- در ستايش هيچي و پوچي:نيچه در باب هاملت مي گويد، که ناتوانيعملي هاملتناشي از اين دانايي بود که هيچ کاري و واکنشيثمري ندارد. از اينرو ناتواني او ناشي از دانايي
و خرد اوست.« شناخت و اگاهي کشنده عمل است.براي عمل کردن نياز به حجاب توهم مي باشد- اين اموزش هاملت مي باشد.(1)» اري
اولين مزه مهم هيچي پي بردن به بي ثمر بودن هر عمل و کاريست. پي بردن به بي ثمري و
پوچي هر انديشه و نگاهي، بي ثمري و پوچي هر ارماني يا عشقي و تهوع همه ي ان جهان و
اميدهاي گذشته، عق زدن و بالا اوردن الواح و متاروايتها و احساس تهوع، تحقير،نااميدي
و ياس، غم و ترس نسبت به اين اميدها، احساسات و ارمانهاي خويش و يا حتي به شناخت
خويش . اينگونه انسان با ورود به عرصه هيچي بهپوچ بودن همه ارمانها، اخلاقيات، داناييها و احساسات بزرگ خويش پي مي برد و
بزمين مي خورد، نااميد ميشود و بن بست خويش را احساس مي کند. اگر هيچي عرصه اي است
که در ان انسان با شکست و بي معنايي همه ارمانها و داناييهايش روبرو ميشود،
انگاهپوچي شکل احساسيحس و لمس اين هيچي است. انسان در هيچي احساس
پوچي مي کند، زيرا پي مي برد که انچه تاکنون به زندگيش و جهانش معنا و ارزش مي
داده است، بي معنا و حماقت بوده است، هيچ بوده است.انها را بالا مي اورد وازاينرو نيز خويش را پوچ احساس مي کند.زيرا همه ان چيزهايي که وجودش را پر کرده بودند
و به او هويت، معنا مي دادند و به او نشان مي دادند که خوب و بد چيست، بالا و پايين
چيست، حقيقت و ضد حقيقت چيست و اينگونه تعادل و بقاي او و جهانش را، عشق و اخلاقش
را امکان پذير مي ساختند، در اينجا بي معنا و بي هويت مي شوند، تهي از هرگونه توان
و قدرتي مي شوند و ديگر نمي توانند حتي لحظه اي تعادل ايجاد کنند. اينجا ناگهان
همه ان ساختار گذشته و حال فرو مي شکند و انسان وارد عرصه ايهام وگسست به قول
پسامدرنها ميشود، يا به عرصه ياس بي پايان بباور کيرگه گارد. درک و لمس هيچي و
احساس پوچي ميتواند مقطعي، موضعي يا همه جانبه و درازمدت بنا به شدت و نوع شکست و
فروپاشي معنا و مفهوم يا هويتي باشد. همانطور که از اسم هيچي و پوچي مشخص است،
انها موقعي به خوداگاهي وارد ميشوندو خويش
را کامل نشان مي دهند که انسان ديگر بار به دروغ نهفته در عشقي، ارماني، حقيقتي،
اخلاقي مطلق يا مقدس پي مي برد،يا اين
دروغ و بي معنايي را حس و لمس ميکند و احساس تهوع، تحقير، ياس و نااميدي مي کند.
انگاه که پري سابق درونش توسط عشقي يا ارماني و مطلقيتي فرو مي پاشد و ساختار سابق
درهم ميشکند و او همه غرور و بزرگي سابقش و هويت سابقش را از دست مي دهد يا بالا مي
اورد، انگاه هيچي و احساس پوچي ظهور ميکنند، هم به عنوان نتيجه ان شک به دروغ
واگاهي بر بيهودگي ان هويت و جهان سابق و
هم به مثابه تير خلاص و کوبنده نهايي ان نگاه و هويت مطلق گذشته.انساني عاشق در نگاه معشوقش متوجه ميشود که او
قابل جانشيني مي باشد و حس اين عدم مطلقيت عشق پوچي عشق را به او نشان ميدهد و
داغان و پريشان از اين اگاهي پا به عرصه هيچي مي گذارد. يا انساني که ديرزماني بنا
به ارماني و يا انديشه اي زيسته است و انرا مهم و مقدس مي داند، اکنون پي مي برد
که اين انديشه خود ناداني بيش نبوده است و چهارچوب وجودش فرو ميريزد. مومني که ساليان
دراز بر بالين خدايي دعا مي خواند، اکنون پي مي برد که ان خدا توانا و دانا نبوده
است و يا مرده است، يا به سخنانش شک مي کند و اينگونه وارد عرصه هيچي و پوچي ميشود.
ورود به عرصه هيچي و پوچي هميشه از يکسوبا شک کردن به مطلقيت يا متاروايتي، با شناخت بهحس عدم مطلقيت و يا عدم کامل بودن ان احساس و
انديشه و بيهودگي انها و از سوي ديگر با شناخت از بيهودگي هر تلاش و عملي براي
اصلاح و نجات دهي ان عشق و جهان گذشتهاغاز ميشود .از اينرو شک و خرد زمينه سازان ورود به عرصه هيچيهستند واحساس پوچي و ديگر احساسات در پيوند با او چونتهوع، ياس، ترس، نااميدي و دلهره، خستگي، ميل
خودازاري و ديگرازاري اشکال بيان احساسي اين ورود به درون عرصه هيچي. در واقع اين
خرد انسان، اين خرد جسم اوست که با ديدن مضرات انديشه و ارماني، با ديدن دروغها و
تناقضات عشقها و يا احساساتي در واقع پته انها را رو ميکند و با نشان دادن واقعيت
درون انها، با نشان دادن بي معنايي معناي انها، دروغ در درستي و پارسايي انها، با
نشان دادن بي اخلاقي در درون اخلاق مقدس انها و خيانت در درون عشق بزرگ انها و
شکاندن ان وحدت اوليه ميان يک انسان و معشوقش، ميان يک انسان و ارمان و انديشه اش،
ميان انسانها و ارمانها و ارزش گذاريهايش، ان انسان و جامعه را دچار يکبحران هويتي و ارزشي و وجودي مي کند، چندپاره
و ناتوان از بازگشت به يگانگي اول مي سازد و در عين حال قول هويتي نو و جانشيني سريع
را و يا نجات ان جهان گذشته را به او نمي دهد، بلکه او را به عرصه هيچي و پوچي هل
مي دهد، تا مرگ وحدت گذشته خويش ومرگ
هنجاري عشقي،ارماني، اخلاقي گذشته خويش را حس و لمس کند واينگونه بحران زده، ناهنجار و مبتلا به احساسات
بي ارزشي، بي هويتي، پادرهوايي، پوچي و تهي بودن، نااميدي، ترس و دلهره، تهوع،
خستگي و بن بست ابتدا به خرد هيچي و احساس پوچي خويش تن دهد و بيحرکت شود، بنشيند،
به مرگ گذشته خويش باور اورد و زيستن در هيچي و پوچي را بياموزد، تا انزمان که
دگرگون شده وسبکبال با شور پوچي و خرد هيچي
خويش، خرد جسم خويش بتواندبه ضرورت تحول
و دگرديسي وجود خويش و يا اجتماع خويش پاسخ دهد و راهي نو يابد، جهان و هويتي نو
بازافريند. مشکل ان است که با شکستن وحدت و چهارچوب اوليه جان و جامعه و تحت تاثير
احساسات دوسويه عرصه پوچي و هيچي، چون ناتواني عملي ناشي از خرد، ياس، تهوع، نااميدي،
خستگي و بن بست از يکسو و خشم، احساس گناه و هراسهاي اخلاقي از سوي ديگر، زيستن در
اين عرصه هيچي و پوچيو کندن از نگاه و هويت
کهن بدون انکه هويت نويني در برابر انسان و يا جامعه باشد، يا بتواند بدان تن دهد،
براي انسان در کل و بويژه انسان هراسان از هيچي و پوچي سخت و دردناک است. بخصوص
اگر انسان از جامعه اخلاقي و وحدت طلبيچون جامعه ما بيايد، انگاه احساس گناه و شرمساري ناشي از شکست اين وحدت اوليه
براي او بسيار دردناکتر است، تا براي انسان مدرن چيره يافته بر شرمساري اخلاقي.
