دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ - ۴ اکتبرر ۲۰۰۴

ز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد!

دکتر عرفان قانعی فرد

 

امروز در اين ديار غربت سرد و بی رحم و کنج احزان، که شايد ۳۱ ساعت است به خاطر گرفتاری های روزگار، خواب به چشمانم اندر گريز است ، نمی دانم چرا همه هوش و حواسم لا به لای کو چه ها و خيابانهای ايران است ، گوئيا در اين سرای بی رحم احساس بی ريشگی می کنم ، اصالت و هوئت ما در همان منطقه ماست ! هر چند ملاتاريا همه را رنجاند و سوزانيد و آزرد ، اما " هنوز اندک شرری" هست و" فلک رحمی به دل حال پريشان می کند ".

گاه می گويم آن مردم به اميد يکی نشسته اند و دست دعا و طلبشان به درگاه هستی ، تا آن منجی دستشان بگيرد و رها شوند از اين غم جانسوز ، در هر گوشه ای اگر کسی از آسايش طمع ببرد و ز حال مظلوم آنان پرسد، سر از پای نشناسند و دامن چاک کنند !....اما در اين صبح آغاز بهار در اينجا که کوهسار و طبيعت با لبی و صد خنده گل و باغ به رقص درامده ، در وطن من آغاز خزان است و ماتم طبيعت....اما به وقت سر خوشی ، به لطف خالق ، جلوه طناز وطن در فصل بهاران و خنده غنچه گان، چيز ديگری است....اما آيا نمی توان از اسارت دولت و فريب و ظلم اين موعظه گران محراب و منبر رها شد ، دل ها را هشيارو زنده کرد ؟...

در اين افکار غوطه ور بودم که در صندوق پستی ، هديه ارسالی مادرم را ديدم ، پاکت را محکم در دستم می فشردم و می بوئيدم ، بوی ايران داشت و دستان مادرم ، زنی پر عاطفه و زجر کشيده و تنها ، چشم به انتظار بازگشت فرزند سودائی اش ، تمبر را ديدم ، نقش گل نيلو فر است ، انگار تا غنچه برويد و بلبل در باغ بسرايد ، اميد در ما می ماند .. هديه اش کاستی موسيقی بود ، هم نوازنده گان باوفايش را می شناختم ، هم آوازه خوان هم شهری ام را !...هر چند ز بی وفايی دور زمانه از همه به دور افتاده ام ...در آن طلوع صبح که ، مانند ديوانه ای پر شور از وصل يار ، کاست را در ضبط نهادم ، کرشمه و دلبردگی ساز " طهورث پور ناظری " و سرود پر لطف و ترانه عاشقانه " روژان " را.، که مدتی به وجه مرحمت و جلال ز من رميده يادی می کرد، اما حريف رندی آن خلوص را به تازيانه گرفت !

آری ، ديوار و درآن خانه ، که هر روز انگارحتی بند بند آجرهايش بر من تازيانه می زد ، آکنده شد از صوت و نغمه چنگ و چغانه ،اما در آن سر خوشی آنی دستخوش شتاب سمند فکر و ناله درون شدم که چرا " ميدان عمل را با حضور خود بمنزله انسان های صاحب شأن و با منزلت" پرنکرده ايم. و هنوز اين واقعيت که" زورپرستان از عرصه واقعيت ها به عالم خيال و مجاز عقب نشسته اند" باور نکرده ايم ،واقعيتی که می گويند " گويای فرصتی بزرگ است که در اختيار نسل امروز ايران قرار گرفته است و کوشش عظيمی بکار رفته تا اين فرصت بزرگ بدست يد".

ودر اين روز گار که گريان و سر گردان، غريق بحر حرمان و مقيم کنج هجران شده ايم، سخن و فرياد آن معلمی را به ياد می آورم که " ن فرصت را قدر شناسيم اگر عقلها زادی جويند و استعدادهای انسان را ببينند و اين انسانها فعال شوند....بسان، يکی شير درنده... " و حال که نرد بخت چنين آورده است و" جزو انسانهای فرصت ساز شد و زمان انديشه و عمل خويش را بی نهايت گرداند "... هرچند افتاده ايم در غريبی ، اما نشکست آن عهد و پيمان ايرانی را !.................................................

به اميد پيروزی ، گاه شد از حال و روز خويش و بر سر پا ايستاد و بر ن شد که نقش شيری درنده را بازی کرد " تا بلبل در باغ باشد و نفسی به ياد آن محبوب به قفسه سينه پر سودا فرو می رود. فرصت هايی خلق کرد و آن ايام گرانقدر را به سوختن تباه نکرد حتی اگر چرخ چپ هزار بار چنين کند و از ما بگيرند . خوش خيالی را ترک گفت و خود را" بمثابه انسان صاحب استعدادها و دارای حقوق ، باز يافت وچشمها را بر فرصتهای بزرگ و باز گشود" ، و دمی از پای نايستاد ،که سوختن فرصتها بسا سوختن حيات وطن و خيمه گلهای دشت گلگون و سبز است ....... مجنون آسا وبا دلی پر شوراز ياد بوی آلاله ی سبز مست ديار، در اين شب بيداری " ميدان عمل را با حضور خود بمنزله انسانهای صاحب شأن و با منزلت پرکرد. اين واقعيت که زورپرستان از عرصه واقعيتها به عالم خيال و مجاز عقب نشسته اند، گويای فرصتی بزرگی است که در اختيارمردمان حيران و غمزده امروز ايران قرار گرفته است و بايد ن را قدر شناخت. با عجزهای خيالی خويش وداع گفت ، دنيای عاجزها و عاجز کشها را ترک کرد و قدم در دنيای انسانهای زادی گذاشت که مصمم اند زندگی در اين جهان را زندگی در رشد و زادی بگردانند".....

کم کم روز نو آغاز شد و بايد از بند اين اوهام و سودا ها رها شوم و دوباره راهی شوم ، اما در هنگام رفتن و گذر از اتوبانها و مردمان غريب ، به شبهای بيداری دل پريشان می انديشيدم ، که " روژان " مانند ديگر هنر مندان سرزمينم به ياد می آورد !....

عرفان قانعی فرد .

ERPHANE@HOTMAIL.COM