سه شنبه ۱ شهريور ۱۳۸۴ - ۲۳ اوت ۲۰۰۵

اسرار مگو (۵ )

د.ساتير

افوريسم هاي روانکاوي/فلسفي

 

 

- در ستايش هيچي و پوچي:  نيچه در باب هاملت مي گويد، که ناتواني  عملي هاملت  ناشي از اين دانايي بود که هيچ کاري و واکنشي  ثمري ندارد. از اينرو ناتواني او ناشي از دانايي و خرد اوست.« شناخت و اگاهي کشنده عمل است.  براي عمل کردن نياز به حجاب توهم مي باشد- اين اموزش هاملت مي باشد.(1)» اري اولين مزه مهم هيچي پي بردن به بي ثمر بودن هر عمل و کاريست. پي بردن به بي ثمري و پوچي هر انديشه و نگاهي، بي ثمري و پوچي هر ارماني يا عشقي و تهوع همه ي ان جهان و اميدهاي گذشته، عق زدن و بالا اوردن الواح و متاروايتها و احساس تهوع، تحقير،نااميدي و ياس، غم و ترس نسبت به اين اميدها، احساسات و ارمانهاي خويش و يا حتي به شناخت خويش . اينگونه انسان با ورود به عرصه هيچي به  پوچ بودن همه ارمانها، اخلاقيات، داناييها و احساسات بزرگ خويش پي مي برد و بزمين مي خورد، نااميد ميشود و بن بست خويش را احساس مي کند. اگر هيچي عرصه اي است که در ان انسان با شکست و بي معنايي همه ارمانها و داناييهايش روبرو ميشود، انگاه  پوچي شکل احساسي  حس و لمس اين هيچي است. انسان در هيچي احساس پوچي مي کند، زيرا پي مي برد که انچه تاکنون به زندگيش و جهانش معنا و ارزش مي داده است، بي معنا و حماقت بوده است، هيچ بوده است.  انها را بالا مي اورد و  ازاينرو نيز خويش را پوچ احساس مي کند.  زيرا همه ان چيزهايي که وجودش را پر کرده بودند و به او هويت، معنا مي دادند و به او نشان مي دادند که خوب و بد چيست، بالا و پايين چيست، حقيقت و ضد حقيقت چيست و اينگونه تعادل و بقاي او و جهانش را، عشق و اخلاقش را امکان پذير مي ساختند، در اينجا بي معنا و بي هويت مي شوند، تهي از هرگونه توان و قدرتي مي شوند و ديگر نمي توانند حتي لحظه اي تعادل ايجاد کنند. اينجا ناگهان همه ان ساختار گذشته و حال فرو مي شکند و انسان وارد عرصه ايهام وگسست به قول پسامدرنها ميشود، يا به عرصه ياس بي پايان بباور کيرگه گارد. درک و لمس هيچي و احساس پوچي ميتواند مقطعي، موضعي يا همه جانبه و درازمدت بنا به شدت و نوع شکست و فروپاشي معنا و مفهوم يا هويتي باشد. همانطور که از اسم هيچي و پوچي مشخص است، انها موقعي به خوداگاهي وارد ميشوند  و خويش را کامل نشان مي دهند که انسان ديگر بار به دروغ نهفته در عشقي، ارماني، حقيقتي، اخلاقي مطلق يا مقدس پي مي برد،  يا اين دروغ و بي معنايي را حس و لمس ميکند و احساس تهوع، تحقير، ياس و نااميدي مي کند. انگاه که پري سابق درونش توسط عشقي يا ارماني و مطلقيتي فرو مي پاشد و ساختار سابق درهم ميشکند و او همه غرور و بزرگي سابقش و هويت سابقش را از دست مي دهد يا بالا مي اورد، انگاه هيچي و احساس پوچي ظهور ميکنند، هم به عنوان نتيجه ان شک به دروغ و  اگاهي بر بيهودگي ان هويت و جهان سابق و هم به مثابه تير خلاص و کوبنده نهايي ان نگاه و هويت مطلق گذشته.  انساني عاشق در نگاه معشوقش متوجه ميشود که او قابل جانشيني مي باشد و حس اين عدم مطلقيت عشق پوچي عشق را به او نشان ميدهد و داغان و پريشان از اين اگاهي پا به عرصه هيچي مي گذارد. يا انساني که ديرزماني بنا به ارماني و يا انديشه اي زيسته است و انرا مهم و مقدس مي داند، اکنون پي مي برد که اين انديشه خود ناداني بيش نبوده است و چهارچوب وجودش فرو ميريزد. مومني که ساليان دراز بر بالين خدايي دعا مي خواند، اکنون پي مي برد که ان خدا توانا و دانا نبوده است و يا مرده است، يا به سخنانش شک مي کند و اينگونه وارد عرصه هيچي و پوچي ميشود. ورود به عرصه هيچي و پوچي هميشه از يکسو  با شک کردن به مطلقيت يا متاروايتي، با شناخت به   حس عدم مطلقيت و يا عدم کامل بودن ان احساس و انديشه و بيهودگي انها و از سوي ديگر با شناخت از بيهودگي هر تلاش و عملي براي اصلاح و نجات دهي ان عشق و جهان گذشته  اغاز ميشود .از اينرو شک و خرد زمينه سازان ورود به عرصه هيچي   هستند و  احساس پوچي و ديگر احساسات در پيوند با او چون  تهوع، ياس، ترس، نااميدي و دلهره، خستگي، ميل خودازاري و ديگرازاري اشکال بيان احساسي اين ورود به درون عرصه هيچي. در واقع اين خرد انسان، اين خرد جسم اوست که با ديدن مضرات انديشه و ارماني، با ديدن دروغها و تناقضات عشقها و يا احساساتي در واقع پته انها را رو ميکند و با نشان دادن واقعيت درون انها، با نشان دادن بي معنايي معناي انها، دروغ در درستي و پارسايي انها، با نشان دادن بي اخلاقي در درون اخلاق مقدس انها و خيانت در درون عشق بزرگ انها و شکاندن ان وحدت اوليه ميان يک انسان و معشوقش، ميان يک انسان و ارمان و انديشه اش، ميان انسانها و ارمانها و ارزش گذاريهايش، ان انسان و جامعه را دچار يک   بحران هويتي و ارزشي و وجودي مي کند، چندپاره و ناتوان از بازگشت به يگانگي اول مي سازد و در عين حال قول هويتي نو و جانشيني سريع را و يا نجات ان جهان گذشته را به او نمي دهد، بلکه او را به عرصه هيچي و پوچي هل مي دهد، تا مرگ وحدت گذشته خويش و  مرگ هنجاري عشقي،ارماني، اخلاقي گذشته خويش را حس و لمس کند و  اينگونه بحران زده، ناهنجار و مبتلا به احساسات بي ارزشي، بي هويتي، پادرهوايي، پوچي و تهي بودن، نااميدي، ترس و دلهره، تهوع، خستگي و بن بست ابتدا به خرد هيچي و احساس پوچي خويش تن دهد و بيحرکت شود، بنشيند، به مرگ گذشته خويش باور اورد و زيستن در هيچي و پوچي را بياموزد، تا انزمان که دگرگون شده و  سبکبال با شور پوچي و خرد هيچي خويش، خرد جسم خويش بتواند   به ضرورت تحول و دگرديسي وجود خويش و يا اجتماع خويش پاسخ دهد و راهي نو يابد، جهان و هويتي نو بازافريند. مشکل ان است که با شکستن وحدت و چهارچوب اوليه جان و جامعه و تحت تاثير احساسات دوسويه عرصه پوچي و هيچي، چون ناتواني عملي ناشي از خرد، ياس، تهوع، نااميدي، خستگي و بن بست از يکسو و خشم، احساس گناه و هراسهاي اخلاقي از سوي ديگر، زيستن در اين عرصه هيچي و پوچي  و کندن از نگاه و هويت کهن بدون انکه هويت نويني در برابر انسان و يا جامعه باشد، يا بتواند بدان تن دهد، براي انسان در کل و بويژه انسان هراسان از هيچي و پوچي سخت و دردناک است. بخصوص اگر انسان از جامعه اخلاقي و وحدت طلبي  چون جامعه ما بيايد، انگاه احساس گناه و شرمساري ناشي از شکست اين وحدت اوليه براي او بسيار دردناکتر است، تا براي انسان مدرن چيره يافته بر شرمساري اخلاقي. احساس نااميدي که مي خواهد تو را برزمين کوبد و از ان مي ترسي ، همراه با احساس گناه که اکنون با شماتت ات  و خودازاريت مي خواهد انتقام وحدت از دست رفته را ازتو بگيرد و يا با کين توزي از ديگران ، اين انتقام را از انها بگيرد، باعث ميشوند که لحظات در اين عرصه هيچي و پوچي به لحظاتي شديدا تاثيرگذار، پراحساس و دردناک تبديل شوند.در لحظه هيچي که به بي معناييي تمامي يا بخش مهمي از جهان و نگاه سابقت پي ميبري  و در عين حال بي ثمري هر حرکت و تلاشي را چه براي نجات و يا براي جستجوي تازه اي احساس ميکني و ياس تو را در بر ميگيرد، در چنين شرايطي کمتر انسانيست که از ترس و دلهره بر خويش نترسد و يا ارزوي رهايي خويش از دست ديو ياس و بي عملي نکند و نخواهد ديگر بار جهانش معنايي و چهارچوبي داشته باشد و  نخواهد ديگر بار احساس پري، تعادل و هويتمداري کند. انسان در هيچي گرفتار در لحظه اي مي خواهد همه ان بار فرمانهاي احساس و ارماني، اخلاقي را که بر روح و روانش سنگيني مي کند، عق بزند و بالا بياورد و همزمان يا لحظه اي ديگر از تهوع خويش احساس نفرت و ترس مي کند و از احساس خالي شدن خويش به لرزه مي افتد و مايل است، مانند زني گرفتار بيماري چاقي يا بوليمي ناگهان پس از تحمل مدتي رژيم لاغري و يا تهوع غذا توسط دست خويش بسوي يخچال شتابد و تمامي محتواي ان را در وجود و معده خويش خالي کند، تا ديگر بار احساس پربودن، کسي بودن و لذت بکند. اينگونه نيز انسان به تهوع افتاده ناگهان به جستجوي ايسم و ارمان و يا عشق  جديدي براي پر کردن خلاء درون خويش مي افتد. انسان فرو افتاده در هيچي و پوچي چون ديگر کنترل سابق بر احساسات و شورهايش را ندارد، زيرا که هويت و قدرت سابقش را از دست داده و هويت نو يا سازماندهي نويي جايگزين ان نشده، اکنون که ديگر هويت نيک اخلاقيش، هويت عاشق بزرگ و يا خردمند مدرنش قادر به حاکميت بر جهانش نيست، اسير  جزرو مد احساسات و عواطفش مي گردد و هر لحظه رنگي نو مي يابد. در لحظه هيچي و پوچي گاه ياس بر تو چيره ميشود و مي خواهي خودکشي کني يا مي خواهي روزها در تخت بخوابي و پتو را روي سرت بکشي،  کسي را نبيني و يا ديگران تو را نبينند. گاه  مي خواهي ناگهان پرشور پرواز کني و از رهاييت از ان قيدهاي گذشته  لذت ببري و بهاي سالهاي از دست رفته را پس بگيري. گاه مي خواهي به تنهايي فرو روي و با خويش و غمت تنها بماني.  