پنجشنبه ۴ تير ١٣٨٣ – ۲۴ ژوئن ٢٠٠۴

 

ايالات متحده و ايران: گذشته و حال

 

نويسنده: جفری کمپ

وقايع اتفاقيه

 

چگونگی تنظيم روابط با ايران، همچنان معضل لاينحلی برای دولت بوش باقی مانده است. جاهطلبیهای هستهای ايران به همراه حمايت اين کشور از گروههای راديکال- از جمله ستيزهجويان خاورميانه- مهمترين چالشهای موجود را تشکيل میدهند. بوش در سخنرانی «وضعيت اتحاد» خود در ژانويه ۲۰۰۲، ايران را جزيی از محور شيطانی خواند اما به کارگيری اين واژگان نيز نمیتواند شکاف ايجاد شده در ميان اعضای کاخ سفيد در مورد نحوه تعامل با دولت ايران را پنهان کند.

تندرويان آمريکايی معتقدند که اين کشور نبايد هيچ ارتباط و يا معاملهای با تهران داشته و در عوض با کاری سيستماتيک بايد در جهت انجام تغييرات دموکراتيک کامل در اين کشور حرکت کنند. برخی در اين ميان بر اين باورند که در ايران زمان برای حرکتی که آنان «ضد- انقلاب» مینامند فرا رسيده است.

از نگاه آنان پس از انتخابات فوريه ۲۰۰۴ (اسفند ۸۲) که «انتخاباتی به سرقت رفته» محسوب میشد، اين زمان بيش از پيش نزديک شده است. از نگاه اين گروه روحانيون حاکم از محبوبيت چندانی برخوردار نيستند و حمايت از ايرانيان ناراضی و در تبعيد میتواند در سرنگونی اين رژيم سفيد باشد. آنان در ميان خود نيز دچار چنددستگی هستند. از موضوعات مورد مناقشه لزوم انجام عمليات مخفی و يا اکتفاکردن به حمايت سياسی است. نقطه اشتراک تمامی اين تندرويان فارغ از اين اختلافات، تأکيد آنان بر سياست تغيير رژيم در ايران است. اين سياست در درون طيف محافظهکاران نوين با خوشبينی يکسانی مورد توجه قرار نگرفته است. برخی از محافل محافظهکار نوين بر اين باورند که تغيير رژيم در ايران در کوتاهمدت امکانپذير نيست.

اما خلاف اين مدعا نيز چه در درون و چه در بيرون دولت مورد توجه قرار دارد. گروهی بر اين باورند که رژيم ايران آنچنان ريشهدار است که امکان تغيير آن با دخالت آمريکا وجود ندارد. رژيم ايران کنترل تمامی ابزارهای قدرت را در کشور در دست داشته و اپوزيسيون، - هرچند وجود دارد- اما نه متحد است و نه میتواند گروهی سازماندهی شده و يکپارچه را برای به چالش کشيدن سيستم فعلی ايران، فراهم آورد. اغلب اصلاحطلبانی که در پارلمان بودند، تلاشهای خود را غالبا در مقابل مخالفتهای محافظهکاران بر باد رفته میبينند. هيچ يک از افراد حاضر در دادگاه اصلاحطلبان هرگز تمايلی به چالش کشاندن حکومت با اعمال خشونت ندارند. خونريزیهايی که در جريان انقلاب عليه شاه و جنگ هشت ساله عليه عراق روی داد، باعث شده است تا ايرانيان بيش از اين ديگر توانايی تحمل خونريزی را نداشته باشند. بنابراين اگر ايالات متحده قرار است با ايران رابطهای داشته باشد، بايد با رژيم فعلی ايران به تعامل برسد، در چنين وضعيتی هيچ جايی برای نگرانی وجود نخواهد داشت. ايالات متحده، سالهای طولانی ايدئولوژی و رفتار اتحاد جماهير شوروی را مورد انتقاد قرار داد و حتی اين کشور را «امپراتوری شيطانی» میخواند با اين وجود آمريکا هرگز تماسهای ديپلماتيک خود با مسکو را قطع نکرد. اين تماسها نتايجی کاملا مفيد و عملی را برای هر دو طرف در برداشت. در اين شرايط بديهی است که تعامل با رژيم ايران بهترين گزينه برای برخی اعضای دولت بوش و نيز اغلب متحدين آمريکا به ويژه اروپاييان است. اين تعامل الزاما نبايد يک سويه باشد، همانگونه که اروپاييان نشان دادهاند چنين تعاملی میتواند با درخواست برخی تغييرات در رفتار ايران همراه باشد.

افراد و گروههايی که خواهان سياست تعامل با ايران هستند به چندين مورد موفقيتآميز در طی برهه اخير اشاره میکنند. درسال ۲۰۰۳، ايران تحت فشار گسترده بينالمللی در نهايت با امضای پروتکل الحاقی معاهده عدم تکثير تسليحات هستهای موافقت کرد. اين مسأله قطعا در صورتی که ايالات متحده به صورت منفرد وارد عمل شده و يا ديدگاه حاکم بر اروپاييان را به چالش میکشيد، هرگز محقق نمیشد. در حال حاضر هرچند مباحث بسيار جدی در مورد نحوه تعامل و سطح شدت عمل در برخورد با ايران در حوزه تسليحات هستهای وجود دارد، اما بايد به اين مسأله نيز توجه داشت که نفس رسيدن به چنين تفاهمی و متعهد ساختن ايران به پذيرش خواستههای آژانس بينالمللی انرژی هستهای (IAEA) و شورای حکام و امضای پروتکل الحاقی بسيار ارزشمند است.

