نقد « مجاهدين خلق »

هم حق و هم  تكليف

 

 

نقد سياسي در ايران استبداد زده همواره كار مشكل و بلكه خطرناكي بوده و عكس العمل هاي بسيار تند و خشن حكومت را بدنبال داشته است. نسيم شمال ( اشرف الدين گيلاني )، محمد مسعود و كريم پور شيرازي از فرزانگاني بودند كه در دوران پهلوي ها جانشان را بر سر اين كار گذاشتند و به آن ارزش و جايگاه تاريخي بخشيدند.

در اين ارتباط اگر به سراغ حكومتگران برويم و آزاد مرداني همچون ميرزا تقي خان امير كبير ( كه در واقع شروع نشر روزنامه در ايران مديون آزاد انديشي اوست ) و دكتر محمد مصدق  را استثنا كنيم، ديگر در ميان حكومتگران قاجار يا پهلوي دولتي را سراغ نميتوان كرد كه دست به سانسور و ايلغار مطبوعات و بگير و ببند سياسي نويسان نزده باشد. آيت الله خميني هم بسيار زود نشان داد كه آزادي عقيده و قلم از تحمل او خارج است و « شكستن قلم ها » را فرمان داد. در سال 1357 كسي باور نميكرد كه روزي حكومت اسلامي حتي روزنامه نگاران دين باور را هم به بند بكشد.

اما هر قلع و قمعي كه شده باشد يا بشود، نقد دولت و گروههاي سياسي « حق » مردم است. همچنانكه اگر مردم سرزميني ميخواهند كه اداره امور عمومي جامعه شان مسير درستي داشته باشد پس « تكليف » هم دارند كه خطاهاي مدير جامعه را در چهارچوبي حتي الامكان دموكراتيك باو بگويند.

اين « حق و تكليف » وجود دارد اگر پذيرفته باشيم كه دولت ( كه اجراي قدرت ميكند ) و گروه سياسي ( كه تمرين قدرت ميكند ) كارگزاران بالفعل و بالقوه صاحبان اصلي قدرت يعني مردم هستند و مردم ميتوانند و بايد عمل آنها را بسنجند و زير سئوال ببرند تا نهايتأ پذيرفته و تائيد كرده و و يا نفي و محكوم كنند. در واكنش در مقابل اين نقد و سنجش  مردم و رسانه هاي جمعي كشور است كه دولت يا گروه سياسي نشان ميدهند كه چه اعتباري را براي راي و نظر مردم قائل ميشوند. حكومتي كه ولي فقيه شاخص آنست هيچ اعتباري به مردم نمي دهد. آيت الله خميني مردم را در حد صغار  ( كودكان ) ارزيابي ميكرد و آيت الله مصباح يزدي كه نظريه پرداز  ولايت فقيه است ميگويد « مردم حقي ندارند كه واگذار كنند.»

تلخ است و غريب ولي جز بيان واقعيت نيست كه نقد سياسي « مجاهدين خلق ايران »  كه در حاكميت نيستند هم كار آساني نيست چرا كه همواره واكنش اين سازمان در قبال هر نقد سياسي بسيار پرخاشگرانه بوده است.

حربه اصلي تبليغاتي مجاهدين خلق در برخورد با نقدي كه از آنها شده متهم كردن ناقد به وابستگي و يا نزديك شدن به رژيم اسلامي بوده است. براي ترسيم چرائي اين عكس العمل بايد گفت كه مجاهدين خلق در تحليل سياسي شان تمامي نيروهاي سياسي ايران را تنها در دو نهايت محك زده و طبقه بندي ميكنند. بر اساس اين تحليل، مجاهدين خلق خود را تنها نيروي چپ واقعي ايران ميدانند كه عده اي يا گروههائي هم با آنها متحدند و گرنه تمامي ديگر فعالين سياسي ايران ( چه فرد باشند يا گروه ) بدرجاتي با رژيم اسلامي اتحاد عمل يا مسير دارند و آب به آسياب اين رژيم ميريزند. 

مجاهدين نمي پذيرند كه كه در ايران هم، همانند ديگر نقاط دنيا، نيروهاي سياسي يك طيف از راست تا چپ را بوجود مي آورند و بخصوص نشان داده اند كه نيروهاي ميانه روي و ليبرال ايران مورد شناسائي آنها قرار ندارند. همچنانكه تمامي احزاب و سازمانهاي كمونيستي و چپ سنتي ايران را هم نيروهاي « چپ نماي » در واقع راست ميبينند.

