|
نامهی چهارم عسگراولادی خطاب
به محمدرضا خاتمی
ما خواهان ارايهی کارنامهی
اصلاحات هستيم
بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آقای دکتر سيد محمدرضا خاتمی
دبيرکل محترم جبههی مشارکت ايران اسلامی
السلام عليکم و رحمتالله
گفت و گوی مکتوب بنده و جنابعالی تا کنونی برکات زيادی داشته است
و بازتابها آن ميان دوستان ما و شما مثبت بوده است. اين گفت و گو فرصتی بود تا ما
عقايد سياسی و اجتماعی خود را بيان کنيم تا آنان که نامهربانه افکار ما را طور
ديگری معرفی میکردند، واقعيت را دريابند و از روی عدالت و انصاف آنچه را ما
میگوييم و معتقديم، بنگرند.
انشاءالله ما در گفت و گو در پی حقيقت و کشف واقعيتی هستيم که
احتمالا خارج از ذهن ما و شما وجود دارد که انکار آن واقعيت بیشک به معنای پايان
گفت و گو به منظور تعامل و تفاهم و تشريک مساعی است. ما مصمم هستيم اين گفت و گو
هرچه صميمیتر و شفافتر، راه پربرکت خود را ادامه دهد.
وقتی انسان، حقی را کشف میکند و به واقعيتی دست میيابد، مبتنی
بر آن، تکليفی بر دوش خود احساس میکند. اينجانب در نامه متذکر شدم تشريک مساعی
برای حل مشکلات مردم بهويژه مشکلات معيشتی و اجتماعی به عنوان انکارناپذيرترين
وظيفه بر دوش همگی ما و شماست ولو آنکه ما توفيق نداشته باشيم بر روی ذهن همديگر
درخصوص برخی حقايق و واقعيتها اثرگذار باشيم.
خدمت به مردم و پاسداری از حقوق آنها، خدمت به اسلام و امری
تعطيلناپذير است.
اجازه میخواهم وارد پاسخ بند به بند مقولاتی که مطرح فرموديد
بشوم و از خداوند متعال خواهانم بنده را در آنچه میگويم خالص گرداند تا صدور اين
نوشته جز برای رضای او نباشد و بر شما عزيزان هم گران و آزاردهنده نباشد.
جناب آقای دکتر خاتمی
۱- حضرتعالی نصيحت خوبی کرده بوديد درخصوص ادامهی گفت و گوها و
اينکه از سوءظن، ذهن خوانی، پيشداوری و اتهامهای ناروا پرهيز کنيم. انصافا اگر
اين موارد رعايت شود نتيجهی گفت و گوها میتواند مثبتتر باشد اما خود جنابعالی
در بيش از ۱۰ مقوله در مکتوب خود بر اساس ذهنخوانی، سوءظن و پيشداوری سخن گفته
بوديد. اگر بخواهم فهرستی از آن را بياورم میترسم ملالآور باشد اما از باب
شفافيت و روشنگری ناچارم چند مورد آن را اشاره کنم:
۱- فرموده بوديد اگر جنابعالی خود را يکسره برحق بدانيد و
ديگران را يکسره باطل و ...
۲- فرموده بوديد در اين معادلهی نابرابر جز تحميل حق خود و
سرکوب باطل طرف مقابل چيزی را دنبال نخواهيم کرد.
۳- فرموده بوديد شما آن کتاب را نخواندهايد؛ چرا که اگر مطالعه
میفرموديد قضاوت شما اينچنين نبود.
۴- فرموده بوديد بخشی از روحانيت نمیتواند عقايد خود را عين
اسلام بداند.
۵- فرموده بوديد هيچکس حق ندارد از روحانيت انتقاد کند؛ چرا که
سابالنبی (ص) شناخته میشود.
۶- فرموده بوديد بهزعم يکی (آيت... مصباح) اکثريت قاطع
دانشگاهيان بیدين هستند.
