|
نقدی بر مانيفست جمهوری خواهی اکبر گنجی
مرتضی محيط نيويورک
com.shahrvand.www
اشاره :
اخيرا زندانبانان جمهوری اسلامی، اکبر گنجی را به شرط آنکه با
خبرنگاران داخلی و خارجی مصاحبه نکند، چند روزی مرخصی دادند. او هم به وعده خود
وفا کرد اما در عوض سندی را با خود بيرون آورد که از هر مصاحبه ای پراهميت تر است.
اين سند اکنون زير عنوان "مانيفست جمهوری خواهی" در چند سايت اينترنتی
ظاهر شده است. انتشار اين سند از چند جهت اهميت دارد:
نخست آنکه در زمانی نوشته ميشود که اوضاع سياسی ايران در يکی
از حساس ترين لحظات تاريخی خود در طول ۲۳ سال پس از انقلاب قرار دارد. به اين معنا
که اگر ارتجاع حاکم بر ايران امروز به فرياد اکبر گنجی که فرياد خشم اکثريت بزرگ
مردم ايران است گوش فرا ندهد، فردا ديگر برايش خيلی دير خواهد بود. اينکه پيامد
لجاجت ارتجاع چه خواهد بود به دقت قابل پيش بينی نيست، اما دست کم دو امکان بسيار
خطرناک را ميتوان پيش بينی کرد: ۱) تجاوز نظامی آمريکا به ايران که اکنون امکانش
بيش از هر زمان ديگر شده است و ۲) استفاده ارتجاع حاکم از اين خطر و اقدام به
سرکوب همه جانبه نيروهای مخالف با هدف تثبيت حاکميت خود و کنار آمدن با امپرياليسم
که در آن صورت با مقاومت مردم روبرو خواهد شد و کار به خشونت و خونريزی وسيع خواهد
کشيد.
نکته دوم آنکه اين سند نه توسط کسی که از دور دستی بر آتش
دارد و نه با قلم فردی که دور از دسترس دشمن است بلکه توسط کسی قلمی شده که در
چنگال دشمن است.
سوم آنکه اين نوشته نه توسط روشنفکری از طبقه متوسط بلکه با
قلم کارگرزاده ای از "جنوب شهر"، مدافع پيشين و سرسخت خمينی و کسی روی
کاغذ آمده که طی يک روند دردناک و پيشرونده، از يک مذهبی متعصب به نوانديشی دينی
تبديل شده و از آنجا به "جامعه باز" کارل پوپر ميرسد. هستند برخی چپ های
سابق که به ديدگاه مشابه او يعنی به "جامعه باز" کارل پوپر و ايده
دمکراسی ليبرال رسيده و اکنون رياکارانه به دفاع از اکبر گنجی برخاسته اند. نکته
اما در اينجا است که گنجی خود را از قهقرای تاريکی های قرون وسطی بالا کشيده و به
اين ايده ميرسد، در حالی که اينان طی يک سير قهقرايی از مارکسيسم ادعايی شان به
"جامعه باز" کارل پوپر ميرسند، يکی حرکتش رو به بالا و ترقی خواهانه است
و ديگری سمت حرکتش رو به پايين و ارتجاعی. يکی ارتجاع را با رگ و پی لمس کرده و
ايده دمکراسی ليبرال را گرچه از لابلای کتابها اما با جان و دل پذيرا شده و از اين
رو دفاعش از دمکراسی، صادقانه و پرمحتوا است؛ ديگری با وجود مشاهده اين واقعيت که
"جامعه باز" کارل پوپر نظام آمريکا بزرگترين ناقض حق تعيين سرنوشت ملل و
انسانها است، دست به مداحی از آن ميزند و از اين رو دفاعش از دمکراسی غيرصادقانه و
توخالی است. اولی نياز به تشويق و کمک دارد تا به حرکت پيشرونده اش به جلو ادامه
دهد، دومی نياز به افشاگری دارد تا ماهيت ضد دمکراتيک اش برملا شود.
افزون بر همه اينها، پديده رشد ترقی خواهانه اکبر گنجی ها خود
نياز به تحليلی جداگانه دارد، تحليلی که با تاريخ انقلاب ايران، روند تکاملی آن
گره خورده است. قصد اين نوشته ادای چنين وظيفه ای نيست بلکه کوششی در نشان دادن
خطوط کلی تاريخ است که اکبر گنجی را تا به اينجا پيش برده است. آنچه اکنون اهميت
درجه اول دارد اعلام پشتيبانی کامل از مبارزه جانانه اکبر گنجی در برابر ارتجاع و
پيشنهاد عملی او برای برون رفت از بن بست کنونی جامعه ايران است. در عين حال اما
بايد کوشش کرد نشان داده شود چرا "جامعه باز" کارل پوپر، گرچه قدمی بزرگ
به پيش نسبت به قانون اساسی جمهوری اسلامی است اما نه پاسخگوی برقراری آزادی واقعی
و اصيل در غرب بوده است و نه به طريق اولی ميتواند پاسخگوی حل نهايی آزادی در
ايران باشد.
