چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۳ - ۹ فوريه ۲۰۰۵

فرو دستی زنان

فرو دستي زنان

نويسنده : جان استوارت ميل

ترجمه و تاليف: ن. نوري زاده - مونترال

farda@myrealbox.com

 

 

بخش نخست:

موضوع اين کتاب تبين باورهائي است که از ديرباز يعني از آغاز شکل گيري باورهاي ذهني سياسي، اجتماعي اممرا بخود مشغول کرده بود. در روند زندگي و کسب دانش و تجربه به همراه تفکر و تعقل در امور مبتلا به جامعه انساني، موضوع فرودستي زنان نه تنها از بين نرفت و يا کاهش نيافت بلکه بطور روزافزوني شدت گرفت و دل مشغولي مرا نسبت به آن شديدتر کرد. اين موضوع دستيابي به يک اصل کلي در تعديل روابط اجتماعي در جنسيت مرد و زن مي باشد. به عبارت ديگر رابطه رايج کنوني که بصورت قانون درآمده است تا يک جنسيت را به مثابه فرادست و فرمانروا و جنسيت ديگر را بعنوان فرودست و فرمانبر بنماياند، مي بايست تغيير کند. مانع اصلي جهت تغيير و يا اصلاح اين روابط از باورهاي ديرين و کهنه گذشته سرچشمه مي گيرد.

اصل زبر دست بودن مردان و زير دست شدن زنان، بايد جايگزين اصل برابري کامل بين آنها گردد و ديگر نبايد اجازه داده شود که يک جنسيت امتيازي نسبت به جنسيت ديگر پيدا کند و نيز کوشش شود اين باور که زنان صلاحيت و قابليت انجام امور را ندارند از ذهن ها زدوده گردد.

من کاري را که بعهده گرفته ام، کاري سخت و طاقت فرسا مي باشد، اما تن به طاقت فرسائي کار دادن بهتر است تا اين موضوع با ابهامات و دلايل ناقص همواره ذهنم را بخود مشغول سازد. سختي اين کار به آن جهت است که تلنگر به احساسات مي زند و باورهائي که بر اساس احساسات ساخته و پرداخته شده اند را زير سئوال مي برد. در اين وضعيت اگر استدلال محکمي هم در رد آن باورها بيان شود، آن باورها مضمحل نمي شوند.

در مقابل اگر باوري که بر اساس بينش و ابزار عقل و روش بحث و گفتگو ايجاد گردد، رد کردن آن باور که باعث متزلزل شدن پايه هاي آن مي شود، آسانتر صورت مي گيرد. به عبارت ديگر موضوعاتي که با عواطف و احساسات بيان شده است و آنها در مقابل عقل و منطق شکست خورده اند، براي جبران شکست و حفظ آنچه را که از قديم بدست آورده اند، سنگرهاي تازه اي بنا مي سازند. در اينجا دلايل بسياري وجود دارد که از احساسات و عواطف براي حفظ عرف و نهادهاي سنتي، استفاده مي گردد. تعجبي ندارد که دلايل آنها در مورد موضوع زن و فرودستي آن نسبت به مرد، دلايلي سست و ضعيف است و نشانگر آن ميباشد که بربريت (barbarism ) اين جماعت از بربريت و توحش دوران اوليه چيزي کم ندارد.

به هر حال سر شاخ شدن با کساني که تقريبا بيانگر يک باور فراگير مي باشند، کاري دشوار است. اگر بخت با اين جماعت يار باشد تا عقايد آنها را در مقابل قضاوت عموم قرار دهيم، آنان دچار مشکلات فراواني خواهند شد زيرا آنان مي بايست با ابزار عقل و منطق از عقايد خود دفاع نمايند. در اين رابطه بديهي است کليه موضوعاتي که مطرح مي گردد، مي بايد موضوعات اثباتي باشند. براي مثال، اگر کسي متهم به قتل است، اثبات قاتل بودن اين فرد به عهده کساني است که او را متهم کرده اند و نه به عهده متهم که ثابت نمايد قتلي مرتکب نشده استو بي گناه ميباشد. بر اين اساس، نسبت به واقعيات تاريخي عقيده و باوري مبني بر تحديدات و ممنوعيت هائي براي يک نوع جنسيت شکل گرفته است و (متاسفانه) مردم نسبت به اين موضوع منفعل عمل کرده اند. بهر حال اثبات موضوع اين فرضيه که آزادي عمل موجودي بنام زن مي بايد ممنوع و يا محدود گردد و نيز آنان صلاحيت و قابليت انجام امور اجتماعي ، سياسي را ندارند به عهده کساني است که مخالف آزادي مي باشند و از هر طريقي در ممنوع و يا محدود کردن آزاديهاي عمومي فعاليت انسانها تلاش مي کنند.