۷- فرموده بوديد بسيار متاسفيم که جنابعالی در مورد شخصيتی چون
دکتر هاشم آقاجری به صرف گفتههای ديگران و بازگويی تبليغات ناجوانمردانهی رقبای
سياسی او قضاوت میکنيد.
۸- فرموده بوديد بريدههای روزنامهها و بولتنها ... درد بزرگی
برای ذهنسازی بزرگان ماست.
۹- فرموده بوديد نظام ما تحت تاثير فضاسازی دوستان شما در
آستانهی ارتکاب اشتباهی فاحش و غير قابل جبران است.
۱۰- فرموده بوديد چه کسی در داخل کشور تلاش میکند دروغزنانه
رقيب خود را به همگرايی و همراهی با آمريکا متهم کند؟
آيا اينها نمونههايی از يک نثر مبتنی بر سوءظن، ذهنخوانی و
پيشداوری نيست؟
اگر در نامهی دوم مطالبی عرض کردم درخصوص همگرايی با آمريکا يا
درخصوص مطالب مطرح شده از سوی آقای آقاجری، مدرک ارايه دادم و خواستار شفافيت و
پاسخگويی شدم.
اگر شما درخصوص آقای مصباح مسالهای مطرح میکنيد بايد مدرک ارايه
دهيد. نمیشود به يک عالم و اسلامشناس، حتی به يک شهروند عادی مطلبی را نسبت داد
که اصلا وجود خارجی ندارد.
يا اينکه ما کی خود را حق مطلق دانستهايم و ديگران را باطل. نفس
اين گفت و گوهای ما حکايت از آن دارد که ما جويای حق و کشف واقع هستيم.
۲- در نامهی دوم، سوالی مطرح کرده بودم بدين مضمون: «متاسفانه
در بيانيهی کنگرهی سوم به مردم اعلام کرديد که سه گزينه بيشتر ندارند؛ يا
اضمحلال را بپذيرند يا استبداد را يا اصلاحطلبان را! اگر مردم در انتخابات بعدی،
شما را انتخاب نکردند، استبداد يا اضمحلال را پذيرفتهاند؟» پاسخ فرمودهايد: «اگر
حضرتعالی بيانيه را مطالعه میفرموديد مشاهد میکرديد که آنچه را در بند ۱۰
نامهی خود آوردهايد از ما نيست. ما گزينهی سوم را اصلاحات میدانيم و نه
اصلاحطلبان. تنزل کردن يک روش و شيوه که مورد اقبال مردم قرار گرفته است به يک يا
چند نفر، چه هدفی را میتواند در پی داشته باشد؟»
شما و دوستانتان بيش از ۵ سال است ما را مخالف اصلاحات معرفی
میکنيد؛ با آنکه ما مخالف اصلاحات نبوده و نيستيم، حتی مخالف شما هم نيستيم بلکه
معتقديم برخلاف شعاری که مطرح کردهايد «تبديل مخالف به موافق» ما را هميشه از پايگاه
انتقاد به پايگاه مخالفت با اصلاحات راندهايد. شما در همين نامه، موضع را نسبت به
قانون اساسی و حتی اسلام نمیپذيريد و در بند ۳ نامه، ما را مخالف اصلاحات معرفی
میکنيد. با اين حساب باز فکر میکنيد اگر شما رای نياورديد با آن اوصافی که در
بيانيه آوردهايد، کشور به سوی اضمحلال و استبداد نمیرود؟ شما طرفداری از
اصلاحطلبی را نه تنها در جبههی دوم خرداد بلکه صرفا در جبههی مشارکت خلاصه
کردهايد. حتی در جبههی خودتان میدانيد، صدای برخی درآمده است و زبان به انتقاد
گشودهاند.
