اسرار مگو
د.ساتير
افوريسمها
و نگرشهاي
روانکاوي/فلسفي(۱)
-
از همان روزي
که ما تن به
هويت نوين
خويش
داديم، يعني
پذيرفتيم که هويت ما
<بحران> است،
از انرو نيز
ما هم از
انسان شرقي و
هم انسان غربي
يک گام جلو بوده
ايم. هر روزي
که در بحران
گذرانديم،
هرروزي که در
غريبگي،پوچي
و هيچي،
اعتياد، در
شيزوفرني،
ياس، افسردگي
و بي ريشگي
گذرانديم واز
کويرمان جدا
نشديم، حتي
اگر با تمام
وجودمان
ميترسيديم و
باانکه همه
وجدان بيادمانده
از نياکانمان
ما را شلاق
ميزد و شکنجه
ميديد، هر
چنين روزي،
يکروز برتري
بر انسان
اخلاقي شرقي وانسان
کوچک شده مدرن
بوده است. انچه
زماني ضعف ما
پنداشته
ميشد، امروز
ميدانيم قدرت
ما بود و شور
زندگيمان.
اينگونه
امروز نيز
مايي که حداقل
ده سالي در
اين بحران
گذرانديم و يا
مثل قوم يهود
بيست سالي را
در کوير گذرانديم
تا بالغ بشيم،
از تمامي
انسانهاي تاکنون
والاتر و
برتريم. انها
بايد سالها در
بحران طي
کنند، تا به
ما برسند و
تازه به بحران
ما دچار
نخواهند شد،
زيرا
ما
نخستزادگان
بوديم و اکنون
راه را براي
انها اسانتر
کرده ايم، اما
از انرو نيز
پيروزيشان در
عين بزرگي در
برابر پيروزي
ما
نخستزادگان
کوچکتر خواهد
بود. ما
پيشروان و
نخستزادگان
بوديم. هر روان
پريشي، هر اشک
ياس
وافسردگي بر
اين جهان کهن
برتري داشت و
شوق ما را به
پرواز نشان ميداد.
اينگونه نيز
همه انها
امروز با ما
طلايي شده اند
و همه ان لحظه
ها بزرگ و
زيبا شده اند،
سرنوشت
سبکبال شده
اند و باعث
غرور ما، داستان
خدايي ما مي
باشند. باري
انسانها در
برابر هستي
برابرند، چون
همه فرزندان
زندگيند، اما
در برابر
عدالت هستي و
مرحله
بلوغشان
برابر نيستند،
اينگونه نيز
امروز ما
نخستزادگان
برترين
انسانهاييم،
ما فرزندان
زمينيم و انها
چه شرقي
وچه غربي
بندگاني. کار
ما وسوسه کردن
انها به سوي
خدايي شدن است
و تا انزمان
با ما برابر
نيستند،بلکه
تنها سايه اي از
ما مي باشند.
با بنده بايد
سرورگونه
رفتار کرد، تا
بندگيش را
تجربه کند وميل
سروري پيدا
کند، پس سرور
انها خواهيم
شد، تا انگاه
که در ما خويش
را بيابند و
بر ترسشان
غلبه کنند و
پرواز کنند.
باري دوران
دوران سروري
ما فرزندان خداست
و ديگران، يا
در ما انچه را
مي يابند که ميجويند
و ان ميشوند
که هستند و يا
در بازي زندگي
مرتب به ما مي
بازند و اسير
و بازيچه ما
هستند. بازي
ميان ما و
انها بازي ميان
فرزندان خدا و
بندگان،ميان
بازيگران
عاشق حرفه اي
و اماتورهايي
ترسو مي باشد
.بايد
مزه تلخ شکست
را در چالش
زميني
وبي خونريزي
عقايد و ذائقه
ها تجربه
کنند، تا خود
از خويش به
تنگ ايند و بر
خويش چيره
شوند. باري
رحمي در ميان
نيست. ما با
خنده برانها
چيره ميشويم و
به جانشان، به
جان جهانشان
بحران
مياندازيم. ما
انها را نجات
نميدهيم يا
پرستاري
نميکنيم،
بلکه به
سراشيبي، به
پرتگاه،
بدرون کوير هل
ميدهيم. ما
ابتدا همه چيز
و نيز انها را
داغان
ميکنيم، تا
خود بر ويرانه
هاي جهان کهن
خويش دنيايي
نو و سبکبال
بسازند. باري
شما نخستزادگان،
زمان اتش
خندان
و قتل
خندان و کوير
خندان
فرارسيده است.
