شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۳ - ۲ اکتبرر ۲۰۰۴

گفتاری به مناسبت انقلاب مشروطه

نخستين رويارويی فکری ايرانيان و غرب

(دور نخست جنبش تجددخواهی در ايران)

سخنرانی در انجمن ادبی مونترال (آوريل ۲۰۰۴)

(بخش نخست)

دکتر عطا هودشتيان

(شهروند(

 

چهارچوبه و روش اين بررسی

هدف اصلی گفتار حاضر بررسی چند و چون گرايشهای حاکم بر دوران آغازين جنبش فکری ايران در مقابل غرب و مدرنيته است. محدوده اين دوران در اين بررسی از آغاز اقدامات عباس ميرزا تا گسترش نهضت مشروطه خواهد بود. پرسش های اساسی که امروز در مقابل ما قرار گرفته اند ما را به آن گذشته باز میگردانند تا ايرادات و کمبودهای کار را دريابيم. اشتباه است که ايرادات کار را تنها در لغزش های تئوريک، کمبود دانش کافی، کم سوادی يا عدم شهامت روشنفکران آن دوره بدانيم. موانع کار هم در نحوه نگاه و هم در شرايط تاريخی ويژه ما بوده است. بنابراين در بازانديشی گذشته، هم مشکلات نظری و فرهنگی، و هم شرايط ويژه تاريخی که در آن شرايط ما پذيرای غرب شديم، هر دو را بايد در نظر گرفت.

و باز اشتباه است که در اين بررسی تنها يک يا دو رشته مجزا از مجموعه پيچيده رابطه ما با غرب را ببينيم و چند و چون آن مجموعه را بيان نکنيم. چرا که در پيوند ما با غرب، هم فرهنگ، هم اقتصاد، هم سياست و هم صنعت موثر بوده اند و آن رابطه در تمامی اين حوزه ها اثرگذار بوده است. با اين حال تاکيد ما در اين سخن بر حوزه فرهنگ و جريانات فکری و روشنفکری خواهد بود.

در اين سخن آنچه مورد نظر ماست بررسی افکار و گفتمان حاکم در آن دوران است، و اگر به وقايع تاريخی اشاره ميکنيم مقصود درک آن فضايی است که افکار در آن شکل گرفته اند. به اين ترتيب آن روشی که راهنمای ما در اين بررسی قرار گرفته است روش نقدی است. در اين روش کنشها و واکنشها در پيوند با فضای تاريخی مورد نظر قرار ميگيرند، ليکن اساس کار کشف و درک نقصانهاست، نه وارسی ساده داده ها. نميتوان به کمبودها و نقصانها به بهانه محدود بودن "شرايط تاريخی" کم اهميت داد، بلکه برای فراتر رفتن از "شرايط" ميبايست به اتکا به ايده ها به نقد نظری آن نشست. همين امر روش ما را در اين پژوهش در بر ميگيرد.

همچنين با اين روش است که ماهيت تفکر در جريان نهضت مشروطه را مورد پرسش قرار ميدهيم.

پرسش ما اين است: آيا ميتوان پنداشت که تفکر حاکم در جنبش مشروطه تفکری سياست زده و جهت و مسير آن تغيير فوری قدرت سياسی بود؟ در اين بررسی به تحليل اين ادعا خواهيم پرداخت.

در اين سخن آنجا که از غرب سخن ميرود مقصود هم يک نيروی سياسی -- اقتصادی مسلط است، و هم مدرنيته؛ يعنی ارزشها و تفکر حاکم بر تمدن غربی است. برای ورود به بحث اين گفتار را به دو نيم دوره تقسيم کرده ايم: مقصود از نيم دوره اول از دوران عباس ميرزا تا عصر مشروطه است و مقصود از نيم دوره دوم جنبش تجدد خواهی در عصر مشروطه می باشد.

 

از دوران عباس ميرزا تا عصر مشروطه

نخستين رويارويی ايرانيان با غرب رشته درهم تنيده ای را بافت که واقعيت و طبيعت آن، هم در طريقه کار و هم در محتوايش جامعه ما را تا به امروز تحت اثرات نافذ خود قرار داده است.

