خانهيى بر فراز تپه
نوشتهي اليزابت لايرد
ترجمه: كوروش
ضيابري
قسمت اول
يك صبح تابستاني زيبا بود و پاول كه
از پايان امتحاناتش خوشحال بود بايد كم كم به دنبال كار مي گشت.
دانشگاه وي پايان يافته بود و پاول
قصد داشت نويسنده شود و در يك روزنامه كار كند. اما ابتدا او نياز به استراحت
داشت.
روز داغي بود و هيچ
بادي نمي وزيد و هواي درون خانه بسيار گرم بود كوروش ضيابري
پاول فكر كرد: "بايد پايين رود
بروم"
پاول در يك شهر كوچك زندگي مي كرد.
آن روز او همانطور كه به تماشاي آب و پرندگان مي پرداخت ناگهان دختري را ديد كه ايستاده بود و به آب مي
نگريست و لباس سفيد زيبايي پوشيده بود و
موهاي تيره ي بلندي داشت.
پاول با عجله به سوي وي دويد و
مودبانه سلام كرد و پرسيد: اسم تو چيست؟
دخترك نگاه مهرباني به وي كرد و گفت:
"من ماريا هستم."
پس از اينكه كمي با هم صحبت كردند
براي مدتي طولاني قدم زدند. كم كم خورشيد پايين رفت و هوا رو به تاريكي گذاشت.
ماريا گفت"من بايد به خانه برگردم"
پاول پرسيد"تو كجا زندگي مي
كني؟"
جواب داد" در خانه ي بزرگ سفيد روي تپه" و سپس پرسيد"
تو
كجا زندگي مي كني؟"
پاول گفت" در خانه ي كوچك قهوه
يي كنار سوپر ماركت"
آنها به هم لبخند زدند اما در آن
لحضات ديدار با ماريا ، پاول درد عميقي پيدا كرده بود كه بر زبان نمي آورد و دردش
اين بود كه خانه ي سفيد روي تپه اشرافي و
بزرگ و ماريا مرفه بود ولي پاول فقير بود و اين پاول فقير عاشق شده بود.
پس از آن هر روز پاول و ماريا همديگر
را در كنار همان رود ملاقات مي كردند. ماريا هميشه لباسهاي زيبا مي پوشيد و با
مهرباني نگاه مي كردو پاول درباره ي وي هر روز و همه روز فكر مي كرد. روزي پاول به
ماريا گفت: "گوش كن ماريا! من درباره ي تو يك شعر نوشته ام! " و سپس
كاغذي را از جيبش بيرون آورد و شروع به خواندن نمود
او را در يك صبح ديدم
و او را كنار رود يافتم
لباسش سفيد مثل يخ
و موهايش را با روبان بسته بود
او برگشت و به من لبخند زد
و من نام او را پرسيدم
فكر كرد جوان و فقيرم
ولي اين عشق ما ماندگار است
چشمان ماريا از شادي برق مي زد. با خوشحالي فرياد زد: تو
شگفت آوري پاول! من شعر تو را واقعا دوست دارم!!"
سپس ايستاد و گفت:" اما من
اكنون بايد به خانه برگردم."
پاول خوشحال بود و از ديدار آن روز
سر از پا نمي شناخت. با خوشحالي انديشيد: "او مرا دوست دارد....! ماريا مرا
دوست دارد!..."
پاول به خانه رفت. خانه ي قهوه يي،
فقير و كوچك بود ولي هميشه تميز و مرتب بود . پاول با مادرش آنجا تنها زندگي مي
كرد. پدر وي مرده بود.
آن روز مادر در خانه او را ديد.
پرسيد" چه شده پاول! چرا اينقدر خوشحالي؟"
پاول جواب داد"هيچ مادر!!"
مادر با خود فكر كرد "پسرك
بيچاره ام! عاشق شده است.
فرداي آن روز پاول و ماريا دوباره
همديگر را نزديك رود ديدند.
ماريا ناراحت به نظر ميرسيد. پاول نميدانست چرا؟ دستان ماريا را گرفت و نزديكش رفت تا با او صحبت كند. همانطور كه
دستانش را گرفته بود به طرفش نزديكتر شد و گفت:" ماريا!.. من اكنون فقيرم ولي
يك روز نويسنده ي مشهوري مي شوم.