در مورد مسائلی چون افغانستان و يا عراق که موضوعاتی با تأثيرگذاری مستقيم بر امنيت آمريکا محسوب میشدند، رفتار ايران آنچنان که برخی پيشبينی میکردند، خشن و يا خصمانه نبود، ايران به دلايل خاص خود ترجيح میدهد محتاط عمل کند. ايران همزمان با آنکه خود را در محاصره نيروهای نظامی آمريکا میبيند، اما همزمان میخواهد تا در صورت ترک اين دو کشور از سوی نيروهای آمريکايی، در نهايت روابط مناسبی را با دو همسايه مهم خود برقرار کند.

با اين وجود نبايد دشواریهای فرارو را هم ناديده گرفت. ايران در حال پيمودن دو مسير در بازههای زمانی متفاوت است. مسيری که به آرامی طی میشود، مسير اصلاحات اقتصادی است، اين مسير علیرغم رکود شکل گرفته در انتخابات ۲۰۰۴ که اکثريت پارلمان را در اختيار محافظهکاران قرار داده است، همچنان طی خواهد شد. مسير دوم پارلمان مسيری که با سرعت در حال طی شدن است، مرتبط با حوادث روزمره است، حوادثی چون فعاليتهای هستهای ايران، حضور و تأثيرگذاری ايران در افغانستان و عراق و حمايت از گروههای ستيزهجوی خاورميانهای که هدف آنها از بين بردن فرآيند صلح خاورميانه و در نهايت نابودسازی اسرائيل است.

موارد ذکر شده، مسائلی هستند که ايالات متحده بايد در هنگام تعامل با ايران- دولت فعلی ايران- به مواجهه با آن بپردازد. مدت زمانی که ايران برای رسيدن به يک دموکراسی کامل نياز دارد، اگر اين کشور نخواهد در مورد برنامههای هستهای خود و نيز حمايت از ستيزهجويان خاورميانهای تجديدنظر کند، از اهميت چندانی برخوردار نيست.

اما آنچه که روند حرکت ايران در اين دو مسير نشان میدهد، اين است که با گذشت زمان ايران میتواند به عنوان نيرويی جهت شکلگيری همکاریهای منطقهای و القای ميانهروی و مدارا در منطقه عمل کند. البته اين حالت مشروط به خاتمه حمايتهای ايران از ستيزهجويان و در نهايت کنترل جاهطلبیهای هستهای اين کشور است. اما در شرايط فعلی زمانی، حوادث و رويدادهايی که در «مسير سريع» شکل میگيرند، مانند دستيابی احتمالی ايران به تسليحات هستهای و يا مقابله اين کشور با ايالات متحده در عراق، میتواند بحرانی جدی را که در وضعيت بحرانی خود ممکن است به درگيری نظامی طرفين نيز منجر شود، به بار آورد.

اما آشفتگی فعلی در روابط دو کشور بيش از هر چيز ناشی از اين واقعيت است که به دلايل کاملا متفاوت اما قابل درک، نه دولت بوش و نه روحانيون محافظهکار ايرانی هيچکدام توان ارسال علائمی يک طرفه به سمت طرف ديگر به عنوان سرآغاز شکستن بنبست ديپلماتيک موجود را ندارند. شايد برخی مانورهای کوچک امکانپذير باشد و مواردی چون کمک ايالات متحده به شهر فاجعه زده بم در دسامبر ۲۰۰۳ را بتوان در زمره اين مانورهای کوچک تلقی کرد، اما بديهی است که چنين حرکاتی از هيچ تأثير مهمی برخوردار نيستند.

رهبران ايران نسبت به ايالات متحده و اهداف دولت بوش بدبين هستند. آنها مدتی قبل توسط اين دولت و حاميان آن- که فقط به سياست تغيير رژيم حاکم بر ايران میانديشند- به صفت «اهريمنی» ملقب شدند. رهبران ايران نيروهای نظامی آمريکا را که اکنون در همسايگی آنها در پايگاههايی در عراق، ترکيه، افغانستان، پاکستان، ازبکستان، کويت، عربستان سعودی، بحرين، قطر، عمان و امارات متحده عربی مستقر شدهاند و پايگاههای هوايی و دريايی خود را در اقيانوس هند، خليجفارس و دريای مديترانه تجهيز کردهاند، مزاحمينی خطرناک تلقی میکنند. رهبران ايران اکنون بر اين باورند که واشنگتن جز به ساقط سازی رژيم آنها تن در نداده و در صورتی که درهای اين کشور بر روی گفتوگو با آمريکا و برقراری رابطه با اين کشور گشوده شود، سرنوشتی همانند ميخاييل گورباچف در انتظار آنان است. آنها همواره شاهد اين بودهاند که ايالات متحده حتی در مجامع بينالمللی باعث مزاحمت برای آنها شده و با تلاش برای هم رأی ساختن کشورهای اروپايی با خود، کوشيده است از دستيابی ايران به منابع و اعتبارات مالی و يا فناوریهای مدرن -از جمله فناوری صلحآميز هستهای- جلوگيری کند. از سوی ديگر ايالات متحده ميلياردها دلار از دارايیهای ايران را که توسط کارتر رئيسجمهوری اسبق آمريکا در طی بحران گروگانگيری، مسدود شده بود، همچنان بلوکه شده نگاه داشته است. بدين ترتيب ايالات متحده چندين ميليارد دلار به جمهوری اسلامی ايران بدهکار است. ايران تاريخچهای از دخالتهای ايالات متحده در امور داخلی خود را هنوز به ياد دارد. روحانيون حاکم بر ايران، اکنون بيش از هر زمان ديگری،فرهنگ غربی- به سردمداری آمريکا- را به عنوان تهديدی نه تنها برای قدرت خود، بلکه برای اساس و محتوای اسلام، تلقی میکنند.