احساس نااميدي که مي خواهد تو را برزمين کوبد و از ان مي ترسي ، همراه با احساس
گناه که اکنون با شماتت اتو خودازاريت مي
خواهد انتقام وحدت از دست رفته را ازتو بگيرد و يا با کين توزي از ديگران ، اين
انتقام را از انها بگيرد، باعث ميشوند که لحظات در اين عرصه هيچي و پوچي به لحظاتي
شديدا تاثيرگذار، پراحساس و دردناک تبديل شوند.در لحظه هيچي که به بي معناييي تمامي
يا بخش مهمي از جهان و نگاه سابقت پي ميبريو در عين حال بي ثمري هر حرکت و تلاشي را چه براي نجات و يا براي جستجوي
تازه اي احساس ميکني و ياس تو را در بر ميگيرد، در چنين شرايطي کمتر انسانيست که
از ترس و دلهره بر خويش نترسد و يا ارزوي رهايي خويش از دست ديو ياس و بي عملي
نکند و نخواهد ديگر بار جهانش معنايي و چهارچوبي داشته باشد ونخواهد ديگر بار احساس پري، تعادل و هويتمداري
کند. انسان در هيچي گرفتار در لحظه اي مي خواهد همه ان بار فرمانهاي احساس و ارماني،
اخلاقي را که بر روح و روانش سنگيني مي کند، عق بزند و بالا بياورد و همزمان يا
لحظه اي ديگر از تهوع خويش احساس نفرت و ترس مي کند و از احساس خالي شدن خويش به
لرزه مي افتد و مايل است، مانند زني گرفتار بيماري چاقي يا بوليمي ناگهان پس از
تحمل مدتي رژيم لاغري و يا تهوع غذا توسط دست خويش بسوي يخچال شتابد و تمامي محتواي
ان را در وجود و معده خويش خالي کند، تا ديگر بار احساس پربودن، کسي بودن و لذت
بکند. اينگونه نيز انسان به تهوع افتاده ناگهان به جستجوي ايسم و ارمان و يا
عشقجديدي براي پر کردن خلاء درون خويش مي
افتد. انسان فرو افتاده در هيچي و پوچي چون ديگر کنترل سابق بر احساسات و شورهايش
را ندارد، زيرا که هويت و قدرت سابقش را از دست داده و هويت نو يا سازماندهي نويي
جايگزين ان نشده، اکنون که ديگر هويت نيک اخلاقيش، هويت عاشق بزرگ و يا خردمند
مدرنش قادر به حاکميت بر جهانش نيست، اسيرجزرو مد احساسات و عواطفش مي گردد و هر لحظه رنگي نو مي يابد. در لحظه هيچي
و پوچي گاه ياس بر تو چيره ميشود و مي خواهي خودکشي کني يا مي خواهي روزها در تخت
بخوابي و پتو را روي سرت بکشي،کسي را نبيني
و يا ديگران تو را نبينند. گاهمي خواهي
ناگهان پرشور پرواز کني و از رهاييت از ان قيدهاي گذشتهلذت ببري و بهاي سالهاي از دست رفته را پس بگيري.
گاه مي خواهي به تنهايي فرو روي و با خويش و غمت تنها بماني.گاهناگهان احتياج به ديگري داري تا در گفتمانت با خويش غرق نشوي. گاه با شماتت
و تنبيه خودتت تن به احساس گناه و خودازاريت مي دهي و گاه با حمله کين توزانه به يار
و ديگران انها را مقصر وضيعتت مي داني و بدتر از همه انکه، هيچکدام از اين حالتها
ديرزماني نمي انجامد و تو به بيهودگي کاروعملت و بي ثمري تلاشهايت پي مي بري و هر لحظه ات، هر عمل و احساست، لحظه و
عمل ديگرت را نفي مي کند و بدان مي خندد و هر تلاشي گويي بيشتر تو را در تور تله
پوچيت گرفتار مي کند. از اينرو نيز درعرصه هيچي و پوچ زيستنبراي
انسانها دردناک و هراسناک است، بويژه که کمتر فرهنگ بشري به انسان اعتماد و ايمان
به جسم خويش و اعتماد به خرد جسم خويش و زندگي را اموخته است و توانايي تن دادن به
هيچي، به پوچيوبه بحران را به عنوان
ضرورتهاي تحول زندگي و انسان و به مثابه ياران و قدرتهاي انسان به او ياد داده
است. اينگونه نيز انسان اخلاقي که وارد هيچي ميشود و به مرگ اخلاق و تهي بودن
اخلاق پرارزش خويش پي مي برد، احساس تهي بودن، خالي شدن مرگبار ميکند، احساس ياس و
مرگ مي کند، زيرا ان ارزشهاي اخلاقي که تا ديروز به او نام و نشان و هويت انسان نيک
و خوب را مي دادند، امروز در هم شکسته اند و ديگر ارزشي اخلاقي وجود ندارد که به
او مسير و خط زندگيش را نشان دهد و بر او داوري کند و زندگيش را قضاوت کند. ديگر
نه داوري يا قضاوتيو نه ارزش گذاري در ميان
است و اين انسان اخلاقي اکنون در اين جهان بي داوري و بي ارزش اخلاقي احساس بي
ارزشي و پوچي ميکند، احساس بي محتوايي و بي هويتيو اين احساسات برايش مرگبار است.حتي اگر ان ارزشها و قضاوتهاي اخلاقي چون باري بر دوشهايش سنگيني مي کردند،
حتي اگر در خفا ارزوي رهايي از انها را داشت. اکنون که به پوچي و تهي بودن انها پي
مي برد، احساس مي کند که تهي و پوچ شده است، بي ارزش شده است و اينگونه چون انتر
صادق چوبک( در کتاب انتري که لوطيش مرده بود) که هميشه در ارزوي ازادي از دست لوطيش
بود، انگاه که لوطيش، خداي اخلاقيشمي ميرد
و به ازادي مورد اشتباقشدست مي يابد،
انچنان خويش را تهي و بي کس احساس ميکند وانچنان از اين ازادي، پا درهوا بودن، بي هويت بودن مي ترسد و از ان رنج مي
کشد که ناتوان از لذت برياز اين ازادياخر فلج شده و ناتوان از حرکتيدر کنار جسد صاحب اخلاقي وجسد خدا و ارزش اخلاقيمرده اش مي ميرد. بدين خاطر نيز انسان اخلاقي
با حس پوچي و فروپاشي جهان اخلاقيش به يک چنين مرگي تن مي دهد و يا سريعا بدنبال
ارمان و ايده ال اخلاقي نويي مي گردد، تا بکمک ان از چنگ ديو پوچي و بي هويتي و اين
سبکي غيرقابل تحمل، از اين پادرهوايي وحشتناک رهايي يابد. همينگونه نيز انسان عاشق
و يا در بند احساسات و وسوسه هاي خويش انگاه که پا به جهان هيچي مي گذارد و پوچي
عشق انساني، جنسي و يا روحيش را حس و لمس مي کند و يا پوچي همه ان پروازهاي
عاشقانه و سخنان شاعرانه خويش را در پي معشوق زميني يا الهيش احساس ميکند، دروغهاي
نهفته در ان مطلق گرايي و ارمان گراييهاي زيبايي شناسانه و عاشقانه را احساس مي
کند، فرومي پاشد و داغان مي شود.وقتيکه مي
بيند که تنها نگاه او ليلي را ليلي کرده بود و نه انکه ليلي خوشگلي يا معشوقيبزرگ و وفادار بوده باشد و يا انکه پي مي برد
خودنيز هميشه به خويش دروغ گفته است،
واواين مجنون بزرگ هميشه در خفا چشمش در پي زنان زيباي ديگر نيز بوده است و
گاه در هماغوشي با ليلي خويش بدانها مي انديشيدهو انها را مي طلبيده است، به پوچي عشق و دروغ بزرگش اگاهي مي يابد و بزمين
مي افتد، فلج ميشود. يا پي مي برد کهحتي
عشق اش به خداي بزرگش و ميلش به يگانگي با او همه و همه ناشي از خودخواهي او و لذت
