ديوار
به استقبال از "تحشيه بر ديوار خانگي" پگاه احمدي-
غزل پرواز بر تاريخ کهن ديار
بيژن باران
1
ديوار
هندسه شهر است
زير
بال ابديت پرواز
در
تکامل تمدن- ادوار 7 خوان زندگي از گهواره تا گور.
سياهي
محاصره ماه در بروج فلکي؛
كسوف
عدل ظهر تابستان؛
نهايت
مدار صفر سفر ماهي
در
منحني ل- گون جذرو مد؛
سد
جلوگير سيل جاري ز كوه بسوي دريا؛
در
ادامه راه-
دوشانه
ستبر دره زير پل،
رديف
طوق بازوان براي تونل،
ديو-
آري، ولي در خواب؛ نه در ديداري.
ملامت
افق است- فاصله انداز نخل و نارنج.
ديوار-
كدورت نور؛
سالار
سايه بيرمق است-
با
ذات گوناگون:
پرچين،
آب، خندق، بوي اوره نشانه سگ، شيار،
جرز
آجر، سفيدي گچ با هلال هشتي، سيمي خاردار،
فيلي
سرد ساروج، ظريف پشم و پرلانه، مستطيل چوبي تكرار.
ديوار،
ذوزنقه سنتور زير مضراب سمج باران.
2
در
كوير جدا ز كاروان
پاي
در خاك و خار با ملخ و
سمندر بيقرار.
پشت
به افق شنگرفي غروب
هراسان
بر زمين ز خشکي مستمر،
با
بازوان برهنه ي مناره ، دستار ابريشم يشم سرغول گنبدي
رو
سوي آسمان با تضرع طلب کند باران.
در
حومه، باغ خفتگان زير خاک، بالش سنگ با خط شکسته بر سر،
رفتگان
با برگه پزشگي يک سره
در
مخروط معراج بخطر اشعه و موج ذرات باردار خلاء آسمان؛
ميعاد
اندوه ياد بازماندگان.
چشمان
سرمه دار، لبان لعل، افشان موي شبق – محاط مقبره
سر
باندازه گنبد- دهان تاريک ستم اعصار گشاده با وحشت 2 دست بر سر کوبد.
بوفي
سر بچرخاند با 2 گرد سرخ ساطع از آن اشعه ي ماوراي قرمز.
از
ارواح آزادگان در بند بزير خاک- طنين رهايي تا ابرها رسد.
در
امتداد، ديوار تپه هاي آهکي دور-
خفته
جفت فاخته در شيار آن.
بلوغ
بر اسب ابلق، کنار بيد مجنون، چوپان شاهد-
در
پيش، چشمه ي آب ارگ، چكان -
كولي
كوزه بدوش
گيسو
فشانده، زيور بگردن، شليته بکمر، سفيد گيوه بپا،
لبريز،
آن زلال
با
ترنم دوبيتي بابا:
"رفيقان
قدر يكديگر بدانيد.
اجل
سنگ ست و آدم مثل شيشه."
شبي
كه درويش دير به ديوار شهر رسيد.
بوفي
بردالبر حصار در تناوب تکرار: کو! کو!
در
زوزه ي شغال دور، بر يال ماهور.
دروازه
بسته،
او
در خيمه ي شب نشسته.
زير
سر کشکول، چشم به نقش ترکمن قالي نور ستارگان؛
بر
خاك پاي ديوار، خسته.
نجوايش
با يادها، آهسته.
به
پشت، مجمر زعفران ماه؛
نجوايش
آهسته بود با يادها.
زير
7 ستاره بادبدک فلکي-
دوران
دب اکبربا مرکز ستاره شمال که کوروش را به بابل
سوي
آزادي قوم يهود ره نمود.
3
ديوار
خانگي براي تحشيه ي ماناي زن؛
با
فرياد مادر، گريه نوزاد، گهواره عطوفت-
امتداد
نسل در حفاظت كودك،
اندازه
قدش هر نوروز با مداد پدر بر ديوار؛
ابتداي
الفباي ابجد،
ديوار،
راه محاط گربه ي كوچه؛
سكوي
پرش سار كنار باغچه.
طفلي
تو حياط تکرار کند:
سگ
به گربه گير مي ده/ غش غش موشه اون گوشه.
مورچه
شتري، تو کاسه/ شيرجه مي ره رو خوشه.
محبس
حوض ماهيان-
مانع
ورود رود به دريا.
اوراق
زمزمه هاي پياز تنهايي.
