همنشین بهار

‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍

همراه با قطعه راز و نياز  شور  از استاد فرامرز پايور

 

ما شيخ و واعظ کمتر شناسيم
يا جام باده، يا قصه کوتاه
آئين تقوی ما نيز دانيم
ليکن چه چاره، با بخت گمراه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بايدت خورد، در گاه و بيگاه

 

***

 

از مدّت‌ها پيش هموطنان عزيزی به نامه جَعلی‌ «یزدگرد‌ سوّم» به «عُمَربن خطاّب»، که گویا اصل آن در موزه لندن است!! دل‌خوش کرده‌اند و واقعاً باورشان شده که خالی‌بندی های مُنتسب به پادشاه ساسانی واقعی‌است.

نامه موهوم یزدگرد مرا به باد نامه الکی چارلی چاپلین به دخترش، و نیز کتیبه جعلی آشوربنی پال که در بابل چنین و  چنان کردم... می‌اندازد.

[در مقاله  منشور کوروش و طرح يک سئوال

در اين مورد توضيح داده‌ام.]

 

جَعلیّات تاریخی، جُدا از این که توهین به شعور مردم است، نه گره از کار فرو بسته ِ اصحاب سلطنت می‌گشايد نه راه را بر عمله ِ استبداد می‌بندد. همان ها که

 

زيان ِ کسان از پی سود‌ِ  خويش        

 

بجويند و دين  اندر  آرند  پيش

 

***

اوّل اينجا را کليک کنيد و نامه يزدگرد و عُمَر بن َخطّاب را بخوانيد.

 

گفته می‌شود نامه یزدگرد سّوم به عمربن خطاب در موزه شهر لندن است!

موزه لندن فهرست همه اشياء و اقلام تاريخي را که نگهداري مي کند و همچنين  تصاويري از آنها را در سايت‌ش در اختيار کاربران قرار داده است،

اينجا را کليک کنيد و سايت موزه لندن را ببينيد

 

لطفاً اگر نشاني، اثري از نامه هاي عُمر و يزدگرد يافتيد به ما هم بگيد...

در دانشنامه بزرگ ایرانیکا

http://www.britannica.com

نيز، اثری از این نامه ها نیست .

 

***

امیدوارم اشتباه نشود، در تاخت و تاز و ویران‌سازی‌ِ کسانی که در ایران‌زمین، به جای «دعوت همه به اسلام»، «تحمیل اسلام بر همه» را دستور کار خود قرار دادند، هیچ تردیدی  نیست. بی‌خود که مردم ما نمی‌گقتند «نه شیر شتر و نه دیدار عرب» !

 تازیان حتی به آداب و رسوم نیاکان ما نیز تاختند. غزالی طوسی در «کيميای سعادت» در مورد «شب سده» نکته ای گفته که به اندازه کافی گویا است:

 

«شب سده، چراغ نبايد (روشن) کرد تا اصلا آتش دیده نشود... روزه داشتن در اين روز هم ذکر اين روز بُود...(خاطره این روز را زنده می کند. نباید آنرا مشخص کرد)، بايد با روزهای ديگر برابر داشت... تا (اصلاً) نام و نشانی از شب سده نماند.»

 

حمله اعراب به ايران چه از نظر سياسی و چه از نظر اجتماعی ـ اقتصادی از حملات اسکندر و مغول و غز و تيمور...موثرتر بود. نهاد دين و دولت را در شخصيت خلفا و سلاطين تمرکز داد و علاوه بر به کرسی نشاندن یأس و دوچهرگی و مشیت گرائی کور و قناعت سیاه، بنده پروری و چاکرمنشی و روحيه قبيله ای را هم رواج داد.

 

با حمله اعراب، فرهنگ بدوی عرب با اشراقییت دوران ساسانی مخلوط شد وجامعه را  دچار تناقضات سهمگین روحی و روانی و فرهنگی سیاسی کرد که هنوز کمر راست نکرده است. این ها همه به جای خود درست، امّا اجازه می‌خواهم بپرسم آیا ما حق داریم در دافعه آنچه «عَرب‌زدگی» می‌نامیم، ری و روم و بغداد را به هم ببافیم و  با نفی دیگران خود را اثبات کنیم؟

 

ایران نه تنها میهن، جان ما است و می‌توانم همچون «نظامی» جار بزنم:

 

همه عالم، تن است و ایران، دل

نیست گوینده زین قیاس خجل

چون که ایران دل‌ِ زمین باشد

دل، زتن به بُوَد، یقین باشد

 

امّا... امّا «ايراني‌گري» یا «عَرب ‌زدگي»، هر دو،» حمیّت‌ِ جاهلی است و نگاه ما را به واقعیت لوچ می‌کند .