بنابراين در اين پژوهش، اگر به آن گذشته دور میرويم، مقصود تکرار گفته های تاريخ دانان نيست.مقصود آن است که نخست پرسش کنيم تا دريابيم چرا به سوی غرب رفتيم و چگونه رفتيم و نقصان های کارمان کجا بوده است و آن خطاها را تا چه ميزان خودمان شناخته ايم و تا چه ميزان در انديشه اصلاح آنها بوده ايم، و تا چه ميزان بخش قابل توجهی از آنها تا به امروز ما را تحت اثرات جان سخت و مقاوم خود قرار داده اند. شناخت ماهيت آن نگاه و روش کار وظيفه امروز جنبش روشنفکری و فرهنگی ايران است.

نخستين دوره برخورد ايرانيان به غرب به سالهای اوايل قرن ۱۹ميلادی میرسد. اما ويژگیهای آن تنها به اين دوره خلاصه نمیشود. به نگاه من دو مشخصه از ميان مجموعه مشخصات پيچيده از همين ابتدا در نحوه برخورد ما به غرب به چشم میخورد، که هم از شرايط خاص تاريخی ميهن ما و هم از ماهيت نگاه ما به غرب ناشی میشود:

۱) عدم کنجکاوی: آنکه ايرانيان در ابتدای کار اساسا نسبت به غرب همچون يک فرهنگ و يک تمدن کنجکاو نبودند و برای شناخت آن تلاش جدی نکردند.

۲) استفاده ابزاری: آنکه از ابتدای رابطه مان با غرب، نگاه ما و طريقه برخورد ما نسبت به غرب بسيار پراگماتيستی، کاربردی و حتی ابزاری بوده است. گرايش ما به غرب از ابتدا اجباری، رابطه ما از سر نياز مادی و به واسطه ضرورت زمانه بود. اين امر باعث شد که کمتر به ماهيت و حقيقت تمدن غرب کنجکاو شويم. اکنون اندکی اين دو خصوصيت را بشکافيم:

۱-- عدم کنجکاوی و توهم خودکفائی:

تاريخدان انگليسی، برنارد لوئيز Bernard Lewis در اثری به نام چگونه مسلمانان غرب را کشف کردند اشاره به نکته جالبی دارد. میگويد:

در آن زمان جامعه مسلمانان تنها عبارت بود از معتقدين به اسلام از يک سو و ديگران، يعنی غير مسلمانان يا خارجيان. و چون نامعتقدين خارجی قلمداد شده و اساسا به حساب نمیآمدند، مسلمانان نيز نسبت به حال و روز آنها کنجکاو نبودند(نقل به معنی)(۱). بنابراين شايد برای درک مقصود، اين نقل قول گوشه ای از احوالات ما ايرانيان را نسبت به ديگران، يعنی غرب مسيحی روشن کند.

گامهای نخستين رابطه ما با اروپا از زمان شاه اسماعيل اول برداشته شد. سلسله صفوی به واسطه ستيزه های پی در پی عثمانيان درهای ايران را به سوی فرانسه و انگلستان گشود. وليکن انگيزه اين گشايش به سوی غرب، نه کنجکاوی بود و نه احساس نياز برای پيشرفت فرهنگی، کسب دانش علمی و فنی. رابطه ايران و غرب در دوره عباس ميرزا وليعهد فتحعلی شاه گسترش جدی تری يافت. بسياری از تاريخ دانان اين دوره را آغاز رابطه ايران با غرب دانسته اند. به اين دوره بازخواهيم گشت. ليکن مقصود در اين بخش آن است که دريابيم چرا ما به سوی غرب رفتيم.

در دوره صفوی هنوز توهم خودکفايی فرهنگی بر حال و روز ما حاکم بود. نه تنها نگاهی به آنچه در غرب و عصر رنسانس میگذشت نداشتيم، بلکه اگرهم از آن تحولات مطلع شده بوديم به ماهيت و ميزان اهميت آن بی توجه بوديم و تازه ادعا داشتيم که ما اساس تحول غرب را پايه ريخته ايم (!).

