حافظ زير هشتي
- ديدار اول
بيژن باران
(در ذهن حافظ پير:) چرا غزلم از حافظه آيد به ذهنم؛ نه از
خواندن صفحه ي کتاب؟
مرا آفتاب پرست خوانند-
سوي چشمم کم شده؛ ولي حواسم جمع، سر جاست.
صداي بلبل در گوشم، چون جواني کند مدهوشم.
يادش بخير نانوايي! تغار خمير ترش به تنور تنها مي بردم.
کتاب شاهنامه در دستم سنگينتر شده؛
عضلات، مفاصل خشگي گرفته؛ بلند شدنم سخت تر شده.
موي سرم ريخته تو سرشانه، ابرو،
گوش، بيني ام!
دندانهايم زرد، موي سينه پاک سفيد، خستگي مرا چرتي کند.
عطر لواش گرم در مشام، ديزي آبگوشت
با دوغ و گلپر، سبد ريحان و ترخان بر سفره.
امروز مرا چه گذشت؟
در شبستان نشستم.
برفي، گربه م کنار در، تو آفتاب، خرخر کند.
شاخه نبات کنار پاشويه حوض، دست و رو شست، به بازار رفت.
فرزندم از باغ، تو دستمال يزدي، زردآلو آورد.
همسرش با نوه ام از در آمد تو – دخترش گفت:
بابا بزرگ دوس ت دارم؛ خيلي زياد.
(فکر کردم:) در باره دستور و لغات- با لبخند بوسيدمش.
کاتب سر بازار، دو نسخه از غزلهايم را آورد؛ با دخل و تصرف
سليقه اي ش.
30 سکه دادمش، دستم بوسيد، دور شد.
طرح غزل عناصر اربعه دارم:
مارا آوري اي باد ، خود از ياد مي بري.
آب را نوشيم و شوييم
تن خود؛ به باغ مي روي.
آتش آمد با نورو گرمي و تمدنها.
مارا خاک، خوراک دهي؛ در انتها تو مارا مي خوري.
غروب براي قرار با عبيد به ميخانه سر راه باباکوهي سر زدم.
طنز او مفرح ذات است.
پس از بغل و روبوسي، سلام خواجو را به او رساندم.
در پاسخ گفت، عليکم السلام. ادامه داد مدتي منزل بازرگاني قزويني ميهمان
است. ديداري شبانه به تخت جمشيد داشت- با
عبور آهسته ي ماه دور مهجور بر فراز ستونهاي غرور.
( در دل خنده ام گرفت؛ فکر کردم:) اين رسم ترکان قزوين
است! ياد جواني، اين بيت را بلند برايش خواندم:
"ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما..
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق.
ثبت
است بر جريده عالم دوام ما."
از قول سعدي گفت:
وقت
طرب، خوش يافتم آن دلبر طناز را.
ساقي
بيار آن جام مي! مطرب بزن آن ساز را!
شيراز
پرغوغا شدست از فتنه ي چشم خوش ت.
ترسم
که آشوب خوش ت، برهم زند شيراز را!
خنده
ي جانانه اي کرديم.
(تو ذهنم:) "مطرب" من خواننده دلکش است؛ وزنش طويل، آمرانه.
"مطرب"
او نوازنده ملک است؛ وزنش ضربي، شاد.
(از
خنده عبيد که به سرفه ختم شد، جا خوردم. راستي خيلي پير شده. با اين رباعي ادامه
داد:)
هر
لحظه رسد به من بلائي ديگر./ آيد به دلم زخم ز جائي ديگر.
بر
درد سري کز فلکم راست بود/ امروز فزود درد
پائي ديگر.
گفتم: وصف الحال است. سهمم شد بجاي "راست بود،" چي فکر مي
کني؟ ديشب خواب ترا ديدم. گفتمت، بمان؛ برنگرد به
زاکان؛ اردوي ملخ راه برده به تاکستان. آيا
گذشته را توان تغيير نيست؛ آينده چطور؟
وجدان چيست- چرا بعضي دارند؛ بعضي نه؟
عبيد
با خنده گفت: قسمت يا سهم بهتر است. خداي شعري! از اين رو ست که از هند تا عثماني
هواخواه داري. اميران در روايت حوادث چنين کنند؛ طالع بينان بر وفق اميران پيش گويي! وجدان منطق جمعي است در سر فرد براي منافع بيشتر
از يک فرد.
