ادبيات
و دخالتهاي ايدئولوژي
از : عليشاد لربچه
aramy@web.de
بايك حساب سرانگشتي
غيرعلمي،ولي تحقيقي ميتوان حدس زد كه گئورگ لوكاچ، مورخ ماركسيست ادبيات،متولد
مجارستان،بايدحدود يك ميليون صفخه مطالب:ادبي،فلسفي،تاريخي و سياسي درطول عمرخودخوانده
باشد،چون اوباره آثار غالب نويسندگان،فيلسوفان ومبارزان اجتمايي سه قرن اخيراروپا
نظرميدهد.لوكاچ نه تنها رمانهاي قطور:بالزاك،داستايوسكي،تولستوي، توماس
مان،زولا،گوته وغيره رابه نقد كشيد،بلكه ازآثار:ماركس،انگلس،هگل،لنين و ماكس وبر
نقل قول مي آورد.اورادرزمينه استتيك ودانش زيبايي شناسي ميتوان چون ماركس به حساب
آورد .باتكيه برآثار لوكاچ ميتوان اورااخلاقگرا دانست.طبق اعترافاتش،ورود اوبه حزب
كمونيست نيز يك اقدام وتصميم اخلاقي بود.ضرب المثلي ميگويد،انسان بااستعداد هميشه
ازصراط مستقيم خارج ميگردد و لوكاچ نوشت كه هيچ ايدئولوژي بي تقصيري وجودندارد
واعلان بيطرفي درجهان ايدئولوژيها غيرممكن است.تنها امكان يك موضع گيري براي انسان
باوجدان وجوددارد،آنهنم موافقت يامخالفت باآن ايدئولوژي است. عده اي مخالفت
ومبارزه لوكاچ با متفكرين ديگرراتصفيه حساب شخصي اوباخودش ميدانند،چون لوكاچ قبلا
مدتي شاگردهركدام ازآنهابوده. جوله دفريت مينويسد،ازجمله تراژديهاي ايدئولوژيهاي
دگماتيك اين است كه بهترين تئوريسين هاي آنها روزي به منتقدين آشتي ناپذيرشان
تبديل ميشوند.لوكاچ درطول عمرمبارزاتي خود،چندباربه زندان حكومت كشورهاي مختلف
افتاد.شايد امروزه باقدري تاخير بتوان اورا يك ماركسيست آزاديخواه
ناميد.اوبعدازبقدرت رسيدن نازيهادربخشي ازاروپا،به شوروي پناه برد ودرآنجاسردبير
مجله ادبيات بين الملل شد،گرچه در طول سالهاي بين دوجنگ جهاني نام لوكاچ دركشورهاي
بلوك شرق سابق،تداعي كننده اتهام رويزيونيستي بودن بود.بدنامي لوكاج درزمان
مرگ،دركشورهاي فوق درحدي بودكه روزنامه پراودا درسال 1971 فقط دريك خبر 4سطري مرگ
اورااعلان كرد، درحاليكه روزنامه لومونددرفرانسه بيش ازيك صفحه ازاوراق خودرابه
اواختصاص داد.
لوكاچ فرهنگ
باستان رابه سه دوره :حماسي،تراژدي، و فلسفي تقسيم ميكند وميگويد كه در عصر
فعلي،حماسه سرايي غيرممكن است وبجاي آن،ژانر رمان واردادبيات گرديده.فرم رمان بيان
نوعي سرگشته گي وبي وطني احساسي وفكري انسان مدرن است.ژانر رمان امروزه قهرمان خاص
خودرا دارد،يعني فردي كه هميشه درحال جستجوي راه وهدف است.قهرمان حماسه هم جوياي
هدف وراه بود،ولي او يقين داشت كه به هدفش ميرسد ويادرراه هدف مشخص خود، شكست
ميخورد ونفله ميشود وبعنوان پهلوان دراسطورهها بزندگي فرهنگي ادامه ميدهد.ولي در
ژانررمان حاضر،نه راه ونه هدف قهرمان وانسان بطورمستقيم معين وواضح است.علاقه
لوكاچ به مسايل اجتمايي وتاريخي زندگي انسان رنجبر باعث شدكه اواهميت خاصي به رمان
تاريخي بدهد. لوكاچ ميگويد،فقط رمان تاريخي است كه ميتواند توتاليتر بودن تاريخ را
نشان دهد.باتكيه برتولد رمان تاريخي دراوايل قرن 19توسط والتر اسكات انگليسي،
لوكاچ نوشت كه، اززمان انقلاب فرانسه به بعد اولين بارانسان شاهد نمايش جنبش توده
اي درادبيات شد.به نظراوباآثاربالزاك و تولستوي،رمان تاريخي به مرحله رمان
واقعگرايي اجتمايي رسيد، وبعدازآنهاميتوان انسانگرايي آزادي خواهانه ادبي
رادررمانهاي : رمان رولان،آناتول فرانس،استفان تسوايگ و هاينريش مان مشاهده كرد.