اکنون دوستان شما ملت را تهديد به دو لايحه کردهاند که اگر تصويب
نشود خروج از حاکميت به همراه رييس جمهور
اجتناب ناپذير است. آيا فکر میکنيد اين نوع رفتار، مدنی و مطابق با
قانون اساسی است؟ آن هم لوايحی که يکی از آنها به مجلس رفتن ساواکیها، عناصر
وابسته به تشکيلات فراماسونری و هواداران ضدانقلاب و مرتکب اختلاس و ارتشاء را
وجههی همت اصلاح لايحهی قبلی قرار داده است!!
۳- درخصوص مطالبی که در باب فوايد جدايی نهاد دين از نهاد حکومت
و سياست و نيز درخصوص سکولاريسم و سکولاريزاسيون و همچنين مفهوم و جايگاه مصلحت
فرموديد، نقدهای خوبی در برخی جرايد مطرح شد. خوب است شما آنها را از باب خريداری
نگاه کنيد.
اما آنچه که بنده در اين مختصر میتوانم به عنوان يک تجربه عرض
کنم اين است که در دههی ۴۰ و ۵۰ اين تفکر پيدا شد که ما چه مارکسيسم و
سوسياليزم را بپذيريم و چه نپذيريم، مارکسيسم علم مبارزه با امپرياليسم است و
سوسياليسم به عنوان يک فرآيند اجتماعی و تاريخی سرنوشت محتوم تاريخ بشر است و
همهی جوامع از مقطع سرمايهداری وارد دالان سوسياليزم میشوند و ما مفری از آن
نداريم. همين نگاه باعث شد ضرورت مطالعه و عميق شدن در مارکسيسم را بپذيرند؛ در
حالی که هيچ ضرورتی برای شناخت اسلام نمیديدند. اسلام را هم با امضای مبانی
مارکسيسم تاييد میکردند، اما آنها توفيق نداشتند اين راه را تا آخر به سلامت
بروند و مجبور شدند اسلام را کنار بگذارند و صريحا بگويند ما مارکسيست هستيم.
امروز هم برخی همان بيراهه را میروند. میگويند ليبراليسم علم توزيع «قدرت» و
سوسياليسم علم توزيع «ثروت» است. اسم گرايش خود را سوسيال دموکراسی گذاشتهاند،
همينها هستند که سکولاريزاسيون را يک فرايند اجتماعی میدانند و میگويند چه
موافق سکولاريزاسيون باشيم چه نباشيم بايد به اين فرآيند ايمان بياوريم.
روندگان اين مسير هولناک همانها هستند که اکنون در سفر به آمريکا
صريحا گفتهاند «موفقيت اصلاحات با حذف ولايت فقيه در قانون اساسی امکانپذير
است». (محسن کديور دانشگاه MIT آمريکا جمعه ۳۰ اوت ۲۰۰۲) و در افراطیترين نوع آن برخی از
دوستان شما صريحا گفتهاند «در جمهوری مدرن، نه دين، مبنای مشروعيت حکومت و
فرمانروايی سياسی است و نه احکام شريعت مبنای قانونگذاری در حوزهی عمومی است».
و يا گفتهاند «دموکراسیخواهی در چارچوب قانون اساسی ناممکن است.
تاسيس نظام دموکراتيک منوط به تغيير قانون اساسی است». يا «اگر رضاخان خود را
رييسجمهور مادامالعمر اعلام میکرد وضع دموکراسی در ايران بهتر بود و ما مراحلی
از فرايند را طی کرده بوديم و نيازی به انقلاب نمیافتاد». (اکبر گنجی پايگاهها
شبکهی ضدانقلاب فروردين ۸۱) کسانی که در فهم مسائل اسلام و نظام اسلامی و حکومت
الهی کم میآورند يا حوصلهی تتبع در متون اصيل دينی بهويژه قرآن را ندارند اول
به سمت وامگيری آن هم ربوی از آموزههای فلسفهی سياسی غرب يا شرق میروند و بعد،
اين وامگيری منجر به سوختن اصل و فرع سرمايهی فکری و معنوی خود و مآلا، کل گروه
و حزبشان میشود. اين واقعيت در تاريخ معاصر ما انکارناپذير است.