۱ چه شد که ارتجاع سياه بر موج انقلاب بزرگ ايران سوار شد؟
ثمره ی کودتای سال ۱۲۹۹ سيد ضياء رضاخان و روی کار آمدن سلطنت
پهلوی، فراهم شدن زمينه های لازم برای حاکميت اقليتی کوچک از سرمايه داران وابسته
به امپرياليسم و زمينداران بزرگ بود که خاندان پهلوی در رأس آن قرار داشت. جنبش
ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق که منجر به فرار شاه از ايران شد، اين
حاکميت را برای مدتی کوتاه به خطر انداخت. انحصارات امپرياليستی و بويژه انحصارات
نفتی آمريکايی و انگليسی با احساس اين خطر بزرگ نسبت به منافع خود اختلافات پيشين
را کنار گذاشته و متحدا دست به کار برانداختن دولت ملی مصدق و بازگرداندن شاه به
قدرت شدند. جنبش نخستين سالهای دهه ی ۱۳۳۰ گرچه با شکست روبرو شد و شاه در ۲۸
مرداد ۱۳۳۲ به کمک سازمانهای جاسوسی آمريکا و انگليس دوباره بر اريکه قدرت نشانده
شد، اما خاندان پهلوی و شخص شاه در ميان اکثريت قريب به اتفاق مردم ايران ديگر از
مشروعيت و اعتباری برخوردار نبود.
رژيم کودتا، در ادامه برنامه پيشين خود، با امضای قرارداد وطن
فروشانه ۱۹۵۴ با کنسرسيوم بين المللی نفت به رهبری همان انحصارات آمريکايی انگليسی
و فروش ميلياردها تن نفت خام به ثمن بخس دست به انجام يک سلسله اقدامات عمرانی
مانند ايجاد و گسترش راهها و وسايل ارتباطی، سدسازی و پايه گذاری صنايع وابسته و
مونتاژ زد تا ابزار و امکانات مورد نياز غارتگران بين المللی را فراهم ساخته و الگوی
رشد مورد نياز آنها را گسترش دهد. رژيم شاه به دليل چنين ماهيتی برغم ثبات ظاهری
اش، از درون دچار تباهی و پوسيدگی بود.
وجود شکاف طبقاتی وحشتناک در ايران که نتيجه ريخته شدن
ميلياردها دلار پول های باد آورده از فروش بی امان نفت خام به جيب اقليتی کوچک از
يکسو و ادامه فقر و تيره روزی اکثريت بزرگی از مردم ايران از سوی ديگر بود؛ بر باد
رفتن ثروتهای ملی در ازاء خريدهای سرسام آور اسلحه؛ تسلط مشاورين خارجی (بويژه
آمريکايی) بر تمام شئون کشور و لگدمال شدن حيثيت ملی ما؛ زياده روی های شاه و
خانواده اش که نمونه بارز آن برپايی جشنهای دو هزار و پانصد ساله و تاجگذاری بود؛
هار شدن اعضای خانواده پهلوی و دست اندازی آنان به جان و مال و ناموس مردم؛ اطاعت
شاه از برنامه امريکا و انگليس در قبول نقش ژاندارمی منطقه و شرکت موثر در سرکوب
جنبش ظفار؛ به فقر نشسته شدن بخش بزرگی از دهقانان ايران در اثر "اصلاحات
ارضی"؛ کنترل کامل زندگی سياسی ايران از طريق احزاب شه ساخته و سرکوب و خفقان
هرگونه فعاليت سياسی ديگر؛ تسلط پليس سياسی (ساواک) بر تمام موسسات، ادارات،
دانشگاهها، مدارس، کارخانجات و غيره و ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم از اين طريق؛
بالا رفتن شمار زندانيان سياسی و شدت گيری شکنجه و سرکوب در زندانهای سياسی؛ کشتار
انقلابيون در بيرون از زندان و درون زندان؛ همه و همه اوضاع ايران را در سالهای
ميانی دهه ۱۳۵۰ به حالتی انفجاری رسانده بود که نشانه ی آن اوج گيری خشم و نارضايی
بی پايان اکثريت بزرگی از مردم ايران بود. اين خشم منحصر به کارگران و دهقانان و
ديگر زحمتکشان شهر و ده نبود. پايين افتادن قيمت نفت پس از بالا گرفتن چشمگير آن
در سال ۱۹۷۳ و رکود اقتصادی و گسترش بيکاری منتج از آن همراه با تورم شديد قيمتها،
خشم و نفرت بخش وسيعی از طبقه متوسط و حقوق بگير کشور را نيز به دنبال آورد.