اصطبل اوژياس
را پاک کنيم.
جهان سنگين
شرقي و سبک و
مبتذل غربي را
با وسوسه و
خنده و
شاديمان به
قتل رسانيم.
انسانها
برابر نيستند.
سراپا
جسم بودن، زميني
بودن و فرزند
خدا بودن به
چه معناست؟ما چه
ميگوييم؟
- يعني
ديگر نميگويي
من ايمان
دارم، پس
هستم. يا حتي
نميگويي:من
فکر و يا شک
ميکنم،پس
هستم، بلکه
ميگويي: من
(جسم) هستم؛پس
فکر ميکنم، شک
ميورزم، عشق و
ايمان
ميورزم، خشم و
ترس ميورزم و ....
اينگونه همه
نيروهاي تو در
خدمت تو اند و
ابزار تو براي
شکوهمندي و
زيبايي تن ات
و
خودت
و جهانت.
-يعني
واقعيت و
جهانت ديگر نه
ان واقعيت
اسطوره
اي-مذهبي
انسان شرقيست
ونه ان واقعيت
و جهان
راسيونال
انسان مدرن.
تو از هردو
ميگذري و به جهان
زميني و
واقعيت
عقلاني- چند
معنايي و جادويي
وارد ميشوي.
-يعني تو
هم ازاخلاق
سنگين و مطلق
شرق ميگذري و
هم از اخلاق
به عنوان
قرارداد
اجتماعي غرب و
به اخلاق چشم
اندازي جسم
دست مي
يابي. به خوب و
بد براي اين
لحظه و اين
موقعيت جسم و
زندگي.
- يعني هم
از هويت سنتي
«ما» ميگذري و
هم از هويت «من»
و به هويت «خود»
ميرسي که با
همه مشترک است
به
عنوان جسم،
باکل هستي
همتبار است و
در اغوش مام
خويش طبيعت
زندگي ميکند وهم متفاوت
است و داراي
ذائقه و علائق
خاص خويش است.
اينگونه به
عنوان «خود» تو
هم ان يگانه
بي همتايي که
با مرگت
بازگشت
ناپذير
ميميري وهم
تکرار ادم وحوا و
ار اينرو در
يک بازگشت
جاودانه.
-يعني هم
از اسارت
احساسي و خرد
شهودي شرقي ميگذري وهم از
خرد استدلالي
و ابزاري غربي و به خرد
جسم دست مي
يابي که همه
اين خردها را
به عنوان
ابزار خويش در
بر دارد و نيز خردها
و منطقهاي
نويي و
نايافته اي را
در برميگيرد.
اين جسم با
هوش خردي و
هوش احساسي
خويش با جهان
ارتباط
برقرار ميکند
و انرا
شناسايي و
ارزيابي
ميکند و تغيير
ميدهد و خويش و
جهان را
ميسازد و مي
افريند.
-يعني
انچه تاکنون
ايمان ناميده
ميشود جايش را
به ايمان
سبکبال و
خردمند ميدهد
و علم کنوني
جايش را به
علم پويا و
کلييت گرا و
چند سيستمي
خواهد داد که
از دواليسم
روح- جسم و تصادف-
سرنوشت و معنا-بيمعنا
و رويا-واقعيت
عبور ميکنه و
بجاي ان نگاهي
ميايد که روح
برايش بخشي از
جسم است و تصادف
نام
ديگرسرنوشت
است و
بيمعنايي
معناي نشناخته
است و واقعيت
خود رويايي و
رويا واقعيت
اينده در اين
جهان چند
واقعيتي/رويايي.
-يعني
عبور از زبان<
من انجام
ميدم> با فاعل
ومفعول و ورود
به زبان <من
انجام داده
ميشوم>.ورود
به جهان عاري
از من و اراده
و انگاه که
اختيار به
معناي عشق به
سرنوشت است و
تغيير تمامي سيستم
ارزشي
وحقوقي
انسان و ورود
به جهان
سبکبالي و
بيگناهي
انسان در عين
مسئوليت
فرديش در
انتخاب
بهترين معنا
و حالت و
براي ضرورت
لحظه،
بيگناهي در
بحران ونقش و
مسئوليت در
برابر چگونگي
بحران و نقش.
-يعني
جهان
وطبيعت
واونيورسوم
خوداگاه و
خردمند ميشود
و تو توانا به
گفتمان با هستي
و پدر و مادر
خويش و
يادگيري از
انها و نيز
قادر به موج
سواري بر
امواج زندگي و
افرينش زندگي
و خويش با معناهايت.