تاريخ را نبايد از سر تعصب‌ شخصي و منافع سياسي تحريف كرد، اين نوع نگرش‌ با گفتار وكردار و پندار نيك هم میانه‌ای ندارد.

 

***

نامه های مزبور در موزه لندن که هیچ، در موزه «لوور»،  ارمیتاژ، یا هر جای دیگر هم به  نمایش درآید! و هر عکس و تصویری هم کنارش بگذارند تا آنرا واقعی جلوده دهند! به دلائل زیر جعلی است:

 

۱ــ خط رايج در آن زمان‌ِ عربستان، خط آرامي يا سرياني بوده است.

ضمناً اعراب شمال شبه جزيره، با خط آشنا بودند امّا، در جنوب اساساً كتابت وجود نداشته است.

 

۲ ــ خط كنوني عربي نوعي تكامل يافته از خط كوفي است كه در زمان حجّاج بن يوسف و به سفارش او توسط ايرانيان كه به كار دبيره اشتغال داشتند ابداع شد. 

اين خط که از خط پهلوي ساساني اقتباس شده، نيم نگاهي هم به خط سرياني داشته است.

 

 ۳ ــ در خط پهلوي وخط كوفي كه تازه حدود ۸۰ سال بعد از هجرت پيامبر ابداع شده نقطه وجود ندارد.

 

۴ - یزدگرد وقتی به سلطنت جلوس کرد زبانش فارسی بود و نامه اش نمی‌بایستی واژه های عربی داشته باشد.

واژه های قبیح.اعماق.سطح.عشق.خالق.خلقت.احترام.حمله.قتل عام .مسئول.فاجعه و...  که در نامه جناب یزدگرد سوم مشاهده می‌شود، همه عربی اند.

 

۵ - آیا سخنان چاله میدانی‌ مُنتسب به یزدگرد سوم، بیشتر یادآور دعواهای«ابرام چاقو کش» و «اسمال تیغ زن» در چاله میدون ها نیست؟

«مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم...» (حالیت می‌کنم!)

 

۶-  زبان اشرافی دوران یزدگرد، زبان لُمپَنی نیست. زبان لمپنی مال دوران سرمایه داری وابسته دهه ۱۳۴۰  است که با ظهور فرهنگ دلالی وکمپرادری و فرهنگ اوستا کریمی وارد جامعه ایران شده است، یعنی با فرهنگ یزدگرد بیش از ۱۳ قرن فاصله دارد.

 

۷- آیا متن حماسی و رومانتیک و حقوق بشری ِ نامه یزدگرد، بی‌اختیار ادبياّت برخی شبكه‌هاي ماهواره‌‌اي لس‌آنجلسي و خالی بندی های هَخا و مَخا و دیگر مارگیران را تداعی نمی‌کند؟

 

۸- راستی چرا این نامه‌ِ حیاتی را هیچ کدام از تاریخ‌نویسان بزرگ قرون اولیّه اسلامی ثبت نکرده‌اند؟ مگر امثال‌ِ  ابن‌سعد، ابن عبدالحکم، دینوری، بلاذری، یعقوبی ، طبری، مسعودی و کندی ــ مُرده بودند که هیچ‌کدام حتی اشاره‌ای کوچک به این نامه نکردند؟

 

۹-  مسلمانان بدون استثناء نامه های‌ خود را با بسم الله شروع می کردند. چرا نامه ی عُمر با نام خدا شروع نمی‌شود؟دوست عزيزی به طنز نوشته اند:

«شاید به این دلیل بوده که عُمر، با شاه شاهان نامه نگاری می کرده و هول شده  بود...»

