل كه «مطهري» از انديشه‌هاي او به «ماترياليسم منافق» ياد كرد ( كه به نظر من اين اقدام مطهري نيز تحريك آميز بود) مطهري را به «اعدام انقلابي؟!» محكوم كرد و اين اقدام تروريستي بود. اقدام «مجاهدين خلق» ‌در كشتن « بهشتي، رجايي و باهنري» را نيز يك اقدام تروريستي دانسته و محكوم مي‌كنم. اما آيا ازديدگاه «جمهوري اسلامي » و مقاله نويس روزنامه‌ي همشهري همه‌‌ي اقدامات روحانيون حاكم قابل دفاع بوده است؟ روزنامه‌ي همشهري در تكميل همين مقاله و تحت عنوان «از افراطي گري تا استالينيسم» ‌مي افزايد:«چنان كه استالين در طول زندگي سياسي خود با نگاهي ماكياوليستي افراد را تا آنجايي كه در جهت منافع خود بودند مي‌خواست و بعد از استفاده ابزاري جز نابودي و سركوب بر ايشان نمي‌خواست…».

بدون اينكه بخواهم « آيت‌الله خميني» ‌و روحانيون حاكم بر ايران را با « استالين» قياس كنم، از مقاله نويس اين پرسش را دارم كه آيا در ايران پس از انقلاب چنين نشد؟ تا روزي كه به مجاهدين، جبهه ملي و نهضت آزادي نياز بود، آنها را به كار گرفتند اما به محض تثبيت قدرت، آنان را سركوب نمودند. به راستي دستور عدام چند هزار از مجاهدين از سوي آيت‌الله خميني در سال 67 از مصاديق چيست؟ زندانياني كه گروه زيادي از آنان دوران محكوميت خود را گذرانده و آماده آزادي بودند.هزاران اعدامي و شكنجه شده در طول 26 سال گذشته از مصاديق عقلانيت است، آيا يك رژيم عقلاني، مخالفين خود راتحت عنوان مرتد، منافق، محارب و آشوبگر، عامل بيگانه و امثال آن سركوب مي‌كند؟ كدام حكومت عقلاني و دموكراتي دست به چندين كشتارها و خشونت‌هايي زده است؟ به راستي الگوي حكومت عقلاني از ديدگاه روزنامه‌ي همشهري كدام است؟ كمونيست‌ها در چين، كوبا، كره شمالي كه از بهترين متحدين جمهوري اسلامي هستند؟ از كدام عقلانيت سخن مي‌گوييد؟ از عقلانيتي كه شكنجه گاه توحيد و اوين و 209 و59 و 500 و دهها بازداشتگاه غير قانوني و مخفي از دستاوردهاي آن بوده است. شكنجه و اعدام و سركوبي كه در دوره‌ي عقلانيت ايدئولوژيك جمهوري اسلامي اتفاق افتاد، در همه‌ي دوران پهلوي، قاجار، افشاريه و صفويه صورت نگرفت، صرفاً باخشونت مغول‌ها قابل مقايسه است. اگر نمي‌دانيد به زودي خواهيد دانست. روزي كه شكنجه شدگان در تلويزيون ملي سخن بگويند.

مقاله نويس همشهري در ادامه‌‌ي اين بحث علمي به دفاع از: « تا آنجا كه از فرط افراطي گري، بزرگاني چون هاشمي رفسنجاني، شهيد بهشتي، آيت‌الله خامنه‌اي را … » برخاسته و  از رقيبان جديد از جبهه ‌اصول گرايان تحت عنوان «خوارج» زبان به گلايه گشوده است. گويا اصول گرايان خود با خود  درگير هستند.