-يعني لذت 24
ساعته،چون هر
لحظه حالتي از
جسم وزندگي
است و هر
حالتي از جسم
در پي لذتي و
نيز در پي
گذار به سوي
لذتي ديگر.
اينگونه درد و
بحران شيرين
ميشود و نيز
گذاري به سوي
شادي و يگانگي
بعدي. اينگونه
زندگي رقص
جاودانه
اضداد همزاد
ميشود و شدن
جاودانه و
دگرديسي
مداوم، بي
پاياني زيرا
هيچ شکل و
نامي
معنا و نام
نهايي من و تو
نيست.
-يعني
دستيابي به
عشق پارادکس و
سبکبال
وخردمند و
پايان دهي به
ان عشق سنگين
و اخلاقي شرق
و نيز عشق سبک و
نسبي غرب.
اينگونه جسمهاي
عاشق باتمام
وجود به هم
عشق ميورزند و
در عين حال
حتي به عشق
نيز ميخندند و
ميدانند که
انگاه که
عشقشان پايان
يابد،بايد
بميرند تا
ديگربار براي
عشقي نو متولد
شوند و يا با
معشوقشان
همزمان و باهم
بميرند تا در
عشق درازمدتشان
مرتب درجات
نويني از عشق
را ايجاد کنند.
سوالي که
مي ماند اين
است که ايا
اينگونه ما جسم
را به يک شيي
مطلق تبديل
نميکنيم و ايا
هميشه جسمها
مثل هم
ميانديشند و حس
ميکنند؟
اين
واقعيتي است
که بخش
عمده(بيش از 90%)
انچه که جسم
ما انجام
ميدهد، مستقل
و ناخوداگاه
است و اين خود
پيوند مشترک
ما با هستي و ديگران
است، از ان
بخش اندک
خوداگاه نيز
امروزه ما
ميدانيم که
انها نيز بخش
اعظمشان تحت
تاثير
ضميرناخوداگاه
و غرايز و
خواستهاي جسم
ما هستند. انگاه
که جسمها
مختلف مي انديشند
و حس ميکنند،
در حقيقت ناشي
از درجه بلوغ
و سلامت جسم
ها و نيز
سليقه هاي
مختلف مي
باشد. همه
معناهايي نيز
که بشريت
تاکنون ساخته است،
خود نمادي از
جسم و هيرارشي
خواستهاي جسم
و درجه بلوغ
ان بوده است.
اينگونه نيز
در جهان جسم
انچه بوجود
ميايد، جدل
جسمها و سليقه
هاي مختلف
براي به
حاکميت
رساندن نگاه خويش
و سليقه خويش
است. اين جنگي
و جدلي بي
خونريزي و
پرشور ميان
جسمهاي مختلف
و بلوغهاي
مختلف است. در
اين جهان
سبکبال زميني
اين غولان
زميني براي
ساختي جهان
خويش به جدال
با نگاههاي
ديگر و خدايان
دگر
ميپردازند.
.اينگونه زمين
محل بازي عشق
و قدرت
فرزندان خدا
بر سر پادشاهي
بر زمين و
لحظه و محل
جدل جاودانه نگاهها،سليقه
ها و بلوغهاي
جسم خدايي
خواهد بود.
باري
ياران اين فقط
چشم اندازي از
اين جهان نو و
دوران نو است.
ميتوان اين
تفاوت مابين
اين جهان
زميني و جهان
کنوني يا
ماقبل را در
همه زمينه ها
نشان داد
.ميتوان ديد
که تنها انکه
اول از جهان
سنت به کمک
خرد و مدرنيت
ازاد گردد،
توانايي انرا
دارد که گام
بعدي را براي
ورود به عرصه
جسم و
زمين بردارد. اکنون
جهان و انسان
در برابر يک
دگرديسي تازه قرار
دارد و بهترين
فرزندان غرب و
شرق نخستزادگان
اين جهان تازه
و جسم تازه
اند که در همه
رشته ها و
حالات زندگي
در پي دستيابي
به اين جهان و
حالت نو مي
باشند. اري
دوستان و
ياران جهاني
نو در برابر
ماست که
ميخواهد کشف و
اختراع شود.
