رقيه
اواخر، فكر كنم،
سال 54 بود كه از كشته شدن اكرم با خبر شدم. چندي
بود كه به ساختمان جديد منتقل شده بوديم. طبق
معمول با چند تا از رفقا سر كلاس بحث يا
كتابخواني نشسته بودم كه ناگهان خبر را شنيدم. يادم نيست چطور و از كي
شنيدم، اما يكهو كمرم تير كشيد. ديگر نتوانستم از جا تكان بخورم.
درآن لحظه معناي اصطلاح
«كمرم شكست» برايم ملموس شد، و حرف پدرم
كه ميگفت، «مرگِ برادر بزرگترين مصيبته.» امروز هم هر
وقت ياد آن لحظه ميافتم بغضم ميگيرد …
اكرم صادق پور كلوري اواخر سال 51
دستگير شد. چند ماهي بيشتر در زندان نماند. تازه ديپلم
دبيرستانش را گرفته بود و اهل كلور، يكي از دهات بندر پهلوي بود. چهرهاي زيبا و رفتاري خوشايند داشت. پوستش گلگون و شفاف، موهايش به رنگ
روشن، براق و بلند بود. گاه خود به خود او را «هلو خانم» صدا ميكرديم. اما جذابترين حالت او، براي من صداقتش بود كه انگار از زير پوست صورتش به
بيرون ميتراويد.
از پرونده و فعاليتش چندان
چيزي نميدانستيم. به روال رايج، مخفي كاري را رعايت ميكرديم و كنجكاوي و پرسِجو
را ناپسند ميدانستيم. اما خيلي زود به او اعتماد كرديم. همة معيارها و ارزشهايي
كه آن سالها براي ما مبارزان و طرفداران مشي مسلحانه اصل بود، انگار يكجا در اكرم
جمع بود. .
معيارها و ارزشهايي كه آن
سالها براي ما جزئي از اصول مبارزه بود. در آن زمان اصليترين معيارِ انقلابي
بودن براي ما كّفٍ نفس، بينيازي و منزه طلبي، فداكاري و از خود گذشتگي بود. امروز
كه به آن سالها نگاه ميكنم به نظرم پارهاي از اين معيارها به نوعي ريشه در
عرفان داشت كه علاوه بر مشي مسلحانه، زمينة ديگري بود براي
نزديكي فداييها به مجاهدين.
اين معيارها، طبعاً در خانههاي
تيمي و در زندان غليظتر و شديدتر عمل ميكرد. امروز خيلي از زندانيهاي سابق،
ازآن سالها كه ياد ميكنند به قضية انتخاب ميان سيبِ ريز يا درشت بعنوان يك معيار
ايراد دارند. اما براي ما اين يك اصل بود كه در ارتباط با منافع جمع، اول از
خودمان مايه بگذاريم. حالا ميخواهد مايه گذاشتن در خوردن سيب ريزتر باشد يا گذشتن
از چيز بسيار مهمتري كه جان آدميست. و اينها در محيط تنگ زندان از چشم كسي پنهان
نميماند. به خصوص آنجا كه مسئله برسر ترس از جان بود، تفاوت بين «ملاحظه كاري» در
برابر زندانبانان با «محافظه كاري» خيلي زود مشخص ميشد.
اكرم با اينكه
پروندة سبكي داشت و قرار بود به زودي آزادش كنند، هيچ وقت در برابر زندانبانان
دچار محافظه كاري نشد. علاوه بر صداقت، از خود گذشتگي، فداكاري و توجه به جمع،
سرزنده و مهربان هم بود. وقتي از پنجره گنجشكي را در حياط ميديد، با شوق و مهري
كودكانه ما را صدا ميزد تا دانه خوردنش را تماشا كنيم ، «َزكن َزكن چي چي يانه، وي ديني چي چي يانه، وي ديني!»
جملاتي كه به گيلكي برزبانش
رانده ميشد در ذهنم حك شده. تا وقتي كه پيش ما بود زبان گيلكي پيش او ياد ميگرفتم.