مخالفت لوكاچ با زولا بدليل دلخوري اش باناتوراليسم است و انتقاداواز ناتوراليسم
وفوتوريسم،ريشه درانتقادهاي معلم او، هگل، ازسمبوليسم ورمانتيك دارد. لوكاچ به
پيروي ازلنين به نويسندگان چپ توصيه ميكردكه آنها ازآثارارزشمند كلاسيك فرهنگ
گذشته بورژوايي استفاده نمايندوآنهارابخدمت خوددرآورند.نويسندگان كلاسيك رئاليست
مانند:شكسپير،سروانتس،گوته وبالزاك به نظراوميتوانند معلم برجسته اي براي
نويسندگان ترقيخواه باشند. انگلس،به تحسين از رئاليسم گفته بود كه، توانايي بالزاك
در پرداختن به تحليل جامعه فرانسه وتاريخ آن ازجمله دستاوردهاي آن مكتب است و
لوكاچ باتكيه براين نظر انگلس،برخلاف دكترين حاكم آنزمان حزب كمونيست،به دفاع از
نويسندگاني مانند: پوشكين،گوگول،داستايوسكي،استاندال و فلوبر پرداخت وازآنها اعاده
حيثيت نمود. لوكاچ ميگفت،عمق ومعني و وسعت
رئاليسم واقعي چنان گسترده است كه آثار شكسپير،گوته،بالزاك، استاندال،ديكنز و
تولستوي راميتوان ازآنجمله بشمار آورد،اوادامه ميدهد كه ماادبيات خوب يا بد داريم،
شكسپير و گوته رانميتوان به بهانه سوسياليستي نبودن نفي كرد.فرق اساسي بين ادبيات
خوب سوسياليستي ويا بورژوايي وجودندارد ودرسال 1956 آزادي كامل براي ادبيات
راخواستارشد.اوبه نقل ازگوته،مبلغ ادبيات جهاني گرديد،حتازمانيكه درباره : والتر
اسكات ،تولستوي و يا بالزاك نظر ميدهد. لوكاچ اخلاقگرا به انتقاد از زيبايي گرايي
درهنر ميگويد كه تبليغ استتيك مطلق باعث ميشود كه مرز و مقياس شناخت نيك وبد مخدوش
شود. به نظر او اساس ادبيات واقعي بايد رئاليسم باشد.هنرواقعي براي لوكاچ هميشه
اغتراض به بي عدالتي و حضور دراين جهان ونه پرداختن به مسايل عالم هپروت است. او
ميگفت،مركزي ترين وظيفه رئاليسم سوسياليستي پرداختن انتقادي به دوره استالين مخوف
است.بنظر او درزمان استالين يك ناتوراليسم دولتي،رئاليسم واقعي را به كنارزده بود.
لوكاچ به
انتقاد از ادبيات كارگري جنبش كمونيستي مينويسد، آنها اغلب ارزش استتيك وهنر ي
لازم راندارند وايدئولوژي ماركسيسم هيچ ضمانتي براي ادبيات وفرهنگ مترقي نيست.
گرچه ماركسيسم-لنينيسم هيمالياي جهانبيني ها است،ولي اگر خرگوش لرزان ترسويي روي
قله آن جست وخيز نمايد،هيچگاه بزرگتر از فيلي كه در دشتهاي خشك وبرهوت دامنه كوه
باشد، بزرگتر نخواهد شد. به نظر اواكثر اهل قلم دوره استالين، نقل قول آوران
بيحاصلي بودند،چون براي پرداختن به هرموضوعي، فقط كافي بود كه نويسنده،به گردآوري
نقل قولهاي مناسبي ازاستالين بپردازد وآنها را هنرمندانه بهم وصل كند. طبق ادعاي
لوكاچ،بعداز انقلاب اكتبر شوروي،يك ادبيات انقلابي-رمانتيك و يك ادبيات آوانگارد
به رهبري ماياكوفسكي بوجودآمد. اعلان رئاليسم سوسياليستي به شخصيت پرستي مزورانه
استالينيستي ميدان داد. به نظر لوكاچ،رئاليسم سوسياليستي دوران استالين مانند
سالهاي حكومت هرديكتاتور ديگري، ضدهنر وادب بود. اومخالف تعريف؛ هنر به معني تبليغ
مستقيم، بود. لوكاچ ميگويد،تمام آثارجاوداني ادبيات نشان ميدهند كه تاريخ واستتيك
دررابطه تنگاتنگ باهم هستند. درمقالات اونيز،مقوله استتيك وتاريخ باهم متحدميشوند
ودرارتباط باهنر وواقعيات اجتمايي قرارميگيرند. به نقل از اهل نظر،ماركس و
انگلس،علم استتيك سيستماتيكي ازخودبجاي نگذاشتند.اظهارات ماركس درباره هنر وفرهنگ
يونان باستان واشتغالات ادبي انگلس درباره بالزاك ورئاليسم دررمان را،ميتوان آغازي
براي بحث استتيك وزيبايي شناسي درماركسيسم بحساب آورد.