همه چيز بايد
اکنون از نو
نامگذاري و شناسايي
شود. بگوييد
از ميان شما
کدامين ميل چنين
اکتشاف و
اختراعي را
دارد و ميل
يافتن چشمه
هاي تازه لذت
و شادماني،
يافتن عشق و
دوستي سبکبال
و زميني نو و
کشف دنياهاي
تازه. بگوييد
کدامين شما
وسوسه جسم لذت
پرست و خندان
را در خويش حس
و لمس ميکند و
ميخواهد وارد
اين جهان
خدايان
زميني،
عارفان
زميني، و
ساتورهاي
خندان شود.
کدامين شما
ميخواهد با من
و ديگران پا
به درون اين
جشن عشق و
قدرت
ديونيزوسي
بگذارد و رقص
سماي عشق زميني
رندانه حافظ
را با اين
معشوقان فاني
جاودانه
انجام دهد.
اري بگوييد
کدامين شما
ميخواهد در پي
دستيابي به
والاترين لذت
و عشق وخرد
همراه با اين
جهان کهن
بميرد و به
عنوان غول خندان
زميني در اين
جهان زميني و
سبکبال که محل
رقص خدايان
رقصان و عاشق
است، متولد
شود و با تولد
خويش اين جهان
نو را نيز
بيافريند. اري
اکنون زمان زمان
مرگ گذشته،
مرگ جهان اسطوره
اي،مذهبي،
راسيونال و زمان
مرگ انسان
مومن و <من>
راسيونال
است، زمان
دگرديسي،
متامورفوزه و
زمان تولد
جهان زميني
عقلاني/جادويي
و زمان تولد
<خود>
جسم و اين
عارف و غول زميني؛زمان
تولد فرزندان
خدا و عاشقان
زمين ولحظه
است.
-با ما
بازي و
جدل ميان
غولان زميني و بندگان
شرقي و
ميانمايگان
غربي اغاز ميشود.
با شکست مداوم
انها در همه
زمينه ها انها
را به چنان
بحراني
بياندازيم که
از ان يا سالم
در ايند يا از
پا در ايند.
باري اين بازي
ايي ميان
خدايان
دگرديس و
ترسوياني
حيله گر و باهوش
مي باشد. با
خنده انها را
بکشيم و به
بندگي خويش در
اوريم. خواست
عشق
وقدرت من، شور
زندگي من چنين
ميطلبد.
-
بازي را و جهان
را من طلسم
ميکنم و به ان
شکلي در
مياورم که
ميخواهم. اين
تفاوت بزرگ ما
با جهان قبل
است. انها
بايد زور
بزنند، براي
خدايانشان
نذر و دعا
کنند و روزه بگيرند
و يا مثل
انسان مدرن
مرتب کار و
بازدهي نشان
دهند،تا چيزي
بسازند
ويا جدلي را
ببرند. ما
وقتي ميخواهيم
اوج و عروج
گيريم، به
پايين نگاه
ميکنيم، چون
اوج گرفته
ايم. در کار
خدايان هر
تلاشي يک خطاست.
اينگونه نيز
ما قبل از
شروع بازي با
اين اماتورهاي
کوچک مغز و
قلب بازي و
جدل رابرده
ايم. اين
رازيست که حتي
بهترين
دانشمندان ان
جهان نفهميده
اند. خدا تاس
مياندازد، اما
ميداند نتيجه
اش چه خواهد
بود، چون خود
بازي را خلق
کرده
است.ميداند هر
چه تاس بيايد،
هر پيشامدي
،هر بيراهه اي
خود راهي ،
گذاري به سرنوشت
و خواست اوست.
بازي و جدل
خندان و
سبکبال ما با
اين
باقيماندگان
جهان کهن
اينگونه است.
انها در جهان
ما هستند.
جهان جادويي فرزندان
خدا و اينجا
انها چشم
دارند ولي
نميتوانند
ببينند، گوش
دارند ولي نمي
توانند بشنوند.
قلب دارند اما
نميتوانند حس
کنند. اما اين
حقيقت اگر
مسيح
را که در
جهان انان بود، از پاي
دراورد، باعث
شادي ماست.
بيدليل نيست
خدا دشمنان ما
را ادمک
افريد، تا به اسباب
بازيان ما
تبديل شوند و
هرکدام ما
بتواند جهاني
از انها را
طلسم کند و انها را
مسحور زيبايي،
قدرت و وسوسه خويش
کند. باري جهانتان
را جادويي
کنيد و بازي
را با اين
حريفان کوچک
در جهان خويش
انجام دهيد و
نه در جهان انها.
اينگونه انها
را طلسم
ميکنيد و بازي
را از قبل
برده ايد.