رژيم در رويارويی با چنين وضع انفجاری به سرکوب اقشار پايين و
متوسط جامعه اکتفا نکرد بلکه بخشی از سرمايه داران وابسته سطح بالا را نيز زير
فشار گذاشت و برخی از آنان را به زندان انداخت و بدين ترتيب موجب شکاف در هيئت
حاکمه ايران گرديد. نتيجه اين شکاف ظاهر شدن نظرات مخالف در روزنامه ها (از جمله
نظرات امير طاهری از نظريه پردازان رژيم در روزنامه کيهان) و توسط بعضی از عناصر
در مجلس شد.
اين گروه از ناظرين عقيده داشتند که برای حفظ رژيم بايد
"فضای باز سياسی" ايجاد کرد. منظور اينان در واقع نه ايجاد يک فضای باز
سياسی واقعی بلکه کاهش شدت سرکوب و اجازه دادن به يک سلسله آزاديهای ظاهری بود.
ترديدی نيست که راه يافتن کارتر به کاخ سفيد، اين جناح در هيئت حاکمه ی ايران را
تقويت ميکرد.
اعلام برنامه "حقوق بشر" کارتر برای بسياری از
حکومتهای دست نشانده آمريکا در "جهان سوم" و از جمله شاه ايران به غايت
دردناک بود. شاه با تجربه چند ده ساله حکومت خود بر ايران ميدانست که بهای
کوچکترين عقب نشينی را با تمام هستی اش خواهد پرداخت. اما ديگر دير شده بود. پاشنه
ی آشيل چنين سرسپردگانی در اين لحظات تعيين کننده تاريخی آشکار ميشود.
او عليرغم مخالفت درونی اش با سياستهای جديد دولت آمريکا چاره
ای جز پذيرش آنها نداشت. پذيرش اين سياستها در درجه نخست به معنای راه دادن
مامورين صليب سرخ به درون زندانهای سياسی، قطع شکنجه و کاهش فشار و سرکوب در اين
زندانها بود. قطع شکنجه تنها زندانيان سياسی را دربرنميگرفت بلکه در واقع ساواک را
از پای درميآورد و در آورد. آنها که در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ در زندان اوين بوده اند
خوب به ياد دارند که به محض اعلام سياست "حقوق بشر" کارتر و گرفتن شلاق
از دست ساواکيهای شکنجه گر، بازجويان پرصلابتی چون عضدی، تهرانی و رسولی که
فريادشان موی بر تن هر زندانی راست ميکرد چگونه تبديل به موشهای آبکشيده ای شدند و
به دست و پا افتادند تا "دل زندانيان را به دست آورند".
در اين جا ذکر يک نکته لازم است: زندانيانی که مورد بازجويی و
شکنجه قرار گرفته اند خوب ميدانند که در بسياری مواقع، زندانی مرگ را بر ادامه ی
تحمل شکنجه ترجيح ميدهد چرا که تنها مسئله رنج جسمی آن مطرح نيست بلکه بار گران و
توانفرسای ترس از شکسته شدن زير شکنجه از آن هم رنج آورتر است. ساواک با علم به اين
مسئله وسواس شديدی نسبت به جلوگيری از هرگونه امکان خودکشی زندانيان داشت. با توجه
به عوامل بالا به جرأت ميتوان گفت که مسئله قطع شکنجه، نخستين ضربت کاری را بر
ثبات رژيم شاه در آن لحظه ی تاريخی و بحرانی وارد کرد چرا که از يک سو بنيان ساواک
را متزلزل ساخت و از سوی ديگر انتشار اين خبر به بيرون زندانها ترس از شکنجه و
زندان را برای مردم از ميان برد.
توفان خشم و کينه ی مردم نسبت به رژيم پهلوی در سال ۱۳۵۶ و
۱۳۵۷ همچون دريای عظيمی شده بود که سد محمدرضا شاهی جلوگير حرکت آن بود. شکسته شدن
اين سد نياز به منفذ يا شکافی کوچک داشت. اعلام برنامه ی "حقوق بشر"
کارتر، قطع شکنجه و تزلزل ساواک را ميتوان به مثابه اين نخستين شکاف به شمار آورد.
فلج شدن ساواک که يکی از پايه های اصلی حکومت شاه بود، بی درنگ موجب ايجاد تزلزل
در ديگر بنيانهای رژيم چون ارتش و پليس گرديد. چنين وضعی نميتوانست در روحيه ی
بالاترين گردانندگان رژيم بی تاثير باشد. مسافرت شاه به امريکا، تظاهرات بزرگ
ايرانيان مقيم آمريکا جلوی کاخ سفيد، داستان گاز اشک آور و پاک کردن اشک از چشمان
او ميتواند نمادی از اين اصل تاريخی باشد که در پشت ظاهر قدرتمند ديکتاتورهای
تاريخ، ضعفی بی پايان نهفته است که تنها نياز به لحظه ی تاريخی خاصی برای عيان شدن
دارد.
