انتقاداتي درباره ي مصاحبه ي آقاي درويشپور
·
پرتناقضترين بخش گفتار درويشپور در
جايي است که به توضيح خط مشي همايش پاريس ميپردازد. در متن راهبرد سياسي اين گروه
آمده است: «تنها با برچيدن جمهوري اسلامي و کليههاي نهادهاي سرکوبگر آن، راه گذار
به دموکراسي براي ايران هموار ميشود» از چنين گزارهاي قاعدتاً چنين برداشت ميشود
که مبارزه براي دموکراسي بعد از سرنگوني ميسر خواهد شد. اما توضيح آقاي درويشپور
مسأله را پيچيدهتر ميکند: «مصوبهاي که بيان ميکند ما خواستار برچيدن بساط
جمهوري اسلامي هستيم، ضرورتاً با شعار سرنگوني يکي نيست، شعار سرنگوني بار عميقاً
قهرآميزي دارد»، اما «برچيدن» با «سرنگوني» برخلاف نظر ايشان اصلاً چنين تفاوت
معنايي ندارد.
آرشين ايراني
http://gharibeyeirani.persianblog.com
مصاحبهاي با آقاي مهرداد درويش پور
در اوايل مهرماه در برخي سايتها منتشر شد که از جهات زيادي قابل تأمل و بررسي
بيشتر است. صحبتهاي آقاي درويشپور از صراحت بالايي برخوردار است، اما خالي از
ابهام و تناقض نيست که بخشي از آن به خاطر محدود و مختصر بودن مصاحبه است.
اولين موضوعي مهم در اين مصاحبه دفاع ايشان از مسألهي سهميهخواهي زنان است.
موضوع سهميهبندي زنان از جهاتي با موضوع شايستهسالاري و دموکراسيخواهي در تقابل
قرار ميگيرد. از يک طرف زماني که انتخابات به صورت سهميهاي برگزار ميشود،
مرداني ممکن است تنها به اين خاطر که مرد هستند، با وجود حمايت اکثر افراد انتخاب
نشوند. از سوي ديگر زماني که زنان به اين گونه انتخاب شوند و به ويژه وقتي که
تعداد زنان داوطلب کم باشد، در حين تصدي امور امکان نقد عملکرد اين افراد تا حدود
زيادي از بين ميرود زيرا جايگزينهاي چنداني براي آنان وجود ندارد. اما موضوع مهم
ديگر اين است که اساساً موضوع رفع تبعيض از زنان موضوعي نيست که فقط زنان به آن
باور داشته باشند. بيش از آن که اين موضوع جنبهي تقسيمبندي جنسيتي داشته باشد،
به ديدگاه مدرن افراد نسبت به حقوق بشر بستگي دارد. به عبارت بهتر بسياري از زنان
سنتي اصولاً باور و تمايلي به رفع تبعيض از زنان ندارند و بسياري از مردان نوگرا و
تحصيلکرده خواهان رفع اين تبعيضات هستند.
مهرداد درويشپور در دفاع از سهميهبندي مسألهي شايستهسالاري را به راحتي
کنار ميگذارد: «تئوري سهميهبندي از صلاحيت حرکت نميکند (مبنا قرار نميدهد)،
بلکه به ضرورت مشارکت گروههاي گوناگون نظر دارد» معلوم نيست زماني که قرار نباشد
صلاحيت مبنا باشد، آن وقت چطور ميتوان از دموکراسي دفاع کرد. اصولاً مبارزه براي
دموکراسي براي اين است که افراد شايستهتر در مصادر امور قرار گيرند و افراد
نالايق به راحتي کنار بروند. اما نکتهي عجيبتر اين است که آقاي درويشپور تلاش
دارند تا زنان را به عنوان «گروه» معرفي کنند و سپس همان روشي را گروههاي قومي
براي مبارزه انتخاب کردهاند، روشي که دست کم تا کنون نافرجام بوده است، براي آنان
تجويز کنند. اما با هيچ مبنا و معياري زنان را نميتوان يک گروه مجزا تصور کرد.
«براي يافتن راه حلهايي تلاش ميشود که بتوانند اين شکاف (شرايط برابر براي رشد)
را پر کنند، اين هم در زمينه مسأله قومي موضوعيت دارد و هم در زمينهي جنسيتي»
البته گاهي در ميان فعالان حوزهي مسائل زنان رفتارهايي ديده ميشود که به
گونهاي از ناسيوناليسم قومي الگوبرداري شده است، اگر از اين بخش ايدئولوژيک جنبش
زنان صرف نظر کنيم، مطالبات زنان خواستهاي کاملاً واقعي و قابل درک براي همهي
نيروهاي مدرن جامعه است و جداسازي خواستگاه اين مطالبات و شبهقومي کردن آن در
نهايت به زيان جنبش زنان تمام خواهد شد، اگر چه ايدئولوژيک کردن آن ميتواند به
بسيج هرچه بيشتر نيروها کمک کند. سياسي شدن گروههاي قومي معمولاً با ارائه اصول
ايدئولوژيک غيرقابل بحث و قهرمان سازي و جعل مبارزات مداوم تاريخي و در کل اختراع
سنت همراه است. اصل ايدئولوژيکي که به گونهاي مشابه، زنان را ميتواند براي
مبارزه بسيج کند «مردسالاري» است. آقاي درويشپور اين اصل را حتا از جنبهي تاريخي
آن هم فراتر برده و خطر بقا و بروز آن را در هر گونه مديريت مردان ميبينند.