ايالات متحده نيز به نوبه خود ليستی از مواردی که باعث نارضايتی اين کشور شده است را در اختيار دارد. دولت بوش نيز همانند ساير دولتهای ايالات متحده، ايران را خطری جدی برای منافع خود در خاورميانه تلقی میکند. ايران روند ستيزهجويی عليه بهترين دوست آمريکا در اين منطقه، يعنی اسرائيل، را مورد حمايت قرار میدهد. اين مسأله به صورت آشکار و واضح صورت میگيرد. ايران همچنين روند صلح خاورميانه را رد کرده و حق بقای اسرائيل را نيز به رسميت نمیشناسد. ايران، از سوی ديگر ميزبان گردهمايی تندروترين گروههای انقلابی مخالف آمريکا و اسرائيل است. آمريکا از سوی ديگر بر اين باور است که تهران نقشی خطرناک را در افغانستان و عراق ايفا میکند، نقشی که میتواند به بروز معضلاتی برای نيروهای اشغالگر آمريکايی حاضر در اين دو کشور منجر شود.

واشنگتن همچنين مدعی داشتن شواهدی مبنی بر تقلب و دروغگويی ايران در مورد فعاليتهای هستهای اين کشور است. از نگاه کاخ سفيد ايران همزمان با اتلاف وقت سعی دارد تا علیرغم فشارهای بينالمللی به پيگيری برنامههای خود بپردازد و البته از تعميق شکاف ايجاد شده ميان ايالات متحده و متحدين کليدی اروپايی اين کشور نيز غافل نيست.

روابط ايران و آمريکا در دوران معاصر

برای درک بهتر اهداف و آلترناتيوهايی که دولت بوش با آن مواجه است، بايد چندسالی به عقب بازگشت و نحوه تعامل دولتهای پيشين آمريکا با دولت انقلابی ايران را بررسی کرد.

در تاريخ تعاملات دو کشور مواردی از تلاشهای مخفيانه و يا آشکارا برای همکاری وجود دارد، اما تمامی اين تلاش​​​ها، چه مخفيانه و چه آشکار هيچ سودی در برنداشتهاند. با بررسی سير تحولات گذشته میتوان نگاهی دقيقتر به روند فعلی برخورد دو کشور داشت.

ايالات متحده در تلاش برای شکلدهی يک همکاری استراتژيک با ايران، پس از انقلاب سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۷) مراحل متفاوتی را پشتسرگذاشته است. فاز نخست اين تلاش​​ها در طی دهه ۱۹۸۰ تا زمان درگذشت آيتالله روحالله خمينی در سال ۱۹۸۹ شکل گرفت. فاز دوم در دوران رياست جمهوری رفسنجانی و جنگ سال ۱۹۹۱ خليجفارس طی شده و در نهايت فاز سوم با به قدرت رسيدن محمد خاتمی در سال ۱۹۹۷ آغاز شده است.

اين فاز نيز با سقوط رژيم صدام حسين به پايان خود رسيد. فاز فعلی رابطه ميان دو کشور متأثر از فضای حاصل از سقوط صدام، حمايت ايران از ستيزهجويی و در نهايت پيشرفت برنامه هستهای ايران است.

 

فاز نخست: ۱۹۷۹-۱۹۸۹

سالهای نخست انقلاب تحت تأثير گروگانگيری ۱۴ ماهه آمريکاييان قرار داشت. تأثير اين گروگانگيری در سياست و افکار عمومی آمريکا بسيار شديد بود.

شکست پرزيدنت کارتر در انتخابات سال ۱۹۸۰ و ورود ريگان به کاخ رياست جمهوی آمريکا، حاصل اين گروگانگيری بود. دو ماه پيش از اين تغيير قدرت، ايران مورد تهاجم عراق قرار گرفته و نبرد هشت ساله ميان دو کشور آغاز شده بود.

علیرغم آشکار بودن تهاجم عراق، ايالات متحده از مشاهده اين موضوع که رژيم ايران با تهديدی جدی مواجه شده بود، احساس رضايت میکرد. در اين زمان علیرغم آنکه آمريکا اذغان به بیطرفی داشت اما اميدوار بود که نيروهای صدام بتوانند حکومت نوپای خمينی (امام خمينی.م) را سرنگون سازند.