گاه  ناگهان احتياج به ديگري داري تا در گفتمانت با خويش غرق نشوي. گاه با شماتت و تنبيه خودتت تن به احساس گناه و خودازاريت مي دهي و گاه با حمله کين توزانه به يار و ديگران انها را مقصر وضيعتت مي داني و بدتر از همه انکه، هيچکدام از اين حالتها ديرزماني نمي انجامد و تو به بيهودگي کارو  عملت و بي ثمري تلاشهايت پي مي بري و هر لحظه ات، هر عمل و احساست، لحظه و عمل ديگرت را نفي مي کند و بدان مي خندد و هر تلاشي گويي بيشتر تو را در تور تله پوچيت گرفتار مي کند. از اينرو نيز در  عرصه هيچي و پوچ زيستن  براي انسانها دردناک و هراسناک است، بويژه که کمتر فرهنگ بشري به انسان اعتماد و ايمان به جسم خويش و اعتماد به خرد جسم خويش و زندگي را اموخته است و توانايي تن دادن به هيچي، به پوچي  وبه بحران را به عنوان ضرورتهاي تحول زندگي و انسان و به مثابه ياران و قدرتهاي انسان به او ياد داده است. اينگونه نيز انسان اخلاقي که وارد هيچي ميشود و به مرگ اخلاق و تهي بودن اخلاق پرارزش خويش پي مي برد، احساس تهي بودن، خالي شدن مرگبار ميکند، احساس ياس و مرگ مي کند، زيرا ان ارزشهاي اخلاقي که تا ديروز به او نام و نشان و هويت انسان نيک و خوب را مي دادند، امروز در هم شکسته اند و ديگر ارزشي اخلاقي وجود ندارد که به او مسير و خط زندگيش را نشان دهد و بر او داوري کند و زندگيش را قضاوت کند. ديگر نه داوري يا قضاوتي  و نه ارزش گذاري در ميان است و اين انسان اخلاقي اکنون در اين جهان بي داوري و بي ارزش اخلاقي احساس بي ارزشي و پوچي ميکند، احساس بي محتوايي و بي هويتي  و اين احساسات برايش مرگبار است.  حتي اگر ان ارزشها و قضاوتهاي اخلاقي چون باري بر دوشهايش سنگيني مي کردند، حتي اگر در خفا ارزوي رهايي از انها را داشت. اکنون که به پوچي و تهي بودن انها پي مي برد، احساس مي کند که تهي و پوچ شده است، بي ارزش شده است و اينگونه چون انتر صادق چوبک( در کتاب انتري که لوطيش مرده بود) که هميشه در ارزوي ازادي از دست لوطيش بود، انگاه که لوطيش، خداي اخلاقيش  مي ميرد و به ازادي مورد اشتباقش  دست مي يابد، انچنان خويش را تهي و بي کس احساس ميکند و  انچنان از اين ازادي، پا درهوا بودن، بي هويت بودن مي ترسد و از ان رنج مي کشد که ناتوان از لذت بري  از اين ازادي  اخر فلج شده و ناتوان از حرکتي  در کنار جسد صاحب اخلاقي و  جسد خدا و ارزش اخلاقي  مرده اش مي ميرد. بدين خاطر نيز انسان اخلاقي با حس پوچي و فروپاشي جهان اخلاقيش به يک چنين مرگي تن مي دهد و يا سريعا بدنبال ارمان و ايده ال اخلاقي نويي مي گردد، تا بکمک ان از چنگ ديو پوچي و بي هويتي و اين سبکي غيرقابل تحمل، از اين پادرهوايي وحشتناک رهايي يابد. همينگونه نيز انسان عاشق و يا در بند احساسات و وسوسه هاي خويش انگاه که پا به جهان هيچي مي گذارد و پوچي عشق انساني، جنسي و يا روحيش را حس و لمس مي کند و يا پوچي همه ان پروازهاي عاشقانه و سخنان شاعرانه خويش را در پي معشوق زميني يا الهيش احساس ميکند، دروغهاي نهفته در ان مطلق گرايي و ارمان گراييهاي زيبايي شناسانه و عاشقانه را احساس مي کند، فرومي پاشد و داغان مي شود.  وقتيکه مي بيند که تنها نگاه او ليلي را ليلي کرده بود و نه انکه ليلي خوشگلي يا معشوقي  بزرگ و وفادار بوده باشد و يا انکه پي مي برد خود  نيز هميشه به خويش دروغ گفته است، و  او  اين مجنون بزرگ هميشه در خفا چشمش در پي زنان زيباي ديگر نيز بوده است و گاه در هماغوشي با ليلي خويش بدانها مي انديشيده  و انها را مي طلبيده است، به پوچي عشق و دروغ بزرگش اگاهي مي يابد و بزمين مي افتد، فلج ميشود. يا پي مي برد که  حتي عشق اش به خداي بزرگش و ميلش به يگانگي با او همه و همه ناشي از خودخواهي او و لذت پرستي انسانيش بوده است و نه بي نيازي او از ضعفهاي بشري و خدايش نيز گويي زيادي بشري مي باشد و همچون انسانها در عشق حسود و مطلق خواه است  و نه بي نياز و روحمند، انگاه   در چنين لحظات شک و ياس  اين عاشق  به زمين مي افتد و بر مرگ عشق و احساسات بزرگش مي گريد و اکنون ديگر نمي داند، بي احساس و ارزش اين عشق و توانايي معنا دهي اين يا ان احساس عشق و  وسوسه به زندگيش، چگونه ديگر بار زندگي کند. هويت او فرهاد کوهکن و مجنون عاشق، ليلي عاشق يا حلاج بر سر دار  بود؛  با شکست اين هويت اکنون احساس بي هويتي و بي معنايي مي کند و ديگر نمي داند ارزش و معناي زندگيش در چيست. لااقل تا ديروز زندگيش گاه لذت بخش، گاه تراژيک يا کميک بود، اما امروز با شکست همه ان احساسات بزرگ و حس بي معنايي و خنده زندگي  و پوچي به ان مطلق گرايي،  به احساساتش و شورهايش، ديگر تنها چيزي که برايش مي ماند، همان ياس هيچي، احساس تهوع  و غم  اين جهان از دست رفته است ، يا  اين احساس  پادرهوايي دردناک و  پوچي کسالت اور که در ان هر پرش احساسي بي ارزش و مضحک جلوه گر مي نمايد. عاشق چگونه تحمل اين پوچي و خنده خرد و زندگي را به عشق و احساساتش و بازيهاي پرشور عشقي اش بياورد. همان بهتر که در مرگي تراژيک قهرمانانه با مرگ عشق خويش بميرد و يا سريعا اين ديو را در درون خويش بکشد وبه عشقي نو تن دهد و اينگونه از  چنگ جهان هيچي و پوچي برهد. از اينرو نيز مي توان درک کرد، که چرا هيچي و پوچي براي انسان اخلاقي/عارفانه ايراني که وحدت طلب است  و يا در وحدت وجود عاشقانه در پي يگانگي با معشوق مي گردد، اينقدر ترسناک و هولناک است، چرا از ان فرار مي کنند و يا چرا در ان اکثرا از بين ميروند. اما  ايا تنها ارزشهاي اخلاقي و  احساسي است که به هيچي و پوچي  و به بي معنايي جهان خويش گرفتار مي شوند  و انسان عاقل و دورانديش به درد هيچي و پوچي خرد خويش دچار نميشود؟. اين خيالي باطل است. از عرصه هيچي  و پوچي فراري ممکن نيست. انها مانند مرگ همه لحظات ما و معناهاي ما را، ارزش گذاريهاي ما را پر کرده اند.  هواي انساني و جهان انساني مالامال از ذرات هيچي و پوچيست و حيات انساني هميشه در اغوش هيچي و پوچي قرار دارد. با مرگ هر عشق و يا ارماني، با هر بيماري و يا شکستي، با هر بحران احساسي، خردي، اخلاقي ما ديگربار با معضل هيچي و پوچي زندگي خويش روبرو ميشويم و نيز با احساسات ناشي از حس و لمس اين هيچي و پوچي زندگيمان و خودمان، بنا به شدت و حدت تجربه مان و بحرانمان. با فاني بودن انسان و خوداگاهي بر اين فاني بودن، فضاي هيچي و احساس پوچي نيز زاييده شده اند. انها همزاد يکديگرند. هر انچه که ما مي سازيم و خلق مي کنيم، چه عشق، خرد و يا ارمان، چه کاخي شکوهمند يا پادشاهي نو، همه و همه محکوم بدانند که روزي گرفتار احساس مرگ و نيز ادارک و احساس هيچي و پوچي شوند  و بر بزرگي خود و ميل جاودانگي خويش بخندند و بر قبر خويش بگريند و خود را چون چيزي مرده و سمي بالا بياورند و عق بزنند. اينگونه نيز انسان خردمند و مدرن با هيچي و پوچي روبروست. درست تر ان است که بگوييم که با زايش مدرنيت نهيليسم و موضوع هيچي و پوچي به يک موضوع ملموس و هميشگي بشر تبديل ميشود. همه ي  هوا و  جهان مدرن مملو از اکسيژن پوچي  است و جهانش، نگاه مدرن تاريخي و نسبي اش ريشه در  هيچي و پوچي  دارد. اينگونه انسان خردمند نيز با ورود به عرصه هيچي و پوچي به بي خرد بودن خرد خويش وبي منطق بودن منطق خويش، به توهم بودن واقعيت عيني خويش پي مي برد و مي بينيد که اخلاق قرارداديش خود يک قرارداد غيراخلاقيست و <من> بزرگوارش، اين توهم نهاييش، عاري از هرگونه قدرت و اراده و توانايي تصميم گيري مي باشد و ان خرد بنيادگر و خلاق در واقع عروسکي  بيش نمي باشد که بندهايش را ديگر احساسات و شورهاي وجود تکان مي دهند؛ او در واقع اخته اي بيش نمي باشد که نقش يک موجود خلاق، بااراده   و توانمند جنسي را بازي مي کند. بدين خاطر نيز مي بينيم که نهليسيم و نوع برخورد به هيچ گرايي اساس برخورد انسان مدرن به زندگي خويش و پايه گذار فلسفه هاي مختلف و راههاي مختلف مي شود.  