چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۳ - ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۴

 

من ِ گمشده

 

 

غزلم تلخ و دلم تنگ و زمان باراني است

دورم از خويش و من ِ گمشده ام اينجا نيست

 

آسمان غرق غبار است و نفس ، تنگ چو حبس

تا که پرواز اسير است ، جهان  زيبا نيست

 

عاشقان مي گذرند از دم شلاق مدام

چشم ِ بي اشک، کسي رهگذر صحرا نيست

 

بيد را شرم بُوَد زلف پريشاندن ِ باد

ديده ي نرگس مخمور دگر شهلا نيست

 

خبر مرگ قناري چو دهد باد صبا

لاله را با دل خون، وسوسه ي صهبا نيست

 

غزلي گاه به گاه از دل غم مي جوشد

واژه ي سرخ ولي  مرهم ِ اين غم ها نيست

 

روزگاري وطن از عطر سخن مي نوشيد

اين زمان تلخي گفتار فقط پيدا نيست ،

 

پس ِ هر واژه تلي درد خزيده است و کلام

هر چه تکرار کند، يک صد از آن، حتا نيست

 

دورم از خويش در اين غربت ابري که خبر

هر چه آيد زوطن، ديده و دل باراني است

 

ويدا فرهودي

مهرماه 1383