اولين بار شعر كاروان، معروف به «گاليا» سرودة هوشنگ ابتهاج (سايه) را از زبان او
شنيدم كه با لهجة شيرين گيلكيش آرام در گوشم زمزمه ميكرد. همين
طور شعر فروغ را، حرفي به من بزن / من در پناه پنجرهام / با آفتاب رابطه دارم
اعتماد ما به اكرم
تا آنجا بود كه او را در جريان فرار اشرف و ناهيد هم
گذاشتيم. اكرم تنها كسي بود كه به جز ناهيد و اشرف و شهين و من در جريان قرار
گرفت.
اما بعد از آنكه ناهيد
دم در دستگير شد و همة ما را مدت يك ماه به كميته بردند،
دربازگشت ديگر اكرم را نديديم و از سرنوشت او تا اواخر سال 54 بي خبر بوديم.
با شنيدن خبر كشته شدن اكرم،
بياختيار اشک ميريختم. در آن زمان بروز احساس و عواطف، آنهم با گريه كار شايستهاي تلقي نميشد. رفقاي نزديكم ايراد ميگرفتند و من ميكوشيدم
بر احساسم غلبه كنم. با اينكه پذيرفته بودم عمر چريك كوتاه است، به اين هم باور
داشتم كه «از خون هر شهيد هزاران لاله رويد!» و شهيد شدن را برازندة پاكباختگان
صادقي چون اكرم ميدانستم، اما گريه امانم نميداد.
اكرم اولين زنداني
بود كه پس از آزادي به خانههاي تيمي پيوست و در درگيري مسلحانه كشته شد. در آن
سالها، آيا سرنوشتي جز اين ميتوانست در انتظار اكرم باشد؟
«آن چه با ظلم ساخته شود، با عدل بر باد ميرود!»
بعد از فرار اشرف و
بازگشت ما به اتاقِ زندان قصر، هر روز تعدادمان زيادتر و تركيب آن متنوعتر ميشد. چند ماهي مادر اشرف و روحانگيز خواهرش
را در اتاق ما به گروگان نگهداشتند. مادرِ اشرف فارسي خوب بلد
نبود. مصيبت از دست دادن فرزندانش و محدوديتهاي زندگي در آن فضاي تنگ اتاق و
گرماي شديد، او را مستأصل كرده بود. اما ميكوشيد با خنده و سرتكان دادنهاي
مادرانهاش به ما دلداري دهد. جملهاي را كه روزي در كميته با اشاره به برج و
باروي زندان، به زندانباني گفته بود، با حالتي پيرانه براي ما
تكرار ميكرد، «بالام، ظولمونن آباد اولان، عدلينن برباد اولار!»
بهروز، فرزند بزرگ
مادر، سال قبل زير شكنجه
كشته شده بود، پسر كوچكترش زير شكنجه اختلال حواس پيدا كرده بود و اشرف هم
كه فراري بود. دامادش، كاظم سعادتي، همسر روحانگيز
هم زير فشار ساواك خودكشي كرده بود. روح انگيز، تنها
فرزند باقي ماندهاش بود و با وقار و متانت به مادرش ميرسيد. هواي بقية را هم
داشت. از عمق خطوط و رنگ پريدگي چهرهاش، كه در ميان موهاي سياه و پرپشت و بلندش
رنگ پريدهتر مينمود ميشد حدس زد كه غمي بزرگ بر دلش سنگيني ميكند. اما هرگز، زبان به شکايت نگشود. محبت عميق، پايداري و مقاومت بيسر و صدا و بيمانند روحانگيز،
پشتوانة محكمي بود برای ما، در آن اتاق كوچك در بسته و
گرماي تحمل ناپذير.
يكي دوماه با ما بود و
بالاخره آزادش كردند. از سرنوشت او هم ديگر خبري نداشتيم.
هنوز چند سالي از آزادي زندانيان و از انقلاب نگذشته، خبر اعدام روحانگيز را در يكي از روزنامههاي جمهوري
اسلامي خواندم. سال 60 بود هنگامي كه با
همسر سابقم جواد (علیرضا اكبري شانديز كه در سال 64 اعدام شد)،
داشتيم از تهران به چالوس ميرفتيم. در صفحة اول با عنوان درشت نوشته شده
بود، «روح انگيز دهقاني جاسوسة آمريكايي اعدام شد» و چندين جا از او
با واژههايي چون «معروفه»، «نانجيب» و… نام برده شده بود. براي دومين
بار احساس كردم كمرم شكست. اما اين بار تهوع و سر درد از غم جانكاه اعدام روحانگيز
و فحاشي به زن شريفي چون او، امانم را گرفته بود.