در چنين شرايطی وقتی دولت ريگان در ژانويه ۱۹۸۱ به قدرت رسيد، هيچ علاقهای برای تسهيل سياستهای شديد و سخت اعمال شده عليه حکومت ايران نداشت. دولت جديد با توجه به روند جنگ عملا چندان علاقهای به پيگيری موضوع جنگ ميان دو کشور نداشت، اما در سال ۱۹۸۲ (ژوئن ۱۹۸۲) هنگامی که برخلاف انتظارات، ارتش ايران با موفقيت عراق را از خاک خود بيرون رانده و سپس با اتخاذ تصميمی حياتی بر آن شد که جنگ را در شبه جزيره عرب و در درون خاک عراق ادامه دهد، ديگر نه تنها عراق مورد تهديد قرار گرفته بود بلکه حاکمان و سلاطين کشورهای ثروتمند و نفتخيز عرب نيز حاکميت خود را تهديد شده میديدند. اين وضعيت در هنگامی روی میداد که تعصبات انقلابی در درون ايران، در حداکثر خود به سر برده و انقلابيون به صراحت و اشتياق از صدور انقلاب اسلامی خود به ساير کشورهای منطقه سخن میگفتند. معضل اصلی اين جا بود که همسايگان ايران، عموما علاقهای به اين تعصبات انقلابی نداشتند! در چنين شرايطی به استثنای سوريه و برخی قشرهای شيعه لبنان ايران عملا از سوی همسايگان خود ايزوله شده بود. ايالات متحده نيز به اين نتيجه رسيده بود که تهاجم موفقيتآميز ايران عليه عراق، خطری استراتژيک را متوجه منطقه میکند. بدين ترتيب بود که گرايش آشکار آمريکا به سوی عراق آغاز شد. اين نخستين تصميم جدی دولت آمريکا پس از پايان بحران گروگانگيری بود که رويارويی جدی دو کشو را رقم زد.

در حالی که ايران با تحريمی گسترده به سردمداری ايالات متحده روبهرو شده بود، عراق به وضوح از سوی اغلب کشورهای عرب، اروپا، اتحاد جماهير شوروی و به صورت کاملا ويژهای از جانب ايالات متحده مورد حمايت قرار میگرفت.

با آغاز دور دوم رياست جمهوری ريگان مشخص شده بود که جنگ ميان ايران و عراق در کوتاهمدت پايان نخواهد يافت. کمبود قطعات يدکی مرتبط با هواپيماهای پيشرفته آمريکايی، باعث شده بود تا ايران در عمليات نظامی خود با محدوديتهايی جدی روبهرو شود. ايران سربازان بسياری را در تلاش برای گذر از شطالعرب (اروند رود.م) و رسيدن به بصره از دست داده بود. در چنين وضعيتی بود که محدوديتهای نيروی هوايی ايران و توانايیهای موشکی اين کشور باعث شکلگيری رويدادی جنجالی شد.

بدين ترتيب رسوايی ايران کنترا را که در حقيقت مبادله تسليحات در ازای آزادسازی گروگانهای آمريکايی- که در اختيار گروههای تحت نفوذ ايران بودند- و در نهايت انتقال سودجانبی اين مبادله به مبارزين نيکاراگويی رقم خورد. اشتياق کاخ سفيد برای شکلگيری اين مبادله برپايه تحليل اطلاعات غلطی بود که به موجب آنها دولت آمريکا در اين تصور به سر میبرد که برخی نيروهای ميانهرو در ايران انقلابی وجود دارند که حاضر به معامله و بازتعريف تعامل خود با آمريکا هستند. در آن زمان همچنين اين بحث مطرح میشد که شوروی در حال گسترش نفوذ خود در ايران است و اين هراس وجود داشت که ايران در آستانه سقوط در دامان شوروی است.

اين امر میتوانست خطراتی را که متوجه منافع ايالات متحده در منطقه خليجفارس شده بود، به شدت افزايش دهد. در آن زمان شوروی هنوز در جريان اشغال افغانستان شکست نخورده و قدرت را در دست داشت. بدين ترتيب ايالات متحده سعی داشت تا با نزديک شدن به اين نيروهای ميانهرو نفوذ شوروی را نيز تحت کنترل خود قرار دهد.

فرآيند مبادله اسلحه در قبال گروگانها در حالی آغاز و ادامه يافت که وزارت دفاع آمريکا و وزارت امور خارجه اين کشور، هر دو به شدت با آن مخالف بودند. رسوايی اين حادثه عملا دولت ريگان را نابود کرد. در جريان اين رسوايی عملا تسليحات چندانی در اختيار ايران قرار نگرفت اما ايالات متحده حمايت خود را از عراق به شدت گسترش داد.

در اين زمان آمريکا، دادن اطلاعات ذیقيمت نظامی به عراق را آغاز کرد. رويکرد واشنگتن به دنبال اين رسوايی، در قبال ايران، به شدت خصمانه شده و تا پايان جنگ نيز به همين صورت باقی ماند. ايالات متحده حتی در طول اين جنگ، يک برهه زمانی به عنوان بخشی از يک عمليات چندمليتی در راستای حفاظت از نفتکشهای عرب در برابر حملات ايران، به صورت مستقيم وارد جنگ شد. در ۳ ژولای ۱۹۸۸، ناو جنگی وينسفس، هواپيمای خطوط هوايی ايران را ساقط کرده و ۲۹۰ شهروند ايرانی را کشت. به دنبال اين حادثه و در فاصله زمانی کوتاهی، جنگ ميان دو کشور پايان يافت. ايران قدرتی شکستخورده و تحقير شده بود که توسط جامعه بينالمللی به گوشهای رانده شده و از سوی عراق نيز در معرض حملات غيرانسانی، از جمله تسليحات شيميايی، قرار گرفته بود. جامعه بينالمللی هرگز نه در آن زمان و نه پس از آن، به جز چند اظهارنظر ساده هيچ گامی برنداشت. درد و رنج و تحقيری که در اين دوران نسبت به ايران روا داشته شده را هنوز هم میتوان در ميان ايرانيان، از هر گروه سياسی، به وضوح احساس کرد.

