از پس نيم قرن،
" شاهرخ مسکوب"، به ديدار "مرتضي
کيوان" شتافت
مبارکباد اين ديدار!
سهيل آصفی
Soheil.asefi@gmail.com
"...در زندان مثل سنگ خارا ايستاد و حلاج
وار همه شکنجه ها را تحمل کرد. هر جا دستش رسيد، روي ديوار حمام معروف قزل قلعه که
شکنجه گاه زندان بود، روي ليوان مسي زندان و ته بشقاب هاي فلزي با ناخن يا هر وسيله
اي که به دستش مي افتاد حک مي کرد :
درد و
آزار شکنجه چند روزي بيش نيست
رازدار
خلق اگر باشي هميشه زنده اي !... " ( دنيا ،دوره چهارم و سوم،سال اول ،آبان
58،ص 61-79. از زبان همسر : پوران دخت
سلطاني. کتاب مرتضي کيوان . شاهرخ مسکوب . ص 81 )
"ميون اين همه کوچه که به هم پيوسته ، کوچه
قديمي ما کوچه بن بسته / ديوار کاگلي يه
باغ خشک که پر از شعراي يادگاريه / مونده
بين ما و اون رود بزرگ که هميشه مثه بودن جاريه ! /....
"شاهرخ
مسکوب" هم رفت ؛ "شاهرخ" نيز در همان کوچه بن بستمان گم شد ! همان
"کوچه" که کوچهءخاطره هايش نام داده اند . " کوچه اما هر چي هست ،
کوچهء خاطره هاست ، اگه تشنس ،اگه خشک ،مال ماس ،کوچهءماس !...."
آثار
پژوهشي پر شماره اش ، آنسان پر دامنه است و رنگ به رنگ که فرصتي فراخ و دلي آسوده
را مي طلبد تا سر فرصت بنشيني، واکاوي کني و برشماري چند و چون يک به يک آثار در
خور تأملش را ...
نامش
و يادش را در هفدهمين يا هجدهمين شمارگان اين بيست و دو سال عمر ، هجي کردم . آغشته به نام نامي رفيق شهره اش ، "کيوان" ! گمان اينکه روزهاي پاياني هشتاد و يک بود يا
اوايل هشتاد و دو که کتاب "مرتضي کيوان " ، به کوشش شاهرخ مسکوب در
"خانه" منتشر شد . تصوير روي جلد کتاب منتشره در ايران مديوم شاتي ست از
چهره "کيوان" که نوار سياهي دو چشم او را پوشانده و درست به موازات همين
نوار سياه ، کلوزآپي نمايان است از آن دو
چشم و نگاه نافذ او که مي رود تا بي کرانه ! تا به امروز مي آيد و هي زل مي زند به
چشمان تو و مي گويد ، زمزمه را نجوا کن ، نجوا را حرف و حرف را فرياد ! .....
مسکوب
، چون ديگر آثارش ، آنسان ژرف و همه جانبه ، به ابعاد گوناگون شخصيت "کيوان"
مي پردازد که بر خلاف شمار زيادي از آثار پژوهشي منتشر شده ، جايي براي شبهه و حرف و سخن باقي نمي گذارد .
باز
هم به ما آغاز راهان ، شيوه تحقيق و تأليف يک اثر ناب پژوهشي را آموزش مي
دهد. در دايره تحقيق مسکوب پيرامون کيوان
تقريبأ مي توان به يقين گفت که هيچ نامي از نگاه تيز او نيفتاده . همه هستند . همه
و همه بي حتي کوچکترين اغماضي .. نيک مي دانيم که مسکوب روزگاري از مبارزان حزب
توده ايران بود و در کشاکش حوادث تماشايي ميهن در برهه اي از زمان فاصله ها را با
حزب ممتد کرد ؛ اما اين همه بر خلاف بسياري
از بسياران ! راه مسکوب را به راه بي راه نکشاند ؛ هم از اين روست که وقتي درفکر
خلق اثري پيرامون شخصيت چند بعدي فردي مانند کيوان مي افتد درست هم پاي ريز شدن در نقش روشنفکرانه و ادبي کيوان
و نيز چهره بي مانند و جريان ساز او ، دمي
از جريان سياسي که نام کيوان به آن گره خورده بر نمي گذرد !
واژگان
نقش بسته بر يکمين صفحه کتاب : براي پوري
. براي مهر پايدار .