اکنون موقع
لذت بردن و
چشيدن اين
پيروزي در هر
لحظه است و
ديدن شکست و
رشد بحران در
چشمان و جهان
انها و
فروپاشيشان.
-ناباوران،
شکاکان و نيز
ترسويان و محتاطان
ميگويند،
بفرض که ما
نيز تصوري
جديد از جهان
و حالتي جديد
ساختيم، نامي
جديد، اما انها
بازهم
ميتوانند
مارا بکشند،
داغان کنند،
چون چو مورچه
بيشمارند و
قدرت را در
دست دارند، از
اينرو نيز
خواست تو در
برابر اين
واقعيت شکست
ميخورد، هم چو
همه ارمانهاي
ديگر. باري
دوستان و نيز
شکاکان سيستم
سازي
بياموزيد، نزد
استادان و
ساحراني چون
نيچه و
ويتگنشتاين راز
سيستم سازي و
نيز خنديدن به
زيباترين
سيستم و تفسير
را
بياموزيد.خالقان
سبکبال شويد.
انکه راز خلقت
را چو ما
اموخته است،
ميداند که اساس
سيستم و
چهارچوب و
داستان است.
کلمه معناي
نهايي خويش را
در جمله مي
يابد. فيگور
نقش و معناي
نقش خويش را
در داستان مي
يابد. بزبان
استادمان
ويتگنشتاين«جهان
انسان خوشبخت،
جهاني دگرسان
و متفاوت از
جهان انسان بدبخت
است.1 »و شما به
عنوان سوبژه «مرز
جهان.2» خويشيد
و من و شما خود
جهان خويشيم.«
جهان و زندگي
يکي هستند./ من
جهان خود
هستم./ سوبژه
انديشنده و
تصورکننده
وجود ندارد.3»
اينگونه نيز
شما وارد
جهاني چند
جهاني و متغير
ميشويد،که در
ان« هيچ بخشي
از تجربه ي ما
يک شيي بالنفس
يا همهنگام
پرتوم نيست.
هر انچه که ما
مي بينيم،
ميتواند گونه
اي دگر ديده
شود. هر انچه ما
اصلا
ميتوانيم
توصيف کنيم،
همچنين
ميتواند
بگونه اي دگر
توصيف شود.4». چو
ما در مکتب
نيچه
بياموزيد که اين
جهان ما تفسير
ماست و هر
انچه که ما به
عنوان غايت،
عشق، ارمان،
علم، اخلاق ،
جهان بيني و
ايدئولوژي شناخته
ايم،مقدس يا
مطلق شمرده
ايم، جر
تفسيرهاي چشم
اندازي جسم
بيش نيستند.«
چون به ادميان
رسيدم، ايشان
را بر مسند يک
نخوت کهن نشسته
ديدم:همگان از
ديرباز گمان
ميکردند که
ميدانند،
براي انسان چه
خوب است و چه
بد.... اما من اين خوابناکي
را با اين
اموزش
براشفتم:هيچ
کس نميداند
نيک وبد چيست،
مگر افريننده!
و او ان کسي ست
که براي
انسان
غايت مي
افريند و به زمين
معناي ان را
ميبخشد و
اينده اش را:
چنين کسي نخست
افريننده ي
انست که چيزي
نيک است يا بد.5».
اينگونه جهان
به عرصه جدل
جادوهاي فرزندان
خدا،
تفسيرهاي
انها و نيک و
بد انها تبديل
ميشود.هرانچه
بوده، جز
تفسير خدايي
بازپگوش بيش
نبوده است که
خواست خويش
را، خواست قدرت
خويش را بر
همگان تحميل
کرده است و
هرانچه داوري
بشريست،خود
يک پيش
داوريست و
فيلسوفانش،
عالمانش و
پيامبرانش
همه جز بيان
تفسير و نگاه
خويش و خواست
قدرت خويش
نکرده
اند،همه
پيشداوري يا
پيش
انگارههاي
خويش را بجاي
حقيقتي که در
ميان نيست، به
خورد ديگران داده
اند.«بي کم و
کاست بايد گفت
که علم «بي پيش
انگاره» در
کار
نيست،چنين
چيزي گمان ناپذير
است و ضد
منطقي:همواره
مي بايد،
فلسفه اي،<ايماني>
نخست در کار
باشد، تا انکه
علم از ان راه
جهتي،
معنايي،
مرزي، روشي حق حياتي
پيدا کند.<هر
که باژگونه ي
اين بينديشد
و، براي مثال
، بکوشد که
فلسفه را <بر
يک
پايه ي
علمي استوار>
بنشاند، نخست
مي بايد، نه
تنها فلسفه که
حقيقت را نيز
سر
و ته کند، يعني
بدترين هتک حرمتي
که از اين دو
خانم(منظور
فلسفه و حقيقت
است که در
زبان الماني
مونث هستند)
ميشود کرد!.6». اينگونه
چنين انسان
ازاده
و رها شده از
چهار خطاي
اصلي و هرگونه
حقيقت و مطلق
گرايي در
نهايت از
اخرين دروغ يعني
واقعيت نيز
رها ميشود و
در نيمروز
بزرگ بسان
خدايي زميني
به خلق جهان و
علم، اخلاق و
سيستمهاي نوي
خويش مي باشد.