در پژوهشی طولانی پيرامون نخستين رابطه ايرانيان با غرب، عبدالهادی حائری مینويسد:

"مسلمانان دانش و کارشناسی را به جهان غرب عرضه کردند و با آن که نويسندگان باخترزمين در پنهان ساختن اين حقيقت و واژگون سازی تاريخ میکوشند، همه جهان اعتراف کرده است که دانش و کارشناسی مسلمانان، رنسانس اروپا را پی ريخت."(۲)

اين ادعاهای بزرگ که برای اثبات آنها هيچگونه دليلی در کتاب وی ديده نمیشود، تنها اعتقاد اين نويسنده نيست. بخشی از تاريخ دانان و نويسندگان در ايران بر اين باور بوده اند که شرقيان اساس تمدن مدرن غرب را پايه ريخته اند. ليکن به نگاه ما، اين توهم يا از سر عدم شناخت تمدن غرب و مکانيسم رشد درونی آن است(۳)، و يا به واسطه عدم درک سنجيده از کارکرد تحولات تاريخی يک تمدن به طور کلی است، يا هردو.

قصه ماهيت اين نگاه و محدود بودن شعاع آن سر دراز دارد و ريشه ها و عوامل آن بی شک به فضای تاريخی و فرهنگی ما باز میگردد. در سراسر عصر صفويه و حتی پيش از آن توهم خودکفايی فرهنگی بر ما حاکم بود و برای شناخت تحولاتی که در کشورهای همسايه مان صورت میگرفت کنجکاو نبوديم و وقتی آن تحولات را ديديم و ماجرای عظمت آنها را ميشنيديم، ريشه ها و دلايل اصلی آنها را به خود نسبت داديم! خود حائری میگويد:

"ناآگاهی انديشه گران مسلمان پيرامون مسائل اروپايی چنان بود که چون يک سو نگری و محدود بودن فکری در ايران چيره گرديد، خودبه خود ديده ها به سوی يافته های ديگران از جمله غربيان بسته شد."(۴). وی ادامه ميدهد:اروپای مسيحی در اين دوره "مورد نفرت سخت مسلمانان بود". البته بايد خاطرنشان کرد که جنگ های بزرگ عليه مسلمانان اثراتی اساسی در اين نحوه نگاه داشته است. اين جنگها چنان تاثيری در مسلمانان داشت که "به تدريج انديشمندان ايرانی و مسلمان غرب را از حوزه کاوش خود دور ساختند"(۵).

ليکن توهم خودکفايی فراتر از اين میرفت. يکی از تاريخ دانان اروپايی در اين باره مینويسد:

"از ديدگاه مسلمانان اين دوره غرب اساسا وجود نداشت. کيش خود مسلمانان بسيار برتر از (ديگر کيشان بود) و زبانشان که زبان فرشتگان به شمار میآمد، هرگز هماورد و همتايی نمیيافت و شيوه زندگی آنان همچنان کاستی به همراه نداشت. از اين رو اروپای باختری چه چيزی برای ارائه در دست داشت؟ ما هيچ دانشمند مسلمانی را (در اين دوره) نمیشناسيم که به شيوه جدی به آموختن زبان لاتين يا ديگر زبان های جانشين آن پرداخته باشد و از هيچ اثر مهمی آگاهی نداريم که از سوی دانشمندان از آن زبان ها (اروپايی) به عربی برگردانده شده باشد" [تاکيدها از اين نويسنده است](۶)

به اين شکل تا سده های ميانه، که اروپا دوران رنسانس را سپری میکرد (دهه ۱۴ميلادی) تنها يک کتاب از زبان های اروپائی به عربی برگردانده شده بود.

-- بسياری تصور کرده اند که مسئله عدم کنجکاوی و توهم خودکفايی ايرانيان و مسلمانان نسبت به غرب دفتری بود که پساز عصر صفوی بسته شده است. حال آنکه آن "عدم کنجکاوی" يک پديده تاريخی است که نمونه ها و شگردهايش را تا به امروز ديده ايم. پديده ای که اساس آن بيشک به ماهيت "روح ايرانی" باز میگردد(۷). اين گرايش، زبان آشکارش را از جمله در نزد برخی از گرايشهای روحانيت در دوران مشروطيت نشان داد (اگر چه اساسا به روحانيت خلاصه نمیشود). تعصب بخشی از روحانيت در ايران عصر مشروطه بر همه کس مشهود است. ليکن اگر، به نظر ما، دلايل آن تعصب را مقاومت سنت در مقابل تجدد و نفوذ مدرنيته به طور کلی بناميم، آنگاه روحانيت را بخشی از آن فرهنگ ايرانی قلمداد خواهيم کرد و خصوصا تعصب آن را جلوه ای از واقعيت سنت ايرانی به طور کلی خواهيم ديد. عصر مشروطه اين کاستی را از ميان نبرد.