 

۱۰-  چطور ممکن است در روزگاري که مسلمانان روی قرآن حساسّیت داشتند ــ  عمربن الخطاب کوچک‌ترين اشاره‌اي به آن در نامه‌اش نکند؟ کلام‌الله به کنار، چرا عمربن الخطاب به‌رسم آن روزگار در ابتداي نامه اشاره‌اي به رسالت پيامبر نمي‌کند؟

 

۱۱-  در نامه عُمر خطاب به یزدگرد نوشته شده: الله اکبر را پرستش کن... الله اکبر را خدای خودت بدان!

عُمَر باید قبل از نوشتن این نامه می‌رفته کلاس اکابر !

برای این‌که چندان به زبان مادری خویش آشنایی نداشته که این گاف را داده!  «خدا بزرگتر است را پرستش کن» ، یعنی چه؟

الله اکبر را که بصورت جمله است مُبتدا و خبر، و خدا بزرگتر است را به صورت صفت و موصوفی در آورده: الله ِ اکبر را پرستش کن!

لابد عُمر در نامه به يزدگرد، درس صرف و نحو می داده و الله اکبر به کسر الله، را در نظر داشته که صفت و موصوف است!

 

در نسخه‌های جدید این نامه ها، جای «الله اکبر»، الله گذاشته‌اند تا به اصطلاح «گ...دش»، در نیآد !

 

۱۲-  در آخرین نسخه ها در انتهای نامه ی «عُمَر» هم، الله اکبر به چشم می خورد، لابد برای اينکه شبیه نامه‌های صدام حسین باشد!؟

حالا فرض کنید ویراستاران محترم به جای الله اکبر، آخر نامه عُمَر،  الله‌ِ خشک و خالی می‌گذاشتند!   چقدر «سه» می‌شد.

 [این نکته را اگر کمی به زبان عربی آشنا باشیم، بهتر می‌فهمیم]

 

۱۳- نامه محّمد به خسرو پرویز یا هرقل در تاریخ یعقوبی...هم نشان می‌دهد که در نامه نگاری های آن ‌زمان سابقه نداشته کسی نامه‌اش را اینگونه تمام کند:  خلیفه مسلمین، فلانی!

 

۱۴-  در آیین زرتشت سابقه نداشته که از انسان ها با عبارت «فرزندان خدا» یاد کنند. (ای عُمَر) «......شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید...»

«فرزندان خدا» بیشتر در مسیحیت و به گونه ای خفیف تر در یهودّیت به چشم می خورد. مخترعین نامه هنگام نوشتن يادشان رفته بود که از زبان یک شخص به اصطلاح زرتشتی باید نامه نگاری شود!

 

۱۵- یک نکته ظریف واژه «مُزخرف» در نامه یزدگرد است.

... ای عُمر «...آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عرب های پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابان های عربستان و انسان های عقب مانده بیابان گرد است...»

 

واژه مُزخرف زمانی باب شد که اعراب به کاخ شاه شاهان آمدند و دیدند دیوار ها همه زرّین است. با این تصّور که همه این ها طلا هستند شروع کردند به کندن، دیدند ای دل غافل! همه گچ است و تنها ظاهرش شبیه طلا است.

«زخرف» به معنای طلا است و این ها چون فهمیدند که گول خوردند اسم آن را گذاشتند مزخرف، یعنی طلایی، زر اندود.

مزخرف بعدها به معنی دروغی که به راست آراسته شده،قلابی و سخن باطل هم به کار رفت.

حالا کلمه «مزخرف گو» چگونه وارد نامه یزدگرد شده، خدا عالمه...

 

۱۶- در ابتدا و پايان نامه به جای «اسلام بياور» تاكيد شده با من بيعت كن!

 این دیگه خیلی باحاله! بابا در حالي كه يزدگرد بيچاره هنوز اسلام نياورده چطور بيعت كند!؟

لفظ بيعت ميان همفكران و هم‌كيشان به كار مي‌رود. مثل اين كه يكي را بخواهند به مسجد دعوت کنند و مثلاً بگویند:

فلانی بيا شب بریم احیاء ، باید قرآن سر بگیریم!

داداش من ! اول بپرس طرف مسلمون مي‌شه، نمي‌شه... اصلاً ماه رمصان براش مهمّه، بعد قرآن سر بگیره!