آنچه درمورد
بيوگرافي لوكاچ بطور مختصر ميتوان گفت، اين است كه او بين سالهاي 1885-1971 در
مجارستان بطور منقطع زندگي نمود.پدرش رئيس بانك و مادرش از اشرافزادگان بود.
والدين او هردو ريشه يهودي-آلماني داشتند. لوكاچ ميگويد،جامعه شناسي ادبي او غير
از ماركس، زير تاثير دوكتاب : فلسفه پول ، نوشته زميل و ، يادداشتهاي پروتستاني ،
ماركس وبر است. او هاينه رااولين شاعر ومتفكر انقلابي اروپا و توماس مان را آخرين
نماينده رمان رئاليستي-انتقادي ميداند. به نظر او بنيادگذاررمان تاريخي،والتر
اسكات است.رمان اجتمايي رئاليستي قرن 19 ادامه رمان تاريخي پايان قرن 18 بود.
لوكاچ والتر اسكات رابزرگترين نويسنده تاريخ ميداند.اوپوشكين،گوگول و استاندال
راادامه دهنده راه اسكات مي شمارد. بنظر لوكاج بزرگترين نمايشنامه نويس قرن گذشته
برشت است. او نيچه رابنيادگذار خردگريزي دوره امپرياليسم ميدانست،چون بنظر او نيچه
از آغاز مخالف دمكراسي، سوسياليسم و حقوق زنان بود.
لوكاچ مخالف
نويسندگان آوانگارد مانند : دوبلين،جويس،دوس پاسوس بود، درصورتيكه او نويسندگاني
مانند: گوركي،رمان رولان، توماس مان را براي آموزش جوانان اهل قلم توصيه ميكرد. او
آثار : فلوبر،ديكنز،تورگنيف،تولستوي را بخشي ازهومانيسم كلاسيك ميداند.
ازجمله آثار
لوكاچ : تئوري رمان-تاريخ و آگاهي طبقاتي-رئاليسم روس درادبيات جهاني-گوته و زمان
اش- مقالاتي درباره رئاليسم-بالزاك ورئاليسم فرانسوي-هگل جوان- نوع خاص زيبايي
شناسي-اثرهنري ورفتار زيباشناسانه- هنر بعنوان پديده اي اجتمايي تاريخي- و
نيچه،پيشگام استتيك فاشيسم، هستند.
آثار لوكاچ
معمولا پيرامون ادبيات قرن 19 و 20 و تاريخ سير انديشه در آلمان هستند . دوكتاب او
: تاريخ وآگاهي طبقاتي- و تئوري رمان ، از مهمترين آثار قرن بيستم بودند. كتاب
تئوري رمان او : توماس مان،ارنست بلوخ،والتر بنيامين،لوسين گلدمن و آدرنو رااز نظر
ادبي و جامعه شناسي ادبي تحت تاثير قرار داد. مقاله اي از لوكاچ بنام ؛ پيرامون
موضوع پارلمانتاريسم ، آنزمان سبب خشم لنين شد. از جمله ديگر مقالات مهم لوكاچ :
فراز و فرود درادبيات آلمان ، و ادبيات آلمان درعصر امپرياليسم، هستند.
درزمان حيات
به لوكاچ القاب گوناگوني داده و اتهامات
زيادي به او زده شد،از جمله : روشنفكر اخلاقگرا-ماركسيست
دانشگاهي-رويزيونيست-بلشويك-زيبايي شناس- آموزگار استالينيست- واقعگراي سوسيايست ،
و غيره . دربعضي ازكشورهاي بلوك شرق سابق به لوكاچ ايراد ميگرفتند كه او نوع مدرن
خردگريزي ، يعني مذهب را ناديده ميگيرد و فقط به مبارزه با خرد ستيزي آته ايستي مي
پردازد .
گئورگ لوكاچ (Georg Lukacs
1885-1971 )