نجفی قوچانی از طرفداران مشروطه مینويسد کهميرزا آقاخان نوری، به جهت آن که فرق ميان اوضاع اروپا با اوضاع ايران برای مردم مشخص نشود به کتاب عباسقلی خان سيف الملک سفير ايران در روسيه اجازه انتشار نداد(۸). در اوايل حکومت مظفرالدين شاه، نجفی قوچانی در خراسان روزنامه های ثريا و پرورش (چاپ مصر) را میخواند، و اين کار را در خفا میکرد، چرا که، به قول خود، اگر هم رديف هايش میفهميدند وی را تکفير میکردند(۹). خود او مینويسد" تکفير در نزد اين بيچارگان نادان مانند آب خوردن است. و مهمتر از آن آگاهی از وضع دنيا، خصوصا از وضع فرنگستان اولين کفر است."(۱۰)

ليکن در باب عدم کنجکاوی ايرانيان نسبت به غرب هرچه بگوئيم کم است.

نخست آنکه ايرانيان به غرب سفر نمیکردند، و سپس آنکه آنها که سفر میکردند، هميشه درباره سفرهای خود نمینوشتند تا ديگران را از غرب مطلع کنند. از آن جمله يکی محمدرضابيک است که سفير ايران در دربار لوئی چهاردهم بود (در ۱۷۱۴). درباره سفر وی به فرانسه نوشته اند: "اين نکته شگفت است که سفير ايران ... به هيچ روی نسبت به اخلاق و آداب و رسوم اين سرزمين (فرانسه) کنجکاوی نشان نداد ... و حتی در باب زندگانی فرانسويان و مختصات اخلاقی و اجتماعی و سياست کشورداری آنان با کسی سخن نرانده و کسب اطلاعی در اين زمينه نمیکرده".(۱۱)

در همين راستا فخرالدين شادمان در "تسخير تمدن فرنگی" مينويسد:

"در عهد سلطنت فتحعليشاه سفرايی از هندوستان و انگلستان و فرانسه و روسيه تزاری به ايران آمدند و مجموعه مولفات ايشان و همراهانشان در باب ايران خود کتابخانه کوچکی را پر ميکند. و در صد و پنجاه سال اخير فرستادگان ايران و زيردستان ايشان که صد يک همکاران فرنگی خويش کار نداشته اند ده کتاب ننوشته و به قدر بيست مقاله مختصر هم از آثار ديگران ترجمه نکرده اند"(۱۲)

اين مقدمات بر رفتار ايرانيان نسبت به غرب خود دريچه ای است برای فهم مشکل اساسی ديگری که نام آن را "استفاده ابزاری" از غرب و مدرنيته گذاشته ام.

۲ - استفاده ابزاری از غرب

اکنون پرسش آن است که اثرات آن نگاه محدود در نحوه برخورد ما به غرب چه بود؟ يا شايد بايد گفت: آيا رابطه ای ميان "عدم کنجکاوی و توهم خودکفايی" از يک سو و "استفاده ابزاری از غرب" از سوی ديگر وجود دارد؟ نمیتوان مدعی پاسخ کافی به اين پرسشها در اين گفتار شد، ليکن به صورت زيرين تنها بحث را میگشايم تا نخست صورت مسئله ما روشن شود:

وضعيت تاريخی آن دوره را به سرعت مرور کنيم:

نخستين گامهای نوگرايی در ايران با نام و شيوه فعاليت عباس ميرزا و قائم مقام نقش گرفت. میدانيم که ايران در زمان عباس ميرزا با حکومت روسيه و امپراطوری عثمانی سرخوش نداشت. ارتش ايران بارها به توسط عثمانیها تحريک شده بود، و حکومت صفوی دو بار عثمانيان را شکست داد. ولی در ۱۸۲۸ از روسيه شکست جانانه ای خورد.

