زندان اوين - بند ۲۰۹
·
اينجا زندان اوين است.. بند
۲۰۹.. سلولهايی که وسعتشان به اندازه تمام تنهايی های توست .. اينجا رنگ آبی آسمان
که از گوشه های يک پنجره فلزی قابل ديدن است و يا تلالو امواج خورشيد که هر روز
بعد از ظهر گوشه ای از سلولت را روشن ميکند .. و يا حتی پشه هايی که صدای وزوزشان
کلافه ات ميکند و مورچه هايی که هر چه ميکنی از دستشان در امان نيستی ، برای تو
نويد بخش اين است که هنوز زندگی وجود دارد
شيوا نظرآهاری
روزنامه: زندان سخت است
نه به آن سختی که فکرش را ميکنيد اما سخت تر از آنچه فکر ميکنيد . در طول اين مدت
چيزی که زياد آزارم ميداد اين بود که آيا به راستی هيچ مرجعی توان مقابله با اين
گونه برخوردهای رژيم را ندارد؟
آيا هيچ نهاد يا ارگانی او را دربرابر اين نقض
آشکار حقوق بشر محاکمه کرده است؟
و بعد وقتی برخورد مسئولين را ميديدم بيش از پيش
به اين باور ميرسيدم که هيچ کس پشتيبان ما نيست.
اينجا صدای گريه های مادری که او را چندين روز است
از ديدار دو فرزند کوچکش محروم کرده اند(همسر اميد عباسقلی نژاد) يا داستان مقاومت
زنی که به خاطر شوهرش رنج سلول انفرادی را بر خود خريدو حاضر نشد کلامی بازجويی پس
دهد(همسر امير ساران)ويا حتی بی تابی های مادری که چهار فرزندش را در خانه رها کرد
و برای دفاع از حق برادر همسرش به اينجا آمد(خانم شقاقی) ... همه و همه عذاب آورتر
از تنهايی خودت و رنج سلول انفرادی است . اينجا اما صدای فريادهای " زنده باد
آزادی " يک پسر از جمع قهرمانان ميهنت( بهروز جاويد تهارانی) يا حديث مقاومت
يک زن برای همسرش يا صدای ناله های مردی که از شدت درد ضجه ميزند، شيره مقاومت را
در تو تزريق ميکند ... آن موقع است که می انديشی اگر تمام روزهای عمرت را نيز
محکوم به ماندن در اين سلول شوی ، ذره ای در هدفت متزلزل نمی شوی.
اينجا زندان اوين است.. بند ۲۰۹.. سلولهايی که
وسعتشان به اندازه تمام تنهايی های توست .. اينجا رنگ آبی آسمان که از گوشه های يک
پنجره فلزی قابل ديدن است و يا تلالو امواج خورشيد که هر روز بعد از ظهر گوشه ای
از سلولت را روشن ميکند .. و يا حتی پشه هايی که صدای وزوزشان کلافه ات ميکند و
مورچه هايی که هر چه ميکنی از دستشان در امان نيستی ، برای تو نويد بخش اين است که
هنوز زندگی وجود دارد .
يا هنگامی که صدای فريادهای زندان بانانی را
ميشنوی که جشن مدال طلای رضازاده را گرفته اند و به تو خبر اين پيروزی را ميدهند و
ميبينی که چگونه عرق ملی شما را در کنار هم قرار داده و مدال طلای رضازاده سبب شده
که يکديگر را در آغوش بگيريد ، باز ميفهمی که هنوز انسانيت نمرده است.
اما امروز ۲ هفته از زمان دستگيری ما ميگذرد .. دو
هفته بی خبری .. در اين مدت تنها سرگرميمان فريادهای وقت و بی وقت بهروز بود که می
خواست به نحوی به ما بفهماند که هست و البته دلگرمی های خودمان ..
دو هفته بلاتکليفی
در اين مدت کسی نگفت که قرار است چه بر سر شما
بيايد .. تنها جمله ای که از زبان قاضی بيرون آمد اين بود: حالا حالاها مهمون
ماييد. بدون حتی کوچکترين حقوق يک انسان ... اينجا چيزی به نام هواخوری وجود
ندارد. يک اتاق که دو گلدان در آن است مکانی است که از آن به عنوان هواخوری نام
ميبرند که البته هر وقت به آنجا ميروی از بی هوايی نفست ميگيرد.
گاهی اوقات از اين همه بی خبری دلت هم ميگيرد اما
باز به خودت ميگويی که در راه آرمانم بايد هر سختی را تحمل کنم و ياد ميکنی از
کسانی که ماهها و يا حتی سالها در اين سلولها سر کرده اند و قدمی عقب ننشسته اند .