بديهي است که نبايد هيچ ممنوعيت و محدوديتي براي فعاليت انسانها بنام مصلحت عمومي وجود داشته باشد و قانون نيز نبايد براي کسي برتري و امتيازي قائل گردد و همه مي بايد در مقابل قانون يکسان رفتار شوند.

بدين ترتيب، کسانيکه بر اين باورند که مردان در کليه امور فرادست و فرماندارند و براي حکومت کردن ساخته شده اند و در مقابل زنان فرودست و فرمانبر مي باشند و قابليت و شايستگي شرکت در امور اجتماعي، سياسي و امر حکومت داري ندارند، موظف هستند يا اين ادعاي خود را با دلايل محکم و متقن به اثبات رسانند و يا از اين عقيده (باطل) به کلي دست بردارند. همچنين کسانيکه حق آزادي زنان را انکار مي کنند و يا از حقوقي که مردان از آن برخوردارند، زنان را محروم مي سازند در واقع به دو پيش فرضيه عليه زنان باور دارند: يکي آنکه آنها مخالف آزادي هستند و دوم تعصب و جانبداري آنها از "جنس ويژه" است. اين افراد بايد با محکم ترين دلايل از باورهاي خود دفاع نمايند تا ترديدها در اين مورد از ميان برداشته شود.

موضوع فرودستي زنان داراي يک قضيه ايجابي و يک قضيه سلبي است، بدين معني که باور عموم بر اين است که صلاحيت، شايستگي و قابليت زنان در مطابقت با مردان کمتر است و به اين علت آنان از عهده وظايف مهمي چون خردورزي در امور سياسي و اجتماعي (حکومت و مملکت داري) برنمي آيند و اين جنبه سلبي قضيه است. در مقابل، کساني که معتقدندزنان دوش به دوش مردان داراي توانائي و صلاحيت انجام امور و وظائف اجتماعي را دارا مي باشند و در نتيجه مي بايد آنان از برابري حقوق در مقابل مردان، در تمامي سطوح برخوردار گردند به جنبه ايجابي قضيه عقيده دارند.

بديهي است که بار مسئوليت جهت اثبات قضيه سلبي يعني عدم صلاحيت و ناتواني زنان در امور اجتماعي بر دوش کساني است که به اين نظريه باور دارند و آنرا ترويج مي کنند.

