دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ - ۴ اکتبرر ۲۰۰۴

قدرت مردم در عصر امپرياليسم

 

نوشته: ارونداتي روي

ترجمه: احمد مزارعي

 

 

هنگامي كه كلمات به مسلخ برده ميشوند و معانيشان لت و پار ميشود، چگونه ميتوانيم نيروي مردمان را دريابيم؟ آن هنگام كه اشغالگري نام آزادي بر خود‌ مينهد، دموكراسي به معناي نئوليبراليسم و اصلاحات به معني سركوب، آن هنگام كه شنيدن كلماتي از قبيل "همكاري" و "حفظ صلح" موي را بر بدن سيخ ميكند، نيروي مردم چگونه معنايي را بايد تداعي كند؟ در اين مقاله به شرح اين موضوع خواهم پرداخت .

در كشور ما هند ميان دولت و ملت فرق ميگذارند و اين فرق را به وضوح ميشود ديد. مردم به دولت به عنوان مسئول زندگي خود مينگرند، اما در آمريكا به علت دمكراسي گسترده و "مه آلود" اين فرق را ميشود به گونه اي ديگر ديد. رابطه ميان دولت و مردم در اين كشور بسيار پيچيده و نازيباست. رسانه هاي جمعي هاليوودي اينگونه به مردم باورانده اند كه آنان در حصار قرار دارند و تنها حامي آنان دولت است. مردم اين گونه ميانديشند كه دشمناني خطرناك هميشه آنان را مورد تهديد قرار ميدهند. اين دشمن اگر كمونيسم نباشد نيكاراگوئه، اگر نه كوبا، القاعده و به هر حال دشمني آماده تهاجم به آنان است. نتيجه اينكه ملت آمريكا با داشتن بزرگترين زرادخانه هاي اتمي و سايتهاي دفاعي الكترونيكي ــ ملتي كه خود براي اولين بار بمب اتمي را عليه ديگران به كار گرفته، آري اين ملت ــ در ترسي دائمي به سر ميبرد و از سايه خود نيز ميترسد. ارتباط و وابستگي ملت آمريكا به دولت، نه به خاطر رفاه، فرهنگ و بهداشت و امكانات زندگي، بلكه به خاطر رعب و وحشت است.

دولت آمريكا از اين ترس مصنوعي در جهت مقاصد خود سوءاستفاده نموده و ملت را واميدارد تا به هر جنايتي در حق ديگران دست بزنند. اين حالت همچنان ادامه دارد، درجات ترس و وحشت مردم و وابستگي آنان به همراه اعلام وضعيت فوق العاده زرد، نارنجي و قرمز بالا و پايين ميشود. از ديد يك بيننده خارجي ديدن فرق ميان مردم و دولت آمريكا كار آساني نيست. اين درهم تنيدگي و اختلاط ملت ــ دولت موجب آوار عظيم ضدآمريكايي در جهان شده است. حكومت آمريكا به بهترين نحوي از اين اوضاع سوء استفاده مينمايد. و شما به طور طبيعي ميبينيد كه ميگويند: "چرا ديگران از ما نفرت دارند؟" "آنان از آزادي ما بيزارند" و . . . ادامه اين سياست توسط دولت آمريكا موجب عزلت بيشتر مردم آمريكا از ديگر ملل شده و وابستگي آنان را باز هم به دولت تشديد ميكند.

به كارگيري "خطر خارجي" توسط سياستمداران آمريكايي قرنهاست كه ادامه دارد، اما در اين ميان بسياري پيدا شده اند كه به بي پايگي اين سياست پي برده اند و مشغول در پيش گرفتن  راه ديگري هستند.

پيش از شروع جنگ نامشروع و تجاوزكارانه آمريكا عليه عراق، در يك راي گيري كه به وسيله "انستيتوي بين المللي گلوب" انجام گرفت، نسبت موافقان جنگ 11 درصد بود. در روز پانزدهم فوريه سال 2003 بيش از ده ميليون در سراسر اروپا و آمريكا به خيابانها ريخته و عليه جنگ نامشروع آمريكا به تظاهرات پرداختند. با وجود اين حكومتهاي بعضي از اين كشورها كه قاعدتا ميبايست دمكرات بوده و به آراء ملت خود گردن ميگذاشتند، عكس آن عمل كرده و به جنگ عليه عراق دست زدند. در اينجا اين سئوال مطرح ميشود كه اين كشورها همچنان "دمكرات" اند؟‌