در پی اين شکست، عباس ميرزا و قائم مقام -- وزيرش -- به ضعف توپخانه، سواره نظام، سلاح های ارتش ايران آگاه شدند و به فکر نوسازی ارتش ايران افتادند و به اين ترتيب رو به کشورهای فرانسه و انگلستان کردند. از آن رو که هر دوی اين کشورهای اروپايی در ستيز با روسيه بودند، پس، از ياری کردن به ايران خوشنود بودند.

به اين شکل نخستين حوزه جامعه ايرانی که مورد تحول و رفرم جدی قرار گرفت ارتش ايران بود.

اين رفرم دو وظيفه داشت:

۱) ايجاد يک ارتش مجهز به سلاح های اروپايی

۲) برقراری نظم در اين ارتش از روی مدل ارتشهای اروپايی

ليکن هم عباس ميرزا و هم قائم مقام کار تحول ايران را به بازسازی ارتش خلاصه نکردند و هوشمندانه پا به پای اين نوسازی دو اقدام جدی ديگر برپا نمودند:

۱) ارسال نخستين گروه دانشجويان ايرانی به اروپا

۲) استخدام مترجمين رسمی برای ترجمه کتاب های اروپايی و روسی.

تلاش عباس ميرزا شناخت رمز پيشرفت کشورهای اروپايی و نيز اسباب ترقی و اعتلای دولت روسيه آن زمان بود. ليکن نه درک رمز آن پيشرفت به سادگی متحقق ميشد و نه تهيه اسباب ترقی به سادگی فراهم ميگرديد.

شايد برای درک بهتر اين تلاش نقل سخنی تاريخی از خود وی پسنديده باشد تا دريابيم مشکل اساسی ما پس از يک قرن و اندی هنوز پابرجاست:

ژومبر فرستاده ناپلئون در ۱۸۰۶ از عباس ميرزا در اردوگاه جنگ روسها ديدن کرد. وليعهد قاجار سخت در جستجوی علل بنيادين پيشرفت اروپا بود. بخشی از نوشته ژومبر به قرار زير است:

عباس ميرزا به ژومبر میگويد:

"مردم به کارهای من افتخار میکنند، ولی از ضعف من بیخبرند. چه کنم که قدرت و قيمت جنگجويان مغرب زمين را داشته باشم؟ ... نمیدانم اين قدرتی که شما (اروپائیها) را بر ما مسلط کرده و موجب ضعف ما و ترقی شماست چيست؟ شما در قشون جنگيدن و فتح کردن و به کار بردن تمام قوای عقليه متبحريد و حال آن که ما در جهل و شعب غوطه ور و به ندرت آتيه را در نظر میگيريم. مگر جمعيت، حاصلخيزی و ثروت مشرق زمين از اروپا کمتراست؟ يا خدايیکه مراحمش بر جميع ذرات عالم يکسان است خواسته شما را برتری دهد؟ گمان نمیکنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه بايد بکنم که ايرانيان را هشيار نمايم"(۱۳).

تلاش عباس ميرزا شناخت رمز پيشرفت غرب بود. ليکن تا چه ميزان به اين هدف دست يافت؟ و آيا تمايل به شناخت رمز پيشرفت غرب لزوما به معنای توانايی در کسب واقعی آن است؟ به نظر ميايد که محدود بودن نگاه، ناتوانايی در نقب به ريشه های فکری و فرهنگی، شيوه ابزاری در برخورد با غرب، و بالاخره شرايط ويژه اجتماعی ميهن موانع اصلی ايرانيان در درک راستين پيشرفت غرب بوده است.

مقصود از" شيوه ابزاری در برخورد با غرب"، شيوه ابزاری در برخورد با مدرنيته است. يکی از نمونه هايش در برخورد با تکنيک و فن جلوه گر شد¯.چنانچه نوشتيم و تاريخ نويسان نشان داده اند، در سده چهاردهم ميلادی نياز ايران در دوره شاه عباس اول، شاه صفوی، به غرب صرفا برای کسب جنگ افزار و درک امور و فنون جنگی بود بدان منظور که ايران بتواند در مقابل دشمن عثمانی پايداری کند.(۱۴) با اين حال حتی اين کسب فن و استفاده از جنگ افزارها نيز "بر پايه يک برنامه ريزی واقعی استوار نبود". حائری به درستی مینويسد: "حتی سلاح هايی که به ايران منتقل میگرديد درست به کار گرفته نمیشد و اندکی بعد به زينت آلات بدل میشد." "توپ هايی که در سال ۱۶۳۷ از طرف فدريش سوم (به ايران) ارسال شد، امروز زينت بخش مدخل باغ های سلطنتی قزوين است"(۱۵) و علاقه درباريان صفوی بيشتر به "گلدوزی و رقص و موسيقی و ... بود."(۱۶)