بحث‌هاي دروني طرفداران رژيم به من ارتباطي ندارد، اما من از همشهريان اين پرسش را دارم كه در نظام عقلاني مورد دفاع شما «رفسنجاني» در كجا قرار مي‌گيرد. او فردي است كه در 26 سال گذشته همواره به عنوان قدرت اول يا دوم حكم راني كرده است. فرض ما بر اين است كه او بهترين حكمران بوده است. آيا كدام نظام عقل‌گرا، اجازه مي‌دهد فردي تا پايان عمر در مصدر قدرت سياسي باقي بماند.  اين بزرگ شما در سالهاي رياست جمهوري حتي تحمل انتقاد روزنامه‌هاي حكومتي كيهان و اطلاعات را نداشت چه رسد به هفته‌نامه پيام دانشجو و روزنامه سلام.

اين بزرگ شما از طريق وزارت اطلاعات، همه‌ي آزادانديشان را قلع و قمع كرده بود تا جايي كه قرار بود، اتوبوس حامل نويسندان به دره فرستاده شود. اين بزرگ شما، عامل اصلي ترويج اخلاق اشرافيت در ايران پس از انقلاب اسلامي بود. اين بزرگ شما از طريق نيروهاي امنيتي اقدام به ترور مخالفين حكومت در خارج نمود تا جائيكه از سوي پليس بين‌الملل تحت تعقيب است. اين بزرگ شما، حكومت فردي، سليقه‌اي، خانوادگي و رانتي واشرافي را جايگزين «جمهوري» كرد. اين بزرگ شما منفور ترين در نزد اكثريت مردم ايران است . آن بزرگ شما ‌نيز در سركوب مطبوعات در ارديبهشت 79  سركوب دانشجويان در 18 تير 78 و ][ نقش اصلي را بر عهده داشت. آن بزرگ شما، در8 سال دوران اصلاحات خاتمي، در مقابل حركت مردم ايستاد به گونه‌اي كه اينك به اعتراف خودتان، مردم هيچ تمايلي به شركت در انتخابات ندارند. آيا حركت اصلي نظام تحت رهبري بزرگاني چون ايت الله خميني، خامنه‌اي و رفسنجاني  بوده است يا تحت رهبري افراطيوني كه شما در اين مقاله از آنها يادكرده‌ايد؟ شكست امروز جمهوري اسلامي ناشي از چيست  كوهي از بحرانها، ناكاميها، مشكلات و نارضايتي‌ها كه بر روي هم تلمبار شده است، نتيجه افراطي گري است يا نتيجه‌ي اعتدال گرايي و عقلانيت بزرگان شما.

فقر، فساد، تبعيض، شكنجه، ‌اعدام، سركوب، نارضايتي و بن‌بست رژيم نتيجه‌ي راديكاليزم ايدئولوژيك‌ طبقه‌ي روحاني حاكم است كه هر روز گروهي را به بهانه‌هاي واهي سركوب يا راهي زندان و گورستان كردند. مقاله نويس همشهري گمان نكند كه يك حكومت دموكراتيك وخرد گرا را تبليغ مي‌كند.

روزنامه‌ي همشهري در تداوم خط تبليغي تخريب مخالفين به نحوي به دكتر سروش، حجاريان و عبدي و اصلاح طلبان در مجلس ششم اشاره كرده آنها رااز مصاديق افراطي گري در مقابله با عقلانيتي كه خامنه‌اي و رفسنجاني يعني بزرگان ايشان طي كرده‌اند مي‌داند و در پايان مقاله به «اكبر گنجي» و من اشاره كرده مي‌نويسد: « مانند آن تندرو افراطي كه امروز جنجالش در زندان و بيرون از زندان همه جا را پركرده و خود را اصلاح طلب و اپوزسيون ] بخوانيد اصلاح طلب انقلابي روزنامه همشهري توان فهم آن راندارد[ مي‌داند و با اعتصاب غذا بدنبال جلب توجه بيگانگان است اما سالها پيش وقتي به عنوان معلم در بخش فرهنگي سپاه تدريس مي‌كرد، روزي آنچنان محو تفريط خود مي‌شود كه مديران فرهنگي سپاه براي موضع‌هاي تند او در سر كلاس تدريس ايدئولوژي‌ به او اخطار مي‌دادند.» اين مطلب را درباره «اكبر گنجي» نوشته‌اند كه البته اگر لازم بداند به آنها پاسخ خواهد داد. من البته بر اين گمان هستم كه موضع آن روز گنجي ارتباطي باشرايط فعلي ‌او ندارد. هر انساني ممكن است تغيير كند و گنجي نيز از اين امر مستثني نيست. به ويژه كه براي اين تغيير موضع صادقانه، هزينه پرداخت كرده است ولي مطمئناً گنجي عامل يا آمر قتل‌هاي زنجيره‌اي كه زير نظر برخي عقلا و بزرگان صورت گرفته نبوده است.