موتلفهی اسلامی، نه در باب انديشهی سياسی صاحب رای و سبک و
قرائت خاصی است و نه مدعی آن است. ما در اين خصوص به انديشههای ناب امام خمينی
(ره) تمسک میجوييم که به صورت اصول مدون و غير قابل تغيير قانون اساسی از سوی ملت
در دو همهپرسی رای مثبت گرفته است. ما معتقديم ولايت مطلقهی فقيه به بيان امام
خمينی (ره) و نه به قرائت صاحب رسالهی از «شاهد قدسی تا شاهد بازاری» اصيلترين و
قابل استنادترين سند فکری نظام اسلامی برای ورود به عرصهی رقابت فکری و معنوی با
هر انديشهی مدعی رفاه و فلاح بشريت است. اين انديشه از آبشخور وحی سرچشمه میگيرد
و اصول زوالناپذير آن بيش از دو دهه نظام اسلامی را در طوفانهای بزرگ جهانی و
توطئههای عظيم منطقهای محفوظ نگه داشته است. زشتی و شناعت جدايی دين از سياست که
بوی عفونت آن بيش از ۱۵۰ سال است مشام آزادیخواهان و انديشمندان ايران را
میآزارد با بازسازی اين نظريه به صورت جدايی نهاد دين از سياست يا حکومت برطرف
نمیشود. آنان که شما را راضی به اين حداقل کردهاند خط اتحاد و همبستگی از
دشمنترين دشمنان نظام تا به ظاهر دوستترين دوستان نظام، عليه ملت و عليه نظام
سياسی کشور برقرار کردهاند و فکر میکنند رای ملت را به صورت چک سفيد در دست
دارند، اشتباه میکنند!! همينها شما را از اين پذيرش حداقل به سوی پذيرش حداکثر
معين که همانا جدايی دين از سياست است هدايت خواهند کرد.
در کشوری که هرکس درهر مقطع سنی و در هر شرايط جغرافيايی و در هر
منطقهی اجتماعی اراده کند میتواند برود درس حوزه بخواند و به عنوان مبلغ دين
مشغول خدمت شود و هيچ مانع و رادعی برای او نباشد از روحانيت و حوزهها میتوان
تصوير نهادی شبيه نهاد کليسا در غرب داد و بر آن اساس حکم کرد. همان حوادثی که در
غرب رخ داده است و جدال بين سنت و مدرنيته که منجر به رسيدن به دنيايی جديد شده در
اينجا هم رخ خواهد داد.
توجه به مفهوم «مصلحت» در فقه شيعه قدمتی به اندازهی تاريخ
پديداری علم فقه دارد و چيزی نيست که امام (ره) آن را ابداع کرده باشند.
نگاه اسلام به «دنيا و آخرت»، «معيشت و شريعت» و نوع جهانبينی
اسلامی جايی برای تفکيک عرف و شرع نمیگذارد . در اسلام تشخيص موضوع، نه بر عهدهی
فقيه بلکه بر عهدهی عرف عام و خاص جامعه است.
درخصوص ادعای حضرت عالی
نسبت به رد نظريهی بنده در مورد روح حاکم بر تفکر برخی از دوستان شما که متاثر از
سکولاريزم است و نيز اين ادعا که برداشت حقير از نکات کتاب «از شاهد قدسی تا شاهد
بازاری» درست نيست و يا ادعای اينکه آن را نخواندهام کافی است به صفحات ۹، ۷۴،
۹۴ آن کتاب مراجعه فرماييد تا صحت انطباق آن را با آنچه ادعا کردهايد ادراک
فرماييد.
۴- در دو جای نامه به اين سخن که رای مردم را مقيد به احکام الهی
و مبانی اسلامی دانستهام خرده گرفتهايد. اين سخن من نيست. سخن امام، نظام، قانون
اساسی و قوانين جاری کشور وحتی ۲/۹۸% مردم است که به جمهوری اسلامی رای دادند و
خواستند که جمهوری ظرف باشد و اسلام مظروف. انقلاب ما انقلاب الهی و اسلامی است.