از راه  انسان مدرن عامه که مي خواهد با ديدن هيچي و پوچي زندگي و ارمانهايش با کمک خرد ابزاري و زندگي نسبي خويش در اين کوير هيچي، زندگي زيبا و گذرايي براي خويش درست کند و مي خواهد با هياهوي زندگي مدرنش بر سکوت هيچي پيروز شود و با موفقيت شغلي، عشقي، اروتيکي، مالي فضاي پوچي خويش را پر کند، تا راه  فيلسوفاني مانند نيچه که به نهيليسم مثبت دست مي يابند و مي خواهند با حفظ حس هيچي  و پوچي به خداي زندگي خويش و خواست قدرت خويش دست يابند و جهان ديونيزوسي خويش را بسازند. از اينرو نيز نيچه پيوند ميان هاملت و ديونيزوس خويش را نشان مي دهد و در عين حال بر تهوع و بي عملي نهايي هاملت چيره ميشود و با فرهنگ ديونيزوسي خندان و تراژيک خويش ان گاه کودک خندان و بي تهوع، ساتور خندان وسبکبال را بوجود مي اورد.« در اين معنا ديونيزوس با هاملت خويشاوندي دارد. هر دو يک نگاه بنيادي به اساس و ژرفاي اشياء انداخته اند. هر دو پي برده اند که دست به عملي يا حرکتي زدن تهوع اور و بي معناست، زيرا اعمال انها در ماهيت جاودانه اشياء و رويدادها تغييري صورت نمي دهد. انها اين خواسته از خويش را خنده دار و تحقيرکننده مي يابند که انها بايستي جهاني را که به نيستي و فروپاشي دچار شده است، ديگر بار نجات و سامان دهند.(2).» تفاوت در اين است که هاملت در تهوع و تحقيرش مي ماند، اما کودک خندان نيچه  بر روي  اوارهاي جهان کهن  با کمک نهيليسم مثبت خويش و  بي تهوعي، خندان وسبکبال جهان نوي ديونيزوسي خويش را ايجاد مي کند.   يا مي توان به راه البر کامو اشاره کرد  که برايش تنها راه برخورد به پوچي در ان است که خود پوچ شود، بيهوده شود و اينگونه بر پوچي چيره گردد. کيرگه گارد  مي خواهد (مانند کتاب ترس و دلهره او)  ابتدا با قبول خرد پوچي و هيچي به مرگ خواست خويش و ارمان خويش نايل ايد و اينگونه با قبول ان به قهرمان ياس بي پايان تبديل شود و انگاه ناگهان با عبور از مرز خرد و با توانايي استفاده از شور و قدرت پوچي به پرش ايمان دست زند و سرانجام  به خواست خويش، عشق خويش و ارمان نوي خويش دست يابد. زيرا براي او ايمان و عشق واقعي انگاه اغاز ميشوند که،ابتدا خردمند گردند، با ديدن شکست خويش مايوس گردند و با قبول ياس و پوچي خويش به عنوان قهرمان ياس بي پايان به پايان مرز خرد خويش برسند و با عبور از ان با کمک شور پوچي دست به خلاقيتي نو زنند، زيرا در اين هيچي و پوچي اکنون همه چيز ممکن است. پس قهرمان ياس بي پايان به پرش ايمان دست مي زند و  با شور پوچي خويش مي گويد، که عشق او، لذت او، خواست او در همين لحظه ممکن است و اينگونه بدان تن مي دهد و مي داند که انچه مي خواهد بدست مي اورد، زيرا او اکنون قهرمان ايمان است. زيرا او اکنون با شور پوچي خويش به قهرمان ايمان و اري گوي به پارادکس زندگي و پارادکس ايمان خويش  تبديل مي شود و اينگونه ايمان سبکبال، عشق سبکبال و خرد سبکبال خويش را مي افريند اين قهرمان پارداکس زيباي زندگي مي داند که:« ايمان ابتدا انجا اغاز ميشود که  انديشيدن به پايان خويش ميرسد.(3)» . يا مانند پسامدرنها که به عنوان فرزندان برحق مدرنيت پا به عرصه هيچي مي گذارند و  سراپا هيچي و پوچي مي گردند و تن به احساس  پادرهوايي، بي بنيادي، بي معنايي اخرين متا-روايتهاي بزرگ مانند انسانيت و جنسيت مي دهند و اينگونه سراپا حس و لمس احساس پوچي تن به تفاوتهاي خويش مي دهند و تبلور ان شيي ارائه نشده يعني زندگي در قالب فردي و متفاوط خويش مي گردند. اينگونه انها با چيرگي بر متاروايت واقعيت، علم و خرد، منطق و نگاه سوژه/ابژه اي و خنديدن به اين اخرين حماقتهاي همگاني بشري زمينه را براي تولد خرد و منطقهاي نو، واقعيتهاي متفاوت و متفاوط  خويش باز ميکنند. انها با حس هيچي و پوچي همه اين کلمات و روايتها به توان دردناک و سبکبال زيستن در عرصه ايهام و گسست، به نگاه گاه روان پريشانه و ديگرگاه  چندمعنايي و پلوراليسم تفاوطها دست مي يابند، بي انکه قادر بدان باشند با چيرگي نهايي بر <من> متفاوط خويش به  خرد جسمي و جهان سبکبال در جهان پشت هيچستان دست يابند. باري دوستان! هيچي و پوچي هميشه با شمايند و بي توانايي استفاده از قدرت انها  و بي توانايي اشتي دوباره با هيچي و پوچي خويش، بي توانايي اشتي دوباره با اين خرد بزرگ جسم و جان خويش محکوم بدانيد که هميشه يا مانند نياکانتان از اين ديو هراسناک بترسيد و در خويش ساکن و عقيم بمانيد ويا مانند انسان مدرن بخواهيد هيچي و پوچي را به يک چيز سبک و بي خطر تبديل کنيد. کاش لااقل توان پسامدرنها، توان نيچه يا کيرکه گارد  را در حس و لمس هيچي و پوچي مي داشتيد، تا  اينگونه اري گوي به هيچي و پوچي خويش و قادر به استفاده از خرد جسم خويش  وشور هيچي و پوچي خويش سرانجام امکان پرش به پشت هيچستان را  و بدرون جهان شخصي خويش را مي يافتيد. بدون عبور از عرصه هيچي و پوچي هيچ تحول بنيادين و دگرديسي واقعي ممکن نيست. انگاه که مي خواهي بر نگاهي، عقيده اي، عشقي و يا طريق زندگي ايي از خويش و يا جامعه ات چيره شوي، ابتدا مي بايد با نه گفتن به ان جهان و نگاه به کوير خويش، به کوير هيچي و پوچي روي و در انجا با تمام وجود بي معنايي و بي ارزشي جهان گذشته ات و مرگ ان را، مرگ خودت را احساس و لمس کني. مي بايد بتواني به نااميدي، شکست و بن بست تن دهي، انگاه که  خردت و وجودت با محک تجربه و شناخت  به شکست ايده ال و خواستهاي خردي، عشقي و ارمانيش پي مي برد و چون قهرماني تراژيک بزمين مي خورد، پشت اش مي شکند، زيرا انچه که نقطه اتکاي او  مي بود و انچه که به او معنا و ارزش مي داد، خود عاري از هر معنا و توان و ارزشي بوده است. انگاه مي بايد همه گذشته خويش را و بزرگيهاي خويش را بالا بياوري و عق بزني، تا ديگر بار اينگونه رها و لاغر و سبکبال قادر به خلاقيت نويي باشي.  در برابر ايينه خرد هيچي و پوچي که مرگ همه اين مطلق گراييها و تلاشهاي براي جاودانگي انسان را نشان ميدهد، همه انسانهاي اخلاقي، عاشق و يا خردمند مطلق گرا و تک ساحتي  ابتدا  بشدت مي شکنند و مانند انکه در چشم مدوزا( اسطوره يوناني که گورگون بود و هرکس به چشمان او نگاه مي کرد، سنگ ميشد) نگاه کرده باشند، سنگ مي شوند، فلج ميشوند. راه رهايي از اين فلجي و پادرهوايي؛ ياس و نااميدي ناشي از حس و لمس هيچي و پوچي در چيست. فرهنگهاي مختلف بشري بنا به نگاهشان به زندگي  و توانشان  در برابر اين حس فلجي و پادرهوايي ناشي از هيچي و پوچي و در کل در برابر خطر هيچي و پوچي  راهکارهاي مختلف  يافته اند. بهترين  نوع برخورد يوناييان، شيوه برخورد پرسوس قهرمان يوناني است که در برابر مدوزا، اين سمبل مرگ و نيز هيچي ، ايينه اي مي گذارد و اينگونه مدوزا را، هيچي را  با ديدن خويش دچار حس گيجي  مي کند و انگاه سر او را مي برد و در خدمت خويش براي چيرگي بر حريفانش و سنگ کردن ان با خطر هيچي  ميکند. اينگونه يوناني مي خواهد بر هيچي چون مانعي بر سرراه بکمک کلک و حيله زيباي انساني چيره شود و لحظه اي به هيچي تبديل مي گردد و اينگونه بر هيچي چيره ميشود. يا بزبان ديگر با نمايش نقش زشت هيچي به هيچي و سرگيجگي  خود او، با نشان دادن نقش هيچي به او و نشان دادن عدم مطلقيت هيچي بر او  پيروز ميشوند و او را مي کشد، يا در خدمت سرکوب حريفانش مي گيرد. شيوه يوناني چيرگي بر اين معضل با کمک حيله و کلک زيباي انساني در عين نگاهي لحظه اي بدرون ان از طريق ايينه است، همانطور که اوديسه با بستن خويش به ميله اي چوبي هم صداي سيرنه ها را مي شنود  و هم نمي گذارد بخاطر صدايشان  قايق خود را به صخره بزند  و اينگونه بر سيرنه ها، اين زيبارويان هوسناک و شور خطرناک چيره ميشود. شيوه شوخ چشم و لذت پست يوناني در برابر هيچي و ديگر شورهاي تاريک خويش ان است که انها را لحظه اي ميچشد، اما نمي گذارد وارد و حاکم بر زندگيش شوند و اينگونه با حيله و کلک بر اين معضل چيره مي شود. او هيچي و پوچي را سرکوب اخلاقي و اهريمني  نمي کند، بلکه اين انسان لذت پرست يوناني و عاشق لحظه و ظاهر و زيبايي، از انرو که هيچي و پوچي را خطري براي اين لذت و زييايي خويش مي بيند و در عين حال او را بخشي از زندگي مي داند، پس بر ان بکمک شرارات خردمندانه  خويش چيره ميشود  و به کمک حيله و شرارت زيباي انساني سعي ميکند اسير اين هيچ و پوچي نشود و سنگ نگردد   و  نگذارد اين قدرت مانع لذتش و زيباييهايش شود و عيشش را منقص سازد. اما يونانيان  قادر به استفاده از حس هيچي  و پوچي براي  پربار کردن لحظات  وزيياييهايشان و ژرفا بخشيدن به لذت پرستي هايشان نيستند. يوناني هيچي را مي بيند و اسيرش نمي شود ولي در عين حال ناتوان از استفاده از شور هيچي و پوچي و خرد ان براي ژرفا بخشي به خرد و شادي خويش است . فرهنگ يوناني ستايشگر حيوان در انسان است و او را فرهيخته و زيبا مي کند و شورهاي حيواني و جسميش را به الهه گان و خدايگان، به افروديت  و اروس تبديل مي کند. از اينرو فرهنگ زيباي يوناني، فرهنگ ظواهر و زيبايي ظاهر و تن و  زيبايي بازيهاي گذراي شورهاي جسمي و انسانيست، اما از  انرو که هيچي و پوچي را، مدوزاي خويش را به فرشته سبکبالي و ژرفايابي خويش تبديل نکرده است و شورها و جشنهاي اروتيک، جنسي و عشقيش را با شور و خرد هيچي و پوچي و لمس هيچي  و پوچي در همه اين بازيهاي عاشقانه  و اروتيک همراه نساخته است، از انرو عشقهايش بيشتر عشق اروتيک است، تا عشق جسمي/ روحي انسان که در ان شادي و درد، پوچي و پرباري دست در دست يکديگر مي دهند و هر لحظه لذتش مملو از حس و درد مرگ و پوچي مي باشد و اين دوگانگي، اين پارادکس  انها را عميق و ژرف، انساني مي سازد. بايد ابتدا پسيکو با اروس( يک ماجراي عشقي در اساطير يوناني) همخوابگي کند، تا کم کم يوناييان به پيوند انها و ضرورت اين پيوند براي درک عمق و ژرفاي زندگي و دستيابي به يک سبکبالي نو دست يابند. بايد ابتدا بقول نيچه تراژدي ديونيزوس اين خداي شادي دردناک متولد شود، تا يونانيان کم کم به لذت شراب عشق  فاني ، هم مطلق و هم پوچ دست يابند .