آن زن، آن
اتاق كوچك و عشق
عزتالسادات
گوشهگير
نشر باران،
سوئد
چاپ اول: 2004 (1383)
شابك: 8ـ88ـ88297ـ91
قيمت: 7 يورو
info@baran.st
www.baran.st
«آن زن، آن اتاق كوچك وعشق»،
عنوان مجموعه داستاني ازعزت السادت گوشه گير، نويسنده ايراني مقيم آمريكاست.
اين كتاب 101 صفحه اي،
شامل 18 داستان كوتاه است كه بخشي از آنها (7 داستان) شامل داستانكهاي زندان ميشود:
«گل شب بو چند پر دارد؟»، «گل آفتابگردان قهرآلود»، «سايههاي طغيانگر»، «گل مريم
سفيد»، «دستمال لكهدار»، «ابريشم موها» و «مهدي بيا... مهدي بيا...».
زبان تمام اين داستانها
كه جملگي در زندان مي گذرد، زباني شاعرانه است. نويسنده توانسته در داستانهايي كه
فقط در چند سطر خلاصه
ميشود، نه تنها تلخي و سياهي فضاي زندان را توصيف كند، و از اندوه قلبهاي جواني
بگويد كه در دروازه مرگ ايستادهاند، بلكه از تلاش آنها براي بهتر كردن فضاي
زنداني بنويسد كه ناچارهستند آن را چند سال تحمل كنند. دوختن گلي پنج پر به اندازه
پنج انگشت دست معشوق روي يك دستمال سفيد، جايگزيني نام معشوق در سرودي كه تمام زندانيان
سياسي مجبور هستند دسته جمعي آن را بخوانند و... در داستان « دستمال لكه دار»
نوشته شده است: «ميخواستم بر يك دستمال سفيد، بوسه دو كبوتر را بر شاخهي درختي
گلدوزي كنم كه يك روز وقتي از زندان آزاد شوم آن را به مردي كه يك روز همسرم خواهد
شد، هديه كنم.»
تم محوري عشق و تنهايي،
شامل داستانهاي بخش دوم كتاب نيز ميشود؛ داستانهايي كه بيشتر آنها عاشقانه
هستند: «پرسفونه»، «نمايش تكراري گلدان خالي بي آب»،«من الف را ديدم»، «معشوقه،
مدآ، شوهر، معشوق»، «سه روز ساده بسيار خوشبخت»، «دو تن روي يك بستر»، «گلهاي
اطلسي من»، «اين اتاق كوچك»، «معماي تاريخ تولد»، «يك روز باراني در تابستان» و
«يك ماجراي ساده و روزمره».
نويسنده همچون يك
مينياتوريست، افت و خيزهاي دروني شخصيتهاي داستاني خود را در قالب كلمات نقش زده
است. زبان داستان شبيه
واگويههاي دروني است. در هر داستان، زني عاشق وجود دارد كه حتي اگر معشوقي نداشته
باشد، در خيال و گذشته، طعم عشق را مزمزه مي كند (يك روز باراني در تابستان). در
داستاني ديگر دو نفر در لحظات رخوت آلود پس از هماغوشي، در حاليكه پيكرشان كنار
همديگر قرار دارد حس ميكنند با هم بيگانهاند (دو تن روي يك بستر).
گفتني است ازعزت السادات
گوشه گير، پيش از اين مجموعه داستان «و ناگهان پلنگ گفت: زن» منتشر شده است.
گل
مريم سفيد
تقديم
به : ايلانا
در شبهاي طولاني جنگ و بمبارانهاي
متداوم، ما در تاريكي مينشينيم و به صداي ضدهواييها گوش
ميدهيم و دلمان توي سينه ميتپد، تا اين كه چراغها روشن ميشوند و همه يكصدا
صلوات ميفرستند: اللهم صلي علي محمد و آل محمد...
مأمورين به دهان من خيره ميشوند...
من به چه كسي بايد درود بفرستم؟
آنها با خيرگي چشمهايشان از من ميخواهند
كه من هم چيزي بگويم. چه بگويم؟
چه جملهاي بود اولين جمله كه با اولين
ضربهي شلاق از دهان من خارج شد؟
ـ درود بر ... ؟!!
ـ مرگ بر ... ؟!!
نه ... نه... ديگر هيچ شعاري نميتواند
باري از معنا داشته باشد!
به چه چيزي ايمان بياورم؟
چه تصويري بود اولين تصوير كه با اولين
ضربهي شلاق ناگهان به ذهنم آمد؟
ايستاده بودم در كليساي دوران كودكيام و
مريم مقدس در سكوت به چشمهايم خيره شده بود. مريم مقدس مهربان بود. بعد ديدم يك
شاخه گل مريم روي سرم پرپر شد. بعد بوي گل مريم درد را از سلولهايم بُرد...
حالا بعد از بمباران وقتي
چراغها روشن ميشوند، به زبان ارمني ميگويم، درود بر گل مريم... بعد به فارسي ميگويم:
درود بر مريم مقدس...
روي دستمال سفيد، گل مريم را گلدوزي ميكنم.
اما جز ساقهي سبز آن هيچكس گلهاي سفيد گل مريم را نميتواند ببيند، جز من... .