پنجشنبه ۲ تير ۱۳۸۴ - ۲۳ ژوئن ۲۰۰۵

             

آتش بر جان خرد

محمود کوير

 

کار کتاب سوزي و کشتن هنرمندان و انديشه ورزان بيش از هزار سال است که چون خطي سياه بر چهره تاريخ ميهن ما کشيده شده است. هزار سال است که به هزار بهانه، دينمداران و قدرتمداران، براي قتل انديشه و فرهنگ آزادگي، شمشير کشيده اند و تازيانه در گوشت و استحوان شرف و نجابت گردانده اند. شگفتا که در آستان سده بيست و يکم، همين نانجيبان بر سر آنند که بار ديگر قدرت را در ميهن ما به کف آورده و آتش در جان عشق  خرد اندازند. غافلان نانجيب اما از تاريخ نياموخته اند که چه آمد بر سردر گذشتگانشان!

همان محمود غزنوي که شاه ايران بود و به نوکري خليفه ي تازي و بنا به نامه اي که به خليفه نگاشته است:( از بهر قدر عباسيان انگشت در جهان کرده است و قرمطي مي جويد) تا بسوزاند و بکشد و بر دار کشد! و قرمطي، همان روشنفکر و دانشمند و هنرمند آن روزگار است. هم او با افتخار مي نويسد که:( سيصد خروار از کتاب ها را در ري بفرمودم سوختن). نگاهي بيندازيم بر گوشه اي از کارنامه ي سياه اين ديودلان پتياره در تاريخ!

***

آغاز کارساسانيان که هنوز دين و شاهي به هم در نياميخته و به روزگار اردشير و شاپور، روزگار آباداني ايران است:

يکي شارسان نام شاپور کرد

که گويند با داد شاپورگرد

به پارس اندرون شارسان بلند

برآورد پاکيزه و سودمند

کهندز به شهر نشابور کرد

برآورد و پردخت از روز ارد

در همين زمان شهرها گسترش يافته و راه ها امن و آرامش برقرار مي شود.  چنانکه شاپور ساساني پس از پيروزي بر روم به خوزستان آمد و شهري مانندانطاكيه بنا كرد.

 ديري نگذشت كه شهري زيبا ساخته شد و آن را گندي شاپور نام نهادند. آن گاه شاپور يكم به ياري معماران ايراني و به دست اسيران و كارگران  رومي  ساختمان‌ها و اقامتگاه زمستاني خود را نيز بنا نهاد.

شاپور يكم با استفاده از دانش اسيران در ساختن سد شوشتر يا سد قيصر در خوزستان از آنها استفاده ‌كرد، چنانكه بزانوش (بازانس) مهندس سدسازي رومي كه در شمار اين اسيران بود در ساختن سد شوشتر يا سد قيصر در خوزستان به كار گرفته شد.

يکي رود بد پهن در شوستر

که ماهي نکردي بر او بر گذر

برانوش را گفت اگر هندسي

پلي سازي آنجايگه چون رسي

که ما بازگرديم و اين پل به جاي

بماند به دانايي رهنماي

 

 اسيران و كارگران رومي، نه فقط آزادي كار و داد و ستد داشتند، بلكه آنها را در انجام آداب و رسوم و مراسم مذهبي آزاد بوده و  به ساختن كليسا در اردوگاه خود پرداختند. همچنين به سبب وجود چندين دانشمند به ويژه  پزشكان همراه آن ها ، ارتباط بين دانشمندان و پزشكان ايراني با ايشان فراهم شد. آرامش نسبي، رونق اقتصادي و آزادي هاي اساسي در اين زمان سبب گسترش دانش ها را فراهم آورد.