در سوی ديگر اين پديده اما، توده های ميليونی قرار داشتند که
با مشاهده ی هرنمودی از ضعف رژيم به همان اندازه بر قدرتشان افزوده ميشد. نامه های
اعتراضی برخی سياستمداران قديمی، جلسات سخنرانی و شعرخوانی نويسندگان و شعرای
محبوب مردم که سالهای سال فشار ديکتاتوری پهلوی را تحمل کرده بودند، تظاهرات
خيابانی دانشجويان و دانش آموزان و قيام مردم قم، تهران، اصفهان، تبريز و ديگر
شهرهای ايران و سپس اعتصابات گسترده کارگران و کارمندان، مبارزه را هر روز قدرت
بيشتری ميبخشيد. آن شکاف يا منفذی که در سد اختناق با هدف جلوگيری از توفان ايجاد
شده بود، تمامی سد را شکست و با خود شست و برد. اين نيروی عظيم و آزاد شده اما
ويژگی های زير را داشت.
۱ اگرچه اکثريت قريب به اتفاق مردم يعنی کارگران، بخش بزرگی
از دهقانان، بازاريان، کسبه، کارمندان، دانشجويان، دانش آموزان، معلمين، هنرمندان،
نويسندگان و بخش بزرگی از صاحبان حرفه، حاشيه نشينان و تهيدستان شهر و ده را
دربرميگرفت؛
۲ و هدف آن نه تنها طرد شاه بلکه برانداختن سلطنت و آثار آن
يعنی اختناق و وابستگی (يعنی دستيابی به استقلال و آزادی) بود؛
۳ اما به دليل تفرقه و ضعف بی سابقه ی نيروهای ملی و چپ، از
يک سازماندهی و رهبری پيشرو محروم بود.
به ديگر سخن در اين مقطع تاريخی، در آخرين ماه های سال ۱۳۵۷،
اکثريت قريب به اتفاق مردم ايران به اين نتيجه رسيده بودند که رژيم شاه و بساط
سلطنت بايد درهم نورديده شود، اما کمتر کسی ميخواست يا ميتوانست فکر کند که بديل
اين رژيم چه خواهد بود. هر بخش از جامعه تصور خاص خود را از آينده داشت، اما تصور
عمومی بر آن بود که آينده ای بدون رژيم پهلوی، بدون ساواک و بدون ارتش ضدخلقی،
درخشان خواهد بود. در بحبوبه ی انقلاب تو گويی توده مردم به طور ناخودآگاه از فکر
کردن به جنبه های منفی پيامدهای آنچه روی ميدهد سرباز ميزنند. شور و شوق انقلابی
که نشانه ی سرمستی رهائی از ستم و احساس آزادی و قدرت توده هاست، مردم را چنان
واله و شيدا ميکند که حاضر نيستند به هيچ چيز منفی فکر کنند، در چنين لحظاتی
ميخواهند کائنات را به زير کشند. به هم عشق ميورزند، کينه های گذشته را فراموش
ميکنند و به کمک هم ميشتابند. و از اين رو با وجود ناپديد شدن "نيروهای
امنيتی"، امنيت از هر زمان بيشتر ميشود.
مردم نياز به پليس ندارند و خودگردان ميشوند، به همديگر غذا و
سوخت ميرسانند، اگر با هم تصادف کنند به جای زد و خورد صورت همديگر را ميبوسند . .
. مردم در لحظات انقلابی تمام توان خود را بر يک نقطه هدف گيری ميکنند و کمتر
حاضرند به اين سو و آن سوی هدف نگاه کنند، چه رسد به اينکه فرای هدف را ببينند.
هر چه آگاهی سياسی جامعه پايين تر باشد، هر چه انقلاب خود
انگيخته تر و سازمان نايافته تر باشد و بويژه هر چه فرهنگ عمومی جامعه به دليل
وجود شيوه های توليد عقب مانده، واپس مانده تر باشد، اين شور "کور"
انقلابی شديدتر است. در چنين انقلاب خود به خودی و سازمان نايافته ای مردم به
دنبال يک نماد، يک رهبر ميگردند. در انقلاب ۱۹۰۵ روسيه که انقلابی از اين دست بود
توده های مردم کشيش گاپون را به عنوان چنين نماد و رهبری برگزيدند. نشان به آن
نشان که "پدر گاپون" جاسوس تزار از آب درآمد و انقلاب با شکست روبرو شد.
توده های مردم فاقد سازماندهی پيشرو، در حالی که انقلابشان
اوج گرفته بود نياز به چنين نماد و رهبری داشتند و آن را در شخص خمينی يافتند.