اما ماريا هيج چيز نگفت. پاول ادامه
داد "ماريا! با من ازدواج مي كني؟ ... خواهش مي كنم بگو بله! ما مي توانيم
خوشبخت و..."
اما حرفش را تمام نكرد. ماريا لحظه
يي در صورت وي نگريست. اشك در چشمان ماريا حلقه زده بود. به آرامي دستانش را
لرزاند و سپس از آنجا دور شد.
پاول فرياد زد:"ماريا..."
اما ماريا رفته بود و از نظر پاول دور شده بود.
پاول به آرامي با قدمهاي كوتاه به
خانه رفت. سوالي برايش مطرح بود:"چه
شده؟ آيا مرا دوست ندارد؟" او نمي توانست ماريا را درك كند. در خانه مادر انتظار پسرش را مي
كشيد. وقتي كه پسرش را ديد با خود فكر كرد:"پسرك بيچاره !! دخترك او را دوست ندارد"
پاول و مادرش شام مختصرشان را در
سكوتي سنگين خوردند. پس از پايان شام ناگهان كسي در زد و پاول در را باز كرد.
مردي در لباس يك خدمتكار پشت در
ايستاده بود. مرد گفت: "من از خانه ي سفيد روي تپه آمده ام. سرور و خانمم مي
خواهند آقاي پاول را ببينند. پاول در حالي
كه هيجان زده شد بود گفت:
"بله؟ خودم هستم!"
خدمتكار گفت: آيا مي توانيد با من
بياييد؟"
"بله...""
پاول با خود فكر كرد:
"شايد ماريا
نظرش عوض شده باشد و بخواهد با من ازدواج كند."
مادر پاول در كنار پسرش ايستاده بود
و به او و خدمتكار نگاه ميكرد. با خود گفت : "خانه يي بر فراز تپه .من ساكنان
آن را ميشناسم. يك زن ثروتمند پير با دختر زيبايش ، پسرك بيچاره ي من ..."
از خانه ي پاول تا منزل بزرگ بر فراز
تپه فاصله يي نبود. پاول هيجان زيادي داشت و قلبش تندتند ميزد .در آن خانه همه چيز
گرانقيمت ، باارزش و زيبا بود ،فرشهاي
زيبا ، تابلوها و آينه
هاي با ارزش .
پاول عكس خود را در آينه ديد.او به
نظر ميرسيد كه ترسيده است . آن مكان بيش از اندازه با شكوه بود و او بيش از اندازه
فقير بود. خدمتكار در يكي از اتاقها را باز كرد و پاول داخل شد . يك پيرزن ثروتمند
بالباسهاي زيبا و با شكوه روي يك صندلي نشسته بود و ماريا پشت وي ايستاده بود. زن
ثروتمند پير و زشت بود . چشمانش كوچك ، سرد و بيروح بودند ولبانش سخت ولاغر بودند.
دستان پير و چروكش با الگوها و حلقه هاي طلايي و براق
پوشده شده بودند . پاول به زن پير
نگاه كرد و سپس به ماريا نگاهي انداخت . پيرزن كه بود ؟آيا مادر ماريا بود ؟ پيرزن لبخندي
زد و گفت :"پس تو ميخواهي با دختر من ازدواج كني ؟درست است ؟" صداي پيرزن خشن و خشك بود. پاول با شجاعت به
وي نگريست :" بله . من ماريا را دوست دارم و مي خواهم با وي ازدواج
كنم!!"
پيرزن لبخند بي رمقي زد و گفت " تو! يك دانش آموز فقير!!" سپس
با حالت تحقيرآميزي ادامه دادك" نه پولي! نه پدري... هيچ چيز نداري! دختر من
هرگز با تو ازدواج نمي كند."
پاول هيچ چيز نگفت. به ماريا نگاه كرد اما ماريا هم به وي نگاه نمي
كرد و هيچ چيز نمي گفت. پاول براي دفاع از خودش ادامه داد:" من اكنون فقيرم
اما روزي يك نويسنده ي ثروتمند و معروف مي شوم."
اما پيرزن به حرفهاي پاول توجهي نمي
كرد. پوزخند زشت هميشگي را بر لب پديدار كرد و گفت:" نه! دختر من براي تو
نيست. او به زودي ازدواج مي كند و تو هرگز اورا نمي بيني . هرگز...