 چند پزشك و دانشمند يوناني و سرياني و يهودي از بيزانس به گندي شاپور فرا خواند ه شده و چند مرکز فلسفه و پزشكي داير گرديد. ده‌ها دانشمند و آموزگار از خراسان و پارس به گندي شاپور رسيدند و در يك هم‌زيستي فرهنگي با دانشمندان غيرايراني همگام شده و همگي با هم به يك جنبش بزرگ علمي دست زدند.

 همراه با دانشمندان ايراني، بسياري از دانشمندان سرياني و يوناني و مصري و يهودي، چندين دانشمند چيني و هندي نيز به اين گردهمايي جهاني دانش پيوستند. از سرزمين‌هاي سند، سه پزشك و گياه‌شناس هندي به گندي‌شاپور آمدند تا با پزشكان ايراني همكاري كرده و اين بخش را در مرکز پزشكي دانشگاه گندي‌ شاپور رونق دهند.

 

 شهر گندي شاپور به يكي از مراكز علمي و فرهنگي مهم تبديل شد و در واقع سرآغاز سازمان‌هاي فرهنگي گندي شاپور از زمان شاپور يكم آغاز شد و در سال‌هاي بعدي و در زمان شاهان ديگر ساساني به رونق اين شهر و مراكز علمي آن افزوده شد.

واژه گندي‌ شاپور در پهلوي و فرس ميانه به معني سپاه و يا پاسگاه سپاهيان و شهر است. در تاريخچه شهر گندي شاپور، آمده كه اين شهر پيش از ساسانيان، در مكان كنوني روستاي شاه آباد و سر راه شوشتر به دزفول، در سرزمين خوزستان به وجود آمده است و آن يكي از پاسگاه‌هاي ارتش يا يك مقر سپاهي بوده است. نام شهر گندي شاپور براي نخستين بار در ادبيات پهلوي شهر «وه‌اندو شاپوهر» آمده است كه عربي واژه گندي، همان جندي است و روي هم رفته شهر جندي شاپور و يا جندي سابورياد شده است و گاهي  اين شهر را اردوگاه شاپور گفته‌اند.کند در بسياري از واژه ها و ترکيب هاي فارسي به معناي شهر و بهشت نيز به کار رفته است. مانند: تاشکند و سمرقند . به معني بهشتي زميني نيز به کار رفته و به شکل گنگ در آمده است. مانند: گنگ دژ يا بهشت سياوش. از اين گونه گنگ ها در سراسر جهان آن روز ساخته شده بود و آن بهشتي بر روي زمين بود و گندي شاپور نيز بايد همان بهشت شاپور يا شهر شاپور باشد.

 

گاهي نيز به نام‌هاي ديگري چون «وندو شاور» يعني انطاكيه شاپور يا شهر تسخير شده شاپور و زماني آن را شهر شاپور يافته يا شاپور ساخته نام برده‌اند. تازيان واژه گندي را جندي تلفظ كرده‌اند و آن را جزو محدوده سوق‌الاهواز مي‌دانسته‌اند.

