جمعه
۵ مهر ۱۳۸۱
۲۷ سپتامبر ۲۰۰۲
 

کافه "نون چند تا نقطه"!

غلامحسين صالحيار

سایت پارس پژواک

 

چند روز پيش روزنامه ای نوشته بود کافه «ن...» مرکز ضدانقلابی ها شده. خيلی تعجب کردم. از يکی از دوستان پرسيدم اين کافه نون چند تا نقطه کجاست؟ خنديد و گفت: تو خيابون نادری. نزديک چهارراه قوام السلطنه. مگه خودت اونجا نمی ری؟

پشتم لرزيد و ياد متجاوز از ۵۰ سال پيش افتادم. جواب دادم چرا. سال های سال اونجا می رفتم. هنوز هم هفته ای يک بار می رم.

ذهنم تکان شديدی خورد و به نزديک ۶۰ سال پيش برگشت. به سال های دهه ۲۰، به اشغال ايران توسط نيروهای متفقين، جنگ دوم جهانی، کنفرانس رهبران بزرگ جهان در تهران برای تعيين تکليف هيتلر، که سرانجام به پيروزی کشيد.

به خاطر آوردم بعضی از گارسن های سالخورده همين کافه ن... می گفتند و هنوز هم آنها که زنده اند می گويند در کنفرانس استالين، روزولت و چرچيل شرکت کرده بودند و در ميهمانی هايی که سفارت خانه های انگليس و شوروی (سابق) تشکيل می شد، از آنها پذيرايی می کرديم.

آن سال ها من تازه تحصيلات دبيرستان را در فيروز بهرام شروع کرده بودم. سنم خيلی کم، اما به نظر خودم، شعورم زياد بود. دائم دلم می خواست بدانم جنگ کی تمام می شود. ايران در چه تاريخی تخليه می شود. فاشيست ها بالاخره چه می کنند و وضع کمونيست ها چه خواهد شد؟ و هزاران «و» ديگر.

به سفارتخانه ها که دسترسی نداشتيم. در کنفرانس هم که مطلقا کسی راه پيدا نمی کرد پس از کجا اطلاع پيدا کنيم؟

به راهنمايی يکی از بچه های دبيرستان که سنش از من بيشتر و کلاسش بالاتر بود بالاخره کافه ن... را پيدا کرديم. دوستم می گفت با خبرها اونجا ميان. قلم زن ها، ژورناليست ها، هنرمندها، سياستمدارها...

راست می گفت. هر بعدازظهر، ساعت ۴ که دبيرستان تعطيل می شد، ظرف ۲ دقيقه خود را به کافه ن... می رسانيدم و با راهنمايی دوستم جايی می نشستيم که نزديک شخصيت های معروف باشيم. با دادن ۲ ريال يک قهوه ترک می خورديم، در حالی که چشم و گوشمان به اطراف مان دوخته شده بود. دو سه ساعت وقت اينطور می گذشت. بعد دو نفری ۵ ريال می داديم (يک ريالش برای انعام گارسن بود!) و مثل اينکه بهشت را ترک می کنيم، به سرعت راهی خانه هايمان می شديم.

و آنها را که آنجا می آمدند اصلا نمی شناختم. بعضی شان را رفيقم می شناخت، عده ای را گارسن ها می شناساندند و عده ای هم اسمشان بلند تلفظ می شد. آن وقت به تدريج می فهميديم کجا هستيم و با چه کسانی روبرو شده ايم. و چه کسانی! دلمان می خواست حرف های تمامشان را بشنويم، بخصوص نويسنده ها و ديپلمات ها را.

معروف ترين آنها اعضای گروه «ربعه» (۴ نفره) بودند: صادق هدايت، بزرگ علوی، مجتبی مينوی و مسعود فرزاد. همه شان با هم نمی آمدند. بعضی تک تک و برخی دو سه نفری يا با شخصيت های ديگر، چون پاتوق هميشگی شان در کافه ديگری در خيابان فردوسی بود که توسط يک زن فرانسوی اداره می شد. گاهی هم آنها و چند شخصيت ديگر به کافه فردوسی (جنب سفارت ترکيه) می رفتند.

آن وقت ها ايران هنوز سينما نداشت، اما در تاتر «نامبروان» بوديم. پدر تاتر ايران «عبدالحسين نوشين» بود که غالبا به کافه ن... می آمد، همچنين تاتری های ديگر مثل حسين خيرخواه، لرتا، قسطانيان، استپانيان، حسن خاشع، توران مهرزاد، ايرن، نصرت کريمی، عزت الله انتظامی...