«زماني که رهبري هر حرکتي در دست مردان باشد، اين خطر وجود دارد که مردان نظام
مردانه را بازتوليد کنند» نوعي تناقض در اين استدلال وجود دارد، معلوم نيست آيا
همان مرداني که قرار است به مسألهي سهميهبندي زنان تن بدهند خودشان هم باز ممکن
است با مديريتشان باعث مردسالاري بشوند؟ حکم نهايي ايشان در مورد سهميهبندي اين
گونه صادر ميشود که «شايد در کوتاهمدت چنين باشد (معيار صلاحيت کمرنگ شود)، اما
در دراز مدت، از آنجا که اين امر به کاهش شکاف جنسي منتهي ميشود، به نظر من مثبت
است»، با اين استدلال در واقع سهميهبندي را به نوعي بيمه و نقدناپذير ميکنند،
حتا اگر با سهميهبندي آشکارا مشکلاتي به وجود آيد، باز هم نبايد آن را کنار گذاشت
زيرا به گفتهي ايشان «در دراز مدت مثبت است.»
موضوع ديگري که در گفتار ايشان شايان توجه است، تقسيمبندي گونههاي مختلف
نيروهاي جمهوريخواه است. قاعدتاً در اين تقسيمبندي بايد حاضران همايش پاريس دست
بالا را داشته باشند. از اين رو ايشان به عنوان عضوي از اين اتحاد اعلام ميکنند
که «اين گرايش صراحتاً با جمهوري مسلکي، موروثي و ديني مرزبندي دارد» اما اخبار
اين همايش حاکي از آن است که بخشي از نيروهاي هوادار ابوالحسن بنيصدر که آشکارا ديدگاههايي
ديني در زمينهي سياست و اقتصاد و حقوق دارند، شرکت کردهاند. با وجود چنين افرادي
و نيز برخي گروههاي سياسي-قومي اصولاً ادعاي مرزبندي اگر به معناي جدا بودن از آنهاست،
فاقد اعتبار است. در ادامهي همين بحث تعاريفي براي گونههاي مختلف جمهوريخواهي ارائه
ميشود، که گويا تنها براي مصاديقي خاص کاربرد دارد و اگر آن مصداقها را در نظر
نگيريم، تعاريف به غايت پرابهام است. اگر به جاي اين کار از همان مصاديق نام ميبردند،
گفتارشان قابل فهمتر بود. مثلاً براي معرفي مشروطهخواهان چنين تعريفي دارند:
«بخشي از جمهوريخواهان ترجيح ميدهند جمهوريخواهي را کمرنگ و "جبهه
دموکراسي" را برجسته کنند» به درستي معلوم نيست از نظر ايشان چه تفاوتي ميان
جمهوري و دموکراسي وجود دارد؟ گرچه برخي از اشخاص و صاحبنظران ممکن است کاربرد
يکي را بر ديگري ترجيح دهند اما عمدهي کارشناسان از جمله رابرت دال معتقد است که
جمهوري و دموکراسي دو واژهي مترادف است که يکي ريشهاي يوناني و ديگري ريشهي
لاتين دارد. در ادامه در مورد اين گرايشهاي مختلف دو موضع کاملا متفاوت ميگيرند،
در جايي ميگويند «به گمان من هر سه گرايش آخر (يعني جمهوريخواهان به جز همايش
پاريس) به رشد يک جمهوري واقعي لطمه ميرنند» و در ادامه در پاسخ به پرسش ديگري ميگويند:
«اگر براي گسترش انديشهي جمهوريخواهي، نزديکي با ساير گرايشهاي جمهوريخواه را
که بنيانهاي اساسي جمهوريخواهي را باور دارند دنبال کنيم، شانس سازماندهي حرکتهاي
گسترده-تر را خواهيم يافت.» در واقع هم وجود برخي گرايشها به جمهوريخواهي صدمه
ميزند و هم نزديکي به آنها به جمهوريخواهي کمک ميکند.