گيرشمن در كتاب خود آن مكان را يكي از پاسگاه‌هاي شاپور يكم ساساني مي‌داند. جغرافي‌دان مسلماني در سده دوم هجري به نام ابن فقيه همداني در اخبارالبلدان، شهر جندي شاپور را بيل‌آباد مي‌نويسد و ضمن آن داستاني را نقل مي‌كند كه روزي شاپور از آن منطقه عبور مي‌كرد، آن جا بيشه‌اي بود كه مردي به نام بيل كشت و كار داشت. شاپور به او گفت خوب است اين جا را شهري بسازيم بيل پاسخ داد اگر از من علم و نويسندگي برآيد، اين جا نيز شهري شود! شاپور گفت به خدا سوگند كه اين جا را شهري سازم و تو را متصدي مخارج آن كنم. سپس دستور داد بيل را خواندن و نوشتن آموختند و پس از آن او را مامور ساختن شهر كرد و نام آن جا را «بيل‌آباد» گذاشت.شهر گندي شاپور يا جندي شاپور پس از نزديك به ۱۰ سال كه از بنايش گذشت تبديل به يك شهر بزرگ بازرگاني و داد و ستد شد. در چندين ماخذ آمده كه روميان در گندي شاپور كارگاه‌هاي مختلف داير كردند و کالاهاي خود را نه تنها به مردم بومي و ديگر همشهري‌هاي خود مي‌فروختند، بلكه به شهرهاي مجاور و به خارج از سرزمين ايران صادر مي‌كردند. افزون بر گسترش پيشه ها در شهر گندي شاپور، در بيرون شهر، در کشتزارها، نيشكر و گندم و جو توليد مي‌شد كه به وسيله بازرگانان به سراسر ايران فرستاده مي‌شد. آوازه رونق تجاري  شهر گندي شاپور به شهرهاي همسايه و سوريه و لبنان رسيد كه در نتيجه آن كارگر و كارفرماهاي چندي به سوي گندي شاپور رهسپار شدند. نخستين كارواني كه به سوي گندي شاپور سرازير شدند، سريانيان بودند كه در بين‌ آنها پزشك و مهندس نيز وجود داشت. بعد چند تن از فلاسفه يوناني، سرياني، يهودي به تدريج به اين شهر كوچ كردند. سازمان‌هاي علمي آموزشي برپا شد و مقدمه دانشگاه بزرگ گندي شاپور فراهم شد و عظمت شهر به جايي رسيد كه شاپور دوم، گندي شاپور را پايتخت زمستاني خود قرار داد.

دانشگاه بزرگ اين شهر از ده ها دانشکده و مرکز پژوهشي و بيمارستان و کتابحانه تشکيل شده بود و به مانند يک فرهنگستان پرشکوه در تاريخ دانش جهان نقش بزرگي را بر عهده گرفت و سدها دانشمند برجسته از آن مکان برخاستند. در اين مرکز دانشکده هاي موسيقي، گياه شناسي، دين شناسي، سياست، پزشکي و مهندسي نيز وجود داشت.

شهر گندي شاپور بين سده با قدرت يابي تازيان از بين رفت و چند صد سال ويران ماند تا در حدود سال ۱۰٥۰ هجري  روستايي در آن جا بنا شد، به نام شاه‌آباد كه تاكنون وجود دارد. آرامگاهي در اين روستا وجود دارد كه آن را شاه ابوالقاسم مي‌گويند و به گمان هايي آرامگاه يعقوب ليث صفار است.

اين بزرگترين شهر و کتابخانه و مرکز دانش آن روزگار در برابر تازش بيدادگرانه ي تازيان به کام مرگ فرو رفت.

 تازيان به اميد تصرف ايران تشويق شده و در چند جنگ كوچك و بزرگ پيروزي‌هايي به دست آوردند و در نهايت پس از جنگ قادسيه و سقوط تيسفون و سپس جنگ نهاوند به بخش بزرگي از كشور ايران دست يافتند. پس از يورش تازيان به ايران، شهر گندي شاپور به دليل دور بودن از پايتخت (تيسفون)، چند سال به سلامت ماند و سازمان‌هاي دانشي و دبستان هاي فکري به روال گذشته خود ادامه يافت .ناتواني دانشگاه گندي شاپور از زماني آغاز شد كه به دليل هرج و مرج فراوان و جنگ هاي شديد با داخل و خارج، تسلط روحانيون بر تمام کشور، كه در اواخر سلطنت خسرو پرويز و پس از آن پيش آمده بود، شماري از استادان ايراني و خارجي، گندي شاپور را ترك كرده بودند. صدها دانش‌پژوه كه از سراسر ايران و يا از شهرها و كشورهاي همسايه براي آموزش به گندي‌شاپور آمده بودند، به شهرها و كشورهاي خود بازگشتند و برخي از مرکزهاي علوم و تالارهاي درس متوقف شدند. تنها سازمان‌ها و تالارهاي پزشكي و رشته‌هاي وابسته به آن مصون ماند و تا اندازه‌اي برنامه‌هاي گذشته ادامه يافت، به ويژه بيمارستان گندي شاپور كه پس از تصرف شهر گندي شاپور به دست تازيان باقي بود و به روش گذشته اداره مي‌شد. ولي آن نيز به تدريج ضعيف شد و دست‌نشاندگان تازي كه به دستگاه رهبري رسيده بودند، به علت بي‌دانشي و عدم آشنايي سبب ركود تالارهاي درس و كم شدن بيماران از بيمارستان شده و مراکز درس برچيده شدند.