ديدن هر کدام از آنها ذوق زده مان می کرد. از شاعرها ابتدا «شهريار» را می ديديم يا «نيما يوشيج» يا «رهی معيری»، «فريدون توللی»، «نواب صفا» و به تدريج که سال ها جلوتر می رفت با چهره های تازه ای آشنا می شديم: «سيمين بهبهانی»، «احمد شاملو»، «فروغ فرخزاد»، «اخوان ثالث»، «سهراب سپهری» و... اما اين اسامی هميشه تغيير می کرد. بعضی شان می مردند، بعضی ها به خارج از ايران می رفتند. بعضی هم آنقدر پير می شدند که ديگر از خانه شان هم تکان نمی خوردند!

از دهه ۳۰ صاحب سينما و تلويزيون هم شديم و رفتيم تو تصوير و باز هم چهره های جديدی می درخشيدند: ساموئل خاچکيان، ناصر ملک مطيعی، ايلوش (که ورزشکار هم بود)، جمشيد مشايخی و... من هرچه درباره قلم و هنر ياد گرفتم از حرف های تمام آنها آموختم.

کافه ن چند تا نقطه، از ابتدای ايجادش ساخت و ابزاری سنتی داشت. می گفتند اين کافه را ابتدا يک يهودی در اولين سال های سلطنت رضاشاه ساخت. بعد، نزديک شروع جنگ دوم جهانی اداره اش را به يک خانواده ارمنی منتقل کرد. اين خانواده ارمنی در ساخت تريا و رستوران جنب آن تغييرات زيادی نداده و هنوز هم سالن تريای آن «شاه نشين» دارد. (شاه نشين به محوطه ای نيم دايره می گويند که از سالن به وسيله پنجره مستقيما به حياط می رود و در اتاق های ميهمانخانه خانه های بزرگ بسيار معمول بوده است) ولی جنب سالن تريا به تدريج باغ بزرگی ساخته اند که تا قبل از انقلاب يک حوض بسيار بزرگ با کاشيکاری در آن، اطرافش را ميز و صندلی گذاشته و از آن استفاده تابستانی می کرده اند. در اين محوطه تابستانی سن نمايش و نشان دادن نوازنده و خواننده را هم ساخته اند ولی هيچ وقت روی اين سن از خواننده و موزيسين زن استفاده نمی کردند. بيشتر اعضای دسته موزيک و خوانندگان را ارمنی ها تشکيل می دادند و وقتی هم که با آهنگ های خارجی زمينه های رقص های (دونفره) را بوجود می آوردند، دخترها و پسرهای جوانی که همراه پدرها و مادرهايشان برای خوردن شام آمده بودند با اجازه والدين می رقصيدند.

درباره تأسيس اين باغ، يک ارمنی حدود نود ساله که «هاکوپ» نام دارد می گويد: «وقتی ۵ سالم بود، ارمنی کشی در عثمانی (ترکيه سابق) شروع شد. پدر و مادرم فرار کردند و مرا هم همراهشان ابتدا به کرمانشاه و بعد به تهران آوردند. ۱۵ - ۱۰ سالم که شد در اين کافه استخدام شدم. آن وقت ها داشتند باغ درست می کردند. من هم يکی يکی اين درخت ها را می کاشتم! «هاکوپ» هنوز هم در اين کافه کار می کند.

ديده می شود که کافه ن... در تمام دوران فعاليت های خود کار خلافی نکرده، بلکه کم کم و طی اين سال های دراز، طولانی، متغير و حکومت های مختلف، تبديل به يک تراز فرهنگی شده است.

پس از انقلاب هم برخلاف بسياری از هتل ها و کاباره های ديگر وزارت ارشاد اسلامی آنجا را زير نظر گرفته و همان محل را که يک ساختمان هتل اضافی هم در کوچه مقابل خود گوهرشاد بوجود آورده، به همان خانواده ارمنی که آنجا را تاکنون گردانده، اجاره داده است.

آخرين مدير اين کافه (مرحوم آئيک) يک روز به من گفت: «وزارت ارشاد می خواهد اينجا را موزه فرهنگی کند. می گويند عمرش به صد سال نزديک می شود» به او جواب دادم: «حق دارند... کافه شما درواقع مسير حرکت فرهنگی ما را، در مدتی نزديک به يک قرن، طی کرده است. اما شما هم، همانطور که همه اين سال ها کرده ايد، به کار خود ادامه خواهيد داد.

چند ماه پيش «آئيک» مدير کافه ن... که بيمار بود درگذشت. من فکر می کردم پس از مرگ او، اين کافه تبديل به موزه فرهنگی می شود، ولی پس از او محل به اجاره دامادش (مارليک) درآمد و به کار خود ادامه داد.

کافه ن... برای کشور، يک ميراث فرهنگی است که بايستی هميشه پابرجا باشد. اگر تعداد هنرمندان معروف سال هاست کم شده، عيبش از جاهای ديگر است. والا، آنطور که من ديده ام کافه ن... هرگز مرکز يک جنبش سياسی يا ضدانقلابی نشد و نخواهد شد.