بعدها دانستم كه در تبريز
ريخته بودند به خانهاش و همه چيز را به غارت برده بودند. جرمش اين بود كه به
خواهرش اشرف كمك كرده بود. گويا تا دقايق آخر فرياد ميزده، «بازهم به خواهرم
كمك خواهم كرد! صد سال ديگم كمك خواهم كرد! اون رو دوست دارم، بهش اعتقاد دارم».
ميگفتند روحانگيز
را داخل يک گوني کردند و به گلوله
بستند.
اوايل تابستان 52، تعدادمان در قصر از دوازده سيزده نفر بيشتر شده
بود. تقريباً همه از اعضاء يا طرفداران چريكهاي فدايي يا مجاهدين بودند. جوانتر از همه ميترا بلبلصفت و زهره شانهچي دو دانشآموز
دبيرستاني بودند كه روحية شاد و شلوغشان فضاي اتاق را عوض كرده بود. ميترا
با لپهاي سرخ و هيكل تُپلش دائم مشغول شيطنت بود و شوخي. زهره لاغر و ريزه
بود و آدمي مرتب. چشمان سياهش مثل بچه آهويي تيز و كنجكاو،
دائم به اين سو و آن سو ميچرخيد.
به روال معمول زندان،
ازپروندة آنها چندان چيزي نميدانستيم، جز اين كه قرار بود به زودي آزادشان كنند. آنها از همان هفتة اول، با جسارت و صميميتشان
اعتماد همه را جلب كرده بودند. ما هم حواسمان بود كه كاري نكنيم گزارش
ناجوري از آنها بدست ساواك برسد. در اعتراضها و درگيريها با زندانبانان آنها را
شركت نميداديم، به خصوص در درگيري با گارد زندان كه به اعتصاب غذايي دوازده روزه
انجاميد. اما آنها، به انواع مختلف همبستگيشان را نشان ميدادند.
ميدانستند كه هر نوع ابزار
و هر چيز ممنوعه كه بدستمان ميافتد براي روز مبادا «جاسازي»
ميكنيم، مثل آدمهاي جنگزده. با اين همه، روزي كه ميترا از مطب دندان پزشك
سر يكي از متههاي چرخ دندان را براي ما هديه آورد، مانده بوديم با آن چه بكنيم.
كاري جسورانه بود، اما جاسازي براي مته
دندان پزشكي درد سر بود، چندان هم بدردمان نميخورد. دلمان هم نميآمد آن را دور
بيندازيم. ميترا با روحية شاد و شوخش ميگفت، «مطمئنم روزي بدردتون
ميخوره!» ماهها با درد سر پنهان
كردن آن متة دندان پزشكي سركرديم.
از حرفها و کارهايشان پيدا بود که دارند خودسازي مي کنند.
دزديهايشان را از مغازهها، به خصوص فروشگاه فردوسي با آب و تاب
بچگانهاي برايمان تعريف ميكردند. معلوم بود كه هم قصد داشتند جسارت
و سرعت عملشان را به محك آزمايش بگذارند و هم اينكه به اصطلاح به سرمايهدار، يعني صاحب مغازه ضرر بزنند.
روزي كه ميترا و زهره
را آزاد كردند، بيشتر ما احساس دوگانهاي داشتيم. هنگام وداع درآغوششان گرفتم و گريستم.
تصورم اين بود كه ميترا و زهره مبلغان پرشوري براي مشي چريكي
خواهند شد، اما نه اين که به خانههاي تيمي بپيوندند.
آن سالها، سالهاي شور
انقلابي بود و ايثار و شهادت. و من دلخوش بودم با اين فكر كه جنبش رو به گسترش است
و خوشا به سعادت كساني كه ميتوانند به وظايفشان عمل كنند.
براي رفقايي كه از جانشان
در راه انقلاب مايه ميگذاشتند احترام ويژهاي قائل بوديم. تصورمان اين بود كه «با
مرگشان آگاهي ميدهند به تودهها». خودمان را «پيشگامان انقلاب» ميدانستيم و از ته دل شعار ميداديم «راهمان پيروز است».