پرستي انسانيش بوده است و نه بي نيازي او از ضعفهاي بشري و خدايش نيز گويي زيادي
بشري مي باشد و همچون انسانها در عشق حسود و مطلق خواه استو نه بي نياز و روحمند، انگاهدر چنين لحظات شک و ياساين عاشقبه زمين مي افتد و بر مرگ عشق و احساسات بزرگش مي گريد و اکنون ديگر نمي
داند، بي احساس و ارزش اين عشق و توانايي معنا دهي اين يا ان احساس عشق ووسوسه به زندگيش، چگونه ديگر بار زندگي کند. هويت
او فرهاد کوهکن و مجنون عاشق، ليلي عاشق يا حلاج بر سر داربود؛با شکست اين هويت اکنون احساس بي هويتي و بي معنايي مي کند و ديگر نمي داند
ارزش و معناي زندگيش در چيست. لااقل تا ديروز زندگيش گاه لذت بخش، گاه تراژيک يا
کميک بود، اما امروز با شکست همه ان احساسات بزرگ و حس بي معنايي و خنده زندگيو پوچي به ان مطلق گرايي،به احساساتش و شورهايش، ديگر تنها چيزي که برايش
مي ماند، همان ياس هيچي، احساس تهوعو
غماين جهان از دست رفته است ، يااين احساسپادرهوايي دردناک وپوچي کسالت اور
که در ان هر پرش احساسي بي ارزش و مضحک جلوه گر مي نمايد. عاشق چگونه تحمل اين پوچي
و خنده خرد و زندگي را به عشق و احساساتش و بازيهاي پرشور عشقي اش بياورد. همان
بهتر که در مرگي تراژيک قهرمانانه با مرگ عشق خويش بميرد و يا سريعا اين ديو را در
درون خويش بکشد وبه عشقي نو تن دهد و اينگونه ازچنگ جهان هيچي و پوچي برهد. از اينرو نيز مي توان درک کرد، که چرا هيچي و
پوچي براي انسان اخلاقي/عارفانه ايراني که وحدت طلب استو يا در وحدت وجود عاشقانه در پي يگانگي با
معشوق مي گردد، اينقدر ترسناک و هولناک است، چرا از ان فرار مي کنند و يا چرا در
ان اکثرا از بين ميروند. اماايا تنها
ارزشهاي اخلاقي واحساسي است که به هيچي و
پوچيو به بي معنايي جهان خويش گرفتار مي
شوندو انسان عاقل و دورانديش به درد هيچي
و پوچي خرد خويش دچار نميشود؟. اين خيالي باطل است. از عرصه هيچيو پوچي فراري ممکن نيست. انها مانند مرگ همه
لحظات ما و معناهاي ما را، ارزش گذاريهاي ما را پر کرده اند.هواي انساني و جهان انساني مالامال از ذرات هيچي
و پوچيست و حيات انساني هميشه در اغوش هيچي و پوچي قرار دارد. با مرگ هر عشق و يا
ارماني، با هر بيماري و يا شکستي، با هر بحران احساسي، خردي، اخلاقي ما ديگربار با
معضل هيچي و پوچي زندگي خويش روبرو ميشويم و نيز با احساسات ناشي از حس و لمس اين
هيچي و پوچي زندگيمان و خودمان، بنا به شدت و حدت تجربه مان و بحرانمان. با فاني
بودن انسان و خوداگاهي بر اين فاني بودن، فضاي هيچي و احساس پوچي نيز زاييده شده
اند. انها همزاد يکديگرند. هر انچه که ما مي سازيم و خلق مي کنيم، چه عشق، خرد و يا
ارمان، چه کاخي شکوهمند يا پادشاهي نو، همه و همه محکوم بدانند که روزي گرفتار
احساس مرگ و نيز ادارک و احساس هيچي و پوچي شوندو بر بزرگي خود و ميل جاودانگي خويش بخندند و بر قبر خويش بگريند و خود را
چون چيزي مرده و سمي بالا بياورند و عق بزنند. اينگونه نيز انسان خردمند و مدرن با
هيچي و پوچي روبروست. درست تر ان است که بگوييم که با زايش مدرنيت نهيليسم و موضوع
هيچي و پوچي به يک موضوع ملموس و هميشگي بشر تبديل ميشود. همه ي هوا وجهان مدرن مملو از اکسيژن پوچياست
و جهانش، نگاه مدرن تاريخي و نسبي اش ريشه درهيچي و پوچيدارد. اينگونه انسان
خردمند نيز با ورود به عرصه هيچي و پوچي به بي خرد بودن خرد خويش وبي منطق بودن
منطق خويش، به توهم بودن واقعيت عيني خويش پي مي برد و مي بينيد که اخلاق قرارداديش
خود يک قرارداد غيراخلاقيست و <من> بزرگوارش، اين توهم نهاييش، عاري از
هرگونه قدرت و اراده و توانايي تصميم گيري مي باشد و ان خرد بنيادگر و خلاق در
واقع عروسکيبيش نمي باشد که بندهايش را ديگر
احساسات و شورهاي وجود تکان مي دهند؛ او در واقع اخته اي بيش نمي باشد که نقش يک
موجود خلاق، باارادهو توانمند جنسي را
بازي مي کند. بدين خاطر نيز مي بينيم که نهليسيم و نوع برخورد به هيچ گرايي اساس
برخورد انسان مدرن به زندگي خويش و پايه گذار فلسفه هاي مختلف و راههاي مختلف مي
شود.از راهانسان مدرن عامه که مي خواهد با ديدن هيچي و
پوچي زندگي و ارمانهايش با کمک خرد ابزاري و زندگي نسبي خويش در اين کوير هيچي،
زندگي زيبا و گذرايي براي خويش درست کند و مي خواهد با هياهوي زندگي مدرنش بر سکوت
هيچي پيروز شود و با موفقيت شغلي، عشقي، اروتيکي، مالي فضاي پوچي خويش را پر کند،
تا راهفيلسوفاني مانند نيچه که به نهيليسم
مثبت دست مي يابند و مي خواهند با حفظ حس هيچيو پوچي به خداي زندگي خويش و خواست قدرت خويش دست يابند و جهان ديونيزوسي
خويش را بسازند. از اينرو نيز نيچه پيوند ميان هاملت و ديونيزوس خويش را نشان مي
دهد و در عين حال بر تهوع و بي عملي نهايي هاملت چيره ميشود و با فرهنگ ديونيزوسي
خندان و تراژيک خويش ان گاه کودک خندان و بي تهوع، ساتور خندان وسبکبال را بوجود مي
اورد.« در اين معنا ديونيزوس با هاملت خويشاوندي دارد. هر دو يک نگاه بنيادي به
اساس و ژرفاي اشياء انداخته اند. هر دو پي برده اند که دست به عملي يا حرکتي زدن
تهوع اور و بي معناست، زيرا اعمال انها در ماهيت جاودانه اشياء و رويدادها تغييري
صورت نمي دهد. انها اين خواسته از خويش را خنده دار و تحقيرکننده مي يابند که انها
بايستي جهاني را که به نيستي و فروپاشي دچار شده است، ديگر بار نجات و سامان
دهند.(2).» تفاوت در اين است که هاملت در تهوع و تحقيرش مي ماند، اما کودک خندان نيچهبر روياوارهاي جهان کهنبا کمک نهيليسم
مثبت خويش وبي تهوعي، خندان وسبکبال جهان
نوي ديونيزوسي خويش را ايجاد مي کند.يا
مي توان به راه البر کامو اشاره کردکه
برايش تنها راه برخورد به پوچي در ان است که خود پوچ شود، بيهوده شود و اينگونه بر
پوچي چيره گردد. کيرگه گاردمي خواهد
(مانند کتاب ترس و دلهره او)ابتدا با
قبول خرد پوچي و هيچي به مرگ خواست خويش و ارمان خويش نايل ايد و اينگونه با قبول
ان به قهرمان ياس بي پايان تبديل شود و انگاه ناگهان با عبور از مرز خرد و با
توانايي استفاده از شور و قدرت پوچي به پرش ايمان دست زند و سرانجامبه خواست خويش، عشق خويش و ارمان نوي خويش دست يابد.