آيا شما احساس ميكنيد كه اين دولتها در برابر ملتهاي خود‌ مسئوليت دارند و يا اينكه ملتها مسئول اعمال دولتهاي خود‌ هستند؟

حال اگر به مطلب بالا انديشيده ايد، منطق جنگ با تروريسم و منطق تروريسم، همسان است. دو طرف مردم را واميدارند تا بهاي ترور و تروريسم را بپردازند. "سازمان القاعده" ملت آمريكا را وادار كرد تا بهاي خطاي دولتشان را در مورد ملتهاي فلسطين، افغانستان، عراق و عربستان بپردازند. در اينجا فرق اين است كه كشورهاي عراق، عربستان و افغانستان روساي منتخب نداشتند اما آمريكا رهبر انتخابي دارد و جورج بوش به وسيله مردم "انتخاب" شده است. همچنين روساي كشورهاي ايتاليا، اسپانيا و نخست وزير انگلستان منتخب مردم بوده اند، آيا آنان در مورد شركت در جنگ آراي مردم خود را در نظر گرفتند؟

خدايا! چه كسي تصميم ميگيرد كه جنگ عادلانه و يا ناعادلانه است. در سال 1990 وقتي يك هواپيماي مسافربري ايران بر فراز خليج فارس بر اثر اصابت موشكهاي آمريكا سقوط كرد و مسافران همگي كشته شدند در آن روزها جورج بوش پدر اظهار داشت كه براي من اين امر مهم نيست و من از كسي عذرخواهي نخواهم كرد. وقتي رهبر يك كشور قدرتمند اينگونه غيرمسئولانه با حوادث برخورد ميكند، ما بايد بپذيريم كه در عصر بربريت سرمايه و امپرياليسم زندگي ميكنيم.

پس "قدرت مردم" در اين عصر به چه معناست؟ اصلا معنايي دارد و يا مردم و قدرتشان وجود دارند و به حساب ميآيند؟

در زمان فعلي فرض بر اين است كه ميليونها انسان با رفتن به پاي صندوقهاي راي حقوق خود را به نمايش ميگذارند. راي دادن بايد به مثابه اعمال قدرت مردم باشد. آيا ميليونها انساني كه به پاي صندوقهاي راي ميروند، به واقع به دولت مورد دلخواه خود دسترسي پيدا ميكنند؟ و آيا اين دولتهاي انتخابي خواسته هاي مردم را به اجرا درميآورند؟

در مورد انتخابات آمريكا، آيا انتخاب كنندگان آمريكايي داراي اختيارات حقيقي اند؟ فرض را بر اين گذاريم كه جان كري وارد‌ كاخ سفيد شود. در اين صورت بخشي از نهنگان سرمايه جاي خود را با ديگران عوض خواهند‌ كرد. عده اي  از اينكه از اين پس چهره هاي ديك چيني، رامسفلد و جان اشكرافت را نخواهند ديد و از دزديهاي وقيحانه شان خبري دريافت نخواهند كرد متاثر خواهند شد. اما فكر نميكنيد كه ما دوباره با "سيستمي بوش زده" بدون بوش روبرو خواهيم بود؟

صاحبان قدرت حقيقي، مديران بانكها و شركتهاي بزرگ تغيير نخواهند كرد، در هر حال آنان كاري به انتخابات ندارند. آنان به هر دو طرف دست اندركار  انتخابات كمك خواهند كرد. از بخت بد بايد گفت كه ارزش گذاري انتخابات منحصر به رقابت ميان تعدادي افراد شده است، مبارزه ميان اينكه چه كساني بهتر امور امپراتوري را اداره خواهند كرد. سيستم سياسي در آمريكا به گونه اي است كه تنها كساني ميتوانند به رياست جمهوري برسند كه منافع شركتهاي نظامي و صنعتي را در نظر بگيرند و تعجب انگيز نخواهد بود كه هم اكنون بحث عمده ميان دو كانديداي رياست جمهوري اين است كه كدام يك ميتوانند مبارزه با "تروريسم" را بهتر پيش ببرند. درگذشته نه چندان دور بيل كلينتون نيز سياست مشابهي را دنبال ميكرد با اندكي تاخير و تسريع، وي نيز خواستار ادامه سياستهاي بوش در مورد‌ اسرائيل و عراق و سايرين  بود، بمباران سودان از كارهاي او بود.

