بى
خانه هاى كارتن خواب
محمدرضا شاهرخى نژاد
روزنامه شرق
چند وقت پيش
مستندى از تلويزيون پخش مى شد كه به گمانم از شبكه اول بود و جوامع غربى را به باد
انتقاد مى گرفت و انسان ماشينى را خالى از هرگونه احساسات و عاطفه مى دانست و
نهيليسم را رزق و روزى شان برمى شمرد. در
يكى از قسمت هاى اين برنامه، اشاره اى شد به مرگ يك «بى خانمان» در شبى سرد مقابل
دفتر مقامى مسئول در حوزه شهردارى. درباره توخالى بودن حقوق بشر در چنين جوامعى
صحبت به ميان آمد و نژادپرستى سفيدان تقبيح و نظام سرمايه دارى لعن و نفرين شد.
هنوز مدت
زمان چندانى از اتمام اين برنامه نگذشته است. چندى پيش وب سايت ها خبر از مرگ دو
بى خانمان بر اثر آتش سوزى دادند. باز هم بازار تائيد و تكذيب داغ شد.
•••
رفته بودم
تا از گرمخانه ها عكاسى كنم. قرار نبود مطلبى بنويسم يا گزارشى تهيه كنم يا تحليلى
جامعه شناسانه ارائه دهم تا درمانى بيابيم براى دردى بى درمان.
رفته بودم
عكس بگيرم و مشاهده كنم مردانى را كه از سرماى استخوان سوز به پشت ديوارهاى آجرى
يك سوله پناه آورده بودند.
رفته بودم
تا فقط از پشت عدسى هاى لنزم نگاهشان كنم و انگشتم را فشار دهم بر دكمه اى تا
تصاويرشان ثبت شود بر خاطره دوربين.
اما نشد.
سر صحبت باز
شد.
- براى چى عكس مى گيرى؟
نگاهش كردم.
صورتش را با دستانش پوشانده بود و از لاى انگشتانش نگاهم مى كرد. واقعاً جوابى
نداشتم كه به او بدهم.
- داداش ما آبرو داريم به
مولا. از بدحادثه كارمون به اينجا كشيده...
قريب به
اتفاق همگى شان چنين مى گفتند. راستش به دنبال پيدا كردن علت واقعى حضورشان در
گرمخانه ها نبودم. آنها در گرمخانه بودند و همين كافى بود. تئورى هاى جامعه شناسى
مى گويند جامعه صنعتى شهرى عده اى حاشيه نشين به وجود مى آورد و مهاجرت هاى ناشى
از...
تئورى هاى
جامعه شناسى هرچه مى خواهند بگويند. پرتاب لغات روى كاغذ سفيد مثل سنگ انداختن به
سمت يك مشت گنجشك نشسته است، شايد به يكى از آنها اصابت كند شايد هم نه. تئورى ها
هم شايد مصداق پيدا كنند. شايد هم نه. اما جان انسان ها سنگ است يا گنجشك؟ بگذريم.
•••
حالا ديگر
نشسته ايم لب تخت و جمع شده ايم كنار يكديگر و گپ مى زنيم.
- مى دونى داداش. ما مثل
ماشين تصادفى هستيم. خب. اومديم اينجا رنگمون كنن. گلگير و سپرمون رو عوض كنن. موتورمون
را تنظيم كنن تا دوباره بتونيم بيوفتيم تو جاده و چى داداش؟ گاز بديم... يكى از آن
طرف داد زد:
- حالا زيادى گاز نده بابا...
وگرنه سرسيلندر مى تركونى ها...
متلك ها رد
و بدل شد و هركسى چيزى گفت و صداى قهقهه فضاى بى روح گرمخانه را براى لحظاتى پر
كرد.
- اونجا چه خبره؟ هر كسى سر
تخت خودش...
راست مى گفت.
نظم آنجا را به هم ريخته بودم. همه جمع شده بودند و مى خواستند عكسى به يادگار
بگيرند. بگذريم.
•••
گاهى با
خودم فكر مى كنم ما ساخته شده ايم تا ديگران را تحقير كنيم. لغات را به بدترين شكل
ممكن استفاده كنيم و سر آخر بى هيچ مفهومى و هدفى اصطلاحاتى را به كار ببريم كه در
راستاى تنزل شأن انسان ها باشد.
همين لغت
كارتن خواب. اين مردان و زنان «بى خانمان» هستند. تفاوت بار مفهومى كارتن خواب با
بى خانمان بسيار زياد است.
چرا به آنها
نمى گويند بى خانمان؟ كسانى كه خانه و سرپناهى براى خواب ندارند، آنها مجرم نيستند
هرچند زمينه هاى جرم هاى گوناگون به دليل فقر شديد در ميان شان وجود دارد و بستر
براى ارتكاب به جرم آماده است اما الزاماً آنها مجرم نيستند، آنها بى خانمان هستند.
مشكلات اقتصادى، شغل هاى فصلى، نبود كار در شهرستان ها، سرقت اموال يك مسافر در
تهران، اعتياد و... باعث شده است تا همگى زير يك سقف كنار يكديگر جمع شوند و همگى
شان كارتن خواب نام گيرند. آنها انسان هستند، شأن شان بايد حفظ شود، دولتمردانى كه
در دفاتر كارى شان مى نشينند و تصميمات كلان مى گيرند بايد به كرامت انسانى آنها
دقت كنند. هرچند آن انسان معتاد باشد. اگر از آنها عكس گرفتم به اين خاطر بود كه
ديگرانى كه دست هايشان را در جيب پالتوهاى گرمشان فرو برده اند بگويم از آينده تان
بى خبريد، ميان شما و اين مردان به اندازه يك مو فاصله است. امكان دارد روزگار با
شما هم بازى اش بگيرد و روزى شما هم دلتان براى گرماى جيب تان تنگ شود و در خيابان
به دنبال كارتنى بگرديد. بگذريم.