شعر ميسروديم يا سرودهها
را با آهنگهاي رزمي، با شور و حرارت ميخوانديم. هر وقت خبر كشته شدن رفيقي را ميشنيديم،
به احترامش ميايستاديم و دسته جمعي اين شعر سياوش كسرايي را ميخوانديم ، هر شب ستارهاي به زمين ميكشند و باز / اين آسمان گمشده غرق
ستاره هاست.
و من سرودة خود را ميخواندم،
با ما / با ما / برشو زجا / يك تن ظفر
يابد كجا / با ما بيا …
با اين همه، كشته شدن رفقايي
كه مدتي در زندان، آن چنان تنگاتنگ با ما زندگي كرده بودند، انگار تأثير مستقيمتر و عميقتري
بر روح و روان آدم ميگذاشت. اواخر سال 54، روزي كه خبر كشته شدن ميترا و
زهره را در يكي از خانههاي تيمي فداييان در
روزنامه خواندم، گويي بخشي از وجود خودم را از دست دادم. هرگز چنين سرنوشتي
براي آنها پيشبيني نميكردم. سرزندگي و شور و شوق بچگانهشان تصويري از ناميرايي
آنها در ذهنم بجا گذاشته بود.
اواخر سال 52، چندين زنداني طرفدار مجاهدين و مذهبيهاي غير مجاهد به اتاق ما اضافه شدند. يكي
از روزهايي كه در حياط مشغول ورزش بوديم درِ بزرگ آهني باز شد و هفت هشت زنداني با آن روسريهاي خاص مجاهدين وارد
شدند. در آن زمان ما با آن نوع حجاب سياسيِ
خاص چندان آشنا نبوديم. تو به خيال اينكه آنها از سر شوخي و لجبازي روسريهايشان
را به آن شكل بستهاند مرتب به مزاح ميگفتي، «چرا خودتون رو
به اين شكل درآوردين؟ بسه ديگه،
روسريهاتون رو بردارين!».
هر چه به تو اشاره ميكرديم فايده نداشت، ول كن نبودي. به خصوص دست از سر محبوبة
متحدين برنميداشتي و اصرار ميكردي كه، «قيافة به اين زيبايي رو
چرا با اين روسري به اين شكل درآوردي!»
محبوبه چيزي نميگفت و
ميخنديد. و چهرهاش با آن دندانهاي سفيد و مرتب دوچندان زيباتر ميشد.
مدت كوتاهي با ما ماند.
پوست شفاف و لطيف، چهرة زيبا و خندههاي پر محبت و دلنشين او همراه با سكوت
پرمعنايش، همه چيز را تحت الشعاع قرار ميداد. چندان چيزي از او ندانستيم. اما
نمي دانم چه چيزي در او وجود داشت، شايد سكوت پرمعنايش بود كه مرا به اين فكر واميداشت
كه او از ماست و بعد از آزادي، مخفي خواهد شد.
خبركشته شدن او را در درگيري
مسلحانه، اواخر زندان شنيديم. در آن سالها انشعاب ميان مجاهدين و اختلافها و
درگيريهاي بخش ماركسيست ـ لنينيست با مذهبيها بسياري از مسائل را در هالهاي از
ابهام و ترديد قرار داده بود. هم مجاهدين مذهبي، هم منشعبينِ م. ل، كساني را كه از ميان رفته بودند متعلق به گروه خود ميدانستند و برسر آن
پافشاري ميكردند. در آن سالها تعداد شهدا اعتبار داشت.
هيچ وقت ندانستم كه محبوبه
به چه بخشي از مجاهدين تعلق خاطر پيدا كرد. اما برخي از همبنديان سابق ميگويند كه محبوبه با بخش ماركسيست ـ
لنينيستهاي مجاهد انشعاب كرده بود.
خندههاي پرمحبت و سكوت پر
معنايش، انگار در نبودش هم ادامه دارد.