پس عليرغم وجود اتهامات  گوناگون در ظاهر، آنان در پشت پرده توافق كامل دارند. با اين حساب اگر مردم آمريكا جان كري را انتخاب كردند، در آن صورت  رئيس جمهوري خواهند داشت تحت نام جان كري بوش، در حقيقت جاي اختيار حقيقي نيست، اختيار موجود چنين است، همانند اينكه شما هر كدام از مواد پاك كننده ايووري و تايد را كه انتخاب كنيد وابسته به شركت "پروكتور اند گامبل" ميباشد.

فرقي كه ميتوان ذكر كرد‌ اين است كه از اين دو يكي هم ممكن است كمتر قساوت داشته باشد. جنبش ضدجنگ در ايالات متحده به شكل خارق العاده اي توانسته است دروغ و تبليغات فريبكارانه دولت را نزد‌ مردم افشا نمايد. اين نه فقط خدمت ارزنده اي به مردم آمريكاست بلكه خدمتي به همه مردم جهان است. اما اگر جنبش ضدجنگ در آمريكا از جان كري پشتيباني نمود، بسياري گمان خواهند برد كه با شركت سازمان ملل متحد در كشور عراق، امپرياليسم آمريكا عملكرد بهتري خواهد داشت. آيا امپرياليسم اگر به جاي كشتار مستقيم مردم عراق توسط سربازان آمريكايي، دست به دامان سربازان پاكستاني، هندي و يا هر كشور ديگري بشود، وضعيت بهتر خواهد شد. شما فكر ميكنيد كه مردم عراق اگر مشاهده كنند كه به جاي شركتهاي آمريكايي، شركتهاي ديگري از فرانسه، آلمان، روسيه و... در غارت كشورشان سهيم شده اند، خوشحال خواهند شد. آيا به نظر شما اين گونه بهتر يا بدتر است و يا اين كه امپرياليستي هشيار و يا كمتر هشيار حاكميت داشته باشد؟ آيا اين تنها راه باقيمانده است؟ از طرح سئوالات شاق خود عذر ميخواهم.

حقيقت اين است كه دموكراسي انتخابي به وسيله اي براي بهره برداري و سوءاستفاده تبديل شده است. اين نوع دموكراسي ميدان بسيار محدود و تنگي را در برابر ما ميگشايد و بدتر اين كه همگان باور كرده ايم كه تنها اختيار ما همين است، بحران دموكراسي مدرن به واقع بسيار عميق است.

در عرصه جهاني و به دور از وجود دولتهايي كه فاقد قدرت حقيقي سياسي اند، ارگانهاي مختلف تجارت جهاني با ابزارهاي «قانوني» و قراردادهاي مختلف با بسياري از كشورها، به درستي سيستم كلونياليسم سابق را تحميل نموده اند. آنان بدون هيچ قيد و بندي سرمايه هاي خود را وارد و خارج كرده و به دلخواه خود سياستهاي اقتصادي خود را در اين كشورها به اجرا ميگذارند و با تهديد و تطميع هر گونه سياستي كه مايل باشند به اجرا ميگذارند. اين شركتها با تسلط بر منابع طبيعي، معادن، آب و برق و با شركت سازمان تجارت جهاني هرگونه قوانين را كه به نفع آنان باشد در اين كشورها به تصويب ميرسانند تا به سير سرمايه گذاري آنان آسيبي وارد نيايد. بدين وسيله آنان با كمال قساوت پتك سنگين خود را بر سر ملتهاي اين جوامع فرود آورده و نابودشان ميكنند. و اينها همه تحت عنوان برنامه هاي «تعديل اقتصادي» انجام ميگيرد. در نتيجه اين به اصطلاح اصلاحات و تعديلات، هزاران موسسه توليدي كوچك و بزرگ به ورشكستگي دچار آمده و موجب بيكاري و آوارگي ميليونها نفر و خانواده هاي آنان شده است و اين رشته سر دراز دارد.