زيرا براي او ايمان و عشق واقعي انگاه اغاز ميشوند که،ابتدا خردمند گردند، با ديدن
شکست خويش مايوس گردند و با قبول ياس و پوچي خويش به عنوان قهرمان ياس بي پايان به
پايان مرز خرد خويش برسند و با عبور از ان با کمک شور پوچي دست به خلاقيتي نو
زنند، زيرا در اين هيچي و پوچي اکنون همه چيز ممکن است. پس قهرمان ياس بي پايان به
پرش ايمان دست مي زند وبا شور پوچي خويش
مي گويد، که عشق او، لذت او، خواست او در همين لحظه ممکن است و اينگونه بدان تن مي
دهد و مي داند که انچه مي خواهد بدست مي اورد، زيرا او اکنون قهرمان ايمان است. زيرا
او اکنون با شور پوچي خويش به قهرمان ايمان و اري گوي به پارادکس زندگي و پارادکس
ايمان خويشتبديل مي شود و اينگونه ايمان
سبکبال، عشق سبکبال و خرد سبکبال خويش را مي افريند اين قهرمان پارداکس زيباي زندگي
مي داند که:« ايمان ابتدا انجا اغاز ميشود کهانديشيدن به پايان خويش ميرسد.(3)» . يا مانند پسامدرنها که به عنوان فرزندان
برحق مدرنيت پا به عرصه هيچي مي گذارند وسراپا هيچي و پوچي مي گردند و تن به احساسپادرهوايي، بي بنيادي، بي معنايي اخرين متا-روايتهاي بزرگ مانند انسانيت و
جنسيت مي دهند و اينگونه سراپا حس و لمس احساس پوچي تن به تفاوتهاي خويش مي دهند و
تبلور ان شيي ارائه نشده يعني زندگي در قالب فردي و متفاوط خويش مي گردند. اينگونه
انها با چيرگي بر متاروايت واقعيت، علم و خرد، منطق و نگاه سوژه/ابژه اي و خنديدن
به اين اخرين حماقتهاي همگاني بشري زمينه را براي تولد خرد و منطقهاي نو، واقعيتهاي
متفاوت و متفاوطخويش باز ميکنند. انها با
حس هيچي و پوچي همه اين کلمات و روايتها به توان دردناک و سبکبال زيستن در عرصه ايهام
و گسست، به نگاه گاه روان پريشانه و ديگرگاهچندمعنايي و پلوراليسم تفاوطها دست مي يابند، بي انکه قادر بدان باشند با چيرگي
نهايي بر <من> متفاوط خويش بهخرد
جسمي و جهان سبکبال در جهان پشت هيچستان دست يابند. باري دوستان! هيچي و پوچي هميشه
با شمايند و بي توانايي استفاده از قدرت انهاو بي توانايي اشتي دوباره با هيچي و پوچي خويش، بي توانايي اشتي دوباره با
اين خرد بزرگ جسم و جان خويش محکوم بدانيد که هميشه يا مانند نياکانتان از اين ديو
هراسناک بترسيد و در خويش ساکن و عقيم بمانيد ويا مانند انسان مدرن بخواهيد هيچي و
پوچي را به يک چيز سبک و بي خطر تبديل کنيد. کاش لااقل توان پسامدرنها، توان نيچه يا
کيرکه گاردرا در حس و لمس هيچي و پوچي مي
داشتيد، تااينگونه اري گوي به هيچي و پوچي
خويش و قادر به استفاده از خرد جسم خويشوشور هيچي و پوچي خويش سرانجام امکان پرش به پشت هيچستان راو بدرون جهان شخصي خويش را مي يافتيد. بدون
عبور از عرصه هيچي و پوچي هيچ تحول بنيادين و دگرديسي واقعي ممکن نيست. انگاه که مي
خواهي بر نگاهي، عقيده اي، عشقي و يا طريق زندگي ايي از خويش و يا جامعه ات چيره
شوي، ابتدا مي بايد با نه گفتن به ان جهان و نگاه به کوير خويش، به کوير هيچي و
پوچي روي و در انجا با تمام وجود بي معنايي و بي ارزشي جهان گذشته ات و مرگ ان را،
مرگ خودت را احساس و لمس کني. مي بايد بتواني به نااميدي، شکست و بن بست تن دهي،
انگاه کهخردت و وجودت با محک تجربه و
شناختبه شکست ايده ال و خواستهاي خردي،
عشقي و ارمانيش پي مي برد و چون قهرماني تراژيک بزمين مي خورد، پشت اش مي شکند، زيرا
انچه که نقطه اتکاي اومي بود و انچه که
به او معنا و ارزش مي داد، خود عاري از هر معنا و توان و ارزشي بوده است. انگاه مي
بايد همه گذشته خويش را و بزرگيهاي خويش را بالا بياوري و عق بزني، تا ديگر بار اينگونه
رها و لاغر و سبکبال قادر به خلاقيت نويي باشي.در برابر ايينه خرد هيچي و پوچي که مرگ همه اين مطلق گراييها و تلاشهاي براي
جاودانگي انسان را نشان ميدهد، همه انسانهاي اخلاقي، عاشق و يا خردمند مطلق گرا و
تک ساحتيابتدابشدت مي شکنند و مانند انکه در چشم مدوزا(
اسطوره يوناني که گورگون بود و هرکس به چشمان او نگاه مي کرد، سنگ ميشد) نگاه کرده
باشند، سنگ مي شوند، فلج ميشوند. راه رهايي از اين فلجي و پادرهوايي؛ ياس و نااميدي
ناشي از حس و لمس هيچي و پوچي در چيست. فرهنگهاي مختلف بشري بنا به نگاهشان به
زندگيو توانشاندر برابر اين حس فلجي و پادرهوايي ناشي از هيچي
و پوچي و در کل در برابر خطر هيچي و پوچيراهکارهاي مختلفيافته اند. بهتريننوع برخورد يوناييان، شيوه برخورد پرسوس قهرمان
يوناني است که در برابر مدوزا، اين سمبل مرگ و نيز هيچي ، ايينه اي مي گذارد و اينگونه
مدوزا را، هيچي رابا ديدن خويش دچار حس گيجيمي کند و انگاه سر او را مي برد و در خدمت خويش
براي چيرگي بر حريفانش و سنگ کردن ان با خطر هيچيميکند. اينگونه يوناني مي خواهد بر هيچي چون مانعي بر سرراه بکمک کلک و حيله
زيباي انساني چيره شود و لحظه اي به هيچي تبديل مي گردد و اينگونه بر هيچي چيره ميشود.