او اکنون
ميداند که همه
تفاسيرش جز
خواستهاي جسم
و قدرتش بيش
نيستند، و با
معيار جسم و
شکوه زندگي هر
سيستم و
ارماني را مي
چشد و بو
ميکشد، تا
ببيند،
کدامين
پيشداوري نو،
تفسير نو در
جهت زيبايي ،
شکوه و سلامت
جسم او و
زندگي اوست و
کدامين تفسير
و پيشداوري نو
جسمش، شورش و
جهانش را مسموم
و پژمرده
ميکند. اين
ابر انسان
خندان زميني،
اين غول زميني
شوخ چشم که
برايش همه چيز
حالتي،
وضعيتي مي
باشد و نه يک
تيپولوژي و يا
مطلقيت،
ايستايي
جديدي، اين
غول زيباي
زميني براي
دست يابي به
اوج سلامت و
قدرت خويش و
شکوه زمين و
زندگي
با شور عشق و
قدرتش به
خلاقيت نو دست
ميزند و
ميداند که
«کارهاي
عاشقانه
هميشه فراسوي
نيک وبد انجام
ميگيرند.7» و
اين شوخ چشم
بازيگوش ، اين
کودک بي تهوع و
چرخي
خودچرخنده به
بلوغي نو،
زميني و سبکبال
دست مي
يابد.«پختگي
مرد: يعني
بازيافتن ان
جديتي که ادمي
در روزگار
کودکي در بازي
داشته است.8». با
چنين معلمان و
استاداني
زندگي به متني
تبديل ميشود و
شما
ومن به تفسيرگري،
تاويلگري و
انگاه در مکتب
استاداني چون
ليوتار،
دريدا، فوکو
به مرز نويني
از تفسيرگري و
بازخواني دست
مي يابيم.
اکنون حتي
خواندن تفسير
خود تفسير
نوييست و هويت
به چند هويت و
بي هويت تبديل
ميشود و با
مرگ سوژه ادمي
خود افريننده
متن خويش
ميشود، خود
نيچه و ويتگنشتاين
خويش، دريداي
خويش، هويت زن
و مرد خويش،
زنانگي و
مردانگي، و نيز
ارمانهاي
خويش چون
انسانيت و
عدالت را مرتب
مي افريند و
بازافريني
ميکند.
اينگونه با
اين استادان نو
در مسير ان
استادان کهن
به عرصه گسست،
ايهام و تفاوط
پا
ميگذاريم.«وظيفه
ي ما نه عرضه ي
واقعيت، بلکه
ابداع
اشاراتي به
شئي قابل تصور
و غيرقابل
ارائه است ....
قرون نوزدهم و
بيستم تا جايي
که تحمل داشته
ايم، وحشت زده
مان کرده اند(بخاطر
حاکميت
ابرسوژهها و
پيامدهاي
منفي انها در
علم، سياست و
زندگي. تاکيد
از من).ما به خاطر
دلتنگي مان
براي کليت و
يگانگي، براي
اشتي مفهوم با
شئي محسوس، و
اشتي تجربه ي
اشکار و تجربه
ارتباطي بهاي
به اندازه ي کافي
سنگيني
پرداخته ايم.
تحت عنوان يک
درخواست کلي
براي وارفتگي
و تسلي، زمزمه
اي حاکي از تمايلاتي
براي بازگشت
وحشت و به
تحقق پيوستن ارزوي
تصرف واقعيت
ميشنويم.