 ياد آوري بايد كرد كه در تقسيم بندي هاي مجاهدين مثلأ سازمان چريكهاي فدائي خلق آقاي سامع باين دليل كه متحد سياسي آنهاست نيروي چپ محسوب ميشود. همچنانكه انجمن ها و گروههائي  مانند « كانون توحيدي اصناف »، « انجمن استادان متعهد دانشگاهها » و يا انجمن « داد » كه تشكيل يافته از هواداران  مجاهدين خلق ( براي حضور در شوراي ملي مقاومت ) هستند هم به جهت اتحادشان با مجاهدين نيروي چپ محك زده ميشوند.

نتيجه منطقي و اجرا شده اين تحليل چنين بوده است كه تمامي گروهها و افرادي كه در مقطعي از زمان به مجاهدين نزديك بوده و سپس بدلايلي از آنها فاصله گرفته اند از نظر مجاهدين  « راست » شده اند. حزب دموكرات كردستان دكتر قاسملو و جبهه دموكراتيك ملي ايران دكتر متين دفتري از اين قاعده مستثني نشدند، همچنانكه آقايان بني صدر و سلامتيان و حاج سيد جوادي و باقرزاده و مرحوم شانه چي و بابائي و خانبابا تهراني و برومند و روستا و يا زنده ياد مجيد شريف كه از قربانيان قتلهاي زنجيره ايست و پيش از بازگشت به ايران به شوراي ملي مقاومت نزديك بود از اين جمله هستند. حملات تبليغاتي سازمان مجاهدين يا وابستگان آنها نسبت به هر يك از اين جداشده ها در سرفصل جدائي بسيار شديد بوده هر چند هيچ زمان هم پايان نيافته است.

اما آنهائي كه از درون ساختار تشكيلاتي مجاهدين بيرون آمده اند سرنوشت بسيار سخت تري داشته اند، چرا كه مجاهدين از « گزارشات » درون تشكيلاتي اين افراد عليه آنها استفاده كرده و حتي گاه اتهاماتي امنيتي و اخلاقي را هم به آنها نسبت ميدهند. لازم به ذكر است تمامي كساني كه در  درون روابط تشكيلاتي مجاهدين فعال بوده اند به صورت مرتب، و يا حداقل در گير و دار يكي از چند « انقلاب ايدئولوژيك » مجاهدين براي « انقلاب كردن »  گزارشاتي را در مورد خودشان و بقيه نوشته اند كه همه پرونده شده و مثل شمشير داموكلس بالاي سر آنان قرار دارند. اين « گزارشات»  كه نوعأ به منظور « انتقاد از خود » نوشته شده اند در زمان حضور فرد در روابط تشكيلاتي و يا در  زمان خروج و مخالفت احتمالي او با سازمان به عنوان مدرك عليه آن فرد مورد  استفاده واقع ميشوند.

اما تمامي اين عكس العمل هاي تند مجاهدين خلق اين « حق » را از هر ايراني نميگيرد كه در مورد مجاهدين بنويسد و از آنها علنأ بپرسد كه چه كرده اند و چه ميكنند. مگر هر ايراني يكي از همين « خلق » نيست كه آنها خود را « مجاهد » آن ميدانند؟. آيا بايد پاسخگوي « خلق » بود يا نه؟. آيا « خلق » مجاهدين خلق با « امت » ولي فقيه كه گوسفند وار بايد هدايت شوند و حق نظري ندارند تفاوت ميكند يا نه؟.

مجاهدين اگر خود را نيروي دموكراتيك ميدانند بايد پاسخگوي منطقي انتقادي كه از آنها ميشود باشند . مجاهدين اگر نيروي بالنده اي باشند و نخواهند كه يك فرقه يا سكت مذهبي-سياسي محسوب بشوند بايد از نقدي كه از آنها ميشود استقبال هم بكنند چرا كه هر نقد آينه اي جز آينه خودشان را در مقابل آنها قرار ميدهد.