پيرزن بلند شد و آرام آرام اتاق را
ترك كرد و پاول و ماريا را تنها گذاشت. پاول به ماريا نگريست اما ماريا سرش را
پايين انداخته بود و به پاول نگاه نمي كرد و هيچ چيز نمي گفت. پاول نزديك رفت و
دستانش را دور ماريا حلقه كرد اما ماريا خود را كنار كشيد و گفت:" پاول! من
متاسفم. مادرم درست مي گويد. من نمي توانم با تو ازدواج كنم. من نمي خواهم فقير
باشم. من پول و ثروت، لباس و يك ماشين بزرگ مي خواهم."
اما پاول مصمم بود ماريا را راضي
كند. او گفت " اما تو مرا دوست داري و من هم تو را دوست دارم. "
اما پاول نمي توانست ماريا را درك
كند. او عصباني بود. "بله پاول! من تو را دوست دارم ولي دوست داشتن كافي
نيست.
ماريا به پاول نگاه كرد. صورت پسرك
غمگين و افسرده بود.
ماريا ادامه داد: "من دو هفته ي
ديگر ازدواج ميكنم. خداحافظ پاول... من متاسفم" و سپس پاول را در دنيايي از
سوالات بي جواب و افكارش تنها گذاشت.
پاول خانه ي سفيد بزرگ را ترك گفت و
در راه خانه مدت بسياري ايستاد تا فكر كند. باخود گفت:" ماريا مرا دوست دارد.
من مطمئنم كه او مرا دوست دارد. اما او با مرد ديگري ازدواج مي كند! چرا؟ ... فقط
به خاطر پول. مادرش! ماريا از وي ميترسد... پير خرفت!!!"
با حسرت عميق و ناراحتي فراواني كه
از حالات چهره اش مشخص بود آه كشيد و گفت: "ماريا... من چه بايد بكنم؟"
غوطه ور در دنيايي از درد و افكار
پريشان به خانه رفت برگشت. پنجره ي خانه ي كوچك قهوه يي برق مي زد و درب باز بود.
مادرش جلوي درب ايستاده بود و انتظار پسرش را مي كشيد.
به صورت پسرش نگاه كردو سپس او
را در آغوش كشيد. با لحني كه مي خواست فرزندش را دلداري دهد و وي را آرام كند گفت
:"آنها مردم بدي هستند پسرم! آن دختر را فراموش كن..."
قسمت دوم
براي چند روز پاول هيچ كدام از
دوستانش را نديد و مادرش بيش از قبل براي وي نگران بود. پاول ديگر باكسي صحبت نمي
كرد، هيچ چيز نمي خورد و نمي خوابيد. او گاهي به كار رود مي رفت و تنها مي نشست و
خاطرات ماريا را زنده نگه مي داشت. همه ي وقت خود را به فكر كردن درباره ي ماريا
مي گذراند تا اينكه روزي يك عنوان بزرگي را در صفحه ي اول نشريه يي ديد:
"تازه عروس زيباي مردثروتمند"
همچنين تصويري از ماريا و همسرش نيز
چاپ شده بود . ماريا يك لباس بلند سفيد پوشيده بود و يك گردنبند الماس به گزدن
داشت . همسزش نيز پير و چاق بود.
پاول روزنامه را با عصبانيت ورق زد،
در صفحه ي آخر نشريه يك آگهي بزرگ چاپ شده بود كه به نظر يك آگهي فراخوان عمومي
بود. پاول نشست و با دقت آگهي را خواند
"داستاني بنويسيد و جايزه
بگيريد."مسابقه ي داستان نويسي ما يك پيشنهاد طلايي به شما نويسندگان جوان
است كه شانس خود را آزمايش كنيد.
داستانهاي خود را ميتوانيد در هر
موضوعي و تنها به اندازه ي 1500 لغت بنويسيد. داستانهاي خود را قبل از پايان ماه
بفرستيد
جايزه اول 500 دلار...جايزه دهم 50
دلار....
وقتي آگهي را خواند بسيار خوشحال شد
."اين شانس من است . من داستان ماريا و پاول را مينويسم و جايزه را ميبرم .
ماريا داستان ما را ميخواند و متاثر ميشود ."