يا بزبان ديگر با نمايش نقش زشت هيچي به هيچي و سرگيجگيخود او، با نشان دادن نقش هيچي به او و نشان
دادن عدم مطلقيت هيچي بر اوپيروز ميشوند
و او را مي کشد، يا در خدمت سرکوب حريفانش مي گيرد. شيوه يوناني چيرگي بر اين معضل
با کمک حيله و کلک زيباي انساني در عين نگاهي لحظه اي بدرون ان از طريق ايينه است،
همانطور که اوديسه با بستن خويش به ميله اي چوبي هم صداي سيرنه ها را مي شنودو هم نمي گذارد بخاطر صدايشانقايق خود را به صخره بزندو اينگونه بر سيرنه ها، اين زيبارويان هوسناک و
شور خطرناک چيره ميشود. شيوه شوخ چشم و لذت پست يوناني در برابر هيچي و ديگر شورهاي
تاريک خويش ان است که انها را لحظه اي ميچشد، اما نمي گذارد وارد و حاکم بر زندگيش
شوند و اينگونه با حيله و کلک بر اين معضل چيره مي شود. او هيچي و پوچي را سرکوب
اخلاقي و اهريمنينمي کند، بلکه اين انسان
لذت پرست يوناني و عاشق لحظه و ظاهر و زيبايي، از انرو که هيچي و پوچي را خطري براي
اين لذت و زييايي خويش مي بيند و در عين حال او را بخشي از زندگي مي داند، پس بر
ان بکمک شرارات خردمندانهخويش چيره ميشودو به کمک حيله و شرارت زيباي انساني سعي ميکند
اسير اين هيچ و پوچي نشود و سنگ نگرددونگذارد اين قدرت مانع لذتش و زيباييهايش
شود و عيشش را منقص سازد. اما يونانيانقادر به استفاده از حس هيچيو پوچي
برايپربار کردن لحظاتوزيياييهايشان و ژرفا بخشيدن به لذت پرستي هايشان
نيستند. يوناني هيچي را مي بيند و اسيرش نمي شود ولي در عين حال ناتوان از استفاده
از شور هيچي و پوچي و خرد ان براي ژرفا بخشي به خرد و شادي خويش است . فرهنگ يوناني
ستايشگر حيوان در انسان است و او را فرهيخته و زيبا مي کند و شورهاي حيواني و جسميش
را به الهه گان و خدايگان، به افروديتو
اروس تبديل مي کند. از اينرو فرهنگ زيباي يوناني، فرهنگ ظواهر و زيبايي ظاهر و تن
وزيبايي بازيهاي گذراي شورهاي جسمي و
انسانيست، اما ازانرو که هيچي و پوچي را،
مدوزاي خويش را به فرشته سبکبالي و ژرفايابي خويش تبديل نکرده است و شورها و جشنهاي
اروتيک، جنسي و عشقيش را با شور و خرد هيچي و پوچي و لمس هيچيو پوچي در همه اين بازيهاي عاشقانهو اروتيک همراه نساخته است، از انرو عشقهايش بيشتر
عشق اروتيک است، تا عشق جسمي/ روحي انسان که در ان شادي و درد، پوچي و پرباري دست
در دست يکديگر مي دهند و هر لحظه لذتش مملو از حس و درد مرگ و پوچي مي باشد و اين
دوگانگي، اين پارادکسانها را عميق و ژرف،
انساني مي سازد. بايد ابتدا پسيکو با اروس( يک ماجراي عشقي در اساطير يوناني)
همخوابگي کند، تا کم کم يوناييان به پيوند انها و ضرورت اين پيوند براي درک عمق و
ژرفاي زندگي و دستيابي به يک سبکبالي نو دست يابند. بايد ابتدا بقول نيچه تراژدي ديونيزوس
اين خداي شادي دردناک متولد شود، تا يونانيان کم کم به لذت شراب عشقفاني ، هم مطلق و هم پوچ دست يابند .اما اين
انديشه ديونيزوس انديشه حاکم بر تفکر يوناني نمي گردد، بلکه يوناني در پي حس بيشتر
پوچي و بي معناييي زندگي راه سقراط اخلاقيو افلاطون ارمان گرا رامي گيرد،
تا بکمک اخلاق و ارمان بر هيچي و پوچي پيروز شود. انسان ايراني برخوردش به هيچي و
خلاءبخاطر هويت دوگانه کاهني/ قهرمانه اش
دوگانه است، اما در نهايت محتواي هر دو برخوردشيکيست. انسانايراني ترکيب کاهن/
قهرمان است و قهرمان همان عارف عملي است و نيز نمايانگر تفکر عارفان نظري چون
مولانا و ديگران. عارف و قهرمان در نهايت يکي هستند. انسان ايراني به عنوان کاهن و
انسان اخلاقي از هيچي يا تهيگي مي ترسد و ان را مرگ ارزشهاي مطلق اخلاقي و بازي
اخلاقي خويش مي بيند. اينگونه نيز تهيگي در فرهنگ زرتشتي فاصله ميان جهان مجزاي
اهريمني و اهورايي است و محل اميختگي ، جنگ و چالش خير وشر، روشنايي و تاريکي،
اهورامزدا و اهريمن مي باشد.« ميان ايشان تهيگي بود که واي است، که اميزش دو نيرو
بدو است.(7)».مي توان براحتي ديد که تهي
بودن، هيچ بودن در نهايت پيوندي با جهان اهريمني دارد و هدف اهورامزدا پايان دادن
به اين اميختگي و پيروزي خير بر شر در جنگي دوازده هزارساله است. . انسان اخلاقي ايراني
که براساس باورش به اين ارزشهاي مطلق اخلاقي . پيروزي خير بر شر به خويش و زندگيش
معنا مي بخشد و دربند کلماتي مانند گناه،
وظيفه و تقاص قرار دارد و بواسطه انها به خويش معنا و هويت ميبخشد، از انرو از اين جهان هيچي و لمس پوچي که
اين هويت را از او مي گيرد و اين بارها را از دوشش برميدارد، بشدت مي هراسد. او
انچنان به اين بار و ارزشها عادت کرده است که بي انها خويش را لخت و تهي احساس ميکند
و چه چيز وحشتناکتر از لختي روحي و جسمي، بيدفاعي و بي کسي روحي براي اين انسان
اخلاقي. از اينرو در فرهنگ ما هيچي، پوچي، شکاهريمني محسوب مي شود، زيرا انها پيش شرط تغيير و تحول هستند. همينگونه نيز
تغيير و تحول اهريمني قلمداد مي گردند. بخش ديگر هويت ما فرهنگ قهرمانانه/عارفانه
است که در ان گويي تهي شدن و خالي شدن خوب و نيک قلمداد ميشود، مانند ان روايت
مولانا در باب نقاشان چيني که انقدر ديوار خويش(يعني وجود خويش) را صيقل مي زنند،
تا اينگونه تهي شده از هرگونه صفت و نياز فردي به تبلور ديگري، به محل اشکار شدن
معشوق و خدا تبديل شوند و اينگونه به وحدت وجود دست يابند. يا مانند ان روايت ديگرعارفانهابتدا عاشقبايد بر <من> خويش چيره شود، بايد <تو> شود، تا معشوق در خانه
را برايش باز کند.اين تهي شدن امابا احساس هيچي و پوچي تفاوت دارد، يا مي توان
گفت ناکامل است. اينجا منظور فقط خالي کردن خويش، محو کردن فرديت خويش براي دستيابي
به وصال با ديگري و يکي شدن، پرشدنبا ديگريست.