اما اين انديشه ديونيزوس انديشه حاکم بر تفکر يوناني نمي گردد، بلکه يوناني در پي حس بيشتر پوچي و بي معناييي زندگي راه سقراط اخلاقي  و افلاطون ارمان گرا را  مي گيرد، تا بکمک اخلاق و ارمان بر هيچي و پوچي پيروز شود. انسان ايراني برخوردش به هيچي و خلاء  بخاطر هويت دوگانه کاهني/ قهرمانه اش دوگانه است، اما در نهايت محتواي هر دو برخوردش  يکيست. انسان  ايراني ترکيب کاهن/ قهرمان است و قهرمان همان عارف عملي است و نيز نمايانگر تفکر عارفان نظري چون مولانا و ديگران. عارف و قهرمان در نهايت يکي هستند. انسان ايراني به عنوان کاهن و انسان اخلاقي از هيچي يا تهيگي مي ترسد و ان را مرگ ارزشهاي مطلق اخلاقي و بازي اخلاقي خويش مي بيند. اينگونه نيز تهيگي در فرهنگ زرتشتي فاصله ميان جهان مجزاي اهريمني و اهورايي است و محل اميختگي ، جنگ و چالش خير وشر، روشنايي و تاريکي، اهورامزدا و اهريمن مي باشد.« ميان ايشان تهيگي بود که واي است، که اميزش دو نيرو بدو است.(7)».  مي توان براحتي ديد که تهي بودن، هيچ بودن در نهايت پيوندي با جهان اهريمني دارد و هدف اهورامزدا پايان دادن به اين اميختگي و پيروزي خير بر شر در جنگي دوازده هزارساله است. . انسان اخلاقي ايراني که براساس باورش به اين ارزشهاي مطلق اخلاقي . پيروزي خير بر شر به خويش و زندگيش معنا مي بخشد و در  بند کلماتي مانند گناه، وظيفه و تقاص قرار دارد و بواسطه انها به خويش معنا و هويت مي  بخشد، از انرو از اين جهان هيچي و لمس پوچي که اين هويت را از او مي گيرد و اين بارها را از دوشش برميدارد، بشدت مي هراسد. او انچنان به اين بار و ارزشها عادت کرده است که بي انها خويش را لخت و تهي احساس ميکند و چه چيز وحشتناکتر از لختي روحي و جسمي، بيدفاعي و بي کسي روحي براي اين انسان اخلاقي. از اينرو در فرهنگ ما هيچي، پوچي، شک  اهريمني محسوب مي شود، زيرا انها پيش شرط تغيير و تحول هستند. همينگونه نيز تغيير و تحول اهريمني قلمداد مي گردند. بخش ديگر هويت ما فرهنگ قهرمانانه/عارفانه است که در ان گويي تهي شدن و خالي شدن خوب و نيک قلمداد ميشود، مانند ان روايت مولانا در باب نقاشان چيني که انقدر ديوار خويش(يعني وجود خويش) را صيقل مي زنند، تا اينگونه تهي شده از هرگونه صفت و نياز فردي به تبلور ديگري، به محل اشکار شدن معشوق و خدا تبديل شوند و اينگونه به وحدت وجود دست يابند. يا مانند ان روايت ديگرعارفانه  ابتدا عاشق  بايد بر <من> خويش چيره شود، بايد <تو> شود، تا معشوق در خانه را برايش باز کند.  اين تهي شدن اما  با احساس هيچي و پوچي تفاوت دارد، يا مي توان گفت ناکامل است. اينجا منظور فقط خالي کردن خويش، محو کردن فرديت خويش براي دستيابي به وصال با ديگري و يکي شدن، پرشدن  با ديگريست. در حاليکه حس هيچي و پوچي به معناي بي ثمر بودن اين وحدت وجود و پوچ بودن تلاش در پي يکي شدن با ديگريست، زيرا براي <من> < تو> و براي <ما> <ديگران> هميشه وجودي نامفهوم و غيرقابل درک باقي مي ماند، که ما تنها با تفسيري خودساخته از انها و يا در بهترين حالت با جوانبي از انها روبرويم و نه با <خود> انها. تنهايي نام ديگر انسان است. حتي در قدمي جلوتر در عرصه هيچي و پوچي به مرگ <من> خويش نيز و مرگ خواست شناخت خويش نيز پي مي بريم، زيرا مني مطلق در ميان نيست و شناخت خويش نامي ديگر و بياني ديگر از افرينش خويش و دروغي تازه درباره خويش است که مي خواهيم بدان ايمان اوريم، زيرا از مجهول بودن مي ترسيم. اينجا در عرصه هيچي و پوچي هيچ چيز مطلق دوام نمي اورد، زيرا هر چيز گذرا و فانيست و از اينرو پوچ و هيچ.  حتي  در گام بعدي به اين جمله بالا که گويي در خويش مطلقيت هيچي و پوچي را به همراه دارد نيز ميخندي، زيرا در زندگي خلاء کامل، هيچ کامل و پوچي کامل  وجود ندارد و همينکه ما از ان سخن مي گوييم و در ان باب مي انديشيم و مي نويسيم، خود بدان معناست که به اين احساس و حادثه نام و نشاني، معنايي داده ايم، تصويري براي او اختراع کرده ايم و انرا مرتب بازافريده و مي افرينيم، چه به عنوان  ديو يا فرشته، چه به عنوان پوچي دردناک يا سبکبالي خندان. باري موضوع ان است که انسان با تن دادن به هيچي و پوچي و تن دادن به خرد و حالات ان، با تن دادن به حالت هيچي و پوچي خويش  چو ديوانه اي ميگردد که مرتب خويش را نفي مي کند و هر گامش نفي گام قبلي و خنده به تلاش قبلي خويش است، زيرا به پوچي و هيچي همه حرفها و تلاشهاي خويش واقف است و نيز به پوچي و بي ثمري واقف بودن به پوچي خويش. موضوع ان است که اگاهي از اين حالت، از اين ناداني بنيادي بشري   و اگاهي از بي معنايي همه تلاشهايش در پي چيزهايي مطلق، نسبي ، کامل و استوار، اگاهي به  بي خردي و ابطال پذيري  همه حقايقش در عين درک ضرورت وجودي انها به عنوان پاسخ گوياني به نيازهاي بشري و کاملا انسانيش،  اگاهي به ذات خويش به عنوان موجودي ايجادگر و سنجش گر، يا ادمي را به ديوانگي مي کشاند، يا در هراس از اين حالت پادرهوايي و ايهام به سرکوب خرد هيچي و شور پوچي خويش بلند ميشود و يا انکه سرانجام در حد توانش با اين دانش عميق خويش و شور ژرفناک خويش اشتي مي کند، او را در خدمت خويش مي گيرد و به عاقل ديوانه و يا ديوانه عاقل، به مومن سبکبال و شکاک خندان تبديل مي شود. مگر نه انکه مي توان به همه چيز شک کرد، پس چرا ابتدا با شک کردن به همه چيز پا به عرصه هيچي و پوچي نگذاريم و اينگونه همه ان جهان گذشته را که تبديل به باري شده است، بشکنيم و انگاه خندان  به شک خويش  شک کنيم و به ايماني نو، عشقي نو و سبکبال دست يابيم .مگر نه انکه هر ايماني در برابر خرد اين هيچي مي شکند، پس ايمانهاي بي خرد خويش را بشکنيم، و با عبور از مرز خرد و هيچي به ايمان فراسوي خرد،به ايمان سبکبال و خردمند کيرکه گارد دست يابيم که قدرتش ناشي از شور پوچيست. مگر نه انکه هيچ عشقي مطلق نيست و هر عاشقي در خفا بارها به معشوق خويش چه در خيال و يا در واقعيت خيانت مي کند و  مگر نمي توان هر کسي را، هر معشوقي را در نهايت   توسط عشقي  و معشوقي ديگر جايگزين کرد. بگذار اين حقيقت خردمندانه عشق مطلق و تراژيک گذشته ات،  را بشکند و به تصادفي بودن عشق و نقش خويش پي ببري و انگاه به تصادفي بودن و نسبي بودن عشق نيز بخندي، مگر نه انکه هيچ نسبيتي نمي تواند مطلق باشد، پس مي تواند عشقهايي نيز افريد که هم مطلقند و هم سبکبال، هم به جايگزين شدن خويش توسط ديگري واقفند  و هم به انکه ان عشق و حالتي که او با معشوق خويش افريده است، تکرارناپذير و مطلق است، جايگزين ناپذير و با مرگ او، با مرگ معشوقش ان حالت و روايت از عشق و لذت نيز مي ميرد.  اين عاشق خندان نو پس به عشق سبکبال، مطلق و فاني خويش تن ميدهد و  بر خيانت در خيال مي خندد و انرا نشاني از وجود شور زندگاني ميداند، بي انکه بخواهد خويش يا معشوقش را با بيان ان اذيت کند، زيرا هر عشقي نيز احتياج به  رازهاي خويش دارد، يا ان تصاوير را بوسيله کسب راهها  وبازيهاي جنسي/عشقي نو خويش و معشوقش تبديل ميکند.  