**
(غروب
دوشنبه است. در محله شيادان شيراز، امروزه معروف به "درب شازده" است. در
يک ميخانه يهودي ام. کنار ديوار کاشي، زير هشتي، دو نيمکت و ميز
خالي- رويش بشقابي، پياله پر پسته شور، عطر شيرين شکوفه سفيد گلدان رازقي. حافظ وارد شد. از روي نيمکت بلند شدم؛ دست
ش را بوسيده؛ گفتم:)
-: بيژن، از قرن 21م، مقيم سواحل اقيانوس آرام. در
باره 3 موضوع باشما حرف دارم: شعر، اجتماع، زندگي. گويا بيان زندگي خانوادگي از محرمات است.
(نشستيم دور ميز؛ ساقي برايمان شراب شنگرفي خللر شيراز
در2 جام ريخت.)
حافظ: گفتي بيژن؟! مي خواهم از خودم چند کلمه بگويم.
پدرم از اصفهان به شيراز آمد و مرد. مرا دو برادرمهتر باشد. دوزندگي و نانوايي کارم بود. با شاخه نبات ازدواج کردم. کودک اولمان از دست
رفت؛ فرزند دوم خودش يک بچه دارد. اشعار
خواجو، بابا طاهر، حلاج، سبک خراساني، عراقي را شديد مي خوانم. هواي سفرم نباشد؛ گرچه دعوت نامه و رواديد از
ارض روم، هند، ختن براي 3 همايش ادبي در دست دارم. امشب دربار دعوتم.
-: کلمات با فرهنگ تغيير کنند. پس از انقلاب مشروطه، واژه ي فارسي و فرنگي در
تقابل با تازي و باستاني متداول شد؛ پس از انقلاب جمهوري و سرنگوني سلطنت، واژه
شاه متروک. شهر گل و بلبل، شيراز در تاريخ ويژه است با فراواني شراب، شعر، شعور،
شاهد، شيريني، عشق، عشوه، عطر، عطش. پس از
وفات، دوست شما، گل اندام، آثارتان را در ديواني مکتوب کرد؛ 500 غزل در 50 سال عمر
شاعري که سالي 10 تا بطور متوسط مي شود. بمرور
ديگران کلمات، ابيات، غزل هايي به ديوان افزودند- ناسخان براي سليقه، کاتبان براي
منفعت از حجم، شاعران از ترس. ديوان در ايران،
افغانستان، تاجيکستان، پاکستان، هند، عراق، ترکيه، امارات خليج فارس براي تفال در
سفر، شفا، عشق، تجارت، تصميم مهم بکار مي رود.
مردم شما را لسان الغيب دانسته؛ نقل قول از شما بيشتر از هر کس ديگر روزانه
مي آورند.
حافظ: اين سرنگوني خواست ديرينه مردم بود. غزلي در اين باره گفته ام. کاتبي آنرا برد؛ بعد
هم رفت بغداد- که با اوضاع خراب آنجا..
-: اکنون رسم بر اين ست که همه چيز را با مختصات
غربي بسنجيم. شما، هم عصر دانته ايتاليايي،
صاحب کتاب کمدي الهي، هستي؛ من بخانه او در فلورانس رفته ام. غزل شما در هر خانه
فارسي زبان در 5 قاره بوده وهست. مردم از
آن براي کمک به مسايل روزمره شان فال مي گيرند.
شما با آنها اين مدت حرف زده؛ درد دل و اعترافات خصوصي آنها را چون پدر
کاتوليکي يا آموزگار بودايي شنيده ايد. تدريس
فارسي بر اساس آثار10 شاعر طراز اول و چند نثرنويس بوده؛ لذا فهم شعرشما هنوز براي
مردم آسان است. غزل شما به آلماني، انگليسي،
فرانسه، روسي ترجمه شده. گوته، نيتچه، بايرون،
امرسون، هوگو، ژيد، پوشکين بشما ارادت داشتند.