 

فاز دوم ۱۹۸۹-۱۹۹۶

تنها يکسال پس از پايان جنگ ايران و عراق، آيتالله خمينی درگذشت. اين امر از نگاه غربيان میتوانست راهی برای آغاز روابط ميان ايران و آمريکا باشد. جورج بوش پدر، رئيسجمهوری وقت آمريکا در ۲۰ ژانويه ۱۹۸۹، در جريان سخنرانی خود با اشاره به گروگان​​های آمريکای در لبنان که توسط گروههای هوادار ايران دستگير شده بودند، به صورت تلويحی از ايران درخواست کمک کرد. بوش گفت: امروز آمريکاييان در خارج از مرزهای اين کشور برخلاف خواست خود زندانی شدهاند و از سرنوشت برخی آمريکاييان نيز اطلاعی در دست نيست.

اينجاست که امکان نشان دادن همکاری وجود دارد، همکاریای که تا مدتهای طولانی در خاطر باقی خواهد ماند. نيت و اراده خير را به ارمغان خواهد آورد.

ايرانيان سخنان بوش را اينگونه تعبير کردند که اگر در آزادسازی اين گروگان​​ها همکاری کنند، به آنان به نحوی پاداش داده خواهد شد. بدينترتيب اغلب گروگانها آزاد شدند، اما هيچ خبری از پاداش نشد. ايران همچنان موضوعی به شدت مهم و حساس برای کاخ سفيد باقی مانده بود. جورج بوش که خود در جريان رسوايی ايران کنترا، تا حدی در معرض آسيب قرار گرفته بود، هيچ علاقهای به ادامه راه کارتر و ريگان و انداختن خود به درون شعلههای آتش نداشت.

فرصت ديگر همکاری ميان دو کشور در جريان جنگ خليجفارس (۱۹۹۰-۱۹۹۱) روی داد. ايران با اتخاذ تصميمی استراتژيک از صحنه جنگ کناره گرفت و هيچ مخالفت جدی در مقابل حملات ائتلاف به رهبری ايالات متحده انجام نداد. ايران فضای اسکان آوارگان عراقی را فراهم آورده و هواپيماهای عراقی را که به اين کشور پناه آورده بودند، هرگز حتی پس از پايان جنگ به رژيم صدامحسين تحويل نداد. ايرانيان، از نگاه خود با عدم دخالت در روند جنگ، تصميمی استراتژيک اخذ کرده بودند و بدينترتيب انتظار داشتند که حداقل در پايان جنگ، دولت آمريکا اشارهای نشانگر قدردانی نسبت به آنان داشته باشد.

بوش، در سخنرانی خود پس از پايان جنگ از چهار موضوع به عنوان چالشهای آتی خاورميانه نام برد. اين چالشهای کليدی عبارت بودند از: ايجاد ترتيبات امنيتی مشترک، کنترل تسليحاتی کشتار جمعی، ايجاد صلح ميان اعراب و اسرائيل و توسعه اقتصادی. اين اهداف درحقيقت مبنای کنفرانس صلح مادريد را تشکيل میدادند که در نوامبر ۱۹۹۱ تشکيل شد. ايران به اين اجلاس نه تنها دعوت نشده بلکه طرف مشورت نيز قرار نگرفت. بدينترتيب ايران از روند صلح خاورميانه به کناری گذاشته شد. ايران در واکنش به اين موضوع، گروهی از گروههای تندروی مخالف کنفرانس مادريد را در تهران گردهم آورد. در اين دوران علائمی که از ايران ارسال میشد، پيچيده و غيرقابل درک بود. علیاکبر هاشمیرفسنجانی رئيس جمهوری وقت ايران، پراگماتيکتر از همتايان سابق خود بهشمار میرفت، اما او نيز تا زمان به قدرت رسيدن کلينتون - ۱۹۹۳ - از ارائه هر نوع راهکار برای شکستن بنبست موجود خودداری میکرد.

دولت کلينتون در ژانويه ۱۹۹۳ قدرت را در دست گرفت. مطابق معمول دولت جديد شروع به انتقاد از سياستهای دولتهای سابق در مورد منطقه خليجفارس کرد. کلينتون به صراحت دولتهای جمهوريخواه ريگان و بوش را مورد انتقاد قرار داده و بر اين باور بود که تلاش اين دو دولت برای ايجاد تعادل قدرت ميان ايران و عراق و همزمان کمک به عراق در جريان جنگ با ايران کاملا اشتباه بوده است. تيم رياست جمهوری کلينتون تعامل منطقهای قدرت ميان ايران و عراق را پايدار و دائمی نمیدانست و معتقد بود که ايالات متحده بايد ايران و عراق را به صورت همزمان به عنوان کشورهايی تهديدگر تلقی کرده و علاوه بر مهار قدرت آنها، تلاش کند تا اين دو کشور را ايزوله نمايد.

