|
فاجعه بالی و جهان مسلماننشين
* مسئوليت جو ضد اسلامی حاکم بر جهان در
درجه اول متوجه خود مسلمانان است.
* زمام داران جمهوری اسلامی هنوز حتی در
سطح جهانی از سياست خشونت فيزيکی در برابر خشونت لفظی پيروی می کنند.
دکتر حسين باقرزاده
hbzadeh@btinternet.com
ايران امروز
هم زمان با فاجعه تروريستی در جزيره بالی که پس از عمليات
تروريستی انتحاری ۱۱سپتامبر سال گذشته بيشترين تلفات انسانی را به همراه داشته
است، در ايران نيز داعيان مرگ و خونريزی فتوای ديگری برای قتل سه رهبر مسيحی آمريکايی
صادر کرده اند. اين سه تن در اظهاراتی به دين اسلام يا پيامبر آن تعريض و "توهين"
کرده بودند و اين ظاهرا برای صدور حکم قتل آنان کافی بوده است.
در مورد فاجعه بالی اظهار نظرها زياد است و مسببان آن
هنوز شناخته نشده اند. افکار عمومی جهانی در مرحله اول انگشت اتهام را به سوی بن
لادن و سازمان القاعده متوجه کرد. اين سازمان البته پس از حمله مرگبار ۱۱ سپتامبر
بی کار نبوده است و اثر انگشت آن در عمليات تروريستی چندی از تونس گرفته تا
پاکستان و افغانستان و کويت و يمن ديده شده است. در بسياری از اين عمليات ، افراد
يا تاسيسات شخصی و نانظامی هدف قرار گرفته بودند. بعلاوه ، مرتکبان فاجعه بالی ،
هم چون جوانان از جان گذشته ای که هواپيماهای حامل مسافر را به برج های دوقلوی
نيويورک زدند، ظاهرا از قربانی کردن هر چه بيشتر افراد معمولی ابايی نداشته اند.
از اين رو، نوع کار به القاعده می خورد.
ولی نه عمليات تروريستی از اختراعات القاعده است و نه
اين اولين بار است که توريست های خارجی در يک کشور مسلماننشين هدف عمليات تروريستی
قرار می گيرند. آتش زدن يک محل تفريحی و قتل عام افراد درون آن را در خود ايران در
آستانه انقلاب در فاجعه سينما رکس آبادان ديده بوديم، و همين چند سال پيش بود که
تروريست ها در يک حمله مسلحانه ده ها نفر توريست خارجی را در لوکسور (الاقصر) مصر
به قتل رساندند، و يا سال ها است که دسته دسته افراد محلی يا خارجی در الجزاير به
صورت فجيعی کشته می شوند. البته فاجعه هايی از اين قبيل فقط در کشورهای مسلمان
نشين صورت نگرفته است ، ولی شدت آن ها بيشتر در اين کشورها است و حتی در برخی از
کشورهای ديگر (مانند فيليپين و آرژانتين) نيز رد پای گروه های اسلامی ديده شده
است.
مجموعه اين حوادث که به خصوص از هنگام انقلاب ايران، و
استقرار جمهوری اسلامی در اين کشور، در سطح جهانی شدت يافته تصويری خشن و وحشتناک
از اسلام و مسلمانان در افکار عمومی جهان ايجاد کرده است - به طوری که پس از هر
واقعه تروريستی (در هر جای دنيا که باشد) بلافاصله مسلمانان آن محل در مظان اتهام
قرار می گيرند، و تا خلاف آن ثابت نشود اين اتهام از بين نمی رود. در فاجعه بمب
گذاری ساختمان ايالتی در اوکلاهمای آمريکا در چند سال پيش (که به کشته شدن بيش از
۱۷۰ نفر منجر شد)، تا کشف عامل بمب گذاری که يک سفيد پوست آمريکايی به نام ديويد
مک وی بود، همه صحبت از نقش تروريست های مسلمان يا عرب در اين حادثه می کردند. حتی
پس از کشف اين واقعيت ، تلقی حاکم بر جامعه آمريکا و غرب بر اين قرار گرفت که اين
يک مورد استثنايی بوده است ، و تغيير چندانی در برخورد افکار عمومی جهان با مسئله
تروريسم و برابر انگاشتن آن با اسلام و مسلمان و عرب (و ايرانی و فلسطينی و
پاکستانی و افغانی و...) صورت نگرفت.