صنعت چاپ در ايران سرنوشتی بهتر نداشت. به همان شکل که روحانيت و سنتيان مخالف آشنايی با فرهنگ غرب بودند، خطاطان سنتی نيز در اين دوره با ورود صنعت چاپ در ايران مخالف بودند. تاريخ نگاران نوشته اند که ايرانيان به چاپ علاقه داشتند اما برای آن مايه نمیگذاشتند. شارون نقل میکند که ايرانيان اشتياق وافری به صنايع چاپ داشتند "معهذا کسی پيدا نمیشد که چاپخانه به وجود آورد". به نقل خود وی، شاه سليمان صفوی در سال ۱۸۰۷ قمری تمايل خود را به آوردن صنعت چاپ به شارون ابراز کرد، ليکن "هنگامی که مسئله پرداخت پول به ميان آمد هرچه رشته شده بود پنبه گشت "(۱۷).

اما اين واقعه ساده که نشانی از سرسری گرفتن ايرانيان نسبت به صنايع و فن و دانش غربی است هنوز کافی نيست که ماهيت رابطه ما را با آن صنايع، فن و فرهنگ غربی به تمامی برنمايد. بايد اندکی فراتر رفت. مسئله باز پيچيده تر از اين است.

برای بيان بهتر نظرمان مبنی بر "استفاده ابزاری" از غرب و "عدم کنجکاوی" میتوان به دو واقعه اشاره کرد. واقعه اول ترجمه کتاب های غربی، و واقعه دوم تاسيس دارالفنون است. اينها بی شک همه از افتخارات ما بوده اند.

در اين دوره کتب متعددی ترجمه شدند. فريدون آدميت نقل آنها را در کتابش راجع به اميرکبير آورده است.کتاب معروف دکارت ("روش به کار بردن عقل") در همين دوره (در سال ۱۲۷۹قمری) به نام "حکمت ناصريه" يا "کتاب دياکرت"، و نيز بخشی از کتاب "انتخاب طبيعی" داروين نيز ترجمه شدند.

نهضت ترجمه که در ايران غالبا توسط دربار آغاز شد اساسا همت و تلاش خود را برای ترجمه کتاب های نظامی و فنون مهندسی گذاشته بود. آدميت مينويسد: در سال ۱۲۶۵ تعداد دويست و اندی کتاب برای ترجمه از فرنگ به ايران رسيد. مترجمين رسمی در دربار استخدام شده بودند.غالب آنها کتاب های مهندسی، زراعت، تجارت، تربيت حيوانات، صفوف سه گانه نظام لشگری، آشپزی، و بالاخره کتاب فضلای فرانسوی و چند کتب ادبی، کتب مخترعين علوم، کشتی رانی و تربيت ابريشم ... بودند(۱۸).

ازميان آن همه کتب تعداد اندکی به مسائل بنيادين، فرهنگ، سياسی، اجتماعی میپرداخت.ماشاءاله آجودانی در اثر درخشانی پيرامون جنبش مشروطه مینويسد "اگرچه در اين دوره نهضت ترجمه ای آغاز شد، اما درست نيست که بگوئيم که طبقه انديشمند جامعه آن عصر همه آن معانی را میفهميدند و به درک اساس آنها (آن آثار) رسيده بودند. بنابراين در اثرات اين ترجمه ها در ميان روشنفکران آن دوره نبايد غلو کرد." وی به درستی تاکيد میکند: "اين جريان ايجادگر يک جريان مستقل انديشه در ايران نبود و نفوذش محدود و اندکی سطحی بود"(۱۹). آدميت نيز همين نظر را دارد. خلاصه آنکه جريان "نهضت ترجمه" دربار همانا متاثر از آن نحوه نگاه محدود، عجولانه و سطحی نگر عصر خود بود.