من اگر بتوانم جنبه ايجابي (affirmative) قضيه را اثبات کنم، کاري کوچکي در اين زمينه انجام داده ام. واکنش نسبت به تعصب داشتن به باورها و سنن اجدادي در قرن 18، عصر خرد قرن 19 را بهمراه داشت. به سخني ديگر در نتيجه امور غير تعقلي و غريزي که از خطا و اشتباه مصون بودند، در قرن 19 آن امور تبديل به امور عقلاني شد و جايگزين غريزه گرديد. براي مثال، علم روانشناسي، بت پرستي که يکي از انحطاط هاي فکري بشريت بود و اوهام و خرافات مردم را تقويت ميکرد، ريشه هاي اين گرايش و تفکر را بخوبي آشکار کرد و عبث بودن پديده بت پرستي که قرنهاي متمادي در بين انسانها معمول بود را عريان ساخت. منبا توجه به اينکه با سنت و باور عمومي بطور قطع مخالف هستم مي بايد نشان دهم که قدرت ناشي از باورها ، آداب و رسوم که متعلق به همان دوران است، وضعيت و شرايط بهتري نسبت به گذشته خود پيدا کرده است. همچنين با توجه به اينکه ظن قوي از استنباط عملي، تجربه نام دارد و آن روشي قابل تمجيد است بايد اذعان نمود که تجربه اين نظريه را که زنان را فرودست مي داند و آنها را تحت قوانين مردان قرار مي دهد و فتوا به عدم برابري صادر مي کند و ورود آنان را در امور اجتماعي منع مي نمايد رد کرده است. زيرانظريه پردازان اين باور دليل سلطه مردان بر زنان را در نتيجه وظيفه شناسي ذاتي آنان نسبت به مردان فرض مي کنند و آنرا بواسطه تجربياتي که در اين زمينه بدست آورده اند، بيان مي دارند. حال بايد از اين نظريه پردازان و پيروانشان پرسيد که آيا آنان سلطه زنان بر مردان را و يا برابري حقوق بين آنها و يا بعضي از انواع مختلط يا جداگانه سلطه را تجربه کرده اند؟ و سپس دريافته اند که اين تجربيات نتيجه اي براي سعادت انسان ببار نياورده است و دچار شکست گرديده و آنگاه به اين نظريه کلي رسيده اند که تنها راه سعادت انسان سلطه مردان بر زنان است؟ به سخني ديگر اگر فرودستي زنان که موجب سعادت و نيک بختي جامعه انساني اعم از زن و مرد در نتيجه تجربه بدست آمده است و زنان با آگاهي از اين تجربه از مردان پيروي مي کنند و سپردن سرنوشت خود را بدست مردان يک وظيفه قانوني مي دانند، در اين صورت بايد اذعان نمود که اصل سلطه مردان بر زنان، اصلي قابل قبول مي باشد. اما بديهي است که واقعيت امر چيز ديگري را نشان مي دهد که از هر جهت با اصل استنباط عملي و تجربه مغايرت دارد و حتي بکلي مخالف آن چيزي است که گفته شده است. اول اينکه موضوع فرودستي زنان به عنوان ضعيفه در مقابل مردان فقط يک فرضيه است و هيچ گاه مورد آزمايش قرار نگرفته است. بنابر اين فرضيه اي را که بر پايه آزمايش و عمل قرار نگرفته است را نمي توان به عنوان حکم و قانون پذيرفت. دوم، سيستم نابرابري اجتماعي را که هيچگاه بواسطه تدبر، دورانديشي و بر اساس واقعيات اجتماعي و در جهت منفعت عمومي و سعادت جامعه انساني اعمال نشده است را نمي توان قبول کرد.

سلطه مردان بر زنان از آغاز حيات اجتماعي انسانها و در جوامع اوليه وجود داشت. در آن جوامع مردان به سبب قدرت بازو مسلط بر امور بودند و از اين رو زنان که داراي چنين عضلات نيرومندي نبودند زير يوغ و بندگي مردان به عنوان موجودات ضعيف و فرودست درآمدند.