سال 53 و 54 ُپر شورترين
دورة مبارزة چريكي بود، به خصوص ميان جوانان دانشگاهي
هواداران بسيار داشت. روزي نبود كه ساواك به بهانههاي ناچيز،
چندين دخترجوان را دستگير و به بند ما منتقل نكند. پريدخت آيتي يا غزال
هم اواسط سال 53 سر از بند ما درآورد. چهرة زيبا و چشمان غزالوارش
اولين چيزي بود كه جلب نظر ميكرد. شايد به همين خاطر بود كه در زندان غزال صدايش ميكرديم. ديري نگذشت كه روحية هنرمندانه و
ظريف، رفتار دوستانه و صميميش بر فضاي بند تأثيري عميق گذاشت. قادر بود با همة
همبنديها از هر دسته و گرايش رابطهاي صميمي برقرار کند و به فضاي بند لطافت بخشد. به او ميگفتم، «تو
هم پري هستي، هم غزال!».
مدت كوتاهي از آمدن غزال
به قصر نگذشته، مراسم عيد فطر بود. ما فداييها ميكوشيديم در فراهم
آمدن امكانات مراسم عيد فطر به مجاهدين و ساير مذهبيها
كمك كنيم. خوراكيهاي بند را چون شكرپنير و آبنبات قيچي و… از مدتي قبل براي اين مراسم جمع
ميكرديم. براي نشان دادن همبستگي در اين مراسم، اهميت ويژهاي قائل بوديم. چون
مجاهدين و مذهبيها را از متحدان خود ميدانستيم. برخي از ما در رابطه با آنها
خواندن و تفسير قرآن را ياد گرفته بوديم. و من گاه به در خواست اين دوستان به صداي
بلند سورهاي از قرآن را كه از معنايش و آهنگ موزون و شعر گونهاش خوشم ميآمد
برايشان ميخواندم. اما در آن مراسم عيد فطر، غزال بيمقدمه شروع كرد به
خواندن يكي از آوازهاي سيما بينا ،
هر آن كس عاشقه از جون نترسه / كه عشق از كنده و زندون نترسه / دل عاشق
بود گرگه گرسنه / كه گرگ از هي هي چوپون نترسه /…
يكباره بند ساكت شد. طنين
صداي زنگدار غزال همه را به گريه انداخته بود. صدايي دلنشين كه تا به امروز
در گوشم ضبط است و هر صدايي كه ميشنوم با آن محك ميزنم. ازطريق
او،
به صداي سيما بينا هم علاقمند شدم چون بافت صداي هر دو يكسان بود.
از طريق غزال بود كه
صداي خوانندههايي چون دلكش و مرضيه
يا سوسن و سيما بينا به بند ما راه يافت. صداي آنها را به عينه
تقليد ميكرد. همة بند با علاقه به گوش مينشستيم، پيشداوريهاي معمول را كنار ميگذاشتيم
و تلاش ميكرديم صداي هريك از خوانندهها را تشخيص دهيم. هنر آواز خواندن و تفاوت
زير و بمها را خود به خود از او ميآموختيم، بيآنكه ادعايي داشته باشد.
غزال به ادبيات نيز
علاقمند بود و اشعار زيبايي هم سروده بود. به احتمال پدرش كه دبير ادبيات بود و
پس از مرگ زودرس همسرش تربيت دو فرزند دخترش را يك تنه به عهده گرفته بود، در رشد
قريحة هنري غزال نقش مؤثري داشت.
روزي كه قرار بود غزال
را آزاد كنند، يک برنامة لال بازي فراموش نشدني براي همه اجرا كرد.
رفتار و حركات خاص خيلي از همبنديها را با ادا و لال بازي به نمايش گذاشت و ما
حدس ميزديم چه كسي ست. در ميان قهقه و شادي عيبهاي خودمان و ديگر همبنديها را،
از اداهاي غزال باز ميشناختيم. تا به آن روز برنامة انتقاد
و انتقاد از خودِ شادي آفرين، آموزنده و
بدون دلگيري نديده بوديم.
خبر كشته شدن غزال
را در درگيري مسلحانه، اوايل سال 55 شنيديم (يا در روزنامه خوانديم).