مگر نه انکه ادمي داراي هويتها و نقشهاي مختلف است و هيچ هويتي مطلق نيست. چرا اين دانايي خندان را بوسيله تبديل کردن عشق و زندگي خويش به دگرديسي جاودانه و بازي جاودانه عشاق در هزار رنگ و حالت تبديل نکنيم. براي چنين عاشق خنداني، خيانت واقعي نه به معناي مرگ کامل عشق بلکه نماد بحراني در عشق و ضرورت دگرديسي ان و يا ضرورت پايان  و مرگ يک عشق و تولد عشقي نو مي باشد. از اينرو اين عاشق، مومن و خردمند جديد صيقل يافته توسط جهان هيچي و پوچي  به ايمان سبکبال، خرد سبکبال و عشق سبکبال بعد از مرز خرد و هيچي تن مي دهد و احساس هيچي و پوچي نمي تواند مانع ان باشد، مگر انکه خويش را مطلق کند و اينگونه در خويش نگريسته خود را نفي کند . برعکس،  احساس هيچي و پوچي اين عشق،خرد و ايمان تازه را سبکبال و رقصان مي کند. او شور رقص و سبکبالي جهان جديد اوست و وجود جديد او به عنوان عاشق زميني خندان و رقصان، جسم خندان. زيرا اکنون او رها از بار همه مطلقبات و خدايان دروغين بواسطه جسم و تن خويش همه چيز را مي چشد و استنشاق مي کند و اينگونه زيباترين عشق،ارمان و حقيقت را با جسم و خرد جسم خويش انتخاب مي کند و  با اخلاق چشم اندازي جسمش که خوب و بد است و نه خير و شرگونه، به شناسايي  و افرينش سالم ترين و قويترين غذاها براي روح و جسم خويش مي پردازد. اري اين جسم خندان در زير اسمان زيباي ابي پوچي خويش و در اغوش شور هيچي و پوچي خويش و پارادکس زندگي به افرينش و سنجش همه چيز برمي خيزد و زيباترين  و پرشورترينها را براي جسم خويش و زمين مي طلبد. باري انسان عارف ايراني نيز در نهايت از احساس هيچي و پوچي هراسان است و از ان فرار ميکند، زيرا حس و لمس هيچي و پوچي به معناي درک بي معنايي ارمان عاشقانه خويش و درک توهم خويش مي باشد و او از اين درک و خنديدن به خويش، از رهايي  سبکبالانه  ار اين اخرين حماقت عاشقانه خويش هراس دارد. از اينرو مي خواهد با تهي شدن از هرگونه خرد فردي و جسمي به ديگري تبديل شود و اينگونه عاري از شک و هراس و دلهره هاي بشري به مطلقيت و جاودانگي دست يابد. اما زندگي و خرد ان، يعني شور هيچي و پوچي نمي گذارند اينگونه کسي انها را سرکوب کند و  نيز به انها کلک زند. حاصل اين سرکوب اخلاقي و کلک زدن به زندگي  سرنوشتي بسان  سيزيف يونانيست که ميخواست از باغ خدايان سيبان طلايي بدزد و جاودانه محکوم به بالا بردن سنگي از تپه اي شد که مرتب پايين مي افتد. حاصل  زندگي بي فرجام  و تکرار جاودانه زجر خويش است. اينگونه نيز عارف ايراني که براي دست يابي با معشوق خدايي خويش خواهان کشتن جسم و خرد خويش، فرديت و شورهاي جنسي خويش است ، در اخر به بهاي اين خويش کشي نه اغوش معشوق بلکه انتظار ابدي وصال را و درد جاودانه جدايي را پاداش مي گيرد. زيرا او تنها راهي را که ميتوانست او را به وصال معشوق و خدا برساند، يعني راه عشق زميني و تن گرايي را کشته است. او بسان ديوانه اي مي ماند که بر سر شاخ بن مي برد. براي رهايي از زجر جاودانه بايد ابتدا اين عارف به هيچي و پوچي خويش تن دهد و انگاه به عارف زميني و سبکبال تبديل گردد که با جسمش و عشق زميني اش به لذت خدايي و عشق خدايي دست مي يابد. باري فرهنگ اخلاقي/ عارفانه ما از هيچي و پوچي بشدت هراس دارد، از اينرو نيز يکايک ما در عرصه هيچي  و پوچي بخاطر اين سرشت کاهنانه/عارفانه دچار وحشت بي پايان مي شويم و  از ان با چسبيدن به هويتي نو و دروغي نو فرار مي کنيم، يا با شلاق احساس گناه انقدر خودازاري و دگر ازاري مي کنيم، تا در بن بست داغان و پريشان از بين برويم. نکات مثبت در فرهنگ ما به هيچي  و پوچي کمي در نگاه ميترايسم  وجود دارد و در غار ميترايسم که گويي سمبل همان هيچي و تهيگي است. از اين رو محرابهاي ميتراييان بگونه غار ساخته مي شود. عرفان زميني/الهي حافظ نيز به هيچي گاه مثبت مي نگرد، با انکه کامل وارد عرصه هيچي و پوچي نمي شود. از اينرو نيز کامل زميني و سبکبال نمي شود.  تنها خيام است که به عنوان اولين هنرمند و روشنفکر ايراني حاضر به نگريستن به هيچي و پوچي مي گردد و از او درس مي گيرد و با کمک او به همه دروغها و مطلقيات زمان خويش چيره ميشود و مي تواند بر پايه اين دانايي نگاه خوشباشانه و لذت پرستانه خويش را پايه گذاري کند و به ارزش زندگي فاني و گذرا پي ببرد، حتي اگر کامل به زيبايي هيچي و پوچي دست نمي يابد و از اينرو در خنده اش زهرخندي و دل اشفتگي نيز وجود دارد. اما خيام خردمند و لذت پرست  راهي را مي رود که اکنون ما عاشقان زميني زندگي و لذت پرستان نو، خيامان زمان خويش بايد انراه به پايان رسانيم و به لذتي والاتر دست يابيم. به خنده اي سبکبالتر از خيام و رقصي پرشورتر از او، تا با اين تحول هم فرزند خلف اين نياي خويش باشيم و هم از او و اخرين هراسهايش و دلنگرانيهايش از هيچي و پوچي بگذريم و سراپا تن داده به هيچي و پوچي به <هيچ خندان و سبکبال> دگرديسي يابيم و  اينگونه سرانجام به لذت جهان فراسوي هيچستان خويش  دست يابيم. جدا از فرهنگ پسامدرن و کساني چون نيچه و  کيرکه گارد در واقع اين فرهنگ تائويسم چيني و ذن ژاپني است که به < تهي بزرگ> اري مي گويد و  مي خواهد با تن دادن به اين <هيچ بزرگ> و  بي عمل شدن مانند تاثويسم  خود به راه و رسم هزارگانه شدن و تائو شدن دست يابد. اين اري گويي زيباي فرهنگ چيني و ژاپني به تهي بزرگ و تلاش براي دست رسي به اين توانايي و نهراسيدن از ان مي تواند ياور ما  در تن دادن و اشتي با هيچي و پوچي زندگي باشد. اما بايد توجه داشت که اين <تهي بزرگ>  تائو و ذن بوديسم با <هيچ  و پوچي> مدرن و ايهام  و گسست پسامدرن در عين شباهت تفاوتهاي فراواني نيز دارد.از اينرو در فرهنگ تائويسم و ذن بوديسم اثري از احساسات تهوع، ترس و دلهره، ايهام و گسست در ميان نيست و يا جايي بس اندک دارد. <تهي بزرگ> در واقع نقطه صفر اگزيستانسياليستي ميباشد که اگر انسان در مرکز اين نقطه قرار گيرد، مي تواند دوگانگي يا چندگانگي خواستها و احساساتش را احساس کند و نيز پيوند ميان انها را و در نهايت انها را در خدمت خويش گيرد، بجاي انکه موجودي تک ساحتي و سخت جان گردد. او به نرمي تائو دست  مي يابد که چون اب بر هر مانعي پيروز ميشود، زيرا انعطاف پذير است.  بباور من  انديشه <تهي بزرگ> و ايهام و گسست دو جنبه يک قضيه، دو حالت زنانه و مردانه اسطوره اي نگاه به هيچي و پوچي مي باشند و  عاشق زميني بايد بتواند اين دو نگاه  و خرد نرم زنانه و ايهام مردانه، اين دو نگاه و دو چشم انداز مختلف را در خويش متحد کند و بياري هر دو به هيچي و پوچي خويش بپردازد و با او اشتي کند. موضوع ان است که با استفاده درست از هر دو انديشه <تهي بزرگ> و هيچي و پوچي مدرن و پسامدرن ما مي توانيم به درک احساسي  و خردي موضوع و استفاده بهتر از قدرتهاي اين شورهاي هيچي و پوچي در عرصه هاي مختلف از فلسفه، خرد، عشق تا هنرهاي رزمي مانند تايي چي دست يايبم. موضوع ان است که چگونه با استفاده از اين دو راه زيباي شرق و غرب  به راه نهايي خويش  که همان اري گويي به خرد هيچي و شور پوچي خويش و جهان جسمي خويش  و نيز ميل عبور از هيچستان و راهيابي  به جهان شخصي در پشت هيچستان خويش مي باشد، دست يابيم. راه ما، راه اري گويي به زندگي هم ريشه در اين تفکرات زيباي فرهنگ شرق و مدرن دارد و هم خود  راهي نو و امکاني تازه، جسارتي نو مي باشد که نه تنها اشتي دوباره با شور هيچي و پوچي خويش را امکان پذير مي سازد، بلکه اين اشتي را سنگ پايه ايجاد جهاني سبکبال، عشق و خردي سبکبال، ايماني سبکبال مي سازد  و اينگونه به وحدت اضداد، به وحدت نسببت و مطلقيت، معنايي و بي معنايي، پوچي و پرمعنايي در قالب جسم خندان و خرد او دست مي يابد،  به وحدت يگانگي در چندگانگي. باري دوستان!  