جمهوری ما جمهوری اسلامی است. قانون اساسی ما در اصول متعدد بر اسلام تکيه دارد.
اصل اول و دوم، چهارم، پنجم و بهويژه دوازدهم ناظر بر اين اعتقاد ملت ايران است. در
قانون انتخابات، التزام عملی به اسلام و قانون اساسی جزو اصلی قانون است ، حتی
همين لايحهای که اصلاحيهی آن مطرح است در آن تاکيد به اين موضوع دارد. اصول
پنجاه و ششم و پنجاه و هفتم و پنجاه و هشتم قانون اساسی که راجع به روش جمهوريت در
نظام ماست باز بر اين اساس تاکيد میورزد. سوگندی که نمايندگان در مجلس يا
رييسجمهور ياد میکنند همه نشانهی آن است که رای مردم مقيد به احکام الهی و
مبانی اسلامی است.
اصل ۹۳ قانون اساسی میگويد مجلس بدون شورای نگهبان اعتبار
قانونی ندارد.
اصل ۹۴ قانون اساسی میگويد کليهی مصوبات مجلس شورای اسلامی
بايد به شورای نگهبان فرستاده شود تا از نظر انطباق با موازين اسلام و قانون اساسی
بررسی شود. آيا با اين همه شواهد، باز فکر میکنيد رای مردم در کشور اسلامی لامقيد
به احکام الهی و مبانی اسلام نيست؟ ما میگوييم نبايد شما طوری صحبت کنيد که گويی
در يک کشور اروپايی زندگی میکنيد. اينجا ايران اسلامی است. بيش از هزار سال مردم
با ولايت پيامبر و اميرالمومنين و ائمهی معصومين عليهمالسلام مانوس هستند و آيين
آنها را متابعت میکنند. مگر میشود رايی يا ارادهای غير از رای و ارادهی
خداوند تبارک و تعالی داشته باشند؟
۵- در مورد رای مردم، اعتبار رای مردم، تعريف مردم، احترام به
آرای مردم در نامهی قبلی به تفصيل سخن گفتيم. ما مردم را ولینعمت خود میدانيم و
خدمت به آنها را افتخار میدانيم. اينکه امام، خود را خادم مردم میدانست يک
تعارف نبود. ما که خاک پای امام هم نمیشويم. ما خدمت به مردم بهويژه مستضعفان را
عبادت میدانيم و به اين وصلههايی که ما خود را قيم آنان بدانيم و بازی در الفاظی
اينچنين گرفتار نيستيم و اکنون که بنده بيش از دو دهه افتخار خدمتگذاری محرومان
را دارم خدا را شاهد می گيرم که از خدمت به بندگان خدا هرگز خسته نشدهام. درخصوص
اعتبار رای مردم و حاکميت مردم و اساس جمهوريت، بنده بدون تعارف بگويم همان تعريفی
که امام و پيشوايان دينی از آن دارند و هرآنچه که خبرگان و نخبگان ملت در قانون
اساسی مکتوب کردهاند و مردم به آن به عنوان ميثاق ملی رای دادهاند مورد پذيرش و
اعتقاد ماست و برای آن مبارزه کردهايم و انصاف نيست ما را متهم کنند که به جمهوری
اسلامی معتقد نيستيم.
بر ما خرده گرفتهايد که از همه نوع مردمی سخن گفتهايم جز از
مردمی که در دوم خرداد ۷۶ و ۲۹ بهمن و ۱۸ خرداد به شما رای دادهاند! اگر حوصله
میکرديد و بند ۹ و ۱۰ نامه را به دقت میخوانديد میديديد که بيش از ۳ بار به
اين مساله اشاره کردم. مگر شما خود را در زمرهی اکثريت نمیدانيد؟
۶- مطالبی در نامهی خود آوردهايد که وابستگی مستقيم به بنده
ندارد. حتی به موتلفهی اسلامی هم وابسته نيست و معلوم نيست هنگامی که شما آن
مطالب را مینوشتيد از مخاطب خود چه تصوری داشتهايد. بنده نه وکيل و وصی نظام
هستم نه وکيل روحانيان و دستگاه رهبری! نه مسوول حسن و قبح اعمال يک جناح.