سال 55، سال تشديد ضربهها به خانههاي تيمي و افزايش كشته شدهها،
سال افول جنبش مسلحانه بر خلاف باورمان و سال دلهره و نگراني در
زندانها بود. با اين كه چيزي از پروندة غزال نميدانستيم،
اما اين بار من و برخي از همبنديها از زماني پيش با نگراني منتظر چنين خبري
بوديم. نميدانم از كجا حدس ميزديم كه غزال بعد از آزادي به خانههاي تيمي
فداييان خواهد پيوست. از چند تجربة قبلي؟ از رفتار
صميمانه و پر محبت، در عين حال حساب شدة غزال،؟ يا…
خبر
را، با
درد و تأسف شنيدم. اما انگار طي پنج سال
زندان چيزي در وجودم سختتر و آبديده تر شده بود. اين بار در غم از دست دادن عزيزي
ديگر، امان اشگ را بريدم و ترانهاي را كه از او آموخته بودم سردادم. امروز هم
هربار كه ترانهاي زمزمه ميكنم، چهرة زيبايش با چشمان غزالوارش
پيش چشمم مجسم ميشود كه با لبخندي مهربان، با وسواس گوش ايستاده تا
زير و بم آهنگ را درست اجرا كنم.
سالهاي 53 و 54 تعداد
دانش آموزان دبيرستاني در بند ما به بيش از ده نفر رسيده بود. نادره احمد هاشمي
را هم كه دانش آموز بود در اواسط 53 به زندان قصر آوردند. سيه چرده بود و ريز نقش.
جوانتر از سنش مينمود. خودش هم تلاش ميكرد بچهتر و سادهتر از آنچه بود
بنمايد.
ما هم به راستي او را بچة
نُنر و لوسي ميدانستيم. دائم از مادر و پدرش حرف ميزد و اين كه پدرش او را «سوسك
سياه» صدا ميكند. هر وقت از ملاقات پدر و مادرش بازميگشت برق زيبايي در چشمان
درشت سياهش ميدويد و با حالتي دوست داشتني، جزئيات احساساتش را در اتاق ملاقات
برايمان بازگو ميكرد. به پدر و مادرش عشق ميورزيد، اما عشق ديگرش را كه همان عشق
به «خلق» بود از ما پنهان ميداشت.
پابرهنه روي اسفالت داغ راه ميرفت. ظهرها با دو تا
پتو تو ظل آفتاب ميخوابيد و خيس عرق ميشد. بعضي از اين جور كارها درآن اوايل
زندان براي «خود سازي» معمول بود. اما ديگر آن دوره را پشت سر گذاشته بوديم. حالا
كارهاي نادره بنظرمان بچگانه و نامعقول ميرسيد. او را به جد نميگرفتيم.
دقيقاً يادم نيست كي و
كجا شنيديم که نادره بعد از آزادي
به خانههاي تيمي فداييان پيوسته و در درگيري كشته شده. خيليها
تا مدتي باور نميكرديم. اما بالاخره پذيرفتيم.
پس همة آن كارها و
رفتارها حساب شده و آگاهانه بوده. به راستي كه در رد گم كردن مهارت و ظرفيت بالايي
داشت. تحمل تاييد نشدن از سوي همبنديها در فضاي تنگ زندان كارآساني نبود، به خصوص
در سن و سال نادره.
ياد و خاطرة او با اين احساس
در دلم آميخته كه گويي نادره با آن شادابي كودكانهاش، همة دم و دستگاه ساواك و حتي مرگ را به مسخره گرفته بود.
نميدانم پدر و مادرش درد
از دست دادن دختر مهربانشان را چگونه از سر گذراندند؟ اگر
گذرانده باشند. امروز هم وقتي به گذشته فكر ميكنم، در بارة همه پدر و مادرها اين
پرسش در ذهنم تكرار ميشود.
اعظم صادقي بناب را سال 54 دستگير
و به بند ما منتقل كردند. آذربايجاني بود و ريزه و فرز. فكر كنم
تازه ليسانس جغرافي گرفته بود.
از همان اول كه وارد بند شد،
با همه روابط نزديكي برقرار كرد. با اين كه بيشتر به «سياسي كارها»
گرايش داشت و با آنها دوست بود، اما با طرفداران مشي مسلحانه هم روابط خوبي داشت.