در حاليکه حس هيچي و پوچي به معناي بي ثمر بودن اين وحدت وجود و پوچ بودن تلاش در
پي يکي شدن با ديگريست، زيرا براي <من> < تو> و براي <ما> <ديگران>
هميشه وجودي نامفهوم و غيرقابل درک باقي مي ماند، که ما تنها با تفسيري خودساخته
از انها و يا در بهترين حالت با جوانبي از انها روبرويم و نه با <خود> انها.
تنهايي نام ديگر انسان است. حتي در قدمي جلوتر در عرصه هيچي و پوچي به مرگ
<من> خويش نيز و مرگ خواست شناخت خويش نيز پي مي بريم، زيرا مني مطلق در ميان
نيست و شناخت خويش نامي ديگر و بياني ديگر از افرينش خويش و دروغي تازه درباره خويش
است که مي خواهيم بدان ايمان اوريم، زيرا از مجهول بودن مي ترسيم. اينجا در عرصه هيچي
و پوچي هيچ چيز مطلق دوام نمي اورد، زيرا هر چيز گذرا و فانيست و از اينرو پوچ و هيچ.حتيدر
گام بعدي به اين جمله بالا که گويي در خويش مطلقيت هيچي و پوچي را به همراه دارد نيز
ميخندي، زيرا در زندگي خلاء کامل، هيچ کامل و پوچي کاملوجود ندارد و همينکه ما از ان سخن مي گوييم و
در ان باب مي انديشيم و مي نويسيم، خود بدان معناست که به اين احساس و حادثه نام و
نشاني، معنايي داده ايم، تصويري براي او اختراع کرده ايم و انرا مرتب بازافريده و
مي افرينيم، چه به عنوانديو يا فرشته، چه
به عنوان پوچي دردناک يا سبکبالي خندان. باري موضوع ان است که انسان با تن دادن به
هيچي و پوچي و تن دادن به خرد و حالات ان، با تن دادن به حالت هيچي و پوچي خويشچو ديوانه اي ميگردد که مرتب خويش را نفي مي
کند و هر گامش نفي گام قبلي و خنده به تلاش قبلي خويش است، زيرا به پوچي و هيچي
همه حرفها و تلاشهاي خويش واقف است و نيز به پوچي و بي ثمري واقف بودن به پوچي خويش.
موضوع ان است که اگاهي از اين حالت، از اين ناداني بنيادي بشريو اگاهي از بي معنايي همه تلاشهايش در پي چيزهايي
مطلق، نسبي ، کامل و استوار، اگاهي بهبي
خردي و ابطال پذيريهمه حقايقش در عين درک
ضرورت وجودي انها به عنوان پاسخ گوياني به نيازهاي بشري و کاملا انسانيش،اگاهي به ذات خويش به عنوان موجودي ايجادگر و
سنجش گر، يا ادمي را به ديوانگي مي کشاند، يا در هراس از اين حالت پادرهوايي و ايهام
به سرکوب خرد هيچي و شور پوچي خويش بلند ميشود و يا انکه سرانجام در حد توانش با اين
دانش عميق خويش و شور ژرفناک خويش اشتي مي کند، او را در خدمت خويش مي گيرد و به
عاقل ديوانه و يا ديوانه عاقل، به مومن سبکبال و شکاک خندان تبديل مي شود. مگر نه
انکه مي توان به همه چيز شک کرد، پس چرا ابتدا با شک کردن به همه چيز پا به عرصه هيچي
و پوچي نگذاريم و اينگونه همه ان جهان گذشته را که تبديل به باري شده است، بشکنيم
و انگاه خندانبه شک خويششک کنيم و به ايماني نو، عشقي نو و سبکبال دست يابيم
.مگر نه انکه هر ايماني در برابر خرد اين هيچي مي شکند، پس ايمانهاي بي خرد خويش
را بشکنيم، و با عبور از مرز خرد و هيچي به ايمان فراسوي خرد،به ايمان سبکبال و
خردمند کيرکه گارد دست يابيم که قدرتش ناشي از شور پوچيست. مگر نه انکه هيچ عشقي
مطلق نيست و هر عاشقي در خفا بارها به معشوق خويش چه در خيال و يا در واقعيت خيانت
مي کند ومگر نمي توان هر کسي را، هر
معشوقي را در نهايتتوسط عشقيو معشوقي ديگر جايگزين کرد. بگذار اين حقيقت
خردمندانه عشق مطلق و تراژيک گذشته ات،را
بشکند و به تصادفي بودن عشق و نقش خويش پي ببري و انگاه به تصادفي بودن و نسبي
بودن عشق نيز بخندي، مگر نه انکه هيچ نسبيتي نمي تواند مطلق باشد، پس مي تواند
عشقهايي نيز افريد که هم مطلقند و هم سبکبال، هم به جايگزين شدن خويش توسط ديگري
واقفندو هم به انکه ان عشق و حالتي که او
با معشوق خويش افريده است، تکرارناپذير و مطلق است، جايگزين ناپذير و با مرگ او،
با مرگ معشوقش ان حالت و روايت از عشق و لذت نيز مي ميرد.اين عاشق خندان نو پس به عشق سبکبال، مطلق و
فاني خويش تن ميدهد وبر خيانت در خيال مي
خندد و انرا نشاني از وجود شور زندگاني ميداند، بي انکه بخواهد خويش يا معشوقش را
با بيان ان اذيت کند، زيرا هر عشقي نيز احتياج بهرازهاي خويش دارد، يا ان تصاوير را بوسيله کسب راههاوبازيهاي جنسي/عشقي نو خويش و معشوقش تبديل ميکند.مگر نه انکه ادمي داراي هويتها و نقشهاي مختلف
است و هيچ هويتي مطلق نيست. چرا اين دانايي خندان را بوسيله تبديل کردن عشق و زندگي
خويش به دگرديسي جاودانه و بازي جاودانه عشاق در هزار رنگ و حالت تبديل نکنيم. براي
چنين عاشق خنداني، خيانت واقعي نه به معناي مرگ کامل عشق بلکه نماد بحراني در عشق
و ضرورت دگرديسي ان و يا ضرورت پايانو
مرگ يک عشق و تولد عشقي نو مي باشد. از اينرو اين عاشق، مومن و خردمند جديد صيقل يافته
توسط جهان هيچي و پوچيبه ايمان سبکبال،
خرد سبکبال و عشق سبکبال بعد از مرز خرد و هيچي تن مي دهد و احساس هيچي و پوچي نمي
تواند مانع ان باشد، مگر انکه خويش را مطلق کند و اينگونه در خويش نگريسته خود را
نفي کند . برعکس،احساس هيچي و پوچي اين
عشق،خرد و ايمان تازه را سبکبال و رقصان مي کند. او شور رقص و سبکبالي جهان جديد
اوست و وجود جديد او به عنوان عاشق زميني خندان و رقصان، جسم خندان. زيرا اکنون او
رها از بار همه مطلقبات و خدايان دروغين بواسطه جسم و تن خويش همه چيز را مي چشد و
استنشاق مي کند و اينگونه زيباترين عشق،ارمان و حقيقت را با جسم و خرد جسم خويش
انتخاب مي کند وبا اخلاق چشم اندازي جسمش
که خوب و بد است و نه خير و شرگونه، به شناساييو افرينش سالم ترين و قويترين غذاها براي روح و جسم خويش مي پردازد. اري اين
جسم خندان در زير اسمان زيباي ابي پوچي خويش و در اغوش شور هيچي و پوچي خويش و
پارادکس زندگي به افرينش و سنجش همه چيز برمي خيزد و زيباترينو پرشورترينها را براي جسم خويش و زمين مي