خوب بود اين بحثها به گفت و گوی ما راه پيدا نمیکرد؛ چون
نمیشود با من سخن بگوييد و اشکالات غير من را بخواهيد بررسی نماييد، اما چون
موضوع مطرح شده است از باب فردی که معتقد به اسلام و نظام است پاسخ میگويم. اين
نوع گفت و گو برای برخی اين شبهه را به وجود آورده است که گويی بنده نمايندهی
اسلام هستم و شما نمايندهی جمهوريت، در حالی که اين تصورات درست نيست.
الف- گفتهايد به نظر ما در حکومت دينی بخشی از روحانيت نمیتواند
آرا و عقايد خود را عين اسلام بداند.
پاسخ ما اين است: اگر اين بخش از روحانيت شامل مراجع،
اسلامشناسان بزرگ و متخصصان اسلام باشد، چه؟ بالاخره در در بين علمای دينی جماعتی
هستند که عقايد اصلی و عين اسلام را به ما بگويند يا نه؟ اگر هستند شما هم آنها
را بپذيريد. اگر نيستند و وجود خارجی ندارند پس بخش ديگری که شما مدعی طرفداری از
آن هستيد هم نمیتوانند آرای خود را عين اسلام بدانند. آن وقت میدانيد چه اتفاقی
میافتد؟ اسلامی که معلوم نيست چيست و کجا است، چطور میتواند جمهوريت را راهنما
باشد؟ آيا میخواهيد القا کنيد که جمهوريت نمیخواهد يا نمیتواند اسلام و علمای
اسلام را راهنمای خود داشته باشد؟
ب- گفتهايد «اصل حکومت به خواست مردم تحقق پيدا کرده است. دينی
بودن آن نيز بر اساس درک و خواست مردم تحقق پيدا میکند». اگر مردم بخواهند دينی
بودن حکومت را محقق سازند به علما و روحانيان و اسلامشناسان خود مراجعه میکنند.
شما هم که از پيش گفتهايد «بخشی» از روحانيان نمیتواند آرا و عقايد خود را عين
اسلام بداند. اين «بخش» اکثريت است، اقليت است يا کسانی که در بازی اقليت و اکثريت
شرکت نمیکنند؟
ج- گفتهايد ما حکومت دينی را به معنای حکومت حوزه علميه يا
طبقهی روحانيت نمیدانيم. چه کسی گفته است حکومت دينی به معنای حکومت روحانيان
است؟ شما دستگاه حکومت کليسا را با جايگاه روحانيت اسلام بهويژه شيعه اشتباه
گرفتهايد. خيلیها با ارتکاب چنين اشتباهی به درهی سکولاريسم و لائيسيسم سقوط
کردهاند و بانگ جدايی نهاد دين از نهاد حکومت سر دادند. در جمهوری اسلامی همهی
مناصب حکومتی مستند به رای مردم است؛ مستقيم يا غير مستقيم. اگر روحانی برای منصب
قضا يا غيرروحانی برای منصب فرمانداری و استانداری انتخاب شده است مستند به رای
مردم بوده است.
رهبری، رياست جمهوری، نمايندگان مجلس، شوراها همه از طريق مردم
انتخاب میشوند و هر روحانی که به سلسله مراتب قدرت راه پيدا کرده است به نوعی با
رای مردم بوده است.
