پاییز

 

بيژن باران

 

 

 

1

خزان برد مرا به تابلوی نقاشی

با رنگهای آتشی.

من در این بوم رنگ و خاطره

میروم با خش خش خشگ مرگ برگ

بزیر پا

در امتداد خط خاطرات

لرزان گذشته در نور ماه.

2

فردا، پشت درختان اسکلتی در مه، قرار دارد.

زمین فرش رنگین برگ برآن سنگین نیست.

سرشاخه های چنار سرخ ند

از سردی هوا.

آوندهای درونی درخت کم کمک راه به آب بندند

در انقراض قطر طراوت.

برگ بی آبی، زرد و خرمایی.

باد بی بندی، راند، جدا کند، فرو افکند بر خاک خشگ اوراق آشوب را.

فرش آتش گسترش یابد.

3

بام سبز زمین میسوزد – سرخ و کهربایی.

در انتهای فصل، نسل درخت اسکلت شود

تا تلنگر سرمای زمستان به استخوان خرد؛

تا ریشه گرم بماند و امیدوار.

خزان رویای مردگان است

بر باد، خاموشی فراموشی،

با بهار رفته،

آشیان بی صاحب می لرزد.

در تهی انتهای درختان، مشت بافته پیله نرم ماند تنها.

تا صاحب بهار در راه

قرار گیرد در امتداد نسل فردا.

4

خزان خاطرات را مشتعل کند.

برگی را در پای درخت مدفون

برگ دیگر را برد بدور.

در پوسیدگی خود

اخگر امید آینده.

چون زورق برق از نظم تهی

بر زمین راند لحظه ای، گم شده در آشوب.

5

این برگها، روزهای زندگی ست.

بر باد می روند، دور میشوند از لحظه ی فانی الانی.

براینها خاطرات به خط میخی

از خیال جدا شده؛

در امتداد شب شتاب گیرند.

6

مهرگان از راه می رسد

 با سفره میوه و دود اسفند.

به غرب میرود در شمع درون کدو

 با کندگی دیدگان و دهان-

 در جشن ارواح، قاشق زنی، بالماسکه.

در آسمان سیاه، دروازه نور یلدا

باز باز خواهد شد- روز بر شب فزونی گیرد.

7

حجم سبز درختان تکان میخورد

جدار بیرونی آنها شعله میکشد.

باد می توفد در فانوس خیال درختان

با نور زرد برگ در نوسان

تا دیار خاموشی رانده و مانده.

8

در این جاده نمناک

در خزان جرمین رنگین

آینده روبرو

با خاطرات گرم گذشته در سر.

9

پرده سبز تابستان فرو افتد.

فرش آتش شطرنجی خاک

آسمان آبی بی انتها

بدون معاند در نظر

با گامهای نااستوار سوی چه میروم؟

از چه دور می شوم؟

 

121005