من ِ گمشده
غزلم تلخ و دلم تنگ و زمان
باراني است
دورم از خويش و من ِ گمشده ام اينجا
نيست
آسمان غرق غبار است و نفس ، تنگ
چو حبس
تا که پرواز اسير است ، جهان زيبا نيست
عاشقان مي گذرند از دم شلاق
مدام
چشم ِ بي اشک، کسي رهگذر صحرا نيست
بيد را شرم بُوَد زلف پريشاندن
ِ باد
ديده ي نرگس مخمور دگر شهلا نيست
خبر مرگ قناري چو دهد باد صبا
لاله را با دل خون، وسوسه ي
صهبا نيست
غزلي گاه به گاه از دل غم مي
جوشد
واژه ي سرخ ولي مرهم ِ اين غم ها نيست
روزگاري وطن از عطر سخن مي نوشيد
اين زمان تلخي گفتار فقط پيدا نيست ،
پس ِ هر واژه تلي درد خزيده است
و کلام
هر چه تکرار کند، يک صد از آن،
حتا نيست
دورم از خويش در اين غربت ابري
که خبر
هر چه آيد زوطن، ديده و دل
باراني است
ويدا فرهودي
مهرماه 1383