پرتناقضترين بخش گفتار درويشپور در جايي است که به توضيح خط مشي همايش پاريس
ميپردازد. در متن راهبرد سياسي اين گروه آمده است: «تنها با برچيدن جمهوري اسلامي
و کليههاي نهادهاي سرکوبگر آن، راه گذار به دموکراسي براي ايران هموار ميشود» از
چنين گزارهاي قاعدتاً چنين برداشت ميشود که مبارزه براي دموکراسي بعد از سرنگوني
ميسر خواهد شد. اما توضيح آقاي درويشپور مسأله را پيچيدهتر ميکند: «مصوبهاي که
بيان ميکند ما خواستار برچيدن بساط جمهوري اسلامي هستيم، ضرورتاً با شعار سرنگوني
يکي نيست، شعار سرنگوني بار عميقاً قهرآميزي دارد»، اما «برچيدن» با «سرنگوني»
برخلاف نظر ايشان اصلاً چنين تفاوت معنايي ندارد. توضيحات بيشتر ايشان موضوع را
جالبتر ميکند: «ما طرفدار مبارزهي مسالمتآميز براي برچيدن اين نظام سياسي
هستيم» يعني در واقع کاري را که نيروهاي قدرتمند و مسلح نتوانستهاند، انجام
بدهند، ايشان به صورت مسالمتآميز دنبال ميکنند. با روشهاي مسالمتآميز قاعدتاً
ممکن است به خواستهاي معين و گام به گام دست يافت، و در صورت کسب موفقيت حتا نظام
را دگرگون کرد، اما اين که هدف از مبارزهي مسالمتآميز، برچيدن نظام اعلام شود،
شيوهي جديدي است که فقط بايد ديد در عمل چه کار ميخواهند بکنند.
در مورد موضوع اقوام در ايران شيوهي بحث ايشان نياز به توضيحات مفصلي دارد که
موضوع اين نوشته نيست، اما به برخي ابهامات در اين زمينه ميتوان اشاره کرد. ايشان
خودشان را در واقع نيروي واسطهاي ميان هواداران تماميت ارضي و مطالبات سياسي
اقوام معرفي ميکنند، اما درواقع با پذيرفتن و به کار بردن موضوع «ستم ملي» بر
اقوام نميتوانند تمام ديدگاههاي مطرح در اين زمينه را پوشش دهند. همچون گروههاي
هوادارا ناسيوناليسم قومي، بيش از ده بار از «ستم ملي» نام ميبرند، بي آن که
احساس کنند لازم است در اين مورد تعريف و توضيحي هم ارائه بدهند. در تشريح مسألهي
قومي در ايران بيان ميکنند: «از يک طرف اين خطر وجود دارد که برخي فارسها با
تأکيد بر تماميت ارضي، ستمي را که بر اقوام ديگر روا شده است ناديده بگيرند. از
سوي ديگر ساير اقوام ايراني هرچه بيشتر شاهد اين امر باشند که به حقوقشان کمتوجهي
ميشود، حساسيتشان را نسبت به امر تماميت ارضي ايران از دست بدهند» در واقع هر
دوطرف بيان يک موضوع است که به نظر ميرسد تنها زاويهاي است که آقاي درويشپور ميتوانند
از آن به مسائل قومي نگاه کنند: ستم ملي. ادعاي عجيب ديگري که براي همهي کساني که
اندکي آشنايي با حرکتهاي سياسيقومي دارند شگفتآور است اين ادعاست «جريانات
سياسي شناسنامهدار گروههاي قومي ما، به ويژه کردها، خواستار جدايي از ايران
نيستند.» البته اگر موضوع شناسنامه و اين که کدام گروهها شناسنامه دارند روشن شود
شايد ابهام برطرف شود. اما کردستان، آذربايجان و بلوچستان بزرگ همواره شعارهاي
پرجاذبهاي براي گروههاي سياسي قومي ما بوده است.
در مورد موضوع قوميت همان طور که خودشان اشاره ميکنند، تعاريف بسيار زيادي
وجود دارد و تا زماني که تعريف روشني از سوي نويسنده ارائه نشود، درک بقيه مواضع
ايشان کمي دشوار است. با مثالي که ايشان در ادامهي بحث در مورد اقوام ميزنند، اتفاقاً
نشان ميدهند که تعريفشان در مورد اقوام بسيار پرابهام است. «ما امروز به عنوان
مهاجر در کشورهاي مختلف از تبعيض رنج ميبريم و از ضرورت جامعهي چندفرهنگي حرف ميزنيم.
نميدانم چرا وقتي به جامعهي خودمان ميرسيم فراموش ميکنيم که آن جامعه را بايد
يک جامعهي چندفرهنگي تلقي کرد؟ طرح يک جامعهي چندفرهنگي ميتواند تا حدودي تنشهاي
قومي را برطرف کند» يکي دانستن وضعيت مهاجران ايراني در کشورهاي خارجي با اقوام
ايراني که تنها اختلافات زباني و مذهبي دارند، نقطهي شروع بسيار گمراهکنندهاي
براي بحث دربارهي اقوام ايراني است.