مسکوب ما را همراهي مي کند در سفري دور و دراز
تا" سال اشک پوري ، سال خون مرتضي... " همان سال بد و سال باد ! سالي
که در دهه شصت خورشيدي چون ديگر مقاطع تاريخ
معاصر مکرر شد!... براي من که از جزئيات و
حواشي زندگي کوتاه اسطوره ادبيات سياسي عصرمان اطلاعاتي اندک داشتم ، به پايان بردن کتاب چهارصد صفحه اي مسکوب ،
طعم تلخي را مزمزه ام کرد ؛ بعد گس شد و بعد نگاه ، نگاه و نگاه.... وقتي کيوان از
"دردهاي بشري " مي گويد و اين که چقدر فراوان است ، هي دالان تاريخ را
در مي نوردم... او از دنيايي مي گويد که
آبستن رنج است و نيز آبستن نشاط . به شاملوي بزرگ مي گويد که اين است تصوير قرن ما
. « و کساني مانند تو ، که چون يک آبشار عاطفه بر کوهسار بزرگ بشر مي ريزند [ از
دامن خود بشر ] بايد تصويرکار ِ چهره اين
قرن و آدم هاي آن باشند ... همان که خودت مي داني . » کيوان ، از آن فرداروز با
بامداد مي گويد که زندان سخن با کوشش او و علاقه مندانش باز شود . « چه سرودها که
سراسر وطن ما را فرا خواهد گرفت و چه نشاط که زنده خواهد شد . هيچ چيز، ترا – احمد
من – نمي تواند از دوست داشتن باز بدارد و همين راز بزرگي توست . زنده ماندن و سخت
خود را زنده نگاه داشتن ...»
خوشه
هاي زندگيش را يکان يکان
مي
افشرد به دست
تا
بچکاند به رايگان
همچون
شراب زندگي آور به کام خلق !....
کتاب
مسکوب ، درباره کيوان آذين ِ نام ها يي ست بس زيبا ، از زنده يادان احسان طبري ، سياوش کسرايي ، نيما يوشيج ، احمد شاملو محمد جعفر
محجوب ، نادر نادرپور و.. بگيريد تا سايه
و محمد علي اسلامي ندوشن ، پوران دخت سلطاني (همسر کيوان ) ، فضل الله گَر َکاني ، محمود مشرف آزاد تهراني و ....
مسکوب
به خاطر مي آورد ميتينگي زنده و پر شور را در در آغازين ماههاي پس از انقلاب بهمن
. « از بس همه از اين اختناق نفسشان گرفته است. "من ديگر آيندگان نمي خوانم !
" و بعدش حمله و هجوم.... در يکي از سالن هاي دانشگاه،نمايشگاه عکس شهيدان
حزب توده بود. نزديک يک ساعتي را آنجا گذراندم. رفته بودم که بعضي از رفقاي قديم
را ببينم ،رفته بودم که جواني ،پاکي و دليري خودم را ببينم. آن سال هاي آرزوي
سرشار و ايثار بي دريغ را....» مسکوب ،ياد گرم کيوان را زنده مي کند. از مختاريمي
گويد . از عُلوّي ، روزبه و ديگران و ديگران....
مسکوب
، انگيزه خود در گرد آوري "کتاب مرتضي کيوان" را اداي دين و سپاسگذاري
از" رفيقي همراه و دلواپس زشت و زيباي من . » مي داند.
مسکوب
، نگران است ؛ نگران فرداي نسلي که هم اکنون راه رفتن آغازيده ! او در مقدمه کتاب
خود که در پاريس به رشته تحرير در آورده به علل تاريخي ( ادامه سنت سياست به روال
هميشگي ) فرهنگي ، راز داري و آبروداري ،احساس ناايمني و تقيه ، نبود ِ آزادي و
ترس از فرداي نامعلوم و.. اشاره مي کند و از ضرورت انتقال تجربه ء شخصي ، اجتماعي
و سياسي يک نسل به نسل بعدي مي گويد .....
پس از گذشت بيش از نيم قرن ، از آن سحرگاه خونين
روز بيست و هفتم مهر ماه يک هزار و سيصد و سه خورشيدي ، روز تيرباران مرتضي کيوان
و گروه اول افسران حزب توده ايران ، "شاهرخ مسکوب"، به ديدار رفيق ديرين
شتافت ؛ مبارکباد اين ديدار!...
حالا اين
پژوهنده و منتقد برجسته مان است که با "سياوش کسرايي" جام به دست گشت و
گذار در "مخبر الدوله" و "شاه آباد" ، "اسلامبول" و
"نادري" را در دالان خاطره مرور
مي کنند . آنسوترکشان ، احمد شاملوست و خوب که ريز شوي نيما را مي بيني،فروغ را و
نيز " احسان طبري" که با يگانه
"آذرش" خلوت کرده ....