سياست دولت کلينتون در قبال ايران را بايد در سه مقطع زمانی مورد بررسی قرار داد. مقطع اول از ماه می ۱۹۹۳ تا ماه می ۱۹۹۵ است. در طی اين دوران با اعمال سياست مهار دوگانه، ايالات متحده تبديل به عامل برقراری امنيت در خليجفارس شده و مجبور بود تا با نگهداری نيروی نظامی لازم، علاوه بر تأمين امنيت منطقه، توانايی برخورد با هر نوع مواجهه آتی با ايران و يا عراق را نيز حفظ کند.

بههرحال علیرغم اينکه دولت کلينتون بر اتخاذ رويکردی مشابه برای هر دو کشور اصرار داشت اما از همان ابتدا نيز مشخص بود که اين سياست با تفاوتهايی ملموس در مورد دو کشور اجرا خواهد شد. عراق تحت تحريمهای بينالمللی سازمان ملل که پس از حمله و اشغال کويت در ماه اوت ۱۹۹۰، وضع گرديده بود، قرار داشت. سياست ايالات متحده در اين زمان تغيير رژيم صدامحسين بود. در مورد ايران، اما سياست آمريکا در ابتدا بر تغيير برخی عناصر سياست ايران ازجمله حمايت از تروريسم بينالمللی، رد فرآيند صلح اعراب و اسرائيل (و حق موجوديت اسرائيل)، توسعه تسليحات کشتارجمعی و تخلف و نقض حقوق بشر و قوانين بينالمللی مبتنی بود. اين اهداف از سال ۱۹۹۳ به بعد تغيير نيافتهاند.

در همين دوران، رئيس جمهوری ايران، رفسنجانی، سعی داشت تا درهای ايران را به روی جهان خارج گشوده و سرمايهگذاری خارجی موردنياز ايران برای بازسازی کشور پس از قريب به يک دهه جنگ کسب کند. بخش کليدی از سياست بازگشايی رفسنجانی، کاهش تنش در روابط ايران و آمريکا بود. او معتقد بود که سياست بازتر در قبال واشنگتن، توسعه اقتصادی ايران به ويژه در بخش انرژی را تسريع خواهد کرد. بخش عمدهای از تجهيزات حفاری شرکت ملی نفت ايران متعلق به دهه ۱۹۷۰ بوده و اين شرکت به شدت نيازمند نوسازی تجهيزات خود بود.

ايران سياست خارجی ميانهرويانه هاشمی را تعقيب کرده و در تلاش بود تا اقتصاد خود را اصلاح کند. بخشهايی از اقتصاد ايران آزاد شده و امکان رقابت خارجيان با بخشهای داخلی در آن به وجود آمده بود. در مصاحبههای متعددی با رسانههای غربی، رفسنجانی با تلاش برای کمرنگ جلوه دادن سالها دشمنی ميان ايران و آمريکا سعی داشت تا بر اشتياق ايران در بازگشايی درهای خود به روی خارجيان تأکيد کند. ايران همچنين در تلاش بود تا روابط خود را با نزديکترين متحدين منطقهای آمريکا، عربستانسعودی و امارات متحده عربی بهبود بخشد.

ايالات متحده در مورد روابط اقتصادی با ايران، سياست مبهمی را در پيش گرفته بود. درحالی که کاخ سفيد به صورت رسمی سياست مهار دوگانه را تعقيب میکرد. واقعيت چيز ديگری بود؛ ايالات متحده همچنان به معامله با ايران ادامه میداد و شرکتهای آمريکايی با خريد مداوم نفت ايران، آن را در بازارهای جهانی به فروش میرساندند. در سال ۱۹۹۵، ايالات متحده ناگهان تعميم گرفت تا تحريمی يکجانبه را عليه ايران وضع کرده و شرکتهای آمريکايی را از انجام هر نوع معامله با ايران منع کند. اين امر حاصل همراستايی دو عامل فشار بر سياستمداران آمريکايی بود. نخست آنکه تمامی تلاشهای ايالاتمتحده برای متقاعد ساختن اروپا و ژاپن به اين موضوع که سياست ايزولهسازی و مهار ايران، سياستی مؤثر و کاربردی است، در پرتوی اين واقعيت که ايالاتمتحده خود بزرگترين شريک تجاری ايران محسوب میشد، کاملا رنگ باخته بود و دوم آنکه، تا سال ۱۹۹۵، مخالفين ايران در کنگره آمريکا دولت را متقاعد ساخته بودند که در صورت عدم اتخاذ رويهای شديدتر عليه ايران، کنگره خود تحريمهای اقتصادی شديدتری را عليه ايران وضع خواهد کرد. بدينترتيب کلينتون، با صدور دستوری اجرايی در ماه می سال ۱۹۹۵، هر نوع تجارت و دادوستد با ايران را ممنوع اعلام کرد.

نکته طنزآميز در اين ميان، پيشنهاد دولت ايران به يک شرکت آمريکايی برای اجرای يک پروژه عظيم نفتی بود. به موجب اين پيشنهاد که همزمان با تحريم گسترده اقتصادی ايران ارائه میشد، شرکت نفتی کونکو، توسعه منابع دريايی حوزه گاز پارسجنوبی را عهدهدار میشد. مقامات کونکو برای به دست آوردن اين پروژه سالها به رقابت با رقيب سرسخت فرانسوی خود، شرکت توتال پرداخته و اکنون امکان عقد قرارداد را يافته بودند.