از تکامل شعر تا قرن خودم گويم. بخاطر عدم تمرکز سياسي از رودکي تا حافظ، اين 6 قرن
در سه مکتب حماسي خراساني، تغزلي عراقي، استعاري هندي، شعر فارسي تکامل بطي کرد. در
5 قرن بعد، شعر موازي با جامعه متمرکز، ايستا، تقليدي، نقلي، فقيرانه بود. از هند تا عثماني در دربار و محافل عرفاني
خوانده شد. ستارگان فروزان شعر بين دو نام
فوق فردوسي، خيام، سعدي، مولوي، عطار، نظامي، زاکاني نزد خواص و عوام محبوب بوده اند.
پس از انقلاب مشروطه، نيما يوشيج، زاده مازندران،
جنوب درياي خزر، زد زيرتقارن قافيه؛ با رعايت اوزان درتقطيع خطوط نامساوي. شعر نو به 3 دليل طرفدار يافت: 1- شعر، دنيوي،
عرفي، مال مردم شد. 2- با صنعت چاپ شعر خواندن از صفحه ي کتاب در تقابل از حافظه،
متداول شد. 3- با موسيقي، تصوير، زبان محاوره، ترجمه، مکاتب غربي شعر جهاني شد. شاعران
راه نيما زيادند؛ نسل اولشان- اخوان، شاملو، فروغ، سهراب، رحماني، گلسرخي، ح مصدق - همه مرده اند. يک نمونه
از هر کدام به ترتيب:
آي آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد،/ يکنفر در آب دارد
مي سپارد جان.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت:/ سرها در گريبان است.
در سياهي جنگل/ يک شاخه بسوي نور فرياد مي کشد.
ايمان بيآوريم به آغاز فصل سرد.
عشق صداي فاصله هاست. صداي فاصلههايي که غرق
ابهامند.
و آفتاب خسته بيمار/ از غرب مي وزيد/ پاييز بود/ عصر جمعه
پاييز.
بايد كه دوست بداريم ياران./بايد كه قلب ما/سرود و پرچم ما
باشد.
چه کسي ميخواهد/من و تو ما نشويم؟/من اگر ما نشوم خويشتنم./تو
اگر ما نشوي خويشتني.
حافظ: غمناکند.
انتظارات زياد- امکانات محدود در اختناق. من از کودکي لغات را در جمل بکار
رفته در کتاب و بين شهريان حتي با آهنگ گويش در ذهن مي سپردم. براي همين تخلص حافظ دارم. مورد اجتماع را ادامه بده.
-: پس از حمله مغول، همسايگان مجاور، کشورهاي غربي
با جنگ، معاهده، کودتا در ايران- که ديگر مرزهايش آب رفته- نفوذ کردند. در قرن 19م جنگهاي ايران و روس آغاز جنبش تجدد
در 2 جبهه ي ايجاد ابزار فني و نهادهاي اجتماعي شد. دولتمردان اولي را خواسته؛
مردم دومي. تا اين زمان جامعه ايستا بود؛ غرب در تحول. مسافران اخبار اين تحولات
را انتقال مي دادند. در قرن گذشته، دو رويداد در
جامعه اثر عميق گذاشت. يکي استخراج و صدور نفت در خليج جنوب شيراز، ايران را
به غرب چسباند. ديگري، تجربه قبضه قدرت سياسي
در کشور همسايه شمالي- با شعارهاي شديدا انساني بود. البته اين تجربه جهشي والاي انساني بخاطر مجريان
بدفرهنگ در جهان فروپاشيد. ولي سرمشقهاي
نويني مانند راي زنان، برابري مليتها، پذيرش خواستهاي زحمتکشان، سواد آموزي عمومي،
بيمه هاي اجتماعي، جهان وطني انسانها را در جوامع آن قرن مطرح کرد. در مقابل،
تجربه تکامل تدريجي مالکيت خصوصي، رقابت، انعطاف نظام، آزادي فردي در اين دوره به
مذاق بشر خوشتر آمد.
هردو تجربه در ايران اثر گذاشتند با مراعات استبداد
شرقي. تجربه اول منجر به دولتي کردن منابع
کاني و نفتي با امتياز مناصب دولتي شد. ديوان
سالاري متمرکز، گسترده، در حال رشد، انتصابي شد. در کنار ادارات دولتي و نيروهاي
مسلح ، شرکتهاي بزرگ دولتي مثل نفتي، هواپيمايي، ذوب فلزات، بانک، صنايع نظامي
قرار دارد. اين در کشوري است با
يک
دو جين ملت/زبان که نياز به تحکيم حکومتهاي استاني/محلي دارد. در نتيجه ربع جمعيت در پايتخت ساکن است با
آلودگي هواي تنفسي. در مقايسه با امريکا،
تنها 1% جمعيت در پايتخت و حومه ش بوده؛ با اين که هر 50 ايالت يک زبان داشته؛ هر يک
داراي دولتهاي قوي محلي ند.