بعدها اين اصل (قدرت بازوي مردان) در مراحل تکامل خود، باعث تدوين قوانين و نظم امور جوامع شد. مردان هر آنچه را که مربوط به امور فيزيکي و قدرت بدني بود را محور امور اجتماعي قرار دادند و پيرامون آنقوانين حقوقي وضع نمودند. براي مثال، بردگي را که صرفا کاري اجباري در جهت مطامع و خواسته هاي ارباب بود، تحت قاعده و اصول قانوني درآمد و اربابان براي تضمين قدرت و نگهداري از اموال خصوصي خود، قانوني مبني بر اينکه "بردگان جزء اموال آنها محسوب مي شوند" را وضع نمودند. در زمانهاي بسيار دور بيشتر مردان و همه زنان برده بودند. آنهاقبل از اينکه دليري و گستاخي آنرا پيدا کنند که از عدالت و آزادي سخن گويند، توسط برده داران و به مرور زمان براي انجام کارهاي مهمتري تربيت مي شدند. روند عمومي پيشرفت جوامع، بتدريج انديشمندان را بفکر فرو برد تا برده داري را الغاء نمايند. سرانجام بعد از تلاشهاي فراوان بردگي زنان بتدريج به شکل ملايمتري از وابستگي که امري بي سابقه نبود، تبديل گشت و تاکنون وجود دارد. در خلال اصلاح و تعديل رفتار اجتماعي، حرکت هائي در جهت اصلاح جامعه و بدست آوردن برابري و آزادي و عدالت اجتماعي بوجود آمد و جامعه انساني را متاثر ساخت. اما متاسفانه اين حرکت هاي اصلاح طلبانه و عدالت خواهانه، باعث نشد که صفت جانور صفتي انسان و اصلي بردگي با تمام پندارهاي نامطلوبي که ايجاد کرده بود، از ميان برود. به عبارت ديگر نابرابري حقوق بين مردان و زنان که منشاء آن قوانين نفرت انگيز بردگي است، بتدريج ادامه يافت تا اينکه سلطه و فرادستي مردان نسبت به زنان جنبه قانوني پيدا کرد. بديهي است که اين قوانين به اعتبار رسم و آئين و به بهبودي اخلاقيات نوع بشر لطمه وارد مي سازد و با آن متضاد است.ممکن است که قوانين فرادستي مردان جهت تعديل مناسبات اجتماعي و اخلاقي يک يا دو کشور پيشرفته جهان از بين رفته باشد و ظاهرا کسي مجاز به تبعيض قرار دادن بين زنان و مردان نباشد و اگر هم بخواهد چنين تبعيض هائي قائل شود مي بايد آنرا تحت بهانه هائي چون منافع اجتماعي مردم انجام دهد. اما اين ظاهر قضيه است و مردم بخود دلخوشي داده اند که عصر قوانين زور و استبداد مطلق پايان گرفته و ديگر سلطه قوي بر ضعيف، مرد بر زن وجود ندارد. زيرا آنان متقاعد شده اند که آداب و رسومي که از گذشته تا حال و عصر تمدن باقي مانده است بدليل تطبيق با سرشت و طبيعت انساني و در جهت منافع عمومي تغير کرده است. اما متاسفانه آنان به اين نکته مهم پي نبرده اند که اين آداب و رسوم بوسيله قدرت بنا گرديده است و قدرت در همه امور پابرجاست.

به سخني ديگر، زمانيکه مردها بعنوان جنسيت فرادست، قدرت در دستانشان بود، تمايل به حفظ آن و مستحکم نمودن موقعيت خود نمودند. آنان براي نيل به اين هدف ابتدا با "ضعيفه هائي" که در زندگي عادي و روزانه خود با آنها درآميخته بودند، آغاز کردند و سپس بتدريج با تغيير و تحول اوضاع و شرايط پيش آمدند و آن قدرت را که بواسطه توانائي جسمي بدست آورده بودند در سطح جامعه به قانون تبديل کردند. براي مثال برده داري را به شکل کهن آن و بخاطر تغيير شرايط اجتماعيملغي نمودند تا به شکل مدرن تري آنرا اعمال نمايند. اما بايد اذعان نمود که اين تحولات صوري هم در مورد اعادهو تامين حقوق زنان انجام نگرفت.

پديده بردگي که سلطه شريرانه بر گرده انسانها بود ظاهرا ناپديد شده است اما سيستم آن بجاي مانده است، سيستمي که در آن قدرت، حق محسوب ميشود. بعضي از روابط اجتماعي که طي نسلهاي گذشته بر اساس زور و سلطه ميان نهادها وجود داشت بنام عدالت بصورت قانون درآمد و در جامعه اعمال شد و مسلم است که اين قوانين تا زمانيکه اصول آن ريشه يابي نشده بود و جزئيات آن در بحث و گفتگوها آشکار نگرديده بود، زيان و نامطلوبي آن براي جامعه مدني و تمدن بشري درک نميشد. براي مثال، بردگي خانگي ميان يونانيان که خود را مردمي آزاد تصور مي کردند امري ناشايسته و نامطلوب تصور نمي شد.