شدت و تناوب عمليات تروريستی و خشونت بار مستند به مسلمانان
و گروه های اسلامی در دو دهه اخير تا آن جا بوده است که برخی از فاجعه های خونينی
را که ديگران مرتکب شده اند تحت الشعاع قرار داده و به تدريج آن ها را از حافظه
جهانی محو کرده است. فاجعه کشتار چند صد نفر فلسطينی در اردوگاه های آوارگان در
صبرا و شتيلای لبنان به دست فالانژهای مسيحی لبنان و تحت نظارت آريل شارون يکی از
اين نمونه ها است. اين که شارون عليرغم شرکت خود در اين جنايت بزرگ ضد بشری بتواند
در فاصله ای کمتر از دو دهه به نخست وزيری اسراييل برسد و اعتبار جهانی پيدا کند و
مورد احترام رييسان کشورهای جهان قرار گيرد تنها در جو ضد اسلامی حاکم بر جهان
عملی بوده است. او حتی در جو حاکم ، از پيش برد سياست های خشن گذشته خود و انتقام
گيری از فلسطينيان نيز ابا نداشته است.
البته می توان همه اين جو ضد اسلامی حاکم را نتيجه توطئه
صهيونيست ها و يا اثر نفوذ لابی های صهيونيستی در غرب و به خصوص آمريکا دانست. ولی
اين ساده نگری ها مسئله ای را حل نمی کند. صهيونيسم البته پديده جديدی نيست. ولی
اين درست است که لابی های صهيونيستی و يهودی قدرت زيادی در مراکز سياسی غرب و
آمريکا دارند. منتها اين تمام مسئله نيست. يعنی اين واقعيت روشن نمی کند که چرا
ساليان دراز است که در الجزاير مانند گوسفند آدم سر می برند و يا چرا جمهوری اسلامی
علاوه بر کشتارهای داخلی خود هر گاه و بی گاه لبه تيغ خشونت خود را متوجه خارجيان
نيز کرده است (از گروگان گيری ديپلمات های آمريکايی در سال اول انقلاب تا صدور حکم
قتل سلمان رشدی در ۱۳ سال پيش و نقش در ترورهای خارج کشور از لبنان و فلسطين گرفته
تا ترکيه و پاکستان و اروپا و آمريکا). آيا مجموعه عمليات تروريستی مستند به ايران
و ساير جوامع مسلمان نشين يا گروه های اسلامی نيز توطئه صهيونيست ها است؟
اگر صهيونيسم دشمن مسلمانان و اسلام است، انتظاری جز دشمنی
از آن نمی توان داشت. ولی اگر مسلمانانی هستند که به نام اسلام دست به خشونت و
عمليات تروريستی می زنند بايد مسئوليت عواقب آن را به عهده بگيرند. اگر امروز افکار
عمومی جهان به شدت عليه اسلام و مسلمانان بسيج شده است آن را بايد در درجه اول
معلول عملکرد خود مسلمانان دانست. بسياری از اينان ، از جمهوری اسلامی گرفته تا
حکومت ساقط شده طالبان و اسامه بن لادن و القاعده ، رسما و علنا خود در جنايت های
ضد بشری به نام اسلام پيش قدم و دخيل بوده اند و ديگران را نيز با امکانات مالی و
سياسی خود در اين راه کمک و تشويق کرده اند. بخش بزرگتری از مسلمانان با الهام از
اينان و بهره برداری از کمک هايشان در توهم ايجاد مدينه فاضله اسلامی به راه خشونت
کشانده شده اند، و يا تاييد آنان و خشونت هايشان را وظيفه مذهبی خود دانسته اند. و
بالاخره ، جماعت بسيار عظيمی از مسلمانان در برابر اين فجايع سکوت کرده اند و با
سکوت خود پای آن ها صحه گذاشته اند. تنها اقليت بسيار کوچکی از مسلمانان در اين جو
خشونت و مرگ به نفی و تقبيح آن برخاسته اند که در چنين فضايی آن چه البته به جايی
نرسد فرياد است.