راس سياسي حکومت، صاحب منصب عالي ارتش هم
بود. نتيجه: اختناق متمرکز نوين سامان يافت
که دولت با منابع فراوان ثروت و نيروي قهار ناپاسخ گو در برابر شهروندان فقير و بي
قدرت قرار گرفت. اراده مردم با 2 انقلاب مشروطه
با تفکيک نيروهاي مقننه، قضاييه، اجراييه و جمهوري با ايجاد نهادهاي شورايي شهر و
ده قدرت مطلقه را به زير کشيد. استقلال ايران را 3 کودتاي روس- محمد علي قاجار،
انگليس- رضا خان پالانچي، امريکا- محمد رضا پهلوي بضد مجلس مردم، مخدوش کردند. کلانترين خاطي قانون اين هايند که در راس قواي
قهريه سليقه فردي را فوق قانون قرار مي دهند.
آنها پس از کودتا هزاران ايراني را شکنجه، قتل، اعدام، زندان، تبعيد کردند-
بجرم مبارزه مسلحانه. ولي خود با باند
کودتاچي مسلحانه بضد حکومت مردم دزدانه شبيخون زدند. تازه طلب کار هم هستند- بايد آدم کشيهاي آنها
در دادگاه ملي يا بين المللي مطرح شود؛ بنا به قانون مجازات شوند. کودتاچيان سلطنتي، چون در حمله مغول، بي شکيبا،
هر که را دگر انديش دانستند، محکوم کردند.
آنها توجه نداشته که انسان در روال زندگي اجتماعي و رشد فکري تغيير مي کند:
خط يا شيوه کار عوض کرده؛ فني، کاسب، غيرسياسي، منفعل، وغيرو مي شود. آنها با شعار بدوي "يا با ما يا بر
ما" در اين لحظه، با قمه، قداره، قنداق تفنگ به جان دگرانديشان افتادند؛ رقيبان
با کفايت را از ميان برداشتند؛ مناصب را بين همپالگيها شان تقسيم کردند. اثرات آن
درسطح ملي باعث پس رفت روال تجدد کشور، نقض قانون، خسارات جاني و مالي به قربانيان اين تمرد گران
قضايي مي شود. راس هر 3 کودتاي غير قانوني در خارج دفن بوده؛ از فروش نفت نخست سبيل خود را چرب کرده؛ سپس
ابزار تمدن غرب ابتياع کردند. اين 3 کودتا
نونهال مردمي را ضربه هاي مهلک زدند؛ نگذاشتند که رشد طبيعي خود را به بلوغ
برساند. نهادهاي مردمي ريشه دار نشدند؛
آزادي مطبوعات، احزاب، اتحاديه ها مکرر از سوي راس حکومتي کودتاچي- که خود قانون
شکن کلان بوده- نقض شدند. يک مقايسه
سرانگشتي بين اوضاع اجتماعي مجلس اول و آخر دوران سپري شده مشروطيت، اين پس رفت را
تبيين مي کند. اعتراض تقليل بودجه دربار قاجار در 1287 (1908)، در کشور مسلمان يپرم
خان ارمني رييس پليس تهران بودن، محاکمه ي آخوند نوري، وجود احزاب اشتراکي/ اجتماعي
در مجلس و آزادي مطبوعات با سطح تجدد اجتماعي ايران در آستانه انقلاب اسلامي مقايسه
شود. در اواخر مشروطه اينها قابل توجه اند: بودجه بدون سقف دربار، دست اندازي غيرقانوني/
ماوراي انتقادي خاندان 62 نفره راس، بيکاري خيل دهقاني خرافي حومه شهرها پس از
انقلاب سفيد/نابودي کشاورزي، برو بياي تکايا/حسينيه ها، وجود تک حزب فراگير فرمايشي
رستاخيز، عدم آزادي مطبوعات/ احزاب، دستگاه مخوف ساواک که 9 زنداني محکوم به حبس
در دادگاه نظامي را در محوطه اوين از پشت سر هدف تيرقرار داد. الويت براي اکثر مردم نهادهاي تمدن جديد بود:
کار، حزب، اتحاديه، آموزش، بهداشت، امنيت، مطبوعات آزاد، اجراي قانون، دادگستري،
شادي، فن آوري، تفريحات، ستايش زيبايي/ ورزيدگي، رقابت، حقوق بشر، رفاه، ترابري
عمومي، بيمه همگاني، اخلاق خانوادگي/اجتماعي نوين (احترام به زن، کودک، مليتها،
اقليتها، حيوانات)،محيط زيستي، سلوک با هم سايگان و ديگران.