واقعيت اين است که مردم اين زمان و يا مردمدو و يا سه نسل گذشته، از وضعيت انسانهاي قديم و شرايط اجتماعي آنها، بي خبر بودند و بالطبع نمي توانستند شرايط تاريخ آن دوران را در ذهنهاي خود تصور کنند. فقط کسانيکه تاريخ را بدقت مطالعه کرده اند قادرند که يک شماي ذهني از مردم آن دوران بدست دهند. مردم اين عصر نمي دانند که در زمانهاي قديم، قانون سلطه و قدرت حاکم بود و قدرت برتر حيات و ممات نوع انسان را تعيين مي کرد. اين مردم نمي دانند که چگونه چنين سلطه و قدرت شکل گرفت و وسعت يافت و ذهنيت افراد را در خلال دورانها شکل داد. تاريخ نشانگر تجربه بيرحمانه طبيعت انساني است و آشکار ميسازد که معيار سعادت و نيکبختي در زندگي انسان مطابق با زور و قدرتي بود که او در اختيار داشت. آنکه از ثروت و مکنت و تعلق طبقاتي برخوردار بود به همان ميزان از قدرت بهره مي گرفت. در اين رابطه اگر کساني براي برقراري عدالت اجتماعي در مقابل اين سلطه و قدرت مقاومت مي کردند، نه تنها بعنوان ناقضين قانون شناخته مي شدند بلکه وجود آنها براي جامعهزيانبار و خطرناک تشخيص داده ميشد و ايستادگي آنان در رديف بدترين جرمها تلقي ميگرديد و مرتکبين به چنين اعمالي را به بي رحمانه ترين وضع تنبيه و شکنجه ميدادند تا جائيکه چنين مجازاتهائي براي انسان غير قابل تصور بود. به آهستگي زماني فرا رسيد که صاحبان سلطه و زور مجبور شدند حقوق بسيار ناچيزي را براي خيل مردم فرودست برسميت بشناسند و تعهداتينسبت به رعايت اين حقوق را گردن گيرند. اما آنان از هر فرصتي براي نقض تعهدات خويش استفاده مي کردند تا اينکه بعدها اين تعهدات که معمولا با اداي سوگند برسميت شناخته ميشد يا لغو گرديد و يا ناديده گرفته شد. براي مثال چندين قرارداد بين زبردستان و صاحبان قدرت و زير دستان عاري از قدرت در جمهوري هاي باستان وجود داشت که منجر به شکل گيري اتحاديه اي در ميان زيردستان شد. اما اين اتحاديه با قدرت بسيار ناچيزي که داشت در مقابل سلطه و قدرت حاکم به هيچ عنوان برابري نميکرد. در نتيجه مقاومت مداوم فرودستان، اولين خواست آنان که تدوين قانوني جهت تامين حقوق اوليه آنان نزد هئيت حاکمه بود، مطرح شد. اين خواسته در همان طرح باقي ماند و از قدرت مطلقه و سلطه حاکمان چيزي کاسته نشدو همچنان بردگان و زنان و بطور کلي فرودستان از حقوق اوليه انساني خود محروم بودند.

در اين ميان فقط بين اندکي از اربابان مستقل و رعاياي خود قراردادهاي محدودي ايجاد شد. براي نمونه در کشورهاي آزاد، بردگاني که مايملک اربابان نبودند احساس مي کردند که داراي حقوق انساني هستند.در اين رابطه من بر اين باورم که فيلسوفان رواقي فکر مي کردند که بواسطه اعمال تعهدات و الزامات اخلاقي نسبت به بردگان خود قادر خواهند شد قسمتي از سعادت اخروي خود را تضمين نمايند (به جز اينکه شريعت يهود يک استثائي را ايجاد نمود) و مسيحيت و کليساي کاتوليک با وجود مشکلات فراوان باوري همانند باور فيلسوفان رواقي داشتند. کليسا بيش از هزاران سال موفق شد که اعتراض مومنان مسيحي را نسبت به اين باور مانع گردد زيرا تاثير قدرت کليسا بر روح و روان افراد بسيار عجيب و شگفت انگيز بود. کليسا از چنان قدرتي برخوردار بود که مي توانست پادشاهان و اشراف زادگان را وادار نمايد تا اموال ارزشمند خود را به کليسا واگذار کنند. همچنين کليسا به سهولت قادر بود که هزاران نفر را در عنفوان زندگاني شان، براي کسب امتيازات روحاني و نجات اخروي، از امور دنيوي برحذر دارد و وادار سازد که در فقر و نداري در صومعه ها به کار (بيگاري) دعا و روزه مشغول گردند. قدرت و سلطه کليسا چنان بود که مي توانست هزاران هزار جوان را به ماوراء آبها و سرزمينهاي ديگر گسيل دارد تا جان خود را جهت انجيل مقدس فدا نمايند. کليسا با قدرتي که داشت مي توانست پادشاهان را مجبور سازد که عليرغم علاقمندي آنها به همسرانشان،به بهانه اينکه رابطه آنها از نوع رابطه درجه هفتم است، آنها را طلاق دهند. بالاخره کليسا با توسل به يک ترفند يعني بوجود آوردن يک قدرت مطلق، به افزايش قدرت پادشاهان پرداخت زيرا مي پنداشت که کليسا قادر نخواهد بود مانع از وقوع جنگهاي داخلي و قدرت نمائي افراد جهت کسب قدرت و فتح و ظفرهاي آنها شود. در نتيجه کليسا همواره نگران بود که جنگ بين پادشاهان رخ دهد و يا جنگ براي به چنگ آوردن تخت و تاج شاهي بين وارثين و رقبا آغاز گردد.