طلبد. باري انسان عارف ايراني نيز در نهايت از احساس هيچي و پوچي هراسان است و از
ان فرار ميکند، زيرا حس و لمس هيچي و پوچي به معناي درک بي معنايي ارمان عاشقانه
خويش و درک توهم خويش مي باشد و او از اين درک و خنديدن به خويش، از رهاييسبکبالانهار اين اخرين حماقت عاشقانه خويش هراس دارد. از اينرو مي خواهد با تهي شدن
از هرگونه خرد فردي و جسمي به ديگري تبديل شود و اينگونه عاري از شک و هراس و
دلهره هاي بشري به مطلقيت و جاودانگي دست يابد. اما زندگي و خرد ان، يعني شور هيچي
و پوچي نمي گذارند اينگونه کسي انها را سرکوب کند ونيز به انها کلک زند. حاصل اين سرکوب اخلاقي و
کلک زدن به زندگيسرنوشتي بسانسيزيف يونانيست که ميخواست از باغ خدايان سيبان
طلايي بدزد و جاودانه محکوم به بالا بردن سنگي از تپه اي شد که مرتب پايين مي
افتد. حاصلزندگي بي فرجامو تکرار جاودانه زجر خويش است. اينگونه نيز
عارف ايراني که براي دست يابي با معشوق خدايي خويش خواهان کشتن جسم و خرد خويش،
فرديت و شورهاي جنسي خويش است ، در اخر به بهاي اين خويش کشي نه اغوش معشوق بلکه
انتظار ابدي وصال را و درد جاودانه جدايي را پاداش مي گيرد. زيرا او تنها راهي را
که ميتوانست او را به وصال معشوق و خدا برساند، يعني راه عشق زميني و تن گرايي را
کشته است. او بسان ديوانه اي مي ماند که بر سر شاخ بن مي برد. براي رهايي از زجر
جاودانه بايد ابتدا اين عارف به هيچي و پوچي خويش تن دهد و انگاه به عارف زميني و
سبکبال تبديل گردد که با جسمش و عشق زميني اش به لذت خدايي و عشق خدايي دست مي يابد.
باري فرهنگ اخلاقي/ عارفانه ما از هيچي و پوچي بشدت هراس دارد، از اينرو نيز يکايک
ما در عرصه هيچيو پوچي بخاطر اين سرشت
کاهنانه/عارفانه دچار وحشت بي پايان مي شويم واز ان با چسبيدن به هويتي نو و دروغي نو فرار مي کنيم، يا با شلاق احساس
گناه انقدر خودازاري و دگر ازاري مي کنيم، تا در بن بست داغان و پريشان از بين برويم.
نکات مثبت در فرهنگ ما به هيچيو پوچي کمي
در نگاه ميترايسموجود دارد و در غار ميترايسم
که گويي سمبل همان هيچي و تهيگي است. از اين رو محرابهاي ميتراييان بگونه غار
ساخته مي شود. عرفان زميني/الهي حافظ نيز به هيچي گاه مثبت مي نگرد، با انکه کامل
وارد عرصه هيچي و پوچي نمي شود. از اينرو نيز کامل زميني و سبکبال نمي شود.تنها خيام است که به عنوان اولين هنرمند و
روشنفکر ايراني حاضر به نگريستن به هيچي و پوچي مي گردد و از او درس مي گيرد و با
کمک او به همه دروغها و مطلقيات زمان خويش چيره ميشود و مي تواند بر پايه اين دانايي
نگاه خوشباشانه و لذت پرستانه خويش را پايه گذاري کند و به ارزش زندگي فاني و گذرا
پي ببرد، حتي اگر کامل به زيبايي هيچي و پوچي دست نمي يابد و از اينرو در خنده اش
زهرخندي و دل اشفتگي نيز وجود دارد. اما خيام خردمند و لذت پرستراهي را مي رود که اکنون ما عاشقان زميني زندگي
و لذت پرستان نو، خيامان زمان خويش بايد انراه به پايان رسانيم و به لذتي والاتر
دست يابيم. به خنده اي سبکبالتر از خيام و رقصي پرشورتر از او، تا با اين تحول هم
فرزند خلف اين نياي خويش باشيم و هم از او و اخرين هراسهايش و دلنگرانيهايش از هيچي
و پوچي بگذريم و سراپا تن داده به هيچي و پوچي به <هيچ خندان و سبکبال> دگرديسي
يابيم واينگونه سرانجام به لذت جهان
فراسوي هيچستان خويشدست يابيم. جدا از
فرهنگ پسامدرن و کساني چون نيچه وکيرکه
گارد در واقع اين فرهنگ تائويسم چيني و ذن ژاپني است که به < تهي بزرگ> اري
مي گويد ومي خواهد با تن دادن به اين
<هيچ بزرگ> وبي عمل شدن مانند تاثويسمخود به راه و رسم هزارگانه شدن و تائو شدن دست يابد.
اين اري گويي زيباي فرهنگ چيني و ژاپني به تهي بزرگ و تلاش براي دست رسي به اين
توانايي و نهراسيدن از ان مي تواند ياور مادر تن دادن و اشتي با هيچي و پوچي زندگي باشد. اما بايد توجه داشت که اين
<تهي بزرگ>تائو و ذن بوديسم با
<هيچو پوچي> مدرن و ايهامو گسست پسامدرن در عين شباهت تفاوتهاي فراواني
نيز دارد.از اينرو در فرهنگ تائويسم و ذن بوديسم اثري از احساسات تهوع، ترس و
دلهره، ايهام و گسست در ميان نيست و يا جايي بس اندک دارد. <تهي بزرگ> در
واقع نقطه صفر اگزيستانسياليستي ميباشد که اگر انسان در مرکز اين نقطه قرار گيرد،
مي تواند دوگانگي يا چندگانگي خواستها و احساساتش را احساس کند و نيز پيوند ميان
انها را و در نهايت انها را در خدمت خويش گيرد، بجاي انکه موجودي تک ساحتي و سخت
جان گردد. او به نرمي تائو دستمي يابد که
چون اب بر هر مانعي پيروز ميشود، زيرا انعطاف پذير است.بباور منانديشه <تهي بزرگ> و ايهام و گسست دو جنبه يک قضيه، دو حالت زنانه و
مردانه اسطوره اي نگاه به هيچي و پوچي مي باشند وعاشق زميني بايد بتواند اين دو نگاهو خرد نرم زنانه و ايهام مردانه، اين دو نگاه و دو چشم انداز مختلف را در
خويش متحد کند و بياري هر دو به هيچي و پوچي خويش بپردازد و با او اشتي کند. موضوع
ان است که با استفاده درست از هر دو انديشه <تهي بزرگ> و هيچي و پوچي مدرن و
پسامدرن ما مي توانيم به درک احساسيو خردي
موضوع و استفاده بهتر از قدرتهاي اين شورهاي هيچي و پوچي در عرصه هاي مختلف از
فلسفه، خرد، عشق تا هنرهاي رزمي مانند تايي چي دست يايبم. موضوع ان است که چگونه
با استفاده از اين دو راه زيباي شرق و غرببه راه نهايي خويشکه همان اري گويي
به خرد هيچي و شور پوچي خويش و جهان جسمي خويشو نيز ميل عبور از هيچستان و راهيابيبه جهان شخصي در پشت هيچستان خويش مي باشد، دست يابيم. راه ما، راه اري گويي
به زندگي هم ريشه در اين تفکرات زيباي فرهنگ شرق و مدرن دارد و هم خودراهي نو و امکاني تازه، جسارتي نو مي باشد که