حافظ: افراط و تفريط دولت با تاکيد بر اقتصاد و
مردم بر فرهنگ موازنه مي خواهد- تا با منابع کاني/نفتي در دست مالکان، دولت فقط در
راس قواي قهريه قرار گيرد. بودجه اش
سالانه در مجلس تصويب شود. بخاطر ماليات گيري
از مالکان، دولت پاسخ گو به منافع آنها خواهد بود؛ در تکامل اين روال پاسخ گو به
شهروندان هم خواهد شد. شاهد بياناتم،
تجربه دوم است که در بالا نام بردي. پس تا زماني که مردم فقير و بي تشکيلات،
دولت فربه و مسلح است، اختناق مستدام خواهد بود. راه برون رفت، فروش بنگاهاي
اقتصادي دولتي به مردم است – اگرچه با فساد توام باشد. اين فساد در غرب قرن گذشته
هم بود که با انعطاف ذاتي جمهوري و حضور در صحنه مردم تعديل شد. تجربه جهان شمول دوم در اين مقطع زماني بشر به
تثبيت تاريخ رسيده است. پس در نظام، تفکيک مالکيت اقتصادي از مديريت اجتماعي، کشور
را از استبداد خانخاني به مشارکت جمهوري سوق دهد. از تعداد ديوانيان کم کرده به
طبقات ماليات ده مي افزايد. در حرکت فنري تکامل اجتماعي تا قرن تو، هنوز رفاه و
رهايي براي اکثر مردم حل نشده. البته من اين
6 قرن از درد دل مردم با تفالشان در جريان امور بوده ام. مورد زندگي را بگو.
-: کاش اين را در غزلي قرار مي داديد تا در تفال
دولتمردان و روشنفکران راه حل تجربه شده دوم سرمشق مي شد. زندگي اين اواخر براي غرب و اغنيا کاملا غني تر
شده- انسان در مرکز عقايد زميني قرار گرفته.
پس از اختراع چاپ، رايانه، نمآهنگ، ماهواره، قرص تصويري اينترنت مميزي دولتي
و کنترل زبدگان را دارد خنثي مي کند. دهها هزار تارنامه نويس / پايگاه افکار و تخيلشان
را اشاعه مي دهند. کاربران مي توانند به 5
بيليون پايگاه اطلاعات در جهان دسترسي داشته باشند. ترابري تندتر شده: از گاري و
ارابه به ماشن دودي و هواپيما؛ از چاپار به تلگراف ، بيسيم، تلفون همراه، پست
الکترونيک. گويا تمدن نوين مظاهرش را به سرعت انديشيدن مي خواهد رساند. تمام شاخصهاي
نوين يک سر از غرب مي آيند. از محتواي
دروس، تفريحات، طب/ دارو، مد پوشاک، ابزار استخراج کاني، نظامي، پرواز، رفاهي،
ارتباطي، دارويي، توليدي، هنري، علمي، صنعتي، ورزشي، اتمي، زميني، هوايي، آبي، اختراعات،
تقريبا همه چيز.