راه نوي ما، اين فرزندان زمين و پوچي اينگونه است. ما به هيچي و پوچي خويش تن ميدهيم، بسان نماد خرد جسم  خويش  و شورهاي خويش. ما اين فرزندان زميني و عارفان زميني به نااميدي و شکست خويش تن مي دهيم و بر قبر ارمانهاي شکست خورده خويش مي گرييم و به خستگي تن و روح خويش تن ميدهيم و از بن بستمان فرار نمي کنيم. بلکه ابتدا نااميد شدن، زمين خوردن، در بن بست نشستن و ازاين حالات خويش لذت بردن را مي اموزيم. ما به تهوع خويش تن مي دهيم  و اينگونه خويش را از همه جهان کهن و مطلق گرا پاک مي کنيم. ما اينگونه بر هراس خويش از شورهاي نااميدي و ياس خويش چيره مي شويم و انها را به فرشته هاي خويش تبديل مي کنيم و در اغوش ياس و نااميدي خويش  و به کمک خرد پوچي خويش ابتدا اصطبل اوژياس درون خويش را هرکول وار از هرگونه مطلق گرايي و پژمردگي ازاد مي کنيم. ما لم داده در اغوش خستگي خويش اغاز به اعتماد به مادرمان زمين و زندگي مي کنيم و خويش را به او وامي گذاريم، تا خستگيمان از تنمان بيرون رود و زخمهايمان ترميم شوند. با خرد هيچي خويش همه جهان گذشته و وجودمان را پاکسازي مي کنيم و با شور پوچي خويش   همه چيز را سبکبال مي سازيم و ابتدا پادرهوا بودن را، بي هويت بودن را و کژومژ راه رفتن را مي اموزيم تا انزمان که قادر به پرواز در اين جهان سبکبال باشيم و قادر به سواري بر امواج سبکبال اين هويت چندگانه خويش، قادر به دگرديسي خندان و جاودانه باشيم. انگاه که اينگونه سراپا هيچي و پوچي گشتيم و از خويش نترسيديم، انگاه که هيچي ترسناک را به قول فريتز پرلز به« <هيچي خلاق> (3)»  خويش تبديل کرديم و ديو پوچي را به فرشته قادر به دگرديسي و رنگارنگي خويش تبديل کرديم، انگاه خود به عنوان اين<هيچ> خلاق، جسم خندان و بي تهوع دست به يک خلاقيت نو مي زنيم و جهان نو وسبکبال فراي هيچستان خويش را مي افرينيم. باري انگاه که همه مطلقيات و همه متاروايتها فرو ميريزد، چه مي ماند. انگاه خورشيد، تو و من، اين لحظه، اين بازي و اين خواستها ونيازهاي انسانيمان و اين جسممان و شورهايش باقي مي مانند. خواست عشق، خواست تنهايي، خواست جستجو و افرينش، خواست يگانگي و دوگانگي باقي مي مانند. در نهايت همه چيز ديگر بار از ما پاسخي مي خواهد و شورهاي ما از ما جوابي مي طلبند. تنها اين بار ما رها يافته از ان همه مطلقيت و متاروايتها با شورهيچي و پوچي خويش و توانا به اين قدرتهاي خويش دست به خلاقيت ميزنيم و روايت شخصي خويش از عشق، دوستي، خرد، واقعيت  و جهان را برپايه خرد جسممان مي افرينيم، روايت سبکبال و مطلق شخصي خويش، روايت فاني و پراحساس خويش از همه چيز.روايتي که شور عشق و قدرت دارد و مالامال از حس زيباي هيچي و پوچي است و از اينرو عشق و خردش  خندان است و ايمانش رقصان است. در اين جهان نوي خندان،رقصان و سبکبال ما  خدايمان نيز  رقصان است  و فرشتگانمان، شورهايمان وسوسه گراني زيبا و خندانند. ما بقول سپهري ابتدا نام و نشان را از گل و گياه و هستي ميگيريم و در هيچي دراز مي کشيم و مسحور اين جهان هيچي رنگارنگ و بي نام و نشان مي شويم و در عين حال مي دانيم که حتي اين <مسحوري> خود نامي است و رنگيست که ما به هيچستان خويش داده ايم. با اين اگاهي و با شور عشق و قدرتمان  انگاه  ديگر بار به افرينشي نو دست مي زنيم و با شناخت از اين هيچي و توانايي خويش به جهانمان و خودمان نام و نشان مي دهيم  و روايت و داستاني نو، جهان فردي و شخصي نوي خويش را در پشت هيچستان مي سازيم. جهاني که بقول سپهري اساطيري است و هم به نگاه ما واقعي. او جادويي و زميني است، ولي در نهايت او جهان واقعي نهايي و معناي نهايي نيست، بلکه افرينشي نو، معنايي نو و فاني است و اينگونه نيز با شور پوچي مملو است،. از اينرو نيز سبکبال و خندان است. رقصان و است. ما مي دانيم و با تجربه هيچي و پوچي خويش بدان پي برده ايم که هميشه در جهان خويش و افرينش خويش بوده ايم، حتي انگاه که از جهان خويش در رنج بوده ايم. انجا نيز اسير اهريمنان و خدايان خودساخته خويش بوده ايم. پس با اين اگاهي خندان و توانايي سبکبال خويش  ما جهان در پشت هيچستان خويش را، روايت شخصي خويش را مي سازيم و با شور عشق و قدرتمان، با شور پوچي و هيچي  پا بدرون  اين جهان خويش  مي گذاريم و اينگونه با تن دادن و پاگذاشتن به جهان شخصي خويش، با  دميدن شور خويش در روايت و بازي نوي خويش انرا زنده مي کنيم و خود خالق جهان خويش مي گرديم. اري ! ما اين فرزندان خدا و غولان زميني  همان <هيچ> خندان و سبکباليم که ديگر بار از درون خويش و  بخواست عشق و قدرت جسم خويش، درپي دست يابي به اوج خرد، عشق و لذت خويش جهاني نو و تصويري نو مي افريند. اين افرينش سبکبال راز هيچي ما و پوچي ما و ثمره ان است. جهان هيچستان و پوچي  براي ما چون ابشاري مي باشد که در زير اب زلالش  ما تهي و رها از هرگونه باري و سنگيني و پلشتي  ميگرديم و ديگربار به قدرت خلاقانه  هيچ خويش و به شور پوچي خويش دست مي يابيم و اينگونه نو شده، خلاق شده  براي دست يابي به لذتي نو و بازي ايي نو، عشق و خردي نو دست به خلاقيتي نو مي زنيم و از درون هيچي  وپوچي خندان خويش جهان نو و سبکبال فردي و شخصي خويش را مي افرينيم. خويش و همه هستي را ديگربار مي افرينيم و در ان پا مي گذاريم و  انرا با شور عشق و قدرتمان  زنده مي کنيم. اري دوستان! همراه  با ما هم اري گويي به جهان هيچي و پوچي خويش را بياموزيد و هم به جهان فردي و شخصي پشت هيچستان خويش دست يابيد. زيرا در جهان پشت هيچستان فضا و مکان براي خلاقيتها و حکومتهاي فراوان و بازي جنگ قدرت و عشق انها فراهم است. چه جاي تامل! بياييد ابتدا در زير ابشار پوچي ديگر بار خويش را سالم، زيبا ، قدرتمند و تهي سازيد و انگاه با شور هيچي و قدرت پوچي خويش و در پي دست يابي به اوج لذت خويش ديگر بار بيافرينيد. تنها خطر در ميان راه خودازاري و جنگ وسوسه ها با يکديگر در زمان شکست کنترل سابق است. اين زمان خطرناک بلوغ است. بايد ياد گرفت که بر اين خود ازاري و دگرازاري چيره شد و بر کين توزي شورهايمان که حاصل سرکوب قرون بوده است غلبه کرد، تا انزمان که کاهن درون ما با ديدن شکست خويش و با ديدن نماي خويش در ايينه پوچي به اشتباه خويش پي ببرد و لمس کند، چگونه در خدمت ارماني و خدايي دروغين  به جسم خويش  وخداي واقعي خويش، به ياران واقعي خويش خيانت کرده است و از اين درک سرافکنده گردد. تا انزمان که وسوسه هايت سرانجام به کين توزي  ناشي از دل ازردگيش و فرومايگي ناشي  از گرسنگي ديرزمانش  پايان دهند و در نگاه تو بزرگي خويش را ببينند و به ان دگرديسي يابند و به فرشتگانت تبديل شوند. انگاه که اخلاقت  و کاهن درونت از خود ازاريت سرافکنده شدند و عارف درونت از کشتن جسم خويش در برابر ميل وحدت وجود خويش يا ارماني  اخلاقي سرافکنده شد و وسوسه هايت بر پلشتيشان پيروز شدند، انگاه تو مي تواني با شور پوچي و هيچي خويش و با توان اين کاهن و عارف نوگشته و خندان، با شور اين فرشته هاي زيبايت به چنان خلاقيت نو  و ايجاد جهان شخصيت دست بزني که کسي را توان مقاومت در برابر زيبايي و شکوه  ان نباشد و هيچ ارماني دروغين و خدايي سرکوب گر توان شکاندن و قتل انرا نداشته باشد، جز خود تو و ميلت به دگرديسي تازه و ماجراجويي تازه. در پشت کاهنت و احساس گناهت، در پشت عارفت و ميل به سرکوب فرديت ات نيز شورهايي قوي از تو، شورهاي سروري و قدرتمندي تو قرار دارند که ديرزماني به خداياني دروغين خدمت کرده اند. نياکان ما ايرانيان قومي جنگجو و سرور بودند که در دوران صلح به جان خويش افتادند  و سعي کردند، وجود خويش را در پاي اين يا ان احساس به بندگي وادار کنند و اينگونه بر خويش چيره شوند و احساس سروري و پيروزي  کنند. اين شور سروري، همان قدرت بيرحمانه احساس گناه و شرمي بوده است که قرون متوالي نياکانت و نيز سالها تو و مرا در بند کشيده بود و عزيزان فراواني را بقتل رسانده است و يا مرا، ترا تا دم مرگ کشاند و بر تنمان و روحمان جاي زخم شلاقهايش باقيست. باري ابتدا بر او چيره شو  و بگذار درايينه پوچي و هيچي خطاي خويش را ببيند، اما او را نکش. بلکه انگاه که به درک خطاي خويش نايل شد و  از خويش و کرده اش شرمسار گرديد، او را به خداي سروري و ايمان سبکبال خويش تبديل کن، تا ياورت و همراهت در تولد و استحکام دنيايت باشد. يا با خنده ات او را چنان بکش که ديگرباربه عنوان يار و اخلاق سبکبالت  متولد شود. براي ساختن جهانت هم به خدايت و هم به شيطانت احتياج داري. به عنوان ايراني هم به کاهنت و هم به وسوسه هايت و اهريمنانت احتياج داري. پس انها را به فرشتگانت و يارانت تبديل کن. شورهايت و  وسوسه هايت را به زيباييها و رنگها، لذتهاي جهان جديدت و اخلاقت را به نيروي مدافع جهان نويت، به اخلاق سبکبال و مدافعان جسور جهانت، به اخلاق قدرتمند، سرورانه و خندان زميني تبديل کن. اينگونه  مي تواني  بقول نيچه مسيح وار طلب کني و سزار وار بيافريني. باري اين است اموخته من از هيچي و پوچي و بحرانم در عرصه هيچي و پوچي. من اري گوي به زندگي، زمين  و جسم خويش شدم و اينگونه سوار بر وسوسه هاي خويش و همراه با قدرت کاهن خندان و عارف زميني خويش، سبکبال و خندان ابتدا در زير ابشار هيچي و پوچي خويش را ار هرگونه مطلقيت پاک نمودم و انگاه پا بدرون جهان سبکبال وشخصي خويش در پشت هيچستانم نهادم. دوستان من! هنوز مي توان ديگربار همه چيز را از نو افريد و نامگذاري کرد. پس چه جاي تامل! با شورعشق و قدرت خويش و با توان خرد هيچي و پوچي خويش، جهان سبکبال، شخصي  خويش را بيافرينيد و اين زمين را به جايگاه خدايان خندان و زميني، به جايگاه غولان زيباي زميني و جهانهاي زيباي انها تبديل کنيد. چه جاي تامل!