تعيين اين رهبر از سوی اکثريت مردم از يک جهت انتخابی دقيق بود. اگر هدف انقلاب
برانداختن خاندان پهلوی بود و مردم، ديگر خواستهای خود را منتج از آن ميديدند در
آن لحظه ی تاريخی، هيچ نيروی عمده ی سياسی ديگری نه جرات و نه توان آن را داشت که
چون خمينی اعلام کند: "شاه بايد برود". اين سخن خمينی شعار مردم شد و
ارج او چنان بالا گرفت که بعضی چهره اش را در قرص ماه ديدند. خمينی نه تنها چهره ی
ظاهری و کشش و جذبه اش مردم را تحت تاثير قرار ميداد، بلکه گذشته ی بدون آلودگی،
زندگی شخصی نسبتا ساده، يکدندگی و اراده ی او در پياده کردن برنامه هايش برنامه
هايی که هدف غايی آنها بر اکثريت مردم، اکثر روشنفکران انقلابی و حتی اطرافيان
نزديک او ناشناخته بود همه و همه به اوج گيری اعتبار او به عنوان رهبر انقلاب کمک
کرد. خلاصه آنکه مردم با وجود بدبينی تاريخی شان نسبت به آخوندها تو گويی که در
وجود خمينی يک موجود افسانه ای يا دست غيبی ميديدند که مامور انجام يک عمل تاريخی
بزرگ شده است.
***
حال بايد ديد چگونه شد که در آن لحظه ی تاريخی، اکثريت مردم
ايران، از ميان تمام نيروهای اجتماعی سياسی موجود، به دنبال يک عنصر قرون وسطايی
افتادند و رهبری او را پذيرفتند. به نظر من قبول رهبری خمينی از سوی مردم برای
برانداختن شاه را بايد از قدرت گيری سريع بعدی او چنان که روی داد، جدا کرد.
همانگونه که بعدا خواهيم ديد، گرچه در آن لحظه ی تاريخی، خمينی شايسته ترين رهبر
برای سرنگونی شاه تشخيص داده شد اما اگر انقلاب روند "طبيعی" خود را
بدون دخالت خارجی طی ميکرد به هيچ رو معلوم نبود يک نيروی سياسی قرون وسطايی به
اين راحتی بتواند جای سلطنت را بگيرد و همه مخالفين خود را به اين آسانی تار و مار
کند.
اما قبل از ورود به آن بحث لازم است ببينيم آيا افتادن رهبری
انقلابی به اين عظمت به دست اين نيروی قرون وسطايی چيزی اتفاقی بوده است يا عمدتا
ريشه در ساخت اجتماعی اقتصادی ايران داشت. برای گشودن اين مطلب لازم است نگاهی به
وضع اقتصاد ايران در زمان شاه و در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ بيندازيم. و در اينجا بی
آنکه بخواهم وارد جزئيات ساخت اقتصادی ايران شوم تنها به ذکر چند نمونه ی گويا و
تعيين کننده اکتفا خواهم کرد.
الف بخش عظيم و تعيين کننده درآمد ايران در زمان شاه از فروش
نفت بود. نفت استخراجی ايران تا سال ۱۳۲۹ عمدتا به صورت فرآورده های نفتی بود که
در پالايشگاه آبادان توليد ميشد. پس از کودتای ۲۸ مرداد نخستين کار شاه امضای
قرارداد ايران بر باد ده با کنسرسيوم بين المللی نفت بود که مصدق زير بار امضای آن
نميرفت (و به همين دليل هم به کمک دولتهای آمريکا و انگليس از قدرت ساقط شد). از
نخستين پيامدهای اين قرارداد تبديل صادرات نفتی ايران از فرآورده های نفتی به نفت
خام بود. بدين ترتيب در عرض همان چند سال پس از کودتا، پالايشگاه آبادان و
کارگاههای معروف آن اهميت خود را از دست داد و دهها هزار کارگر ماهر و غيرماهر
"سالی دو ماه" شدند و به سرنوشت نامعلوم دچار گرديدند. در عوض حوضه های
نفتی خوزستان گسترش يافت و لوله های قطور نفت، "طلای سياه" را به سوی
جزيره خارک سرازير کردند. توليد نفت خام با سرعتی سرسام آور بالا رفت و از ۵/۴۸
ميليون تن در سال ۱۳۴۰ به ۲۶۲ ميليون تن در سال ۱۳۵۵ رسيد. اتکا به درآمد نفت خام
هر روز بيشتر شد به طوری که نسبت درآمد نفت به درآمدهای ديگر دولت ميان سالهای
۱۳۴۳ تا ۱۳۵۳ به شکل زير درآمد:
سال ۱۳۳۳ ۲/۲۱ درصد
سال ۱۳۴۰ ۵۸ درصد
سال ۱۳۵۳ ۸۷ درصد
درآمدهای ارزی دولت به همان اندازه و به طور چشمگيری وابسته
به فروش نفت خام شد و نسبت به درآمدهای ديگر دولت چنين شد:
سال ۱۳۳۳ ۲۵ درصد
سال ۱۳۴۰ ۷۳ درصد
سال ۱۳۵۰ ۷۷ درصد
سال ۱۳۵۳ ۹۳ درصد
سال ۱۳۵۶ ۱/۷۸ درصد
به طوری که کل دريافتهای دولت بين سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ چنين
تصويری به خود گرفت:
سال ۱۳۵۰ نفت و گاز ۵۱% ماليات ۹/۲۴% استقراض ۴/۱۷%
سال ۱۳۵۶ نفت و گاز ۸/۶۱% ماليات ۴/۱۷% استقراض ۷/۱۴%
ارقام بالا آشکارا نشان ميدهد که در زمان حکومت شاه وابستگی
اقتصاد کشور به فروش نفت خام هر سال نسبت به سال پيش بيشتر شده است.