در اين ميان مجله «اسپكتيتر» در لندن چنين مينويسد:«ما در عصري زندگي ميكنيم كه سعادت، خوشبختي و امنيت به بالاترين مرحله خود رسيده است.» و ميليونها انسان در سراسر جهان سئوال ميكنند كه: «ما» كيست؟ «كجا زندگي ميكنند؟ و اسمشان چيست»

تغييرات ريشه اي تحت هيچ شرايطي از طريق مذاكره با حكومتها انجام نخواهد شد. تنها ملتها از طريق متحد شدن و دست به دست هم دادن است كه ميتوانند تغييرات را بر دولتها تحميل كنند و آن هم در پشت مرزهاي ملي و ميان همه ملتها.

چه راههايي براي اعتراض در برابر ملتها وجود دارد؟ مقاومت! منظور من در اينجا فقط اعتراض نيست، منظور من تحميل اين اعتراضات بر حاكمان است. امپرياليستها اسلحه هاي مختلفي را عليه مردم به كار ميگيرند، آنان براي باز كردن بازارها از دفترهاي چك و موشكهاي كروز بهره ميبرند.

در بسياري كشورهاي فقير امپرياليستها با موشك هاي كروز وارد نميشوند، آن چنان كه در عراق و افغانستان عمل كردند. در بسياري از كشورها آنان به وسيله بيكار كردن مردم، گران كردن قبضهاي آب و برق، بالا بردن اجاره مسكن، موجب بي خانماني، بيكاري و گرسنگي و آوارگي ميليونها انسان در اين كشورها ميشوند. ابزار آنان در اين كشورها، دولتهاي محلي، پليس، دادگستري، و زندانهاست. اين سياست فقير كردن امپرياليستها در كشورهاي جهان سوم سالها است كه ادامه دارد.

تا زماني نه چندان دور براي ملتها مشكل بود كه دشمنان امپرياليست خود را بشناسند و با آنها به مبارزه برخيزند، اما چندي است كه اين مبارزه و مقاومت در سطوح محلي را در همه جا، در خيابانها و در شهرهاي مختلف و كشورهاي مختلف به وضوح ميتوان مشاهده نمود. شايد فهم اين جملات كه چگونه آنان با امپرياليسم مبارزه ميكنند مشكل باشد، اما ميشود اين مبارزه را در جنوب افريقا، آرژانتين، عراق و حتي در خيابانهاي اروپا و ايالات متحده به وضوح ديد.

فعالان جنبش هاي اجتماعي به شكل جمعي و فردي، روزنامه نگاران، هنرمندان، فيلمسازان همه با هم اتفاق كرده اند تا بر تجاوزات امپرياليسم حدي گذاشته و آن را رسوا كنند.

آنان توانسته اند به مردم به درستي توضيح دهند كه چگونه نئوليبراليسم باعث آن شده كه آنان خانه، سرزمين، كار و كرامت انساني خود را از دست بدهند. آنان با فعاليتهاي خود مسائلي نامفهوم را براي مردم قابل فهم و درك نموده اند.

اين خود پيروزي بزرگي براي گروه هاي سياسي است كه به اشكال مختلف براي خود يك استراتژي نيرومند مبارزه با نئوليبراليسم را به وجود آورده اند. اين استراتژي اين است «انكار و مبارزه با گلوباليزاسيون.»

به طور عموم دو نوع مبارزه و مقاومت در كشورهاي جهان سوم در جريان است: نوع اول جنبشي است متعلق به دهقانان بي زمين در برزيل، جنبش مخالف سدسازي در هندوستان، زاپاتيستها در مكزيك و جنبش ضد تعديل اقتصادي در آفريقاي جنوبي و صدها نوع جنبشهاي اين چنيني كه در بسياري كشورها عليه دولتهاي ملي خود به مبارزه مشغولند. در حقيقت بايد گفت كه اين دولتها نمايندگان قانوني نئوليبراليسم جهاني هستند. اين جنبشها در كشورهاي خود به طرز راديكال ميكوشند تغييرات ريشه اي در ساختمان رشد اقتصادي خود به وجود آورند.

جنبش ديگري نيز در بخشهايي از جهان در جريان است كه عليه اشغال و سيستم كولونيالي باقيمانده از قرن گذشته ميباشد. ميتوان در فلسطين، چچن، تبت، كشمير و بعضي مناطق هند اين مبارزات را ديد. آنان براي حق تعيين سرنوشت براي خود مبارزه ميكنند.