اعلام اين موضوع از سوی ايران، موجی عظيم در واشنگتن برانگيخت. هرچند اين قرارداد به وضوح روح سياست مهار دوگانه را نقض میکرد اما مقامات ارشد وزارت امورخارجه آمريکا مجبور به اعتراف به قانونی بودن آن شدند. مقامات ارشد ايران و ازجمله رئيس جمهوری رفسنجانی، شايد از نگاه خود بر اين باور بودند که قرارداد کونکو میتواند عصر جديدی از رابطه ميان ايران و آمريکا را رقم زده و باعث اثبات تغيير رويکرد سياست خارجی ايران شود. بدينترتيب دوران جديدی در دولت کلينتون آغاز شده و سياستهای اين دولت در قبال ايران تغيير يافت. تغييراتی که تا ماه می ۱۹۹۷ همچنان پابرجا باقی ماند.

در طی فاز دوم، مباحث متعددی ميان تندروان آمريکايی (موسوم به بازها يا Hawks) و فوق تندروان (موسوم به Super Howks) شکل گرفت. در ميان مردان عرصه سياست خارجی ايالات متحده، به ندرت کسی يافت میشد که خواهان ارسال شاخه زيتونی به ايران باشد. تندروان آمريکايی در اين دوران بر اين باور بودند که با تشديد تحريمهای اقتصادی و تلاش برای همراه ساختن اروپا، بايد فشار را بر دولت ايران افزايش داده و اين کشور را مجبور به تغيير سياستهای خود ساخت. فوق تندروان شامل سياستمدارانی میشوند که به اين باور رسيده بودند که هر نوع امکان مذاکره با ايران و يا متعادلسازی اقدامات حکومت ايران، از بين رفته و اکنون راهی جز تغيير رژيم حاکم بر اين کشور باقی نمانده است.

 

فاز سوم: سالهای خاتمی

انتخاب حيرتآور سيدمحمد خاتمی به رياست جمهوری در ماه می ۱۹۹۷، به نحو چشمگيری رفتار و برخورد ايالات متحده در قبال ايران را تغيير داده و درحقيقت دوران سوم سياستهای دولت کلينتون در قبال اين کشور را رقم زد. پيروزی شگرف خاتمی دولت کلينتون را دچار سردرگمی کرده بود. خاتمی پس از انتخاب خود به پست رياست جمهوری و در دست گرفتن قدرت، در گفتوگويی مهم و قابل توجه با خبرنگار شبکه خبری سیانان، کريستيان امانپور در ۷ ژانويه ۱۹۹۸، خواهان «گفتوگوی تمدنها» ميان ايران و ايالاتمتحده شد. در طی ماههای بعد انبوهی از فعاليتها با اميد يافتن راهی برای آغاز روابط صورت گرفت. در ژوئن ۱۹۹۸، مادلين آلبرايت در سخنرانی خود در «جامعه آسيايی»، خواستار برنامهريزی روندی برای برقراری روابط - يا به عبارت ديگر تهيه يک نقشه راه - شد. رئيس جمهوری کلينتون نيز در جريان مسابقه فوتبال ميان دو تيم در جريان جامجهانی فرانسه، با ارسال پيامی ابراز اميدواری کرد «همانگونه که امروز با شادمانی مسابقه ميان ورزشکاران ايران و آمريکا را مشاهده میکنيم، اميدوارم اين مسابقه بتواند گامی ديگر در راستای پايان بخشيدن به اختلافات ميان دو ملت باشد».

ايالات متحده در ۸ اوت ۱۹۹۹، با قرار دادن بزرگترين گروه مخالف حکومت ايران يا مجاهدين خلق در ليست گروههای تروريستی وزارت امورخارجه آمريکا که باعث انسداد منابع مالی آنها در آمريکا، عدم دريافت ويزای ورود به آمريکا و صدور حکم ۱۰ سال زندان برای هر شهروند آمريکايی که به اين افراد کمک کند، میگرديد، پيامی ديگر برای ايران ارسال کرد. اين پيام به گفته منابع مطلع در واکنش به اقدام رئيس جمهوری خاتمی در جايگزين کردن وزير اطلاعات سابق ايران علی فلاحيان، که از نگاه آمريکا معمار برخی حرکات تروريستی تلقی میشد و نيز برخی ديگر از افراد بحثبرانگيز حاضر در کابينه سابق، ارسال شده بود.

واکنش ايران به اين پيامها و نشانهها بسيار گنگ بود و عملا حتی نتوانست پاسخگوی منتقدين دولت کلينتون باشد. اين افراد معتقد بودند که کلينتون برای نزديکی به ايران، بيش از حد لازم گام برداشته است. مسأله بمبگذاری ژوئن ۱۹۹۶ در برجهای «خبر» عربستان همچنان لاينحل باقی مانده بود، ايران نيز همچنان به دشمنی سرسختانه خود با اسرائيل ادامه میداد. علیرغم تمامی اين موارد چهار سال نخست رياست جمهوری سيدمحمد خاتمی، زمانی بود که بيشترين اميدها برای بهبود روابط ميان دو کشور به وجود آمده بود. هرچند ايران در طی اين مدت در «مسير دوم» گامهايی برداشت، اما هيچ اتفاق تازهای که بتواند باعث بهبود روابط تهران و واشنگتن شود، عملا روی نداد. ايرانيان در اين دوران هرگز نتوانستند در مورد منافع همکاری استراتژيک با ايالات متحده به اجماع برسند.