زمان
گذشت، جهان ديگر شد.
کودک
نه کمک به کشاورز کند، نه بخانه برگردد.
زن
ساعت بمچ، پشت ميز کار، در اشکوب دوم شهر.
زاد
و ولد ثابت ماند.
4
ديوار
، حريم ناموس و نوازش
ملافه
تسطيح برجستگي ها و كمانه هاي دل انگيز زميني؛
آغاز
تبديل عشق ذهني به سطح بصري و ايجاد حرارت حرکت حجم.
شلوار
و قبا، آويخته.
در برابر نور و نگاه؛
چادر
و خيمه گاه.
در
استاديم 100 هزار نفري، دروازه بان تيم ملي فوتبال
توپ
را چو قرقي در هوا قاپد؛ آرش وار شوت کند به دروازه مخالف.
در
بخش خواهران، آناهيتا پيچيده در محجبه در اين وسيع پرشور-
فقط
دروازه بان بيند.
نگاه
هردو ترکيب لحظه شد.
در
بالا ابرهاي تحرک و تراکم با رگبار
بوم
قالي تارهاي چمن و آسمان پديدار-
1000
ها چتر چون چادر 40 تيکه ي گشوده شدند.
شب
ايميلي براي او زند؛ با گوشه بادام چشم پايد تصوير بازي روز بر شيشه ماهواره اي؛
با
لعل اشگ به رو، به مادر تنگ نفس با فشار خون، رو کند:
"من
او را مي خواهم؛ بيش از جان خود."
بيرون،
ديوار به باد گير دهد؛
باد
با نسترن لاس زند.
برخاسته؛
نقاشي روغني خود را با رنگهاي سرخ و نارنجي داغ کند.
دروازه
بان موتور سوار: صياد مخ زند از دور شکار،
نبش
کوچه درختي سبز شده؛ انديشد:
آناهيتا!
ديوار ترا مي بلعد.
ترا
از من كتمان كند.
دلم
برايت قنج مي زند.
هر
روز كه از كار برگشته،
در
بغل، تابلوهاي رنگ استوا؛
به
كوچه و خانه خود خفي.
روز
بعد آماده ي كارزار زندگي..
5
آخر بهار، آيينه ي ميمون خنچه ي عقد، سرور
ازدواج،
رقص،
آواز، موسيقي، ميوه، طعام و اشربه،
کامراني
عشق عاشق و طراوت طرف؛
سحر
محاصره ي حلاوت حلقه، بند به انگشت، تلاءلو ي مهر و مهريه
انگشت
عسل بکام جوان جفت،
شب
در خواهش دراز قيرگون تار کسوف سوي مقابل شب،
هاله
زر حال حلال بر لبه انحناي نکاح -
بي
کسالت سکون نکير و منکري نخفت.
داماد
بپاي ديوار كمانه اي تنت، آناهيتا-
زائري
با حوايج غريزه و غيرت
دست
بر ضريح كشد -
داغ
در معرق پر تپش
حال
و حوش حشر، دروازه بان در شوت آکبند باه
مناف
در کفاف زفاف به کوه قاف يا اکناف، بي مصاف، شفاف
ساري
سير، به سور و سكر،
سرمايه
به خال، دايه به کنايه کمني،
ترکيدن
آلبالو، لذت درد گذران،
قرين
و قايم درجي ورود وحدت.
واي!
آخ! امر خفن خصوصي و خلوت
گوشه
دنج تارتر دور از اغيار،
زبر
به زير، ميانه در ميان-
تلاطم
خفگي خيس لختي داغ
لبو،
لبه، لاله، لابه، لبالب، تراش چمني و سمني،
سايش
و فرسايش، گردش و چرخش،
کوس
خروس، بوس عروس، سرخي شفق!
کنار
انجير پُر بَري-
مار
سر کند به آشيانه ي نرم سار؛
سپس
فرو شود در ترک ديوار.
6
ديوار
درخت است- مانع پيوستگي، يگانگي؛
گسستگي
رسانه و ارتباط.
آب
و باران را پس زند.
در
چال و چاه پنهان است.
ديوار
- پايين پيرتر از چينه، دورتر در زمان.
قائمي
است در زمان مايل، ناپايدار؛ افقي آن، سقف و كف؛
بن
در رقص تموج تخريب آني زلزله، ورچيده خاك.
خط
شني کوير در معبر باد، خرابه گذشته ي آباد؛
نيت
به ماندن؛ اما نمانا!