صدور فرمان قتل سه رهبر مسيحی آمريکايی از سوی مقامات
ايرانی ، هم زمان با فاجعه تروريستی بالی ، يک بار ديگر اين تصوير ضد اسلامی را در
اذهان عمومی جهان و به خصوص غرب تقويت می کند. اين سه تن کشيش در مقياس فرهنگ حاکم
بر جهان غرب ، خود افراد خشنی بشمار می روند. از سياست خشونت بار جرج بوش پسر
حمايت می کنند و سرکوب فلسطينيان و توسعه اسراييل را بر اساس متون انجيل توجيه می
کنند. در سياست های داخلی آمريکا نيز با افراطی ترين جناح های سرمايه داری راست
گرا هم دستند. از اين رو، تعريض آنان به اسلام و مسلمانان و پيامبر اسلام تعجب آور
نيست. ولی آيا زمامداران حاکم بر ايران هنوز نفهميده اند که، دست کم در سطح جهانی
، پاسخ خشونت لفظی خشونت فيزيکی نيست؟
اين را می دانيم که در سطح داخلی ايران ، هنوز به آزادی
بيان با زندان و شکنجه و اعدام پاسخ داده می شود. حسن يوسفی اشکوری به خاطر اظهار
نظر در مورد حجاب در خطر اعدام قرار داشت ، و اکنون مقامات جمهوری اسلامی "تخفيف"
داده اند و او را به خاطر اين مسئله و اظهار نظرهايی ديگر به هفت سال زندان محکوم
کرده اند. اين خشونت ها در دو دهه و اندی که از عمر اين جمهوری گذشته تنها به نفرت
و انزجار مردم افزوده و آينده رژيم جمهوری اسلامی را به خطر انداخته است. ولی
تهديد خارجيان به خشونت فيزيکی عواقب به مراتب خطرناکتری را به دنبال دارد. آمريکا
قبلا ايران را در رديف عراق و کره شمالی در "محور شرارت" قرار داده است
و اکنون برای حمله نظامی به عراق آماده می شود. در فضای پس از ۱۱ سپتامبر هر عمل
تروريستی و يا تهديد به آن ، افکار عمومی را برای پذيرش چنين حملاتی آماده تر می
کند. اين شرايط، حتی خشن ترين عناصر حاکم بر جمهوری اسلامی را بايد در گفتار و
کردار خود به تامل وادارد.
فرمان قتل سه رهبر مسيحی آمريکايی ابتدا از سوی سخنگوی
مطبوعاتی رهبر جمهوری اسلامی ، يعنی روزنامه کيهان مطرح شد و سپس آيت الله محسن
مجتهد شبستری (با انديشمند اسلامی، محمد مجتهد شبستری اشتباه نشود) نماينده رهبر
در استان آذربايجان فتوای آن را صادر کرده است. اين فرمان گر چه بعيد است که پی
آمد عملی داشته باشد. ولی به طور قطع ، اين کار همراه باعمليات تروريستی مانند آن
چه که در بالی ر داد در تشديد جو ضد اسلامی حاکم بر جهان غرب و تسهيل سياست های خشن
آمريکا و از جمله حمله نظامی به عراق بی تاثير نخواهد بود.
بيست و چهار سال پس از فاجعه سينما رکس آبادان و خشونت
های فراوانی که پس از استقرار جمهوری اسلامی به نام اسلام در داخل و خارج ايران
صورت گرفته و در ساير نقاط جهان نيز الهام بخش عمليات خشونت آميز ديگری بوده است ،
زمام داران ايران هنوز حتی در سطح جهانی از سياست خشونت فيزيکی در برابر خشونت
لفظی پيروی می کنند. در اين شرايط، مسئوليت نهايی تحريک افکار عمومی عليه اسلام و
مسلمانان در جهان غرب ، و عواقب مرگبار آن برای مردم عراق و فلسطين و ايران و
کشورهای مسلمان نشين ديگر، را چه کسانی بايد به عهده بگيرند؟
|