انتخاب مجدد خاتمی در سال ۲۰۰۱ مصادف با به قدرت رسيدن جورج بوش و معاون او ديک چنی در ايالات متحده بود. چنی به عنوان مديرعامل شرکت هاليبرتون پيش از پيوستن به تيم رياست جمهوری بوش، در چندين سخنرانی خود به شدت از تحريمهای مستمر و مداوم عليه ايران انتقاد کرده و آن را غيرعاقلانه خوانده بود. انتخاب خاتمی و قدرتگيری بوش و چنی، اين اميد را زنده میکرد که روند نزديکی دو کشور بار ديگر آغاز شود.

فرصت واقعی نزديکی ميان تهران و واشنگتن پس از فاجعه ۱۱ سپتامبر به وجود آمد. حمله اجتنابناپذير ايالات متحده به افغانستان، تأثير عميقی بر اوضاع و شرايط ايران میگذاشت. ايران از طالبان در هراس بوده و از سرکوب و نابودی آنان کاملا احساس رضايت میکرد. در طی اين جنگ، ايرانيان با آمريکا همکاری داشته و حتی در شکلگيری دولت موقت که در جريان گردهمايی «بن» در دسامبر همان سال صورت گرفت، کمکهای بسياری کردند. بار ديگر مشخص شده بود که برخی از عناصر درون حکومت ايران که خواهان برقراری رابطه بهتر با ايالات متحده هستند، از نبرد افغانستان برای نشان دادن اين تمايل استفاده میکنند. اما همزمان با اين موضوع برخی گروههای راديکال داخل ايران نيز روابط خود با شبه نظاميان حزبالله، حماس، جهاد اسلامی فلسطين و درنهايت دولت خودگردان فلسطين را بيش از پيش، مستحکم میکردند کشف محوله ارسالی به فلسطين و کشتی کارين - ۸، تمامی اميدهايی را که در اوايل به قدرت رسيدن بوش و پس از نبرد افغانستان برای نزديکی دو کشور به وجود آمده بود، نابود کرد. عملا پس از اين حادثه بود که ايران در ليست کشورهای عضو «محور اهريمنی» قرار گرفته و به هدف سياستهای پيشگيرانه دولت بوش تبديل شد. حتی ميانجيگری مؤثر ايران در افغانستان پس از پايان جنگ و تلاش تهران برای بازگرداندن صلح و ثبات به اين کشور نيز نتوانست اين موضوع را از ذهن سياستمداران آمريکايی پاک کند.

در تابستان يا پاييز سال ۲۰۰۲ به وضوح مشخص بود که درگيری آمريکا و عراق - حال به هر شکلی - غيرقابل اجتناب است. مقامات آمريکايی در ديدارهايی سری و مخفيانه با همتايان ايرانی خود میخواستند از اين موضوع مطمئن شوند که در صورت وقوع هر نوع درگيری، ايران همان نقشی را که در جريان جنگ نخست خليجفارس ايفا کرده بود، تکرار میکند. براساس دانستهها، رفتار ايران در جريان جنگ عراق در سال ۲۰۰۳، نسبتا مشارکتجويانه بود، اما پس از پايان جنگ، برخی اتهامات در مورد دخالت ايران در امور داخلی عراق را بايد جدی گرفت. روند حوادث عراق مباحث گستردهای را در ايران مبنی بر عاقلانه بودن نزديک شدن به ايالات متحده در اين زمان خاص برانگيخت.

اصلاحطلبان، غالبا سقوط صدام را فرصتی برای آغاز گفتوگو با دولت آمريکا دانسته و معتقد بودند که با توجه به حضور نظامی گسترده آمريکا در منطقه، بايد واقعيات را پذيرفته و از فرصت به دست آمده، نه فقط برای برقراری رابطه با آمريکا بلکه حل بسياری از مشکلات داخلی نيز بهره گرفت. در نقطه مقابل، اقتدارگرايان خطر آمريکا را واضحتر و آشکارتر از پيش احساس کرده بودند. برنامهريزان استراتژيک ايران در اين دوران چندان از شرايط عراق پيش از سقوط صدام راضی نبودند، اما بههرحال صدام حتی در طی آن زمان نيز به شدت تحت فشارهای تحريم سازمان ملل و ايالات متحده قرار داشته و تضعيف شده بود. ايرانيان اکنون نگران آن هستند که يک عراق قدرتمند و قوی، خطراتی جدیتر را متوجه آنان سازد.

اقتدارگرايان ايران، عزم جدی خود را برای کسب قدرت با پيروزی در انتخابات ۲۰۰۴ (به صورت از پيش تعيين شده) و حصول اطمينان از کسب اکثريت پارلمان کشور نشان دادهاند. گام بعدی آنها فراهم آوردن شرايطی است که به موجب آن از به قدرت رسيدن يک رئيس جمهوری محافظهکار در انتخابات سال ۲۰۰۵ نيز مطمئن شوند. با اين وجود علیرغم رفتار اقتدارگرايانه اين طيف، ناظرين بیطرف بر اين باورند که برای به قدرت رسيدن مجدد اصلاحطلبان، با توجه به بنيانهای حرکت اصلاحطلبانه در ايران، تنها موضوع زمان مطرح است. زمانی که به نظر میرسد حداقل چندان نزديک نباشد.