 

 

- در ستايش خويشتن دوستي:  بر ما انسانها راه خويشتن دوستي را با کلماتي چون عشق به ديگري، عشق به جامعه يا اخلاق بسته اند،تا بتوانند بهتر از ما انسانها، بردگاني در خدمت اين يا ان ارمان، در خدمت اين يا ان شور و قدرتي از خود ما ايجاد کنند. در حاليکه طبيعترين  و زيباترين راه دست يابي به عشق به ديگري و به خدا، عشق به خويشتن مي باشد. خويشتن دوستي سختترين کار است و توانايي به خويشتن دوستي يکي از مهم ترين وظايف انسان نو  و يا شايد بزباني  ديگر زيربناي جهان نوي اين انسان زميني مي باشد.« و براستي، اموختن خويشتن دوستي فرماني بهر امروز و يا فردا نيست، بل اين هنري ست ظريف تر از همه ي هنرها و زيرکانه تر و واپسين تر و شکيباتر. زيرا همه گنج هاي ان از گنجور ان سخت پنهان است و گنج خويشتن از همه گنجها ديرتر بر کشيده مي شود؛ جان سنگيني چنين بنا نهاده است.(4)».  بدون خويشتن دوستي و ميل دست يابي به سعادت و لذت فردي چگونه مي توان جهاني نو و انساني ساخت. اساس هر عشق واقعي به ديگري، چه به معشوقي يا ارماني،به خدايي عشق به خويشتن است. خودخواهي اين مادر همه نجايب و فضيلتها که در تاريخ فرهنگي ما اينگونه بدنام شده است، ان  قدرتي است که بايد ديگر بار زيبا و بزرگ خوانده شود، تا ديگر بار ما به خويش ايمان اوريم و در پي سعادت فردي خويش و  ايجاد جهان خويش باشيم. خويشتن دوستي  اين فضيلت زيبا زيربناي نگاه انسان زميني و عاشق زميني مي باشد، زيرا هر عاشق واقعي مي داند که در عشق خودخواهي فراوان است و اينگونه نيز عاشق معشوق را تنها براي خويش مي خواهد  و چون به خودخواهي معشوق خويش واقف است، قلبش و وجودش را در عشق تنها براي او مي خواهد. انسانهاي عاشق و خويشتن دوست که  از لذت و عشق فرديشان به عشق به ديگري مي رسند،  راحتتر نيز به يکديگر فضايي براي فرديت و استقلال مي دهند، زيرا خود نيز به اين فضا احتياج دارند. اين را خويشتن دوستيشان مي طلبد، تا با فرديت واستقلاشان مرتب به دگرديسي و قدرتي نو دست يابند و همزمان خواهان تحول و دگرديسي عشقشان  و روابطشان مي باشند، تا مرتب با معشوقشان، يارشان و خدايشان به درجه جديدي از لذت رابطه و عشق دست يابند. خويشتن دوستيشان اينگونه مي خواهد. اري خودخواهي زهراگين و يا کوچک نيز وجود دارد که هميشه با ضعيف کردن و داغاني ديگران در پي بزرگي خويش است و يا خودخواهيش از نوک دماغش جلوتر نمي رود و نمي بيند که بي لذت معشوق و يارش و جهانش، لذتش ناکامل و نيمه تمام است. اين خودخواهان کوچک اما خود يا ديرزماني  طرفداران پروپاقرص  بد بودن خودخواهي بوده اند و اکنون که به اشتباه خويش پي برده اند، چون کودکي که او را از پستان مادر زود گرفته اند، احساس کمبود مي کنند و خيال ميکنند با اين خودخواهي کودکانه و زهراگين مي توانند بر کمبود خويش چيره شوند. انها تنها زجر خويش را و گشنگي خويش را طولاني مي سازند، زيرا خويشتن دوستي واقعي خواهان دگردوستي نيز مي باشد و به خنده ياران و بزرگي معشوقان خويش نياز دارد، تا خود نيز به اوج لذت دست يابد. مرد مغرور و خويشتن دوست در پي زني مغرور و خويشتن دوست مي گردد، زيرا با معشوقي کوچک و دون مايه قادر به پرواز عشق و هماغوشي بزرگ عاشقانه نيست و  قادر به دگرديسي جاودانه، تا گاه سرور معشوق خويش باشد و يا لحظه اي ديگر مسحور و بنده  نگاه او . او براي بازي عاشقانه  زميني خويش به الهه اي و ساحره اي مغرورو زيبا چون خود، اين خدا و ساحر زميني نياز دارد. در هر عشقي، دوستي جنگ قدرتي و نيز بازي سروري و بنده اي نيز وجود دارد و نيز بازيهاي زيبا و فراوان دگر، پس خويشتن دوست  معشوقي، دوستي هم تبار و توانا به اين بازي عشق و قدرت مي خواهد، تا با او به اوج لذت نايل ايد و با او تکميل شود. اينرا خويشتن دوستي زميني و سالم او و شور عشق و قدرت زميني اش مي طلبد. اينگونه نيز در دوست خويش در پي بهترين دشمن و نقاد خويش مي گردد، تا با چنين دوستي و همراهي هم به جنگ خدايان رود، چون گيلگمش و انکيدويي ،  هم با لذت بري از نگاه نقادانه او به تحول و ترميم خويش و نگاهش بپردازد . اري خويشتن دوستي سالم و زميني او اين چنين دوستي  و همراهي ميطلبد. پس ان گونه  خودخواهان مريض و کوچک خود هنوز زخميان و بيماران ان فرهنگ ضدخودخواهي اخلاقي کهن هستند و يا  انچنان کوچک و ادمک شده اند که خودخواهيشان فقط قادر به ديدن منافع خويش است و لذت ان خويشتن دوستي را نمي شناسد که از پي دست يابي به هنري والا، علمي و  اکتشافي براي خويش و عموم دست به ماجراجويي و خطري بزرگ مي زند. اين خودخواه کوچک چون موجود خسيسي مي باشد که مي خواهد احساساتش را در يخچال يخ ببندد ، بجاي انکه انها را به ديگران نشان دهد. او خيال مي کند اينگونه مي تواند احساساتش را براي روزي ديگر حفظ و اماده نگه دارد. يا مبتلا به گره حقارتيست، از اين رو ياري و معشوقي کهتر و ضعيف مي طلبد. در اين مسير اما او نه تنها هر روز کوچکتر مي شود، بلکه جهانش، توانايي عشق ورزي و لذتش نيز کوچکتر مي شود. باري  انسان کم مايه پاداش خساست خويش را با دست يافتن به جهاني کم مايه، عشق و دوستي ايي کم مايه و بيمارگونه مي گيرد. به باور من  دو نوع و يا دو مرحله از خويشتن دوستي وجود دارد. در مرحله اول خويشتن دوستي،  انسان در برابر نگاه عمومي و اخلاق عمومي بدفاع از خواست فردي خويش مي پردازد، به اخلاق مقدس نه مي گويد و بار اخلاقهاي کهن را بدور مي اندازد. بقول نيچه او از شتر بارکش اخلاقيات کهن و انسان نيک به شيرو انسان عصيانگر تبديل مي شود  و مي گويد:< من ميخواهم. من اين يا ان را مي خواهم.>. او بر ما خواستن غلبه ميکند و تفاوت خويش مي جويد  و تفاوت خويش را دوست مي دارد و ان را بيان مي کند و سپس در گام  بعدي اين مرحله اول به روايت همگاني  تفاوت چيره ميشود و متفاوط ميگردد، تنها  و متفاوط از ديگران  و حتي گاه متفاوت از خويش مي گردد.  اين گونه او نمايانگر فرد،تفاوت، تفاوط  و عشق به خويشتن، فردي عصيانگر و جسور و خردمندي نو مي باشد که خواست و ميل خويش را بر خواست و نگاه عمومي ترجيح مي دهد و خود مي گردد، متفاوت ميگردد.  حتي به اين تفاوت بسنده نميکند و ان ميشود که هيچ کس نيست و اين گونه متفاوط ميگردد، در خود نيز چندگانه  ميگردد و بيانگر شيئ غيرقابل ارائه يعني زندگي مي شود. اوست که مجنون مي شود، زيرا با نگاه عاشقانه اش ليلي را زيباترين زنان مي کند و نگاهي نو به زيبايي ايجاد مي کند و حتي مي تواند زيباييهاي متفاوط ايجاد سازد. اين شير که نه مي گويد  و لذت خويش، عشق خويش مي خواهد، همان انساني است که به کوير هيچي و پوچي وارد ميشود و به هيچ خلاق تبديل مي گردد و خواست خويش مي طلبد. مرحله دوم خويشتن دوستي اما انموقع است که  از نه گويي به اري گويي و از عصيان به ساختن و خلاقيت نو مي خواهي دست بزني. انگاه که مي خواهي در کوير هيچي و پوچي پس از رهايي از همه ان اخلاقيات و متاروايتهاي کهن و حس و لمس تفاوتت و تفاوطت با ديگران، اکنون به خلقت جهان شخصي و فردي خويش و بهشت پشت هيچستان خويش بپردازي. يعني مي خواهي کودکي خندان، چرخي خودچرخان  شوي و جهاني فردي و شخصي خويش را در پشت کوير هيچستانت  با شور جسم و خرد جسمت، با ميل عشق و قدرتت بيافريني.  اکنون زمان ان است که بر شير خويش و خويشتن دوستي اوليه خويش چيره شوي و سراپا جسم  و شور جسم خويش گردي. اگر در مرحله اول بايد چو شير اراده مي کردي و مي خواستي، اکنون به عنوان کودک و به عنوان خداي روي زمين سراپا جسم شده بي عمل مي گردي و تن به خويش مي دهي، بي اراده ميگردي. در يک کلام کودک ميشوي و سراپا جسم.  اينگونه بايد بر اراده خويش چيره شوي و بر قهرمان خويش و ابرقهرمان، کودک خندان گردي.« او بايد اراده ي قهرمانانه خود را نيز از ياد ببرد. او بايد نه تنها مردي برجسته که مردي بر کشيده باشد. اثير بايد او را بالا بکشد. اين فارغ از اراده!. او ديوها را در بند کرده است و معماها را گشوده است. اما هنوز بايد از ديوها معماهاي خويش بند بگشايد و انان را به کودکان اسماني خويش بدل کند.