اينجا بيشترين کلمه ای که ميشنوی قانون است ... تجمع غير قانونی .. تشکل غير
قانونی .. قانون، قانون، قانون..
هر وقت حرف ميزنی اين کلمه مثل پتک بر سرت ميخورد
.. حال آنکه زمانی که از در قانون وارد ميشوی در مقابلت کم می آورند و خودشان را
قانون ميدانند..
فکر ميکنی اگر مسئولين مملکتت اينقدر مقيد به
قانونند پس چرا حال و روز سرزمينت اينگونه است.
اينجا يک چيز را بيشتر از قبل به تو می آموزد و آن
حقانيت راهت و درستی آرمانت است .. اگر تا پيش از آمدن به اينجا ذره ای در راهی که
انتخاب کرده ايد شک داريد ، آمدن به اينجا شما را به يقين می رساند که راه را درست
ميرويدو رسيدن به مقصود نزديک است.
اينجا همه از صداقت وحشت دارند .. همه دروغ گويی
را دوست داردند .. اگر به آنها دروغ بگويی، رفتارشان خوب است اما اگر با صداقت
برخورد کنی ، اگر بگويی من هستم ، من کردم
آن وقت است که چهره هايشان در هم می شود و لحن
کلامشان تغيير ميکند.
اينجا همه برای يکديگر جان ميدهند .. اينجا همه
برای هم ميميرند .. وقتی به اين مکان ميآيی می فهمی که چقدر يکديگر رادوست داريد
که چقدر به هم وابسته ايد.
اينجا با علم بر اينکه به عهده گرفتن تمام تقصير
ها می تواند برای تو عواقب بدی داشته باشد ، همه را به جان ميخری و برای ديگران از
خودت ميگذری.. هيچ کس حاضر به ماندن ديگری نيست .. هيچ کس حاضر به فروختن ديگری
نيست .. اينجا همه با هم هستند .. پشت هم..
وقتی حکم آزاديت را می آورند تنها احساسی که داری
يک رنج طاقت فرساست ... نمی خواهم آزاد شوم ، در زندان ميمانم ، ما با هم آمديم
همگی با هم از زندان خارج ميشويم... بعد به تو ميگويند که قانون است ، بايد بروی.
بعد از گذشت تمام اين روزها حالا لحظه ای که حکم
آزاديت صادر ميشود ، اشک در چشمانت حلقه ميزند .... چه آزادی درد آوری .. چه رنجی
ميکشی ... وقتی از درب بزرگ اوين به تنهايی خارج ميشوی ، با اين انديشه که ميدانی
هنوز همرزملانت در آن سلولهای تنگ، در آن تنهاييهای طاقت فرسا ، روزها را به شب
ميرسانند و شب را صبح ميکنند ... بغض گلويت را می فشارد .. خودت را کنترل ميکنی
اما نمی توانی .. بايد رهايش کرد .. عينکت را به چشم ميزنی تا هيچ کس چشمان اشک
آلودت را نبيند و گمان نکند از رنج زندان به ستوه آمده ای.
وقتی اطرافيان دوره ات ميکنند و تو را در آغوش
ميگيرند نمی توانی شاد باشی و شب را تا صبح با اين فکر که الان دوستانت در آنجا چه
ميکنند بيدار ميمانی و خواب به چشمانت نمی آيد ..چه رنجی داد اين به اصطلاح "
آزادی"
بيرون که می آيی بيشتر دلت ميگيرد از خاموشی
ديگران ، از بی تفاوتيشان ... اما باز به خود نهيب ميزنی که خيالی نيست ! آنها که
نيستند ، خوابيده اند و البته عده ای هم خودشان را به خواب زده اند.
حالا وقتی در خيابان راه ميروی .. صفهای اتوبوس ..
تاکسی ، با خودت ميگويی کدام يک از اين مردم ميدانند که تو از کجا می آيی؟
کدام يک ازآنها ميدانند که در اين مدت چه بر سر تو
و دوستانت آمده است؟
برای کدام يک از آنها مهم است؟ مردمی که حتی حاضر
نشدند درب پنجره هايشان را باز کنند و ببينند که تجمع ما در مقابل سازمان ملل به
چه دليل است... مردمی که با مشاهده دستگيری ما رويشان را بر ميگرداندند تا نکند
چيزی ببينند که برايشان خطرناک باشد .. با خودت ميگويی چرا اين مردم اينقدر بی
غيرت شده اند؟
بعد باز هم چشمانت را روی هم ميگذاری و فکر ميکنی
که عيبی ندارد ، تو به راهی که ايمان آورده ای ادامه ميدهی واين تنها چيزی است که
از زندان با خودت آورده ای
زير لب ميگويی ادامه ميدهم به هر قيمتی، به هر
بهايی
--/از وبلاگ آزادی زن/