 

۱۷-  خنده‌دار این بخش از نامه است:

«افسوس و اي افسوس... که ارتش پارسيان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خداي خودشان را اين بار با نام الله پرستش کنند. »

اما چند خط پايين‌تر در كمال شگفتی مي‌خوانیم كه:

«من از تو مي‌خواهم که با الله اکبرت در همان بيابان‌هاي عربستان بماني و به شهرهاي آباد و متمّدن ما نزديک نشوي!!»

بابا عمر جان!  تو بالاخره در بیابان‌هایت ماندی یا حمله کردی؟

 

گويا برادر نويسنده نامه  (آق يزدگرد)!  فراموش كرده‌اند كه ارتش‌شان شكست خورده و خودشان قرار است تا مرو فرار كنند بعد براي عمر قپي مي‌آيند كه به شهرهاي او نزديك نشود!

[دوستی مطرح می‌کنند این نامه واقعی است چون اصل آن را در سایت سلطنت‌طلبان گذاشته‌اند که گوشه‌های کاغذ را موش خورده است!

تازه در آن سایت عنوان شده: این نامه، پس از جنگ قادسيه و پيش از جنگ نهاوند نوشته شده. پس قاعدتاً مشکلي نيست اگر افسوس بخورد که سپاهش شکست خورده و همزمان او را به ماندن در حجاز تشويق کند. ]

سراسر نامه علاوه بر اصطلاحات ژورناليستي امروزي، مملو از فحاشي‌ و نژادپرستی است:

تو و همدستانت !سگ شكاري، عرب‌هاي پست و مزخرف‌گو ...انسان‌هاي عقب مانده بيابان گرد،  سوسمار خوردن‌ و شير شتر نوشيدن‌...

 بی اختيار به ياد «مارخواران اهريمن نژاد» و «تمدن پشکل شتری» در نوشته های صادق هدايت در کتاب «مازيار» و «البعثه الاسلاميه...» می افتم.

 

جالب تر از همه کلمه مَردک است که مثلاً یزدگرد به کار برده، ( ای عَمَر)... مَردک...

 

يکی از هموطنان ما به طنز، طنزی که از «جّد“ دیگران خوش‌تر است،نوشته اند:

خوبه ما هم يكي دو تا فحش و متلک بنويسيم كه جناب يزدگرد امروزي ما كم نياره:

 

ای عمربن خطاب، فلان فلان شده،

کی‌تو رو قشنگت کرده.. مَست و ملنگت کرده؟

مَردک‌ِ بی پدر و مادر ‌بی همه چيز سوسمارخور ...ايشالا وقتي ميآي ايران شترت پنچر بشه!...

 

***

نامه یزدگرد بهانه و تنها یک نمونه است. اگر با شّک ِ منطقی یا به قول دکارت «شک اسلوبی» که نخستین مبنای حرکت به پیش است ــ همنشین نشویم آسیب می بینیم، مراد می سازیم و مریدی می کنیم، آنوقت عشق‌ نقاّل‌‌ِ تجلیل گر، «عقل‌ نقاّد‌ِ تحلیل‌گر» را دنبال نخود سیاه می فرستد. بدون چنین شّک‌ِ مقدسی دگم‌ها نخواهد شکست، به بُت مُبدّل خواهد شد و ما را به پرستش و به به و چه چه خواهد کشید.

 

همه کسانی‌که تقلید و عاطفه و خشونت را جانشین خردورزی نموده، با «کثرت منابع اطلاع‌رسانی و معرفتی» لج، و با دنیای مُدرن و «عقل ‌خودبنیاد» قهرند، همه کسانی که می‌خواهند فقط حرف و تحلیل خودشان به کرسی بنشیند و همه گوش به فرمان و «تکلیف‌پذیر» باشند ــ «شک اسلوبی»و تردید در به اصطلاح بدیهیاّت و این شعار عصر روشنگری را، که «دلیر باش و فهم خویش را به کار گیر» ــ برنمی‌تابند...

 

بگذریم و برویم سراغ یزدگرد ساسانی و روزگار

زردتشت. 

 

***

«به خوشنودی اهورامزدا و امشاسپندان پيروزگر و با درود بر فروهر مزديسنان، می آغازم نبشتاری پيرامون انگيره يورش تازيان به ايران زمين و سبب های شکست سپاه ايران.»