حال ببينيم پولی که از محل فروش منابع پايان ناپذير کشور
دريافت ميشد به چه مصرفی ميرسيد؟
واردات ايران ميان سالهای ۱۳۳۲ (سال آخر زمامداری دکتر مصدق)
تا سال ۱۳۶۳ به قرار زير بوده است:
سال ۱۳۳۲ ۹۴ ميليون دلار
سال ۱۳۵۰ ۲ ميليارد دلار
سال ۱۳۵۶ ۱۴ ميليارد دلار
سال ۱۳۶۲ ۱۸ ميليارد دلار
سال ۱۳۶۳ ۵/۱۴ ميليارد دلار
از اين واردات (در سال ۱۳۶۳) ۳/۸ ميليارد دلار (۲/۵۷%) مواد
اوليه و واسطه ای و ۳/۲ ميليارد (۱۶%) کالاهای مصرفی است يعنی در مجموع ۳/۷۳%آن يا
مستقيما مصرفی و يا مربوط به صنايع وابسته بوده است.
صادرات غيرنفتی ما در سال ۱۳۶۳، ۷/۸۱% کشاورزی و سنتی (فرش،
ميوه تازه و خشک، پوست و چرم) و ۷/۱۰% ديگر آن کلوخه های معدنی بوده است. ارقام
زير چهره ی واقعی "مدرنيزاسيون" شاه و "دروازه های تمدن بزرگ"
او را باز هم آشکارتر نشان ميدهد:
"در فاصله هشت سال (۵۷۱۳۵۰) واردات کشور ۹/۹۳۹/۶۲ ميليون
دلار و صادرات غيرنفتی کشور ۶/۲۹۸/۴ ميليون دلار بوده است. به عبارت ديگر نزديک به
۶۰ ميليارد دلار کسری موازنه تجاری ايران از طريق صدور نفت خام جبران شده
است".
دکتر ابراهيم رزاقی خصوصيات اصلی چنين اقتصادی را اين گونه
توضيح ميدهد:
"مصرف جای توليد نشسته، واردات جای صادرات را گرفته و
کار انگلی و غيرتوليدی جای کار خلاق، و دفاع از توليدات خارجی جای دفاع از توليدات
داخلی را گرفته است"(مجله اطلاعات سياسی اقتصادی شماره ۲۵ صفحات ۳۱ تا ۳۶).
استاد اقتصاد دانشگاه تهران در همانجا ادامه ميدهد:
"عبرت آموز است که عليرغم فروش حدود ۲۰۷ ميليارد دلار نفت،
تنها در ۱۴ سال (منتهی به سال ۶۳) توان صادراتی اقتصاد ايران از چند صد ميليون
دلار در سال بيشتر نيست که آن هم عمدتا از صادرات مواد اوليه کشاورزی و فرش است .
. . در شرايط وابستگی اقتصادی، هرگونه فعاليت اقتصادی از جمله توليد، معنای واقعی
خود را از دست ميدهد." (همانجا)
ب : در چنين شرايطی بايد ديد صنايع ايران در چه وضعی بوده
است. تصوير کلی اين صنايع به قرار زير است:
۱ صنايع کوچک روستايی در سال ۱۳۵۳، ۲/۱ ميليون کارگاه کوچک
روستايی وجود داشته که ۸۱% کارگاههای نساجی و ۶/۱۱% غذايی بوده اند. ۸۵% کارکنان
اين کارگاهها را زنانی تشکيل ميداده اند که به صورت خانگی و پيشين سرمايه داری
اداره ميشده اند." (اطلاعات سياسی اقتصادی شماره ۲۶ صفحه ۳۴)
۲ صنايع کوچک شهری در سال ۱۳۵۳، ۸/۱۶۳ هزار کارگاه با ۳۱۵
هزار نفر شاغل وجود داشته که ۷۲% آنها نساجی، ۱۰% مواد غذايی و ۸% ماشين آلات و
ابزار بوده اند.