زماني كه او كار ر شروع كرد سرش
بسيار شلوغ بود . هر روز صبح زود از خوب بر ميخاست تا روي داستانش كار كند .مادرش
هم او را ميديد و از وضعيت وي خرسد بود. او بار ديگر غذا ميخورد،ميخوابيد ،صحبت
ميكرد و ميخنديد. اغلب از كارش راضي بود اما بعضي مواقع نوشتن برايش سخت ميشد . او
ناراحت بود و ميخواست وشتن را متوقف كند ،اما او ين كار را كرد و به زودي داستان
تمام شد . پاول داستان را براي مادرش خواند و او هم بسيار لذت برد و گفت:"اين
عالي است پاول ...بسيار خوب است "پاول داستان را دوباره باز ويسي كرد و آن را
براي نشريه فرستاد .
دو هفته بعد نامه يي از روزنامه براي
وي رسيد . پاول آن را باز نكرد و به مادرش داد تا آن را بخواند و گفت "تو
برايم بخوان مادر ."
او بسيار هيجان زده بود . مادر نامه
را باز كرد و خواند ،سپس به پسرش گفت : "خودت بخوان پسرم "ونامه را به
او داد. او هم ميخنديد و هم گريه ميكرد.پاول نامه را خواند.
دوست عزيز :
من خيلي خوشحالم كه به شما اطلاع
ميدهم شما اولين جايزه ي مسابقه ي داستان نويسي ما را برديد . اگر محبت كنيد و به
اداره ي ما روز سه شنبه ساعت ده صبح تماس بگيريد .جايزه ي شما توسط مدير ما داده
خواهد شد .
متشكريم
پاول به هوا پريد. از خوشحالي دور
آشپزخانه رقصيد و نامه را با خوشهالي در هوا تكان داد.
"من بردم ...من بردم . با
خوشحالي فرياد ميزد و ميگفت :من برده شدم . ما به زودي مقدار زيادي پول برنده ميشويم
. من براي تو يك لباس جديد ميخرم .من نويسنده شدم و براي خانه لوازم خانگي تهيه
ميكنم . اما فكزي ناگهان او را از شادي باز داشت.
"آيا ماريا داستان مرا در نشريه
ميخواند ؟"
مادرش به وي نگاهي انداخت .اول اكنون
ديگر نمي خنديد.از پسرش پرسيد :آيا تو هنوز هم آن دختر را دوست داري ؟
پاول پاسخ داد : "بله مادر .من
هميشه او را دوست داشته ام."روز سه شنبه پاول به دفتر روزنامه رفت .برخورد
مدير روزنامه بسيار دوستانه بود.مدير نشريه به پاول گفت :"داستان شما بسير
زيبا بود. براستي كه بسيار زيبا بود ." سپس مبلغ جايزه را به پاول داد و گفت
:"اين هم مبلغ جايزه ي شما!"
او به پاول يك پاكت حاوي 500 دلار
داد اما پاول نمي توانست باور كند. كمي
دست دست كرد و پس از اينكه كمي من من نمود با روي گشاده و با لبخندي بر لب در حالي
كه مشخص بود هنوز باور نمي كند از مدير نشريه تشكر كرد و با وي دست داد و قصد كرد
برود كه صداي مدير نشريه او را متوقف ساخت: " لطفا" صبر كنيد.، من مي
خواستم با شما صحبت كنم" مكثي كرد و سپس پرسيد:
"شغل شما چيست؟"
پاول مودبانه گفت:" من شغلي
ندارم قربان ... اما من ميخواهم يك نويسنده شوم."
مدير با حالت تحسين آميزي در حالي كه
سرش را به نشانه ي تاييد تكان ميداد گفت:" بسيار
خوب... بسيار خوب. اتفاقا ما يك مرد
جوان مثل شما نياز داشتيم. بياييد و در نشريه ي ما كار كنيد."
پاول در حالي كه از تعجب نمي دانست
چه كند با شگفتي و تعجب و البته علاقه گفت:" شما.!!! مرا مي خواهيد؟!... در
نشريه ي خودتان؟ بله... بله... حتما مي آيم"
مدتي بعد پاول در نشريه استخدام شد و
البته كارش را هم خوب انجام مي داد. با هنرمندان معروف مصاحبه مي كرد. به
ورزشگاههاي فوتبال مي رفت و گزارش تهيه مي كرد. هر جا كه ميرفت همكاران او را به
ديگران معرفي مي كردند. از ميان خبرنگاران هم از خبرنگاران محبوب بود. مديرش هم از
كار و ي راضي بود و او را تحسين ميكرد.