حافظ: کلان ترين بليه ي حاکم
ارثي قيم بودن، ماوراي انتقاد و عدم پاسخ گويي به مردم است. آنها مهلکترين ضربه را به تمدن نوين وارد مي
کنند. رفاه زندگي سريع، گسترده، شديد وارد
زندگي مردم شده. چند کلمه در باره پارتيهاي
اشراف بشنو: با کتابخانه هاي مملو؛ ميزهاي کباب، سبزي، ميوه، آجيل، باده، شربت؛
موسيقي ضربي، مجلسي؛ رقاصان چالاک؛ دلقکان، شعبده بازان؛ سپس شعر خواني و نقد. در اين مجالس 3 گروه اصلي ند: امروزيان /حسيها
که زيبايي را ستايش مي کنند ولي آنرا نمي توانند با بيان هنري بدام کشند. غزل من
جنبه حواس بويژه بصر، سمع، تجسم را در نظر دارد. دوم ديروزيان/ ديني هاي با فکر
باز که زيبايي را دريافت مي کنند ولي در شهر معذورند. لذا کلام را مراعات کنم؛ از
مصالح ديني در ساخت غزلم کمک گيرم. آخرين
بخش هم فرداييان/ عرفانيها يند که دنياي حسي آني را نماد مطلقي جهان شمول دانند. اين
هم يک لايه ديگر به غزلم افزايد. موضوع غزلم دام انداختن لحظات زيبا، بيان حيات
مردم/ طبيعت، اشاره به حوادث اجتماعي است که غايتا در سير سرمدي بسوي خوبي و دوري
از بدي به انسان است. پيام شعر من عشق
است. يار انسان رها از خشونت اين جهان در
سطوح خانوادگي، اجتماعي، سياسي، ملي است.
اين پيام در قرن تو هم مطلوب است.
خط حيات شعر دري از رودکي
تا حافظ 6 قرن طول کشيد. در مقطع حمله
مغول رفاه و رهايي 2 مسئله مزمن بودند. از
گفته مردم امروز برآيد- نيازشان همين هاست.
تو رساله ها هم، همين 2 مسئله اساسي ست.
قرني ست که دولت مردان هنوز بدنبال ثروت نامشروع و بکرسي نشاندن مکاشفات
فردي خودند؛ وقعي به آراي ديگران نمي گذارند. آنها از بيت المال زندگي بسيار مرفه
داشته؛ در حاليکه مردم و خانواده هاي مخالفان در فقر؛ مخالفان زندان، اعدام، تبعيد
شوند. هر انديشه ي اجتماعي عالي با مجريان دون فاسد شود. کماينکه تجربه همسايه شمالي
نشان داد. اختناق بين دو انقلاب در نهايت
منجر به قهر براي سرنگوني حاکميت شد. هيچ
بديل سياسي حق فعاليت نداشت. خطوط سياسي
هم با نداشتن پيوند تنگاتنگ با اقشار/طبقات سابقه تجربي نداشته؛ تميز سره از ناسره
ميسر نبود. آنها به زايده ي فکري قطب بندي جهاني در آمده بودند. نه حق بيان آزاد بود؛ نه مصونيت پس از آن. لذا درستي عقايد سياسي و رشد مکتبهاي اجتماعي
منطبق بر جامعه، عقيم ماندند. تشکيلات سنتي/
محفلي و عقايد عتيق/ترجمه اي رايج بودند. پس
زبدگان در اين قرن ابتدا در ولايات شمالي و سپس در پايتخت به قهر بر خواستند. حاکميت تمام خواه وابسته به استعمار حق هر گونه
ابراز نظر مردم را خفه مي کرد؛ راس آن، مردم را قابل آدم نمي دانست؛ خود را فوق
قاطبه مردم مي انگاشت. لذا قهر تنها بديل شد. اکنون در نبود نضج قرني احزاب، اتحاديه
ها، نهادهاي قوي مدني- احاد مردم به صف گسترده تمرد قانوني آرام ولي 7 در 24 روي
آورده اند. 3/2 جمعيت جوانان ند، 2/1 زنان
ند، بيکاري 20%؛ سپس دانشجويان، معلمان، کارگران، اصناف صفوف مستقل خود را تشکيل مي
دهند. اين تطور ناشي از "حرکت فنري
تکامل اجتماعي" است؛ نبايد به حرمت پاکترين رزمندگان گذشته با مشي قهر صدمه
زد؛ با تفرعن، آنها را در مقايسه با حالا مذمت کرد. آنها نوادگان پرافتخار کاوه، بابک، حلاج، ستار
ند. دليجان دم در است. بازهم ببينمت.
(حافظ بلند شد. سکه اي رو ميز گذاشت. دستش را بوسيدم.
دور شد.)
2004/06/22