چينه
بزير كوبه هاي باران، تگرگ و برف، آوار آفتاب
**
ديوار
سكوت عميق تر از زخم.
تجسم
جدايي، تنهايي، تبعيد، بي كسي، غربت غروب، غيبت قوم
ستر
ناله و اشگ
حد
فاصل من و تو
من
و محيط
تو
و محيط
فاصله
بين من و ما
ما
و شما
خون
خموش او، خشاب خشم آنها.
ديوار
را موش، موش را گوش؛
باشد
ابر سياه بين ما و ش+ما.
شمدي
بضد هجوم پشه.
لحاف
تحصن و حفظ از "هوا بس ناجوانمردانه سرد است."
ديوار
نازك نامريي زمخت-
فرمان،
فرمود ، امر اكيد شفاهي، فتوا.
ديوار
کوتاهتر اكثريت بيرون، مقابل اقليت داخل.
دارنده
مستطيل 2 سر-
ترسيم
رئوس ظن برتکثير ديوار تقصير؛
رباعي
عقيق سرد عتيق-
محور
ذهني ناظر بر
پندار،
گفتار، کردار؛
مختصات
رابعه ي ديوار
بر
مکعب ها، استوانه ها و مخروطات آزار.
ديوار،
ايمن ظاهري
در
هجوم هجمه ي موج فوج خفاشان ظلمت-
نرده
محاط با مدار بسته و فواصل معين مسلسل؛
انتهاي
جاليز جوان خفتگان،
سروش
لعن آيندگان.
ديوار
سد صدا ست؛
پرده
مانع نور.
منشائ
ناپايداري و سردي،
رعب
و بي خبري،
سنگيني
بر فضا و محيط بين ما.
ديوار
قصر و حبس، كاخ و كوخ،
مرز
بين دو همسايه،
تمايز
است- تفرقه و جدايي.
کندوي
6 ضلعي 72 پرديس اذهان وسواس و تفكيك 72 ملت-
كه
خود در ابَر جدار نسوز جدا از جهنم است.
7
ديوار
تاريخ است – مرز ديروز و امروز
تابلوي
ناتمام- برآن
يادگارها
و علامات فراوان
روز
شمار زندان
با
ترشح قطرات پي درپي خون آزادي و شرف.
طومار
نام مخبران شهيد جهان-
ابديت
الواح بلور با نامها و تاريخ در نور ملون آفتاب*
آري،
ديوار تقويم قيام؛ رج جزا،عقوبت و مکافات است.
خود،
نيز تاريخ؛ خود، هم كتيبه قدر باستان؛
طنز
فرد بر ديوار: "خط نوشتم که خر کند خنده."
کنار
تابلوي شهرداري: "لعنت به اولياي کسي که اينجا بشاشد."
يادگاري
براي آيندگان – رويت انديشه در قباي نگارش.
8
اي
تحشيه ي مصور رنگين مغاکهاي نئوندرتال
استتار
استخوان داينوسور در غارها و قبور؛
پرده
رقص شعله هاي آتش و دود، جذبه قارچ و جادو؛
دالانها،
اتاقها، سرسراي خالي بي سقف شهر سوخته، تپه فرديس.
اهرام
ثلاثه- در تخيل کاهنان بيمو انعکاس ثلاث کمري کهکشان ارآيون بر خاک رس؛
انباشت
ارزش بازوي بردگان،
تمدن!-
اينگونه در کتب نام برده شده؛ بهره كشي تا دم مرگ-
بربريت
مجلل با تبديل انبوه كاراز بام تا شام به تراش صخره و سنگ
عمود
بيلاخ امپراتور برده، درراس جايگاه مسلخ کالسيوم-
پس
از مصاف نافرجام گلادياتورهاي هم بند وحوش درنده؛
هوراي
عصبي دور گودنشينان، فوق فرق صف کاجها.
ديوار
طويل مرکز زور و آز، برابر اقوام افقي بربريت با شوراي ايلات شمالي.
اين
ديوار دو رو-
در
پشت، تمايل سردي و توطئه ي سكوت
استتار
دزدي و عدم وجدان؛
كتمان
10 فرمان موسي ز کوه بر پليدي دره.
نجواي
زرتشت با ستارگان
در
روبرو، موضع زينت منشور ميخي آزادي ملل كوروش.
ناتوان
از تحمل سنگيني فشار زمان در تخت جمشيد.
سايه
بان جاده ابريشم و ادويه از فلات.