۳ صنايع بزرگ در سال ۱۳۶۳ متشکل از ۷۵۱۳ کارگاه با ۶۱۹ هزار
کارگر و کارمند بوده است.
لازم به تذکر است که "ميزان وابستگی به ماشين آلات و
لوازم يدکی خارجی را با توجه به اينکه تنها ۳/۴ درصد آنها از منابع داخلی تامين
شده، ميتوان ۷/۹۵ درصد ذکر کرد و بدين ترتيب وابسته ترين صنايع، بيشترين ميزان
ارزش افزوده را داشته است." (همانجا، صفحه ۲۵)
ج وضع کشاورزی ايران از آن هم اسفناک تر است: از ۵۱ ميليون
هکتار زمين قابل کشت ايران (۳۱% کل مساحت کشور) در سال ۱۳۵۲، تنها ۳/۱۷ ميليون
هکتار و در سال ۱۳۶۱، ۸/۱۴ ميليون هکتار زير کشت بوده است! از اين مقدار زمين
زيرکشت تنها ۱/۴ ميليون هکتار زيرکشت آبی، ۸/۵ ميليون هکتار زير کشت ديم و ۲/۳
ميليون هکتار نيز زير آيش ديم بوده است." (اقتصاد ايران نشر نی ۱۳۶۷ صفحات
۶۹۲۶۸)
هنوز در بخش بزرگی از زمينهای ايران کاشت، داشت و برداشت
محصول با وسايل عهد کهن انجام ميشود به طوری که مثلا عملکرد در هکتار گندم در
آلمان غربی ۵۰۰ درصد، در مورد سيب زمينی ۲۰۰ درصد و در مورد چغندرقند ۲۵۰ درصد بيش
از عملکرد در هکتار ايران است. (همانجا، صفحه ۲۹۷)
حال اگر به اين شرايط توليد عقب مانده در زمينه صنعت و
کشاورزی، ميليونها کسبه و بازار سنتی را نيز اضافه کنيم آنگاه درک "مذهبی
بودن" جامعه ی ايران و پيوند اقشار مختلف جامعه با آخوندها در آستانه انقلاب
و افتادن رهبری آن به دست يک نيروی سياسی قرون وسطايی کار مشکلی نخواهد بود. نکته
ی اساسی اما در اينجاست که در ميان خود آخوندها نيز قشربنديهايی وجود دارد که برای
درک ماهيت طبقاتی خمينی بايد به آن توجه کرد. به طور مثال اگر دوره انقلاب مشروطيت
را در نظر بگيريم به وضوح نحوه برخورد متفاوت اقشار مختلف آخوندها و موضع گيری
طبقاتی آنها نسبت به انقلاب ديده ميشود. شيخ فضل الله نوری دشمن مشروطيت، طرفدار
استبداد قرون وسطايی و ملاکين بود. در عين حال اعتقاد به دخالت مستقيم ملايان در
امور سياسی داشت (اصوليون). طباطبايی و بهبهانی در عين حال محافظه کاری و سازشهای
بعدی، طرفدار مشروطه و تشکيل مجلس بودند در حالی که شيخ محمد خيابانی انقلابی
خستگی ناپذيری بود که زير بار سازش نرفت و سرانجام جان خود را در اين راه داد.
اگر سلاله شيخ فضل الله را از آن زمان تا آستانه انقلاب ۱۳۵۷
دنبال کنيم به خمينی ميرسيم. اگر سلاله طباطبايی و بهبهانی را دنبال کنيم به آيت
الله زنجانی ميرسيم. در حالی که سلاله خيابانی به طالقانی و حنيف نژاد ميرسد.
خمينی دشمن سرسخت مشروطيت و ملی گرايی و به شدت طرفدار
برقراری حکومت اسلامی در سراسر جهان بود و در اين راه حاضر بود با امپرياليستها و
صهيونيست ها به راحتی وارد معامله شود و شد. خمينی در واقع از نظر اجتماعی و
فرهنگی قصدش از ميان بردن دست آوردهای انقلاب مشروطيت و برگرداندن ايران به دوران
پيش از آن بود. اصرار بر اصل "ولايت فقيه"، تعيين نام "جمهوری
اسلامی " از ميان بردن حقوق اوليه زنان و بردن اجباری آنان به زير چادر،
تضعيف دادگستری و سپردن قوه قضائيه به حکام شرع، تصويب لايحه قصاص و کوشش او در
تبديل مدارس به مکتب خانه، همه و همه حکايت از آن دارد که خمينی از نظر فرهنگی
منعکس کننده روابط ماقبل مشروطيت يا به عبارتی ماقبل سرمايه داری بود. دشمنی خمينی
با رضاشاه و محمدرضاشاه را بايد در چنين چارچوبی بررسی کرد. مخالفت او با رضاشاه
در درجه اول به خاطر دائر کردن دبستان و دبيرستان به جای مکتب و حوزه علميه، گرفتن
موقوفات از دست آخوندها و سپردن آن به دست اداره اوقاف، برقراری ماليات به جای خمس
و زکات و حق امام و جايگزين ساختن دادگستری به جای حکام شرع و البته رفع حجاب و
دادن اجازه به زنان به شرکت در امور اجتماعی و دولتی بود. ورود اين مظاهر به ايران
به آخوندهای سطح بالا هم از نظر مادی و هم معنوی لطمات سنگينی وارد کرد. دليل
مخالفت گروه بزرگی از ملايان سطح بالا با رضاشاه و محمدرضاشاه نيز بر سر همين
مسائل بود. بدين ترتيب ميتوان گفت که ضديت خمينی با سلطنت پهلوی و امپرياليسم از
موضعی ارتجاعی تر از خود شاه و امپرياليسم بود. منتهی خمينی توانست با عوام فريبی
از احساسات ضدامپرياليستی و ضدسلطنتی واقعی مردم استفاده کند و آنها را به دنبال
خود کشد.