اکنون به واقعه دوم يعنی تجربه نخستين سالهای تاسيس دارالفنون نگاه کنيم:

سنگ بنای دارالفنون در ۱۲۶۷ هجری توسط اميرکبير زده شد. اين امر به درستی از بزرگترين اقدامات ايرانيان و گام مهمی برای ورود ايران به دوران نوگرايی و تحول قلمداد میشود. در سال اول (۱۸۹۰-- ۱۸۸۹) دارالفنون ۱۱۴ شاگرد داشت. اغلب آنها در رشته توپ خانه و رشته پياده نظام فارغ التحصيل شدند.به همين ترتيب دروسی که در مدرسه تدريس میشد عبارت بودند از: پياده نظام، فرماندهی، توپ خانه، سواره نظام، مهندسی، فيزيک و شيمی، طب، تاريخ و جغرافيا و زبان های خارجی(۲۰).به عبارت ديگر به نظر میآيد که اميرکبير، بنا به ضرورت زمانه و الزامات دولتی و نياز ايران به مهندسی و نظام ارتشی، که همگی امور موجهه و قابل فهمی هستند همان روندی که عباس ميرزا آغاز کرده بود را، دهه ها بعد ادامه داد. به ديد ما ماهيت آموزش در دارالفنون خود جلوه ای از جهت و معنای تحول در ايران اين دوره بود. دارالفنون انعکاس طب جوشان تحول در ايران بود.

ليکن پرسش اساسی ديگری در اين ميان مطرح است.

کدام ضرورت؟

پرسش اساسی آن است که اصلاحات عباس ميرزا و اقدامات ديگر مردان بزرگ اين دوره براساس درک کدام ضرورت تاريخی صورت گرفت، و آيا آن اقدامات از پايگاه اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مطلوب برخوردار بود؟ آيا ما در اين دوران در پی پايه گذاری يک تحول بنيادين، ريشه دار و يک طرح درازمدت بوديم، يا تنها در انديشه به راه انداختن اقداماتی تاکتيکی، مقطعی و بيشتر به خاطر پاسخ دادن به نيازهای بلاواسطه و کوتاه مدت بوديم؟ به ديد ما، شواهد نشان ميدهد که اقدامهای اصلاح طلبانه ايرانيان در اين دوره از تاريخ ايران ريشه دار و بنيانگذار نبودند و جنبش روشنگرايی نه در پی درک پايه ای ضرورت های تاريخی ايران بود، نه به منظور شناخت تمدن غرب گام نهاد و نه توان اين اقدام را داشت. ما در اين دوره نيازمند يک انقلاب واقعی در ارزشها، در افکار و اقدامهايمان بوديم، نيازمند شکل دهی يک فکر بنيان گذار و اساس گذار بوديم، اما کار را با سياست زدگی، با اقدامهای عجولانه و تاکتيکی، و با رفرم های نيمه کاره و ناتمام فيصله داديم (به اين نکته در بخش دوم باز ميگرديم). و بعد از آن نيز، آنجا که به اين تاريخ نظری انداختيم و به بررسی آن نشستيم، کمبودهای کار را به نام "شرايط تاريخی" و محدوديتهای آن توجيه کرديم، و بالاخره اين وضعيت ما را به آنجا کشاند که به تحليل و نقد آن نحوه نگاه و کمبودهای آن هرگز دست نيابيم.

به نگاهی، تلاش عباس ميرزا به منظور"تشکيل يک ارتش منظم طبق نمونه اروپايی عملا ناکام ماند". علت اصلی اين امر آن است که "اصلاحات نظامی عباس ميرزا پايگاه اجتماعی -- اقتصادی استواری نداشت و فقط بيهوده از سيستم نظامی اروپائی تقليد میکرد."(۲۱) به نظر میآيد آنچه ما را پس از اين دوره به جلو کشاند، نه درک سنجيده ضرورت های زمانه و يک برنامه ريزی آگاهانه و دراز مدت، که فشار از بيرون، و به کارگيری عوامل بلاواسطه و برنامه های تاکتيکی و کوتاه مدت بوده است. فردريک انگلس، يار و همکار کارل مارکس در مورد ايران اين دوره نوشت: "درايران بربريت آسيايی با سيستم سازمان نظامی اروپائيان پيوند خورد." (۲۲)

اين همه نيز جلوه ديگری از واقعيت آن روز ايران و وجهی از نگاه ما به غرب و مدرنيته است.