آناني كه در قرن گذشته در افريقاي جنوبي عليه آپارتايد مبارزه كرده و پيروز شدند امروز با اختلاف شديد بين فقر و ثروت در اين كشور و يا كشورهاي مشابه به مبارزات تازه اي روي آورده اند. در بعضي از كشورها امپرياليستها مجددا دست به اشغال زده و مستقيما اين كشورها را به زير سلطه درآورده اند.

عراق نمونه آشكار چنين تجاوز نامشروع و ظالمانه اي است. اشغالي در منتهاي قساوت و وحشگيري به نام «آزادي». دوباره نويسي قانوني كه اجازه تسلط و غارت ثروتهاي ديگران را ميدهد. امروز ثروت و منابع طبيعي كشور عراق به وسيله شركتهاي اشغالگران به تاراج ميرود و خيمه شب بازي «حكومت عراق» كه دست نشانده امريكاست بر همگان آشكار است.

بر همين اساس، سخيفانه است كه مقاومت ملي در عراق كه عليه اشغالگران امريكايي انجام ميگيرد، تحت عنوان تروريسم، متمردين و يا طرفداران صدام محكوم كنيم. آيا اگر كشور امريكا مورد تهاجم و اشغال كشوري قرار ميگرفت در آن صورت ما ميتوانستيم نيروهاي مقاوم و مخالف اشغال امريكا را طرفداران بوش بناميم و بر آنان برچسب تروريسم و متمرد بزنيم؟

ملت عراق در جنگي عليه امپرياليسم شركت دارند، لذا مبارزه آنان مبارزه ما نيز ميباشد.

جنبش مقاومت ملي در عراق همچون ساير جنبش ها در بسياري از مناطق جهان از طيفهاي مختلف تشكيل شده، ليبرال، بعثي، اسلامي، كمونيسم كه همگي در صف متحدي عليه اشغالگران كشور خود متحدانه عمل ميكنند. طبيعي است كه عده اي نيز در اين ميان به فرصت طلبي، رقابت و حتي به جنايتكاري دست زنند. اگر ما شرط را بر اين بگذاريم كه فقط به جنبشهاي «ناب» كمك كنيم، چنان چيزي وجود نخواهد داشت. اين به آن معنا نيست كه ما حق انتقاد از اين جنبش را نداريم، بسياري از اينان فاقد ديدگاهي دموكراتيك و عدم شفافيت در برنامه هستند. اما بيشترين مشكلي كه اين سازمانها دارند تبليغات سوء و قلع و قمع شديد عليه آنهاست و ما بايد اين را در نظر آوريم. آنچه كه بر همه ما واجب است و قبل از هر چيز بايد بدان توجه كنيم، درخواست خروج اشغالگران آمريكايي از عراق است نه سرزنش مقاومان عراقي. همه ما بايد متحدانه و مصرانه خروج نيروهاي آمريكايي و هم پيمانانشان را در درجه ي اول قرار دهيم.

در سال 1999 اولين رودررويي مابين جنبشهاي عدالت خواهانه و نئوليبراليسم در آمريكا و در شهر "سياتل" انجام گرفت. براي بسياري از مبارزان كشورهاي جهان سوم كه تا آن زمان خود به تنهايي بار مبارزه با نئوليبراليسم را به دوش ميكشيدند، بسيار جالب بود كه ببينند كه از اين پس تنها نيستند و در كشورهاي اصلي سرمايه داري نيز ياراني دارند كه سرسختانه درگير مبارزه با نئوليبراليسم اند و با آنان در مبارزاتشان شريك اند.

در ژانويه 2001 ‌در شهر پورتو اليگره برزيل بيست هزار نفر از فعالان مبارزات اجتماعي، شامل دانشجويان، فيلمسازان، روزنامه نگاران كه بعضي از اينان از بهترين هنرمندان و متفكران جهاني بودند گرد هم آمده تا به تبادل نظر پرداخته و براي سعادت و خوشبختي انسانها چاره انديشي كنند. اين اولين تولد يك سازمان جهاني عليه امپراتوري بود، سازماني منظم، رسمي و تشكيل شده از نيروي گسترده و عظيم مردم. شعار آنان چنين بود: "دنياي ديگري ممكن است".

سوم سپتامبر 2004