رفتار و حضور اعظم در فضاي بند تأثيري مثبت و پايدار داشت. مرتب نقشههاي
رنگي جهان، اروپا و ايران و … را ميكشيد و به در و ديوار راهرو و اتاقها ميزد. نام كشورها را سايه ميزد و برجسته نويسي
ميكرد. رنگهايي كه با دارو و سبزي و ديگر مواد غذايي درست ميكرد، جلاي خاصي به
نقشهها ميداد. اعظم با نقشههايش فضاي زندان را رنگي كرده بود. هر چند
بعضي از ما نسبت به ورود پاره اي وسايل به بند، از جمله چيزهاي رنگي سختگير
بوديم، اما نقشههاي رنگي اعظم حرمت خاصي داشت. خيليها، از جمله من پيش اعظم برجسته نويسي و نقشه كشي ياد ميگرفتيم.
بعضيها هم مثل تو پيش او خوشنويسي ياد ميگرفتند. خط زيبايي داشت.
حدود يكسالي با ما بود. پس از آزاديش شهين رضائي كه جغرافي خوانده بود، نقشهها را تكميل ميكرد.
هنگام آزادي نقشههاي اعظم را بين همبنديها تقسيم كرديم و به يادگار
بيرون برديم.
بهار آزادي، اما ديري نپاييد.
جمهوري اسلامي خيلي زود گريبان كساني چون اعظم را گرفت. اعظم در سال
60 در تبريز دستگير و اعدام شد. شنيده بوديم در فضاي خشونتبار
تبريز شكنجههاي سختي بر او اعمال شده بود. در همان سال بود
که روحانگيز را هم در گوني
به گلوله بسته بودند.
اكبر، برادر اعظم
را هم در همان سالهاي اول انقلاب دستگير كردند و پس از تحمل شكنجه و سالها
زندان بالاخره اعدامش كردند. اما باور نميكردم كه اعظم چنين سرنوشتي پيدا
كند. به نظرم ميرسيد هميشه سرش به كار خودش است.
شايد
هم درست نشناخته بودمش. بعدها از دوستان نزديک و همرزمش
شنيدم که پيش از انقلاب به سازمان پيكار در راه آزادي طبقة كارگر پيوسته و از مبارزان پيگير و فعال اين سازمان بود.
زندانيهاي سابق ديگري هم
بودند كه هنوز مزة آزادي را نچشيده، در همان سالهاي اول انقلاب، در جمهوري اسلامي
دوباره دستگير و اعدام شدند. خانم معصومه شادماني (كبيري) كه مجاهد
بود، شكنجههاي سختي در دورة شاه بر او
اعمال شده بود و مقاومت و استواري او زبانزد بود. در جمهوري اسلامي شكنجههاي دو
چندان شديدتري بر او اعمال كردند و سرانجام اواخر سال60 او را كشتند.
يادم ميآيد، در آن سالها
اثر شكنجه بر بدن او چنان نقش گرفته بود كه فرستادة صليب سرخ
جهاني در سال 56، با ديدن پاهاي لهيده و از شكل افتادة او سري به تأسف تكان داد و
گفت، «ابعاد فاجعه در زندانهاي ايران بسيار وسيع است!»
خانم شادماني آدمي معتقد و
تسليم ناپذير بود. با حال و هواي خاص مادرانهاش تأثير خوبي از خود به جا گذاشت. هرچند كه سال آخر تحت تأثير چند تا از مذهبيهاي سنتي كه تازه
به زندان افتاده بودند، از ما چپها فاصله گرفت. اما بعد از آزادي به مجاهدين
پيوست و شنيدهام صادقانه و هوشيارانه آن دورة خود را به نقد كشيد.
خانم اشرف احمدي را
هم كه مجاهد بود و به رغم ناباوري پزشك خانوادگيش توانسته بود از شكنجههاي زندان
شاه در دوران حاملگي جان سالم به در برد، در سال 60
دستگير و در کشتار دسنه جمعي سال 67 اعدام كردند. خانم احمدي، زني بسيار صبور
و خوش قلب بود. در زندان دخترك زيبايي به دنيا آورد كه نامش را مريم
گذاشتيم. عزيز كردة همة ما بود، برايش نوبتي كار ميكرديم. به تجربه با نوزادان
ديگر بند، اين بار حق بوسيدنش را به خودمان نميداديم. روزي كه قرار شده بود او را
به خانوادة خانم احمدي تحويل دهند، اندوه عميقي در دل احساس ميكرديم. رفتن
كودك از بند احساس دوگانهاي به وجود آورده بود. ميدانستيم كه زندگي در خارج از
محيط زندان به نفع كودك است، در عين حال از نبودن در كنارش رنج ميبرديم.