واقعيت آن نگاه هرچه بود و ضرورت زمانه هر آنچه قلمداد شود، اينها با هم ما را از نگرشی عميق نسبت به غرب و مدرنيته و درک ضرورت يک تحول ريشه دار در ايران برحذر داشتند و مانع شکل گيری يک تفکر بنيادين گرديدند.

خاتمه بخش نخست

 

پانويسها:

۱- Bernard Lewis: "comment l'Islam a dcouvert l'Occident". Gallimard, Paris. ۱۹۹۲.

۲-- عبدالهادی حائری: "نخستين رويارويیهای انديشه گران ايران با دو رويه تمدن بورژوازی غرب" اميرکبير. ۱۳۶۷ تهران ص ۱۳

۳-- برای شناخت مکانيسم تحول عصر جديد در غرب رجوع کنيد به نوشته: "بنيادهای مدرنيته"، در: عطا هودشتيان: "مدرنيته، جهانی شدن و ايران"، انتشارات چاپخش. تهران ۱۳۸۲

۴-- در واقع ميبايست برعکس باشد. يعنی اگر مسلمانان با اروپای مسيحی در جنگ بودند اين وضعيت قاعدتا ميبايست کنجکاوی آنها را نسبت به غرب بيشتر ميکرد.

۵-- همانجا ص ۱۳۳

۶- Philip K. Hitti: Islam and the West: A historical Cultural Survey. New York, ۱۹۶۲. Page ۶۲

۷-- البته از اين واقعيت نبايد گذشت که موضوع عدم توجه به فرهنگها و تمدنهای ديگر تنها خاص ايرانيان نبوده است. غربی ها هم از اين نقصان در دوران قرون وسطی برخوردار بودند. اگرچه آنها اين نقصان را با فرارسيدن عصرجديد برطرف کردند.

۸-- در : فريدون آدميت: انديشه ترقی و حکومت قانون، انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۱، ص ۱۶. نقل آدميت ادامه دارد: "ميرزا آقا خان نوری حتی خواست مدرسه نوبنياد دارالفنون را ببندد و استادانش را به فرنگستان باز گرداند".

۹-- ماشااله آجودانی: "مشروطه ايرانی وپيش زمينه های نظريه ولايت فقيه" ، لندن -- انتشارات فصل کتاب، ۱۹۹۷ ص ۲۰۷ همان -- ص۲۰۸

۱۰ -- آجودانی: همان، ص۲۰۸

۱۱-- نقل از کتاب: هربت: "محمدرضابيک"-- در: حائری، همان ص ۱۷۷

۱۲-- فخرالدين شادمان: "تسخير تمدن فرنگی". انتشارات گام نو. تهران. ۱۳۸۲ . ص ۵۷.

۱۳-- حائری: همان ص ۳۰۸

۱۴-- دکترغلام رضا ورهرام: نظام سياسی و سازمانهای اجتماعی ايران در عصر قاجار -- انتشارات معين،۱۳۶۷-- تهران(ص۱۸۱)

۱۵-- انگلبرت کمپفر: سفرنامه کمپفر، ترجمه ک جهانداری، ۱۳۶۰، تهران، ص ۹۰، در: حائری، همان، ص ۱۴۷

۱۶-- حائری، همان ص ۱۴۸

۱۷-- حائری، همان، ص ۱۵۷

۱۸-- فريدون آدميت: اميرکبير و ايران -- تهران -- ص ۳۷۴--۳۷۵

۱۹-- آجودانی -- همانجا-- ص۲۰۴

۲۰-- دکتر غلام رضا ورهرام: نظام سياسی و سازمان های اجتماعی ايران در عصر قاجار -- معين -- تهران ۱۳۶۷(ص۱۸۰)

۲۱-- تاريخ ايران -- نوشته: دانشمندان شوروی، ترجمه کيخسرو کشاورزی -- انتشارات پويش، ۱۳۵۹، تهران -- چاپ اول -- ص ۳۲۵

۲۲-- تاريخ ايران -- همان. ص ۳۲۵