عده يي هم مي آمدند و از داستانهاي
جديدش تعريف و تمجيد مي كردند.
قسمت سوم
پاول كار كردن در نشريه را دوست
داشت. او سخت كار مي كرد اما ماريا را فراموش نمي نمود. روزي يك گزارشگر وارد دفتر
نشريه شد. وي با صداي بلند پس از اينكه
سكوت برقرار شد گفت:" همه لطفا گوش كنيد. من داستاني براي چاپ در نشريه آورده
ام. آيا شما آن دختر زيبا, ماريا و همسر ثروتمندش را به ياد داريد؟ يك عكس از
مراسم ازدواج آنها هم در شريه چاپ شده بود"كمي مكث كرد تا صحبتهايش در همه
اثر كند و سپس ادامه داد:" او از نزد همسرش فرار كرد!!"
همه از شنيدن اين خبر متعجب و ساكت
شدند. ديگر كسي حرفي نزد. خبر جالبي بود.
پاول روي صندلي اش نشسته بود. پس از
شنيدن آن خبر احساس سرما مي كرد!
با خود انديشيد:" ماريا از همسرش
فرار كرد؟ چرا؟ آنها تنها چند ماه پيش ازدواج كردند.
گزارشگر به صحبتها ي خود ادامه داد.:
مادر آن دختر هم هفته ي پيش مرد . او
خبر فرار دخترش را شنيد و با شوكي كه به او وارد شد مرد .پاول فكر كرد :"آه
...همان زن پير و زشت !!" هركسي
ميپرسيد كه آيا مادر ماريا ثروتمند بوده است يا نه ؟ گزارشگر پاسخ داد :"بله
،او خيلي ثروتمند بود .ماريا تمام پول وي را به دست مي آورد و حتما شوهرش تمام
پولهاي وي را از او مي گيرد همچنين لباسها و طلاها و ماشين وي را.
بله. اكنون ماريا يك زن بسيار
ثروتمند است.
گزارشگر ديگري گفت :"من اصلا
زنان ثروتمند را دوست ندارم." پاول
هم گفت:" ماريا ثروتمند بود اما او رئوف و مهربان و..." اما حرفش را
تمام كرد زيرا آن گزارشگر پرسيد:" مگر تو ماريا را ميشناسي؟"
پاول به آرامي پاسخ داد:" بله.
من ماريا را مي شناسم.؟
گزارشگر ديگر صحبت را ادامه نداد.
گفت:" به هر حال همه بايد به مراسم خاكسپاري مادرش بروند. ما يك گزارش در اين
باره براي نشريه هم نياز داريم. آيا تو مي روي پاول؟
-----------
پاول به مراسم خاكسپاري روز بعد رفت.
از جايي كه بودند راه زيادي تا كليسا بود و فرصتي مناسب براي پاول بود كه قدم بزند.
او مي خواست فكر كند. پاول در راه كليسا با خود گفت:"
ماريا مرا دوست دارد. اما با مرد
ديگري ازدواج كرد. چرا؟ چون او از مادرش ميترسيد! اما اكنون... مادر ماريا مرده
است!!
پاول هم خوشحال بود هم ناراحت. پس از
مدتي طولاني راه رفتن در كليسا بودند. جمعيت زيادي از مردم آنجا بودند. آن مراسم
يك مراسم خاكسپاري بزرگ بود. بيرون محوطه ي كليسا ماشينهاي بزرگ و زيادي بودند.
در اولين ماشين كه جلوتر از همه ي
ماشينهاي ديگر بوديك تابوت قرار داشت و مقدار زيادي گل در داخل تابوت و روي سقف
ماشين ريخته شده بود.
پاول پشت جمعيت ايستاد. كاغذ و
قلم خود را بيرون آورد و شروع كرد و
درباره ي ماشين حامل تابوت و جمعيت نوشت. سپس ماريا را ديدكه يك لباس سياه و بلند
پوشيده بود و دلسرد و غمگين به نظر مي رسيد. او تنها ايستاده بود و كسي نه با او
حرف مي زد نه كسي به نزد وي ميرفت. مردي نزديك پاول ايستاده بود و داشت صحبت ميكرد.