نه تنها اشتي دوباره با شور هيچي و پوچي خويش را امکان پذير مي سازد، بلکه اين اشتي
را سنگ پايه ايجاد جهاني سبکبال، عشق و خردي سبکبال، ايماني سبکبال مي سازدو اينگونه به وحدت اضداد، به وحدت نسببت و مطلقيت،
معنايي و بي معنايي، پوچي و پرمعنايي در قالب جسم خندان و خرد او دست مي يابد،به وحدت يگانگي در چندگانگي. باري دوستان!راه نوي ما، اين فرزندان زمين و پوچي اينگونه
است. ما به هيچي و پوچي خويش تن ميدهيم، بسان نماد خرد جسمخويشو
شورهاي خويش. ما اين فرزندان زميني و عارفان زميني به نااميدي و شکست خويش تن مي
دهيم و بر قبر ارمانهاي شکست خورده خويش مي گرييم و به خستگي تن و روح خويش تن ميدهيم
و از بن بستمان فرار نمي کنيم. بلکه ابتدا نااميد شدن، زمين خوردن، در بن بست
نشستن و ازاين حالات خويش لذت بردن را مي اموزيم. ما به تهوع خويش تن مي دهيمو اينگونه خويش را از همه جهان کهن و مطلق گرا
پاک مي کنيم. ما اينگونه بر هراس خويش از شورهاي نااميدي و ياس خويش چيره مي شويم
و انها را به فرشته هاي خويش تبديل مي کنيم و در اغوش ياس و نااميدي خويشو به کمک خرد پوچي خويش ابتدا اصطبل اوژياس
درون خويش را هرکول وار از هرگونه مطلق گرايي و پژمردگي ازاد مي کنيم. ما لم داده
در اغوش خستگي خويش اغاز به اعتماد به مادرمان زمين و زندگي مي کنيم و خويش را به
او وامي گذاريم، تا خستگيمان از تنمان بيرون رود و زخمهايمان ترميم شوند. با خرد هيچي
خويش همه جهان گذشته و وجودمان را پاکسازي مي کنيم و با شور پوچي خويشهمه چيز را سبکبال مي سازيم و ابتدا پادرهوا
بودن را، بي هويت بودن را و کژومژ راه رفتن را مي اموزيم تا انزمان که قادر به
پرواز در اين جهان سبکبال باشيم و قادر به سواري بر امواج سبکبال اين هويت چندگانه
خويش، قادر به دگرديسي خندان و جاودانه باشيم. انگاه که اينگونه سراپا هيچي و پوچي
گشتيم و از خويش نترسيديم، انگاه که هيچي ترسناک را به قول فريتز پرلز به« <هيچي
خلاق> (3)»خويش تبديل کرديم و ديو پوچي
را به فرشته قادر به دگرديسي و رنگارنگي خويش تبديل کرديم، انگاه خود به عنوان اين<هيچ>
خلاق، جسم خندان و بي تهوع دست به يک خلاقيت نو مي زنيم و جهان نو وسبکبال فراي هيچستان
خويش را مي افرينيم. باري انگاه که همه مطلقيات و همه متاروايتها فرو ميريزد، چه مي
ماند. انگاه خورشيد، تو و من، اين لحظه، اين بازي و اين خواستها ونيازهاي انسانيمان
و اين جسممان و شورهايش باقي مي مانند. خواست عشق، خواست تنهايي، خواست جستجو و
افرينش، خواست يگانگي و دوگانگي باقي مي مانند. در نهايت همه چيز ديگر بار از ما
پاسخي مي خواهد و شورهاي ما از ما جوابي مي طلبند. تنها اين بار ما رها يافته از
ان همه مطلقيت و متاروايتها با شورهيچي و پوچي خويش و توانا به اين قدرتهاي خويش
دست به خلاقيت ميزنيم و روايت شخصي خويش از عشق، دوستي، خرد، واقعيتو جهان را برپايه خرد جسممان مي افرينيم، روايت
سبکبال و مطلق شخصي خويش، روايت فاني و پراحساس خويش از همه چيز.روايتي که شور عشق
و قدرت دارد و مالامال از حس زيباي هيچي و پوچي است و از اينرو عشق و خردشخندان است و ايمانش رقصان است. در اين جهان نوي
خندان،رقصان و سبکبال ماخدايمان نيزرقصان استو فرشتگانمان، شورهايمان وسوسه گراني زيبا و خندانند. ما بقول سپهري ابتدا
نام و نشان را از گل و گياه و هستي ميگيريم و در هيچي دراز مي کشيم و مسحور اين
جهان هيچي رنگارنگ و بي نام و نشان مي شويم و در عين حال مي دانيم که حتي اين
<مسحوري> خود نامي است و رنگيست که ما به هيچستان خويش داده ايم. با اين
اگاهي و با شور عشق و قدرتمانانگاهديگر بار به افرينشي نو دست مي زنيم و با شناخت
از اين هيچي و توانايي خويش به جهانمان و خودمان نام و نشان مي دهيمو روايت و داستاني نو، جهان فردي و شخصي نوي خويش
را در پشت هيچستان مي سازيم. جهاني که بقول سپهري اساطيري است و هم به نگاه ما
واقعي. او جادويي و زميني است، ولي در نهايت او جهان واقعي نهايي و معناي نهايي نيست،
بلکه افرينشي نو، معنايي نو و فاني است و اينگونه نيز با شور پوچي مملو است،. از اينرو
نيز سبکبال و خندان است. رقصان و است. ما مي دانيم و با تجربه هيچي و پوچي خويش
بدان پي برده ايم که هميشه در جهان خويش و افرينش خويش بوده ايم، حتي انگاه که از
جهان خويش در رنج بوده ايم. انجا نيز اسير اهريمنان و خدايان خودساخته خويش بوده ايم.
پس با اين اگاهي خندان و توانايي سبکبال خويشما جهان در پشت هيچستان خويش را، روايت شخصي خويش را مي سازيم و با شور عشق
و قدرتمان، با شور پوچي و هيچيپا
بدروناين جهان خويشمي گذاريم و اينگونه با تن دادن و پاگذاشتن به
جهان شخصي خويش، بادميدن شور خويش در روايت
و بازي نوي خويش انرا زنده مي کنيم و خود خالق جهان خويش مي گرديم. اري ! ما اين
فرزندان خدا و غولان زمينيهمان <هيچ>
خندان و سبکباليم که ديگر بار از درون خويش وبخواست عشق و قدرت جسم خويش، درپي دست يابي به اوج خرد، عشق و لذت خويش
جهاني نو و تصويري نو مي افريند. اين افرينش سبکبال راز هيچي ما و پوچي ما و ثمره
ان است. جهان هيچستان و پوچيبراي ما چون
ابشاري مي باشد که در زير اب زلالشما تهي
و رها از هرگونه باري و سنگيني و پلشتيميگرديم
و ديگربار به قدرت خلاقانههيچ خويش و به
شور پوچي خويش دست مي يابيم و اينگونه نو شده، خلاق شدهبراي دست يابي به لذتي نو و بازي ايي نو، عشق و
خردي نو دست به خلاقيتي نو مي زنيم و از درون هيچيوپوچي خندان خويش جهان نو و سبکبال فردي و شخصي
خويش را مي افرينيم. خويش و همه هستي را ديگربار مي افرينيم و در ان پا مي گذاريم
وانرا با شور عشق و قدرتمانزنده مي کنيم. اري دوستان! همراهبا ما هم اري گويي به جهان هيچي و پوچي خويش را
بياموزيد