د- فرمودهايد هيچکس حق ندارد از روحانيت انتقاد کند؛ چرا که
سابالنبی (ص) شناخته میشود!؟ فکر میکنم اين حرف، بیسندترين سخنی است که در
جمهوری اسلامی تا کنون گفته شده است. حتی يک نمونه هم در محاکم قضايی جمهوری
اسلامی نمیتوانيد در حد اتهام يا محکوميت در اين خصوص به عنوان سند ارايه دهيد.
ه- آقايان مصباح و آقاجری را به عنوان مثال ذکر کردهايد و
فرمودهايد «آقای مصباح گفته است اکثريت قاطع دانشگاهيان، بیدين هستند و آقاجری
گفته است بخشی از روحانيت عقبافتاده است. يکی عزت ديده و ديگری بازداشت شده و در
آستانهی مجازات قرار میگيرد.»
شما هيچ سندی دال بر اينکه آقای مصباح گفته باشد اکثريت قاطع
دانشگاهيان بیدين هستند نمیتوانيد ارايه دهيد. اين دروغ و تهمتی است که با تحريف
و تقطيع به او نسبت میدهند. اگر چنان بود، حتما چند نفر ديندار در دانشگاه از
ايشان شکايت میکردند و او در دادگاه پاسخگوی سخن ناگفتهی خود میشد، اما آقای
آقاجری هم فقط چنان حرفی نزدهاست: به صرف اينکه بگويند روحانيت عقب مانده است کسی
را محاکمه نمیکنند. شما میتوانيد خبر خبرگزاری جمهوری اسلامی به تاريخ ۲۹/۳/۸۱
و روزنامهی عصر ما ارگان سازمان مجاهدين انقلاب را به تاريخ ۲۶/۵/۷۹ بخوانيد.
آقای آقاجری گفتهاند: دين افيون تودهها و حکومتهاست"،
"آموزههای دين سياه است"، "برای اصلاحات بايد دين را تغيير
داد" . اينها مطالبی نيست که در بولتنها آمده باشد. شما در مقابل اين افکار
و عقايد چه میکنيد؟ اينها در درجهی اول اهانت به دين است بعد به روحانيت و
مردم. اين حرفها در قوانين مدنی ايران مجازات دارد. میخواهيد با قانون و مجری
قانون در اين خصوص چگونه برخورد کنيد؟
و- فرمودهايد "اجازه بدهيد صريحا بگوييم اگر بخواهند به نام
دين هر سياست خلافی و هر انحرافی را از موازين مرتکب شوند وظيفهی دينی خود
میدانيم دامان دين را از اين تخلفات مبرا داريم". بعد به سه مورد اشاره
کردهايد و خواهان ريشهيابی کامل و معرفی اجزای اين سه انحراف شدهايد.
اول در مورد قتلهای زنجيرهای سوال کردهايد.
فکر میکنم بنده بايداز شما سوال کنم؛ اين قتلها پس از دوم خرداد
آن هم با وضعی فجيع رخ داد. شما بايد پاسخگو باشيد نه ما.
چه کسی گفته است اينهايی که کشته شدهاند به دستور حکومت يا فرمان
دين بوده است؟ پروندهی عاملان و آمران آن زير نظر شخص رييسجمهور با اختيارات
ويژه و ديگر مسوولان قضايی بررسی شده است؟ چه گزارشی اين توهم شما را تاييد
میکند؟
نفر اول متهم قتلهای زنجيرهای از عناصر محکم دوم خرداد است که
اکنون به بهانهی شکنجه شدن مورد حمايت همهی عناصر دوم خردادی و خارج نشينان کشور
هم هست. آيا میتوانيد اين امر را منکر شويد؟
معاونتی که قتلها در حوزهی آن صورت گرفت در هر سه هيات رسيدگی
به اين امر منتخب شما و مورد اعتماد شما بوده است بیآنکه او مورد پرسش و پاسخی
قرار بگيرد. آيا فکر میکنيد با اين نحوه برخورد معلوم خواهد شد که اين فجايع کار
چه کسی بوده است؟ با آنکه وزير وقت در اين باره مسووليتی نداشته، احضار و بازجويی
و بدون هيچ دليلی برکنار شد اما معاونت وقت در اين پرونده ارج ديد و حتی سمت جديد
يافته است. ما که از کم و کيف پرونده بیخبريم؛ شما به دليل آنکه دستی مستقيم در
حاکميت داريد، پاسخ دهيد چه طور میشود يک قاضی به حکم رييسجمهور و رييسقوهی
قضاييه يک روز برای رسيدگی به مسالهای منصوب میشود و ۲۴ ساعت بعد حکم او لغو
میشود؟ اين چه قدرتی است مافوق رهبری، رييسجمهور و قوهی قضاييه که ارادهی آن
بر پرونده تحميل میشود و همچنان پرونده را در حالت ابهام و به صورت ابزاری برای
فشار عليه نظام نگه میدارد؟ اين سوالات را شما بايد پاسخ دهيد!