بنابر اين کليسا با حمايت و پشتيباني از پادشاهان جهت ايجاد قدرت مطلقه آنها که بوسيله افزايش ثروت و سپاه سواره و پياده نظام ميسر مي شد باعث گرديد که پادشاهان بتوانند صاحب قدرت برتر و منسجمي شوند تا در مقابل قدرتهاي نامنظم که بعضا براي جاه و مقام مي جنگيدند ايستادگي نمايند و يا طغيان فرودستان، رنجبران و دهقانان را سرکوب کنند. اين وضعيت يعني سرکوب مقاومت هاي پراکنده توسط پادشاه و کليسا تا زمان وقوع انقلاب فرانسه ادامه داشت. (البته انگلستان که تا حدودي از سازماندهي دموکراتيک طبقاتي و نهادهاي ملي آزاد و قوانين نسبي برابر برخوردار بود، از اين وضعيت مستثني بود و بنابر اين مي بينيم که انگلستان بر خلاف فرانسه دچار انقلاب مردمي نشد.)

بنابراين همانطور که گفته شد، در خلال تکوين جوامع انساني اين قانون سلطه و زور بود که بطور آشکار رفتارهاي اجتماعي و عمومي را تعيين مي کرد و حتي به مدتهاي طولاني اين قوانين بمثابه قوانين اخلاقي نيز جلوه گر مي شد. بعبارت کوتاه هيچ آداب و رسوم و نهادهاي اجتماعي اي ايجاد نگشته است مگر با قانون سلطه و زور.

کمتر از چهل سال قبل(1820- م) مردان انگليسي انسانها را به بردگي و بندگي خود وادار مي کردند زيرا آنها را بمثابه کالا، مبادله و يا خريد و فروش مي نمودند. مبادله و خريد و فروش بردگان به تمامي همواره امري قانوني محسوب مي شد. قانون مدني انگليسي مسيحي در قرن اخير که انسانيت را به گروگان گرفته است موفق شد که بواسطه قانون سلطه مطلق، انسانها را تا سر حد مرگ به کار وادار سازد. همچنين تا همين اواخر((1857 بيشتر امريکائي هاي انگلوساکسون نه تنها با بردگي مخالفت نداشتند بلکه خود به تجارت برده مي پرداختند و بردگان را به آمريکا مي آوردند. اين در حالي بود که يک احساس قوي در تشويق امر برده داري در انگلستان نيز وجود داشت. قانون بردگي بخاطر سود سرشاري که داشت از جرگه قوانيني که از آن قوانين سوء استفاده مي شده است، کنار گذاشته شد. سلطنت مطلقه که در انگلستان به مدتهاي طولاني وجود داشت نمونه هاي خوبي در اين مورد محسوب مي شوند.

در انگلستان در حال حاضر(1860) ارباب سالاري نظامي که مترادف با قانون سلطه و استبداد مطلقه بحساب مي آيد، تا حدودي منع و محکوم شده است و براي اعمال اين نوع رفتار هيچ گونه توجيهي وجود ندارد. اما در ديگر کشورهاي بزرگ اروپائي استبداد و سلطنت نظامي يا حاکم است و يا از طرف هيئت حاکمه و طبقه بالاي جامعه يعني کساني که داراي ثروت، نفوذ و اعتبار هستند، پشتيباني مي شود. اين نوع سيستم استبدادي همراه با قدرت نظامي و مشت آهنين در طول زمانهاي مختلف تاريخي بعنوان يک سيستم شناخته شده ثابت و براي حکومت و کنترل جامعه همواره پيشنهاد ميشده است. قدرت مطلقه و بي رقيب در اين نوع حکومت هميشه در اختيار يک فرد قرار داشت و ديگران مي بايست بدون چون و چرا تابع و مطيع آن فرد باشند. حال با توجه به اينکه بردگي، بندگي و بطور کلي فرودستي بطور طبيعي براي تمام افراد بشر توهين آميز و تحقير کننده است. سئوالي که مطرح مي گردد اين است که چه فرقي ميان فرودستي زنان که از جانب مردان اعمال مي گردد با انواع ديگر فرودستي ها چون بردگي وجود دارد؟