(5)». اري اين قهرمان و شير اکنون بايد به کودک و شيرخندان تبديل شود و با جسم خويش و زندگي اري گويد وبه عنوان جسم خندان سوار بر بالهاي فرشتگان خويش، بر بالهاي فرشتگان  و کاهن خندان خويش بسوي جهان زميني و جسمي خويش، بسوي خوشبختي زميني و شخصي خويش پرواز کند. اين خويشتن دوستي دوم است و سراغاز خداي جهان خويش شدن وخالق جهان شخصي خويش گشتن. اينگونه مي  بايد در خويشتن دوستي دوم با اعتماد به خويش و به زندگي، با اعتماد به انکه خداي اسمان و مادرت زمين و يارانت تو را در اغوش خواهند گرفت و از تو مواظبت خواهند کرد، بااعتماد به اينکه شورهايت که فرشتگانت مي باشند  و  نيروهاي دفاعيت که همان شور سروري و کاهن خندان وسبکبال جديدت مي باشد، به تو و راهت ايمان دارند  و در ان مسيرتلاش و حرکت مي کنند، اکنون  بي اراده و بي عمل به خويش و بازي زندگي،به حالات  وشورهايت تن  دهي و  يگذاري انها تو را بسوي خوشبختي و جهانت هدايت و راهبري کنند. اکنون به اري گوي زندگي و انسان بي تهوع تبديل مي شوي و مي گذاري بربالهاي زمين و اسمان به جهانت دست يابي. اين خويشتن دوستي دوم را تنها فرزندان خدا و غولان زميني مي توانند بدست اورند، زيرا انها به کودکان زندگي تبديل ميشوند و به خويش و وزندگي ايمان مي اورند و  ديگر نيازي به قهرمان و شير درون خويش ندارند. انها به عنوان قهرمان مي ميرند،تا بسان کودکي خندان و خودچرخان متولد شوند که مانند قهرمان ايمان کيرکه گارد قادر است با شور پوچي بگويد، من در همين لحظه به خواستهايم دست مي يابم، چون مي دانم  که زندگي و خدا خواست مرا براورده ميکند و اينگونه خندان و راحت دست در دست زندگي به شادي مي پردازد. اين ايمان و شادي کودکانه را نه مردم عادي و نه  خردمندان عادي توان حس و يا تحمل تن دادن به اين جرات و بي عملي را دارند  واز ان چون مرگ مي گريزند و هزاربار از ترس اين اعتماد و بي عملي بر خويش صليب مي کشند، به دور خويش فوت مي کنند و يا  از روي خشم به اين حماقت و سادگي غضب الود مي نگرند و از ان دوري مي کنند،  از ترس در ميروند . اما کافيست در چشمانشان دقيق نگاه کنيد، تا استيصالي را بينييد که از ناتواني تن دادن به اين سادگي و لذت کودکانه، از  ناتواني تن دادن به اين ايمان به خويش و زندگي و ناتواني بازگشت به بازي خندان و سبکبال زندگي نشات مي گيرد. اري اين کودک زيبا و خندان و سبکبال رشک انها را برمي انگيزد. اما حتي شير قهرمان نيز نمي تواند بدون چيرگي بر قهرمان درون خويش به اين کودک سبکبال تبديل شود. در درون خويشتن دوستي اوليه و اين قهرمان زيبا و عصيانگر،  ياد گذشته  و مبارزات گذشته و زخمهاي گذشته، تلفات گذشته باقيست. او بقول نيچه نمي تواند بر اين گذشته و < چنان بود>  پيروز شود. اه اين قهرمان چقدر دوست دارد، که مي توانست بر گذشته چيره شود و عشقي، عزيزي و يا قدرتي از خويش را که توسط دشمنش جان سنگيني و بخاطر ناتوانيش در ان دوران کشته شده اند، دوباره بازگرداند. ياد اين عزيزان از دست رفته و صدمات  و زخمهاي بجامانده بر روح و جانش او را عذاب مي دهد و نمي تواند سراپا لحظه و بي ارادگي، بي عملي شود و با ايمان به پيروزي جهانش و خواستش تن به لذت کودکي دوباره زند. اين قهرمان زيباي ما نمي تواند ان شکستها و عزيزان از دست رفته را به بهاي اين پيروزي فراموش کند و زخمهايش بر چهره  و  روانش او رابه ياد انچه مي اندازد که نمي تواند تغيير دهد. اينگونه در پيروزيش غمي نهفته است. اما دوستان من! همه ان شکستها و پيروزيها بدون يکديگر ممکن نبودند. بدون ان خطاها، عزيزان از دست رفته و زخمهاي بر چهره و روان اين پيروزي اکنون ممکن نبود. امروز اين خويشتن دوست نو مي داند که همه ان گذشته جز خلاقيتهاي خود او و چرکنويسهاي خود او بيش نبوده است و اين او را زجر ميدهد که چرا از ديرزماني پيش زيبا ننوشته است و در اين مسير بناحق خويش را داغان کرده است و يا عزيزي را ازدست داده است. باري دوستان! بدون ان چرکنويسيها و خطاها اين شاهکار نو  و توانايي ساختن جهان فردي و شخصي خويش غيرممکن بود.  هرچه يک تحول عميقتر، ميزان خطاها و عمق دردها گسترده ترو عميقتر. پس به خاطر همه ان صدمات و مرگهاي عزيزان بر اين اخرين درد خويش چيره شويد  واينگونه با مرگ خويش به سان قهرمان،  مرگ نهايي جان سنگيني  را فراهم سازيد، زيرا در قهرمان و در دلخوريش از گذشته هنوز يادي و نگاهي از ان جان سنگيني و وظايف بي چون و چراي ما به عنوان انسان و قهرمان وجود دارد. وظايفي که گويي اگر از پس ان بر نياييم، بزرگ و زيبا نيستيم. باري دوستان بر اين اخرين دل ازردگي خويش، بر اين اخرين بازمانده ان جهان سنگين و متاروايتهاي بزرگ و الواح، بر اين <چگونه بايد بود و چه بايد کردها> چيره شويم و با قبول زخم و درد خويش  و با  خاک سپاري گذشته خويش، سوار بر بالهاي فرشتگان شورهاي خويش و با قدرت اخلاق و سروري سبکبال خويش بدرون جهان شخصي خويش، جهان واقعي/ جادويي پشت هيچستان خويش رويم.  انرا با شور هيچي خلاق خويش و با جسارت عشق و قدرت خويش زنده سازيم و با نيروي اخلاق سبکبال و سروري خويش انرا مستحکم و قوي سازيم.  براي اين کار مي بايد  اما ابتدا به خويشتن دوستي دوم دست يابيم و از قهرمان به کودک سبکبال و چرخي خود چرخنده تبديل شويم. مي بايد با خنده کودکانه و بي هيچ اراده يا عملي به زندگي و خويش تن دهيم و بگوييم که هر انچه گذشت، ان بود که مي خواستيم.« گذشته ها را نجات بخشيدن و هر <چنان-بود> را به صورت < من ان را چنين خواستم!> بازافريدن: اين است انچه من نجات مي نامم!.(6)».  اينگونه مي توانيم با خنده بر اخرين دردهاي خويش چيره شويم و بر درد ان <چنان بود>  قهرمان درون خويش چيره شويم . ياران! با زرين ساختن گذشته خويش و سبکبال کردن ان، با قبول کردن انها بسان سرنوشت خويش و خواست خويش زخمهاي خويش را ضرورتي سبکبال و زيبا سازيد که با نقششان بر تنتان  و قلبتان زيياييتان را ژرفايي شرورانه  وخدايي مي بخشند، چون زيبايي شرور گيلگمش يا انکيدويي و انگاه با گفتن انکه انچه بود، ان بود که مي خواستم، بر طلسم اخرين تلخي درون خويش چيره شويد و به عنوان قهرمان بميريد، تا چون کودکي نو و  سبکبال ديگر بار زنده شويد و در جهان نوي خويش، سوار بر اسبان بالدار و  فيلان سبکبال شورها و وسوسه هاي خويش به ماجراجويي و کشف عشق و دوستان جديد خويش بپردازيد و بياري کاهن زيباي خندان و شور سروري خويش جهان زيباي خندانتان را،جهان جادويي زميني تان را در برابر هر تهاجمي مستحکم و قوي سازيد. از ياد نبريد حتي اين گذشته و دردها خلقت شما و روايت ساخت شماست. با دانايي به اين شناخت و عبور از قهرمان خويش به کودک خندان نو تبديل شويد و اکنون برپايه ان تجارب خلاقيت، شاهکار خويش را بيافرينيد و سعادت خويش را. ابتدا انگاه که ياد گرفتيد، خالق بدبختي خويش بوده ايد و مي توانستيد ان گذشته را به هزار رنگ و شکل ديگر در اوريد، انگاه مي توانيد خالق حال و اينده خويش باشد. براي اين کار اما بايد بر اين قهرمان خويش و دل ازردگيش از گذشته چيره گرديد و شير خندان، کودک خندان و بي تهوع، جسم خندان شويد. باري اين خويشتن دوستي نهايي و اري گويي نهاييست  که ما فرزندان زندگي و زمين بدنبال انيم. ما ان ميشويم که هستيم، به خويش و سرنوشتمان  و گذشته مان عشق مي ورزيم و انگاه با اري گويي به اکنون و اينده  زندگي نوي خويش و بازي نوي خويش را اغاز مي کنيم و ديگر جز اين اري گويي جاودانه به خويش و زندگي راهي دگر نمي جوييم. ما فرزندان زمين و لحظه ايم و تاخوردگي خندان زمان و دوران خويش.  اري  اين خويشتن دوستي خندان ماست. پس بي عمل و بي اراده شويد و سراپا کودک زندگي و سراپا لحظه و شور زندگي و لذت، شور عشق، قدرت و خرد. اين چنين خندان و کودک به درون جهان فردي خويش رويد و روايت خويش از هستي، عشق، دوستي و خرد را بيافريند. زمان، زمان اين کودکان زميني  و عاشقان زميني و سبکبال است ، زمان رقص و شادي انها و زمان خلاقيت انها و خلق هزاران روايت و جهان زميني ، تا زمين محل بازي خدايان فاني گردد. باري دوستان! ابتدا قهرمان و شير شويد و با اراده، خواست خويش بخواهيد و لذت خويش و سپس  با غلبه بر قهرمان درون خويش به اين کودک بي اراده  نو تبديل شويد و اينگونه همبازي ما در اين بازي خدايي/زميني گرديد و نيز خالق جهانهاي فراواني زميني/ جادويي.  زمان بازي تازه عشق و قدرت فرارسيده است. پس بازيگران و شوخ چشمان زميني، چه جاي درنگ!.

 

http://sateer.persianblog.com/

 

ادبيات:

 

1/ 2. تولد تراژدي. فريدريش نيچه. بخش هفتم.چاپ الماني.

3/ ترس و دلهره. کيرکه گارد. چاپ الماني.ص 49

3/  ادراک حسي گشتالت،  دوباره يافته هايي از درون زباله دان درونيم. فريتز پرلز.ص 151

4/5/6. چنين گفت زرتشت. فريدريش نيچه. ترجمه  اشوري.چاپ جديد.ص 205/129/151

7/ پژوهشي در اساطير ايران. شادروان مهرداد بهار.بخش نخست. ص 32