بياييد بر عليه
کليت بجنگيم،
بياييد
شاهدانه شئي
ارائه نشدني
باشيم،بياييد
تفاوت ها را
تقويت کنيم و
ابروي نام را
حفظ کنيم.9».«يک
هنرمند و يا
نويسنده ي
پسامدرن در
جايگاه يک
فيلسوف قرار
دارد:متني که
مينويسد،
اثري که خلق
ميکند، در
اصل، زير سلطه
ي قوانين از
پيش تعيين شده
نيستند، انها
نمي توانند
بوسيله ي يک
قانون تعيين
کننده و با
استفاده از
مقوله هاي
شناخته شده
داوري شوند.
اثر هنري به
خودي خود در
جستجوي اين
قوانين
برميايد. به
اين ترتيب،
نويسنده و هنرمند بدون
قانون کار
ميکند تا قوانين
انچه که را که
انجام گرفته
است، تعيين
کند. به اين
دليل است که
اثر و متن،
خصلتهاي يک
رخداد را
دارند، و باز،
به اين دليل
است که انها، براي
مولف خود
بسيار ديرتر
از موعد فرامي
رسند، و يا به
عبارتي ديگر،
انجام
گرفتنشان، به
کار
گرفتنشان،بسيار
زودتر از موعد
صورت ميگيرد.
پسامدرن مي
بايست بر اساس
ناسازه ي گذشته
در اينده درک
شود. 10» اين
رخدادي که خود
چرخي
خودچرخنده
است و قانون
خويش ميسازد،
و هيچگاه
معناي نهايي
نيست،چون
چنين معنايي
وجود ندارد و
غيرقابل
دستيابيست،
همه کارش
افرينش و
بازافريني
ميباشد، بي
انکه قانوني
مطلق و نو
بيافريند، در
مسير طبيعي
خويش در حقيقت
بي نياز از
مولف و هويتي
يگانه
ميشود، با او
مرگ سوژه و
هويت
فرا ميرسد و
هر خواندني
خود
بازافريني
نو، خلفتي نو
واينگونه
جهان، علم،
دانش، هنر ،
هر کتابي
،انديشه اي،
فانتري ايي در
مسير انتفال و
خواندن ، انديشيدن
باز افريني
ميگردد. در
چنين جهان
متحول و بي هويتي
و يا بي
ابرسوژه اي
انگاه سوالات
جديدي در
هنگام خواندن
متن نيز ايجاد
ميشود.« ديگر اين
پرسش ها را که
بارها و بارها
تکرار شده اند
نخواهيم
شنيد:< به واقع
چه کس سخن
گفته است؟ ايا
واقعا او بوده
و نه کس
ديگري؟ با چه
اصالت يا ابتکاري؟
و در سخن خود
چه بخش از عمق
وجودش را بيان
کرده است؟> و
به جاي ان
ميتوان
پرسشهايي
مانند اينها
را مطرح کرد:<
وجه هاي وجود
اين سخن چيست؟
کجا از ان
استفاده شده است و چگونه
ميتواند به
گردش در ايد و
چه کسي
ميتواند ان را
از ان خود
کند؟
مکانهايي که
در ان براي
سوژه هاي
احتمالي
تدارک شده،
کجا هستند؟ چه
کسي ميتواند
اين
کارکردهاي سوژه
اي را در
اختيار
دراورد؟> و در پس همه
ي اين پرسشها
نمي توانيم
چندان چيزي
بشنويم مگر
زمزمه ي يک بي
اعتنايي
را:<چه اهميت
دارد که چه
کسي سخن
ميگويد؟(سخني
از بکت. تاکيد
از من).11»
اينگونه نيز
نقش روشنفکر
مانند روشنگرايي
کلاسيک، نقش
اننقال خرد و
عقلانيت براي
بالا بردن فهم
مردم و مبارزه
با جهل نيست.
هرکدام از اين
مردم خود
خلاقي هستند،
خدايي، افريننده
اي و دانايي.
مشکل مردم نبود دانايي
و يا جهل
نيست.بقول
فوکو پس از
جنبش ماه مه 68
در فرانسه:«
روشنفکر کشف
کرد که تودهها
براي کشف
حقيقت ديگر
احتياجي به او
ندارند. انها
همه چيز را به
کمال ميدانند.
بدون وهم، از
او بسيار بهتر
ميدانند و به
خوبي قادر به
بيان حقايقند.
ولي نظامي از
قدرت وجود
دارد که سد راه
اين سخن و اين
دانش ميشود...
نقش روشنفکر
ديگر اين نيست
که خود را <کمي
جلوتر و در
کنار> تودهها
قرار دهد، تا
بتواند حقيقت
سرکوب شده را
براي ديگران
بيان کند.