سرانجام چون غلبه کردند و پايه هاي قدرتشان استوار شد، تيغ ستم و ناداني از نيام بر کشيدند. همان ها که آتش بر جان حسين منصور حلاج زدند. همان ها که عبدالله ابن مقفع را در تنور جهل سوزاندند. همان ها که عين القضات همداني را بر دار کشيدند. همان صفويان  که به نام کلب آستان علي و به نام دوازده امام، دوازده جلاد آدمي خوار در دربار خود داشتند تا مخالفان سياسي و ديني را زنده زنده بخورند. همان ها که همين سد سال پيش فتوا دادند تا بابيان را شمع آجين کرده و در کوي و بازار به ضرب دشنه و به نام دين تکه تکه کنند.  همان ها که گلوي پوينده و مختاري و فروهر و مير علايي و زال زاده و سلطانپور و فرخزاد و بختيار و... را بريدند!

غارت كتابخانه گندي شاپور به وسيله سپاهيان تازي به سرداري عربي به نام نعمان ابن مقرن در سال ۲۰ هجري اتفاق افتاد و كتابخانه چند صد هزار جلدي گندي شاپور نابود شد. کتاب ها را سوزانده، غارت کرده و پاره پاره کردند. دانشگاه را نيز که با آن بيگانه بودند، ويران کردند. كتابخانه تيسفون نيز ويران شد و به دستور عمر ابن خطاب و به وسيله سعد ابن وقاص آنچه در كتابخانه تيسفون و شهرهاي همسايه موجود بود، يا غارت شد و يا به آب ريختند و يا سوزاندند و در نهايت اين گنج فرهنگي از بين رفت.  بزرگترين مورخان مسلمان چون ابن خلدون گواه بر اين  داستانند.

سرانجام بين سال‌هاي ۱۲۰ تا ۱٥۰هجري سازمان‌هاي علمي گندي شاپور به تدريج به بغداد منتقل شد و در زمان مامون عباسي بنيادي در بغداد به نام «بيت‌الحكمه» با تقليد از دانشگاه گندي شاپور برپا شد و مركز ترجمه و پژوهش قرار گرفت و رشد كرد و پس از آن كه بيمارستان بغداد تشكيل شد، شهر بغداد جاي دانشگاه بزرگ گندي شاپور را گرفت وتنها بيمارستان گندي شاپور و يكي دو كلاس پزشکي و داروسازي ادامه يافت، كه آن ها نيز دوام نياوردند و چندي بعد تعطيل و سپس ويران شدند.

گندي شاپور، مركز خرد و دانش بود و بر پيشانه ي دانشگاه آن نوشته شده بود: دانش و خرد برتر از بازو و شمشير است.

نادانان و نانجيباني که بر اين باورند که امروز نيز مي توان با آتش زدن کتاب ها و ويراني مراکز دانش و فرهنگ و بند و زنجير نهادن بر دست و قلم و زبان، چند روزي بيشتر بر اريکه قدرت بمانند، گويي نمي دانند که جهان گرده گردانيده و اين هيولاهاي برآمده از ژرفاي غارهاي تاريک تاريخ، در برابر آفتاب عالمتاب عشق و خرد، چه ساده از پاي درخواهند آمد!