لنين برخلاف "چپ"های ما آخوندهای از نوع خمينی را
خوب شناخته بود و آنها را از بدترين نوع سرمايه داران مرتجع تر ميدانست. او در
تزهای ملی و مستعمراتی خود در کنگره ملل مستعمره، وظايف نيروهای مترقی جامعه را از
جمله چنين بيان ميکند:
"در مورد کشورها و ملتهايی که در حال عقب ماندگی بيشتری
هستند و مناسبات فئودالی و پاتريارکال و مناسبات دهقانی پاتريارکال تفوق دارد بايد
بويژه اين نکات را مدنظر داشت:
نخست: کمک همه ی احزاب کمونيست به جنبش رهايی بخش بورژوا
دمکراتيک در اين کشورها . . .
دوم: لزوم مبارزه عليه روحانيون و عناصر مرتجع و قرون وسطايی
که در کشورهای عقب مانده صاحب نفوذ هستند.
سوم: لزوم مبارزه عليه پان اسلاميسم و جريانات نظير آن که
ميکوشند جنبش رهايی بخش عليه امپرياليسم اروپا و آمريکا را با تحکيم موقعيت خانها
و ملاکين و آخوندها و غيره توام سازند."
(منتخبات آثار لنين جلد دوم چاپ انگليس صفحات ۶۴۵۶۳)
پس اگر قبول کنيم که در آستانه ی انقلاب ۱۳۵۷، نه تنها بقايای
نيرومندی از شيوه های توليد و مناسبات پيش سرمايه داری در ساخت اقتصادی کشور وجود
داشت و به همراه و همسو با آن بقايای نيرومندی از فرهنگ پيش سرمايه داری در جامعه
وجود داشت، احراز رهبری انقلاب از سوی شخصی چون خمينی مسئله ای خارج از تصور
نخواهد بود. ترديدی نيست که آنچه در اين مختصر بيان شد نميتواند بازگوکننده ی تمام
دلائل قدرت گيری خمينی باشد.
ارتجاع حاکم در شرايطی به قدرت رسيد که نيروهای ملی در داخل
دچار ضعف و تشتت کم نظيری بودند و چپ نه تنها در داخل دچار انحراف، چند دستگی و
ضعف کامل بود بلکه در سطح جهانی نيز ضرباتی سنگين متحمل شده بود. از سوی ديگر نظام
سرمايه و راست مذهبی تهاجم همه جانبه ی فرهنگی و سياسی را در سطح جهان بويژه در
آمريکا آغاز کرده بود. خمينی در شرايطی به قدرت رسيد که از يک سو نظام جهانی
سرمايه و از سوی ديگر رژيمهای حاکم بر شوروی و اروپای شرقی که نام
"سوسياليسم" بر خود گذاشته بودند از سرتا پا دچار بحران بودند و توده
های مردم "جهان سوم" واز جمله کشور ما در سردرگمی به دنبال
"آلترناتيو سومی" ميگشتند. و بالاخره خمينی در شرايطی به قدرت رسيد که
حکومتهای آمريکا و انگليس، به قدرت رسيدن او را بعد از شاه کم خطرترين آلترناتيو
در شرايط موجود ايران تشخيص دادند و از اين رو تمام اهرمهای سياسی، نظامی و
اطلاعاتی خود در ايران را در راهی به کار انداختند که انتقال قدرت از شاه به خمينی
هر چه زودتر صورت گيرد تا انقلاب ايران عمق نگيرد و کنترل آن از دستشان بيرون
نرود. به ديگر سخن تمام عوامل داخلی و خارجی، در آن لحظه ی معين تاريخی به نفع
قدرت گيری خمينی عمل کرد. آشکار است که بيان هر يک از اين عوامل و علل نياز به
فضايی جداگانه دارد.
ادامه دارد
|