او ميگفت: "او همان دختر است. او يك زن بدذات است. او همسرش را ترك كرد و
باعث شد مادرش بميرد. ببينيدش!! هيچ كس نميخواهد با او صحبت كند. پاول حرفي نمي
زد. او تنها دلش براي ماريا ميسوخت:" بيچاره ماريا"
همه وارد كليسا شدند و مراسم
خاكسپاري شروع شد. پس از اينكه مراسم خاكسپاري تمام شد پاول به خانه رفت. وقتي
وارد خانه شد مادرش به وي لبخند ميزد. او با اشتياق به نزد پاول رفت و گفت:"
پاول ... پاول... خبر خوش.. آيا آن دخترخاله ات را به ياد مي آوري؟ السا را
ميگويم! او اكنون به اينجا مي آيد تا نزد ما بماند. او اكنون 17 ساله است و بسيار
هم باوقار و زيباست. تو مي تواني او را دوست داشته باشي!! نه؟"
پاول با بي حوصلگي جواب داد:"
بله, به ياد دارم اما او اصلا جالب نيست!!"
پاول با اين گفته مادرش را دلسرد
نمود. مادر با خود فكر كرد:" او هنوز هم درباره ي ماريا فكر ميكند. شايد السا
كمكش كند تا اورا فراموش نمايد.
پاول هم با خود گفت:" من بايد
ماريا را ببينم. من بايد به نزد وي بروم.
قسمت چهارم
پاول ميخواست ماريا را ببيند. او
ميخواست با ماريا قدم بزند . فكر كرد :من به خانه ي آنها بر فراز تپه ميروم ،شايد
ماريا هنوز آنجا باشد .اما زماني كه آنجا رسيد خانه ي سفيد بر فراز تپه خالي به
نظر ميرسيد .ديگر پرده يي روي پنجره ها به چشم نمي خورد اما تابلويي روي دروازه ي
ورودي خانه بود كه نوشته بود :"براي فروش " .پاول پشت دروزه را نگريست
.كسي در باغ بود و همه چيز ساكت و آرام بنظر مي رسيد .به هر حال پاول تصميم گرفت
وارد خانه شود و منزل را بگردد. با خود فكر كرد ممكن است نشاني از ماريا بيابد و
بعد براي وي چيزي بنويسد .
پاول دروازه را گشود و وارد خانه شد
. دستگيره ي درب را فشرد اما بسته بود . او دور محوطه ي خانه را گشت و سرانجام يك
پنجره ي باز پيدا كرد .پاول از پنجره ي گشوده رد شد و وارد خانه شد .هيجان زده بود
و قلبش تند تند مي تپيد . و در خانه ي قديمي ماريا بود .او مادر ماريا را بخوبي به
ياد داشت ،همچنين آن صبح وحشتناك را اما خانه نسبت به قبل كاملا" متفاوت بود
و اسباب اثاثيه يي در آن نبود . ديگر تابلو و فرش هم نبود و خانه كاملا" خالي
بود .پاول اندكي احساس ترس مي كرد .آيا كسي در خانه نبود ؟...او هيچ صدايي را نمي
شنيد .او سريعا" وارد شد و درب را گشود . هيچ كس نبود . از اين اتاق به آن
اتاق مي رفت . همه ي اتاقها بزرگ و مجلل و همه ي آنها خالي بودند .براي بار آخر به
طرف يك اتاق بزرگ رفت .