 

وقتی فردوسی در آخر شاهنامه از «برگ ِ زرد یزدگرد» حرف می زند مه در «مرو» لگدمال می شود، مانند این خزان زیبا در جان آدمی غم می نشاند.

آن‌طور که او می‌گوید با هجوم اعراب به ایران زمین،  «نشان شب تيره آمد پديد»، امّا اين همه‌ی داستان نيست. شب چگونه از راه رسید و بر سر روز کوبید؟

 

فرسودگی و فساد حاکم بر دربار ساسانی و دستگاه يزدگرد سوّم که به قول فردوسی بيشتر در فکر خويش است و

«سگ و يوز و بازش ده و دو هزار

که با زنگ زرّند و با گوشوار» ــ

بستر اين تاريکی است. 

 

من به شاهنامه اشراف ندارم و از اهل فرهنگ پوزش می‌خواهم، ولی فکر می‌کنم توضيح زير بر دوران يزدگرد و نامه دروغين‌اش به عُمر هم ــ نور می‌اندازد.

 

فردوسی تقريباً تمام فصل‌ آخر شاه نامه‌ را بر زبان سه شخصيت عمده‌ی حوادث آن، يعنی يزدگرد سوم، رستم فرخ‌زاد و سعدبن ابي وقاص می‌گذراند.

فراموش نکنيم که عمده بيت‌های معروف ِ بدگويی از رُخسار و خصلت عرب، که دست آويز عرب ستيزان و «شبه باستان شناسان» امروزی است که «اسلام منهای عرب» را با «عرب منهای اسلام» یکی می‌گیرند ــ در همين فصل و تماماً از زبان يزدگرد سوّم و رستم فرخ‌زاد بيان می‌شود و نه از زبان فردوسی که به جای چسبیدن به معلول، یقه‌ِ علّت را می‌گیرد.

 

به قول یکی از پژوهشگران، در آخرين داستان شاه نامه که سرگذشت يزدگرد آمده، سيمای او را بسيار بی‌جلال و صلابت و از آغاز، با نوعی طفره زنی از مبارزه جويی و با درويش مسلکی همراه می‌بينيم.

اين شاه، که جويای نام است نه خواستار کام، از ابتدا در شاهنامه به صورت يک آدم خسته و دل مُرده به تصوير درمی‌آيد و شرح حالش، در کم‌تر از ۲۰ بيت به سر می‌ رسد. پس از اين توصيف اولّيه، ناگهان و بدون هيچ مقدّمه ای، با ورود سعد ابن ابی وقاص، (سردار عُمَر) به اقليم او رو به رو می شويم. در اين جا نيز يزدگرد سوم، سلطانی بی‌دست و پا و تسليم به مقدرات روزگار معرفی می شود که کار مقابله با سردار عرب را به يکی از سپهسالاران‌ خود به نام رستم فرخ زاد می‌سپارد.

 

آنگونه که فردوسی در شاهنامه آورده است، هنگامی که نماينده سعد ابن ابی وقاص (مغيره بن شعبه) به سراپرده‌ی آرايش کرده‌ی رستم فرخ‌زاد وارد می‌شود، بی اين که کم  ترين اعتنايی به آن جبروت سر هم بندی شده داشته باشد و يا صحنه سازی های سردار يزدگرد بر او اثری بگذارد، فرش ها را کنار زده، روی خاک می‌نشيند و...

از زبان فردوسی بخوانيم:

 

چو «شعبه» به دهليز پرده سرای

بيامد، بران جامه ننهاد پای

همی رفت بر خاک بر، خوار خوار

ز شمشير کرده يکی دستوار

نشست از بر خاک و کس را نديد

سوی پهلوان سپه ننگريد

بدو گفت رستم که جان شاد دار

به دانش روان و تن آباد دار

به رستم چنين گفت کای نيک نام

اگر دين پذيری عليک السلام

 

پيش از آنکه کار آن دو به جنگ بکشد، رستم فرخزاد، ضمن گوشه زدن به « مغيره بن شعبه »، سفره دلش را باز می‌کند و پای بخت و سرنوشت،  (ستارگان) را به ميان می‌کشد،