روزنامه همشهري در تداوم دفاع از عقلانيت سياسي، درباره من مي‌نويسد: « يا آن افراطي ديگري كه در قائله پس از 18 تير خود و يارانش خيابانها را به آشوب و اتوبوسها رابه آتش كشيدند اما سالها قبل از آن هر آن كس را كه نام رهبري را بدون پيشوند امام مي‌خواند تقبيح مي‌نمود و هم او بود كه قبل از آن نيز از هتك حرمت به دفتر تحكيم ابايي نداشت و روزي ديگر لباس دفاع از ايشان مي‌پوشيد.»

خوشحالم كه تنها جرم من دو مورد فوق بوده كه ايشان بر شمرده و نه در اختلاس، دزدي، رانت خواري بوده‌ام نه در سركوب، شكنجه و ظلم به مردم كه همه‌ي اينها از صفات بارز عقلانيت مورد دفاع روزنامه‌ي همشهري است!

درباره اين اتهامات روزنامه‌ي همشهري با مدير مسئولي فرد بسيار معتدلي مثل « احمدي نژاد !؟» به ياد آن مثل معروفي مي‌افتم كه گفت: « خسن و خسين هر سه دختران مغاويه‌اند!؟» گفت خسن نه، حسن. خسين نه حسين. سه نه و دو. دختر نه و پسر. مغاويه نه، معاويه !؟ اولاً در زمان حماسه‌ي كوي دانشگاه من از بيست روز پيش از آن در سلول انفرادي زندان 209 وزارت اطلاعات بودم نه در خيابانها! ثانيا: من هيچگاه كسي را تقبيح نكردم كه چرا براي رهبر لفظ امام به كار نبرده است. ثالثاً: من نمي‌دانم كدام حرمت دفتر تحكيم را هتك كرده‌ام !؟ رابعاً: من لباس دفاع از دفتر تحكيم نپوشيده‌ام.

من البته سركوب دانشجويان در 18 تير 78 را ننگ تاريخي جمهوري اسلامي و رهبران آن مي‌دانيم. من زماني به اشتباه، از جمهوري اسلامي و رهبري آن دفاع مي‌كردم كه بعداً از مردم پوزش خواستم. در آن زمان بر اين عقيده بودم كه الگوي « امامت» چيز  مناسبي براي آزادي، عدالت و معنويت است. با آگاهي از واقعيت رژيم و عملكرد بزرگان آن و با آگاهي از فلسفه‌ي عقلانيت، از اين تئوري دست برداشتم و از آن زمان گرفتار شكنجه، سركوب و زندان از سوي بزرگاني چون خامنه‌اي و رفسنجاني شدم و هنوز هم ادامه دارد.

من هنوز دفتر تحكيم وحدت را سمبل توتاليتايريسم جمهوري اسلامي در دانشگاه مي‌دانم و آن را نقد مي‌كنم. دراين حال از گروه علي افشاري يا جناح علامه‌ي دفتر تحكيم به دلیل خروج از حاكميت و نقد قدرت، پشتيباني مي‌‌كنم براي اينكه آنها را آزاديخواهاني مي‌دانم كه از يك رژيم سكولار و عقلاني دفاع مي‌كنند.

 

ايران / تهران / زندان اوين / بند 350 ( ساختمان قرمز) / 16 خرداد 1384 خورشيدي