چروک
لرز در جلال ارگ خشتي بم
در
بارش شهاب تابستاني.
ديوار،
معبري مجازي به گذشته –
ضجه
ربيان پشم سرجنبان يهود به تخريب ناموفق فاتح نظامي معبد اورشليم
فرسنگهاي
فرسوده در چين، برابر يورتمه ياساي صحاري گبي.
امر
علي باباي 40 دزد بغداد در برابر گنج:" ديوار برو کنار!"
ارتفاع
غرورکتيبه، طنين ناله ي فرهاد در بيستون
بر
خالي تلخ سكوت شيرين پنجره.
آتش
كاخهاي كشورگشايي مايان، اينکا و ازتك-
فديه
جوانان براي تداوم قدرت، بديهي بود.
صاحبان
مغربي در قاره سياه، اسير به درياي کاراييب ،
با
کشتيهاي غربي بادبان گشوده در تازيانه کف و موج
گسيل
طبل بردگان براي قطع جنگلها، کشت قهوه، نشاي نيشکر،
در
برگشت با صدور سبدهاي تنباکو، سيب زميني، گوجه فرنگي و ذرت در باراندازهاي قاره قديم.
تزيين
لطافت و رايحه ي الحمرا.
رعد
سرخ بابک در زبر، برق نيلي مزدک در زير – 2 سر رنگين کمان رهايي تاريخي فلات.
حصار
قلعه ي اسسين الموت.
توپ
مرواريد آلبوکرک در هرمز با مشت سرب انفجار
خاموش
در سده بعد- زير تير پيروز صف صفويان در آبهاي خليج فارس.
حاشيه
كوكب و آفتاب گردان ارگ آقا خان محلاتي.
اي
تجمع تصوير متحد مصر عليا و سفلا با ورود آريايي قرص خورشيد با 2 بال باز رآ، صف
غرور ستونهاي آپادانا، انحناي مطبوع الوان آبي كاشي اصفهان،
گرمابه
فين با خونآبه ي کبير تجدد تهران
سيل
فنون و فرهنگ غرب به فلات
در
ازاي نفت، ارايه پلاستيک و سرعت
با
حقوق محفوظ اقشار و محيط.
توشيح
حقوق استحاله مملوکان صاحبقران به صاحبان مملکت؛
با
3 توطئه شمال، غرب و جديد، پس از پل فيروزه ي پيروزي-
در
سوت ممتد قطار تصادم با عشقي بزرگ ز نياي اراني گلسرخ پويان؛
اشجار
شکوفان سياهکل،
رگبار
بد تابستان، وزش کندي برفک سفيد،
ريزش
بهمن سياه و سرخ؛ سپس، خرمن خام سبز-
فرو
خردي مجسمه هاي طاغي در طغيان خلقهاي عاصي.
ارتفاع
خانه منفصل از مزرعه درانتفاضه فلسطين!
برجهاي
مشبك شيشه و سيمان،
گذار
خواسته به نياز و حق تملک،
قفسهاي
غولين برجهاي امروزي شهر!
9
اي
خاطرات خوش جواني جوامع اوليه بي قيم-
برابري
حقوق همگان فزون بر طاعت طبيعت-
فردا
حقيقت تان بوقوع پيوندد!
اي
تمدن بدوي بي ديوار!
آه
اي ايلات ييلاق بختيار
سوي
افقهاي شبدر و شقايق، اميدوار؛
اي
سرخ پوستان بلند گيسو، پَر بَر َسرِ منقرض ِقاره جديد -
نيمه
لخت مسي قرمز، رها در سنت زيباي ايمن آزادي؛ از جنايت و بهره کشي رها!
بشريت
بشما خواهد رسيد.
رها
از فقر، طولاني هم خواهد زيست.
ديوار
سد تخيل نيست.
معبر
تاخير آزادي، بله!
ولي
پلگان تعالي حقوق شهروندي، نيز.
كتيبه
شعر سعدي بر مدخل سازمان ملل:
"بني
آدم اعضاي يك ديگرند.."
از
ترک ديوار سنت، پيداست:
آستانه
سده ي عبور از تجدد- روشنايي مشعل سرخ المپياد جهاني؛
بلندي
درفش رهايي شهري، زيبايي، آزادي، جواني؛
بالاتر،
پرواز کبوتران سفيد عدالت و صلح بر سبز زميني-
در
نبود مرز، نبود ديوار.
____________
*
موزه بيروني نيوزيوم، رازلين- ويرجينيا.
240704