اين سئوال همواره بدون پاسخ باقي مانده است و من بطور برجسته نشان خواهم داد که چگونه فرودستي زنان نسبت به ديگر فرودستي هائي که گريبانگير بشريت بوده است توجيه شده است. به سخني ديگر موضوع سلطه و فرادستي اقليتي نسبت به فرودستي اکثريت در طول تاريخ وجود داشته است و زمانيکه بحث سلطه مردان روي زنان بميان مي آيد و فرودستي زنان مطرح مي گردد، اين نوع سلطه توجيه و تفسير مي گردد. بهر حال بايد به اين نکته توجه داشت که جاه طلبي و لذت قدرت و سلطه بر ديگران محدود به طبقه و يا افراد ويژه اي نيست اما واقعيت آن است که حس سلطه گري در جنس نرينه عموميت دارد. بديهي است وقتي که سلطه و قدرت طلبي که امري تجريدي و انتزاعي است وارد خانه ميشود، مرد که از دير باز مهتر و سالار خانواده محسوب ميشده است، تمايل دارد يا قدرتي را که سطح جامعه و خارج از خانه دارا مي باشد در خانه اعمال نمايد و يا در قدرت نمائي که از طرف قدرت مداران جامعه نسبت به او بعمل مي آيد، پيروي کند و آنرا در خانه بکار گيرد. بعبارت ديگر او مايل است که خود را بسان فرد قدرت مداري که از نزديک او را مي شناسد و يا زير دستش قرار دارد و نظارت و دخالت مستقيم در امور او مي نمايد شبيه سازد.

بايد توجه داشت امکانات بيشتري در اختيار نوع اخير قدرت نمائي و سلطه گري جهت سرکوب فرد مقابل وجود دارد. براي مثال بردگان و رعايا که تحت نظر و مراقبت برده داران و مباشران قرار دارند هر از گاهي فرصت اعتراض و شورش پيدا ميکردند، اما در مورد زنان که همواره در دست يکي از اربابان خود قرار دارند وضعيت متفاوت است. بعبارت ديگر زنان نزديکترين محرم راز با مردان خود مي باشند که در حقيقت بمثابه اربابان آنها نيز تلقي مي شوند. آنان از طرفي نه تنها قدرتي ندارند که مرد خود را از پاي درآورند بلکه حتي تمايل مخالفت کردن با او را هم ندارند و از طرف ديگر افرادي هستند که نيرومند ترين انگيزه را براي خوشي و لذات مرد خود فراهم مي سازند و حاضر نيستند که به او آسيب و ضرري وارد آيد. هر کسي بخوبي مي داند که مدافعين آزادي و يا کسانيکه براي آزادي و عدالت اجتماعي مبارزه و تلاش مينمايند از طرف قدرت مداران و سلطه گران يا بوسيله رشوه خريداري مي شوند و يا به مرگ تهديد مي گردند. در مورد زنان از هر طبقه اي که باشند همواره يک وضعيت و حالت مزمن ارتشاء آميخته با تهديد و ترس وجود دارد.

اگر زنان مقاومت نمايند و از لذائذ و خوشي هاي زندگي بگذرند و خواسته هاي شخصي خود را کاهش دهند در اين صورت ممکن است گامي در جهت رها سازي خود بردارند. در غير اين صورت هر کسي که داراي فکر و انديشه است بخوبي مي داند که زير دستان هر سيستم سلطه گر و ديکتاتوري اگر با رضايت خود يوغ بندگي را به گردنشان بياندازند، عمر اين سيستم را طولاني تر کرده اند.

بعضي ها اعتراض خواهند کرد که قياس بين اعمال قدرت و سلطه مطلقه حکومت ها نسبت به مردم که امري طبيعي است با سلطه و ولايت مردان بر زنان