برخلاف، نقش
او مبارزه بر
عليه ان
شکلهايي از
قدرت است که
او را در حوزه
ي <دانش>،
<حقيقت>،
<خوداگاهي>، و
<سخن> مفعول و
عامل خود
ميکنند.12>. با
بينش جسم
گرايي و با
هويت غول
زيباي زميني
ما هم از اين
استادان
خويش و
در مکتب انها
سيستم شناسي و
چيرگي بر هر
مطلق گرايي،
هر مقدس نمايي
و هر ابرسوژه
سازي را ياد
ميگيريم و هم با توان
و قدرت خرد
جسممان از خطاهاي
استادانمان
عبور ميکنيم و
برانها چيره
ميشويم و باعث
سرفرازي
استادانمان ميشويم.
اينگونه نيز
از استادمان
ويتگنشتاين
جهان فردي خويش
را مياموزيم و
وجودمان را با
شيوه پاکسازي
او از هرگونه
مطلق گرايي
پاک ميکنيم و
همزمان بر
خطاي
استادمان در
پي ساختن
جهاني کاملن
پاک و بي شبهه
ميخنديم،
زيرا به عنوان
جسم ميدانيم
که خواستهاي
ما چند
معنايي، و چند
حالتيست و
احساساتمان
دوسودايي،چندسودايي
و ناسازه گونه
و اينگونه نيز
برخلاف
استادمان که
براي او« مرگ
رخدادي از
زندگي
نيست،زيرا ما
مرگ را به
تجربه در نمي
يابيم.13»، براي
ما مرگ يک
همراه
جاودانه
زندگي و حس و
تجربه مرگ در
هر لحظه، يک
حس وجودي و
ضرورتي براي
زيبا بودن پر
پروانه ها و
ضرورتي براي
حس عشق فاني و
زميني ما مي
باشد.
ما به زرتشتان
خندان
استادمان
نيچه تبديل
ميشويم و
همزمان از
اخرين
متافيزيک
نيچه نيز رد
ميشويم، زيرا
حتي خواست
قدرت يک تفسير
قوي ميباشد و
نه علت غايي و
اينگونه
زرتشت ما در
پي خواست عشق وقدرت
است و همزمان
ميداند که
هميشه جهانش
رمزگونه
وجادويي
باقي ميماند و
روزي ديگران تفسيري
زيباتر مي
افرينند.
همينگونه نيز
با استادان
پسامدرن خويش
ما به خود
درخود، هويت
در هويت، چند
هويتي، گسست
از هر ابرسوژه
اي دست مي
يابيم و ياد
ميگيريم که در
هرکدام از ما
هويتها، زنان
و مردان
فراوان و
نگاههاي
فراوان وجود
دارد که در
چرخشي بي
پايان مرتب به
ابراز وجود
خويش مي
پردازند و کار ما
عبور از قوانين
مطلق و من يا
هويت مطلق و
دستيابي به سيالي
و سبکبالي بي
هويتي؛ ايهام
و گسست است و توانايي
به ديدن و حس
هويتها و
نگاهها در خويش
و در
ديگري.«دريدا
بدين ترتيب،
تلاش مي کند تا
پايه هاي
انسجام و ثبات
سوژه ي
انديشمندو خوداگاه
را که به سختي
در دست مارکس،
نيچه و فرويد
لرزيده شده
بود، يکباره
ريشه کن
کند.<من مي انديشم،پس
هستم> بسياري
از بار شک
ستيز خود را
در زمانه ي
پسامدرن از کف
ميدهد.مي
انديشم، اما
معناي انديشه
ام برايم حاضر
نيست، هستم
ولي با خود
تفاوت
دارم.<سوژه>
ديگر متکي به
خود نيست،
بلکه همانطور
که ژيل دلوز
گفته
<تاخوردگي>
بيرون است يا
<چين خوردگي>
زمان؛ <هر
کدام از ما يک <خرده
گروه> است.14». ما
همزمان به
خطاي
استادانمان
براي ماندن در
عرصه ايهام و
گسست مي
خنديديم و بر
انها چيره
ميشويم، زيرا
انها اينگونه
ديگربار و ناخواسته
ايهام و تفاوط
را به ابرسوژه
تبديل ميکنند
و يا اگر
بخواهند
معيارهايي
براي انتخاب در
اختيار
بگذارند،
بايد ديگر باز
ابرسوژه اي
بيافرينند.
اينگونه ما با
خنده اي و
همراه با خرد
جسم و اخلاق
انتخاب گر و
چشم اندازي