تا كنون از سرنوشت او بيخبريم.
فرشته ازهدي، دانشآموز
جوان و خوشرو و شادابي را كه مدت كوتاهي درزندان قصر بود، پس از پايان محكوميتش
چندين ماه اضافي در اوين نگهداشتند. در اوايل انقلاب به
مجاهدين پيوست، هنوز طعم آزادي نچشيده، در جمهوري اسلامي در درگيري مسلحانه کشته شد.
ايران خاكساري را كه به جريانهاي
به اصطلاح خط 3 يا مخالف شوروي و طرفدار چين تعلق داشت،
بعد از شكنجه با چند نفر از اعضاء ديگر گروه براي ندامت آوردند پاي تلويزيون.
پوشيده در چادري سياه كه حتي چشمهايش هم پيدا نبود. تمام مدت برنامه بيهيچ كلامي
ساكت نشسته بود. بعد هم اعدامش كردند.
اشرف ربيعي همسر
سابق مسعود رجوي كه زير شكنجههاي ساواك جانانه مقاومت كرده بود، در بهمن سال 60 در محاصرة
خانة تيمي به همراه موسي خياباني و تعداد ديگري از مجاهدين كشته شد.
زهرا ذولفقاري را در زندان
جمهوري اسلامي آنقدر شكنجه كردند كه ديوانه شد و پس
از آزادي در اوايل دهة 70 خودكشي كرد.
در دورة بعد از انقلاب و
استقرار جمهوري اسلامي، اوضاع فرق كرده بود و خيليها به تصادف يا از روي پروندة
قبليشان شناسايي و دستگير ميشدند. اما همة
اين جانباختگان باور داشتند به اين كه انسان حقوقي دارد و بايد براي به دست آوردن اين حقوق مبارزه كرد. به نظر من مبارزه براي حقوق انساني به
هر نحوي كه باشد نوعي مقاومت است. حالا فرق نميكند چگونه و با چه گرايش سياسي.
مقاومت در برابر هجوم پول، هجوم خوشبختيهاي ارزان، فروپاشيهاي عقيدتي و… اين مقاومت احترام برانگيز است. اين، نوعي
انتخاب است، نوعي مداخله در سرنوشت خود و ديگران است. حتي اگر دقيق و همه جانبه
نباشد و به نتيجة مطلوب نرسد، بازهم احترام برانگيز است.
به آن سالها كه نگاه ميكنم،
فكر ميكنم اگر ما ميتوانستيم مبارزه را متناسب با شرايط جامعة خودمان ببينيم،
چه بسا اين عزيزاني كه رفتند، نميرفتند و زنده ميماندند. و چه بسا امروز با
بودنشان خدمت بيشتري ميكردند تا با مرگشان. اما ديروز من جزو كساني بودم كه فكر
ميكردم راه بهتري جز آنچه ما انتخاب كرده بوديم وجود ندارد. ليكن، به تجربه ديدم كه
از خون كساني كه رفتند هزاران لاله نروييد! و با مرگشان جامعه به آگاهي مورد نظر
ما نرسيد. گرچه اين جانبازيها در برانگيختن شور انقلابي مردم در برچيدن ديكتاتوري
شاه كم تأثير نبود، اما به دليل متناسب نبودن آن با اوضاع جامعه، مبارزات مردم
سرانجامي ديگر يافت.
با اينكه در آستانة انقلاب
سازمان چريكهاي فدايي خلق در جامعه احترام زيادي داشت، اما متأسفانه تلاشهاي ما
در «راه خلق»، بر اثر خطاهاي سياسي خودمان و نيز بر اثر محدوديت و ممنوعيت فعاليت
در ايران، تقريباً بياثر ماند.
من امروز، عميقتر از گذشته
به ايدههاي عدالت خواهانهمان باور دارم، اما براي دستيابي به اين آرزوي بزرگ
بشري، راه رفته در آن سالها را خطا ميدانم. و از اين جهت از دست دادن بچهها را
با افسوس و اندوه بيشتري حس ميكنم.