مجاهدين خلق در تحولات سياسي  24 سال اخير ايران حضور داشته و تاثيرگذار بوده اند. آنها در خرداد ماه سال 1360 با اعلام جنگ مسلحانه عليه رژيم اسلامي تحولات عميقي را در فضاي سياسي ايران بوجود آوردند كه هرگز مورد ارزيابي درخوري قرار نگرفته است. آنها، گاه اين بحث را مي آورندكه 30 خرداد 60 واكنش مجاهدين به سركوب هاي حكومت بوده است و گاه هم اين سر فصل را ناشي از « ابتكار هوشيارانه » رهبرشان ميدانند كه هيچگاه لزوم استراتژيك نبرد مسلحانه را  براي رسيدن به قدرت نفي نكرده است. از اين سرفصل اعلام جنگ مسلحانه كه فضاي سياسي ايران را دچار تحول عميقي كرد، چه كنش بوده باشد يا واكنش، بايد روايت روشنتري براي تاريخ و آيندگان داشت.

 

همجنانكه چگونگي انتخاب و باز انتخاب رهبري مجاهدين و نيز انقلابهاي ايدئولوژيك مجاهدين را كمتر كسي در ايران درك كرد و پذيرفت. زماني كه ميشنويم « انتخاب » رهبر عقيدتي و ديگر كادر رهبري مجاهدين با 100% آرا انجام ميشود از خود ميپرسيم كساني كه صد در صدي باشند براي ديگران چه حقوقي قائل خواهند شد؟ يا زماني كه ميبينيم يكباره تمامي رهبران مجاهدين از ميان زنان سازمان  « انتخاب » ميشوند از خود ميپرسيم كه چگونه ممكن است حتي يك مرد لايق هم ( البته باستثناي خود آقاي رجوي ) در سازمان مجاهدين براي عضويت در كادر رهبري سازمان وجود نداشته باشد و آيا در واقع اين كار نوعي استفاده ابزاري از زن نيست؟. انقلاب هاي ايدئولوژيك مجاهدين، كه ظاهرأ به مقصود ارتقاي آقاي رجوي به مقام رهبر عقيدتي و غير قابل دسترس سازمان مجاهدين صورت گرفت و مستلزم جدائي خانم مريم عضدانلو از  شوهرش آقاي ابريشمچي براي ازدواج با آقاي رجوي بود گره كور بزرگي را در ارتباط ميان مردم و مجاهدين بوجود آورد . در سال 1364 مجاهدين گفتند مردم ايران هم بزودي « انقلاب ايدئولوژيك » خواهند كرد و با پذيرش  رهبري عقيدتي آقاي رجوي ازدواج وي با همسر طلاق گرفته آقاي ابريشمچي را هم درك خواهند كرد. 17 سال گذشته است، آيا حتي خود مجاهدين هم اين چنين پذيرشي را در مردم سراغ دارند؟.

 

مجاهدين در سال 1365 براي « گذار به خاك ميهن » به كشور عراق كه در جنگ با ايران بود رفتند و در پناه يكي از خونخوارترين ديكتاتورهاي منطقه قرار گرفتند. در آن زمان، مجاهدين خلق ماندن بيش از چند ماه و يا حداكثر يك سال در عراق را « سوختن » خودشان ارزيابي  كردند، همچنانكه صلح ميان دو حكومت ايران و عراق را به معني پايان تمامي شانسهايشان در جوار خاك ميهن ميديدند. 16 سال گذشته است، آنها در عراق چه ميكنند؟ آيا آنها مشتاق بروز تشنج و جنگ دوباره ميان ايران و عراق هستند تا بتوانند در جنگ تازه شانس هاي جديدي را جستجو كنند؟ روحانيون حاكم بر ايران هرگز  از جنگ خسارتي نديده بلكه همانطور كه گفته اند جنگ برايشان        « بركت » ماندن در حكومت را هم آورده است، آيا مجاهدين نمي پذيرند كه دود جنگ تازه تنها به چشم مردم ايران  ( و عراق ) خواهد رفت و به « توجيه » سركوب در ايران كمك خواهد كرد؟.  حضور مجاهدين در عراق در شرايط انفجار آميز كنوني امري درون تشكيلاتي محسوب نمي شود، آنها به مثابه يك سازمان سياسي بايد به مردم ايران بگويند كه كارنامه 16 سال حضور و وحدت تاكتيكي شان با صدام حسين چيست؟  آيا زمان « انتقاد از خود » رهبران مجاهدين نرسيده است؟

 

اما متاسفانه چالش اوليه با مجاهدين تنها اين خواهد بود كه:  آيا مجاهدين ميتوانند حق انتقاد ديگران از سازمان مجاهدين را مورد شناسائي قرا دهند؟

 

      خدايار آفام

     8 مهرماه 1381

KHODAYARAFAM@HOTMAIL.COM