او آن اتاق را مي شناخت . او مادر
ماريا را آنجا ديده بود و همه چيز را يه خوبي به ياد داشت . پيرزن زشت با آن صورت
پرچين و چروكش ،حلقه هاي گوناگون در دستش . ولي اكنون او مرده بود . ناگهان پاول
صدايي غير منتظره را شنيد .كسي در اتاق روبرو بود و او زني بود كه
..."ماريا" اين صداي پاول بود كه ماريا را صدا زد ."پاول"و ماريا نيز تعجب زده او
را صدا زد و پرسيد "تو اينجا چه كار مي كني ؟"پاول گفت :"من دنبال
تو مي گشتم "ماريا لبخندي زد و گفت :"به دنبال من مي گشتي .؟"
پاول گفت :"ماريا تو چرا با آن
مرد ازدواج كردي؟چرا؟"
جواب داد :"مادرم پير بود
. من اينجا ناراحت بودم . من هيچ وقت مهماني نمي رفتم .هيچ گاه از خانه بيرون نمي
رفتم .من پول ميخواستم .من مي خواستم ساعات خوشي را در كنار دوستانم داشته باشم
."پاول با اندوه و دلي شكسته گفت:"دركت مي كنم .تو از مادرت
نمي ترسيدي تو از او خسته شده بودي
.او پير بود و تو يك زندكي جديد مي خواستي .اما ديگر چرا همسرت را ترك گفتي
؟"
ماريا با لحن تمسخرآميزي
گفت:"همسرم؟ همان مرد پير و چاق و احمق!! پاول! او پولها و طلاها و ماشين مرا
گرفت.... همه را براي خود برداشت... او احمق بود پاول ... احمق .
او دوستان مرا دوست نداشت. او مردم
پير و خرفي مثل خودش را دوست داشت. اما من مردم جوان و باهوش را دوست دارم. پاول !
من تو را دوست دارم! ميفهمي؟ تو را دوست دارم..."
پاول به آرامي گفت: " بله اكنون
مي فهمم.
ماريا گفت: "خوشحالم كه ميفهمي.
پاول من براي تو ناراحت بودم. پاول من تو را دوست داشتم. شعرهاي جالب تو
را.."
پاول با تعجب پرسيد:" شعرهاي
جالب مرا..." اما ناگهان حرف خود را قطع كرد.
ماريا پرسيد:" تو مرا دوست
داشتي . .. مگر نه؟ اكنون هم مرا دوست دارى؟"
پاول پاسخ داد:" تو ازدواج كرده
يي. اكنون تو يك همسر داري."
ماريا بيدرنگ پاسخ داد:" اما او
را دوست ندارم. من ميخواهم آزاد باشم. ميخواهم به ميهانيها بروم و از زندگي ام لذت
ببرم. به نزد من بيا پاول. من اكنون پاولدارم. ما ميتوانيم با هم خوشبخت شويم.
"
اما پاول با لحن سردي گفت:" نه
ماريا. همه چيز تمام شد."
فضاي عجيبي شده بود. براي پاول هم
بسيار باورنكردني بود. سرماي عجيبي وجودش را فرا گرفته بود. ماريا عصباني بود.
چشمانش كوچك و سرد و بيروح شده بودند. لبانش خشك و لاغر و دستانش با النگوها و
حلقه هاي براق و طلايي آراسته شده بود. ماريا دقيقا عين مادرش و مثل همان پيرزن
بدذات شده بود.پاول با درد عميقي در قلب و اندوه و افسردگي گفت:" نه ماريا! و
انگار چيزي را كه نميخواست بگويد گفته بود:" من ذره يي تو را دوست ندارم. من
قبلا تو را خيلي دوست داشتم ولي اكنون اوضاع متفاوت است. خداحافظ ماريا.
ماريا به سرعت گفت:" اما تو نمي
تواني مرا ترك كني. من تو را ميخواهم."
پاول با خشم گفت:" برو نزد
همسرت..."
براي آخرين بار به ماريا نگاه كرد.
سپس چرخيد و ازا آن خانه خارج شد و به طرف خانه ي كوچكشان حركت كرد. اكنون او آزاد بود.
در راه فكر مىكرد: من احمق بودم.
ماريا هرگز مرا دوست نداشت .چقدر كودن بودم !! ماريا زيبا ولي او سخت و نفوذناپذير و بي روح بود . او سرد
بود، مثل مادرش. من زيبايي وي را دوست داشتم اما هرگز به خود ماريا علاقه مند
نبودم ."
صبح تابستاني دوست داشتني و زيبايي
بود. پاول احساس خوشحالي و آرامش عميقي از ته دل مينمود. درب خانه ي كوچك قهوه يي
رنگ باز بود و درچارچوب درب مادر پاول
ايستاده بود و در حال صحبت با دختر زيبايي بود.
مادر تا او را ديد با شوق فرياد زد:" پاول دختر خاله ات , السا!!!!!."
پاول داخل خانه شد و لبخند زد و گفت:" سلام السا