شبههای هم در مورد نهادهای موازی مطرح کردهايد. اين شبهه در
زمان امام هم مطرح بود اما مسالهساز نبود چرا که برخی متهمان گرفتار در اين
نهادها وابسته به يک جريان نبودند. الان چون اشخاصی زير پوستهی حرکت يک جريان خاص
در مسير براندازی هستند اين شبهه بوجود آمده است. نمونهی بارز آن پورزند با
سابقهی سلطنتطلبی است!
شبههی ديگر در مورد شخص پورزند بود که بنده در شگفتم از اينکه
شما هنوز از وی دفاع میکنيد. چرا به اطلاعات مشهودی که قبل از انقلاب در مورد اين
فرد وجود دارد و او خود نيز اعتراف دارد ترديد میکنيد؟ شايد سن شما اقتضا نکند که
بدانيد او در زمان شاه چه کار بوده است اما اسناد و مدارک لازم در اين مورد خيلی
گوياست.
نکتهی آخر اينکه فراموش کردهايد الان شما حاکم هستيد و وزارت
اطلاعات دست شما است؛ آيا درست است بنده شما را به شنود مکالمات تلفنی متهم کنم؟
اين حرف ها چه مشکلی را حل میکند؟ و چه ربطی با نگارندهی نامه دارد؟
۷- در مورد مبارزه با آمريکا و سوابق مبارزات خود با دشمنان
اسلام، گفتهايد: "ما نه اعلام دشمنی با آمريکا و نه طرح مذکره و رابطهی با
او را واجب يا حرام ثابت میدانيم، اگر منافع ملی ما ايجاب کند براساس شرع و عقل
با آمريکا میجنگيم. اگر منافع ملی ما اقتضا کند مذاکره میکنيم"، اين حرف
درستی است. اکنون در جمعبندی نظريات کارشناسی نظام، به بنبست رسيدهاند که منافع
ما اقتضا میکند هيچگونه مناسبات يا مذاکرهای با آمريکا نداشته باشيم. اما
فرمودهايد: ناسزاگويی را راه حل مناسبی نمیدانيم بلکه معتقد به همان چيزی هستيم
که قرآن میفرمايد که خدايان آنان را لعن نکنيد تا خدای شما را سلب نکنند. اگر
منظور از ناسزاگويی همان شعار ملی مرگ بر آمريکاست، اين شعار در زمان امام هم مطرح
بود و در محضر ايشان هم مردم فرياد میکردند. اگر آن شعار همانطور که میگوييد با
اصلی از اصولی قرآنی مغاير بود حتما امام تذکر میدادند؛ اساسا خود امام اعتراضی
به طرح و استمرار آن نداشتند...
ثانيا ما خدايان آنها را لعن نمیکنيم. بوش، کارتر، کلينتون خدای
مردم آمريکا نيستند. ثالثا - اگر اين استدلال شما درست بود مردم زيارت عاشورا و
لعن و نفرين بر قاتلان امام حسين (ع) را همه بايد کنار بگذارند. درست اين بود که
به آيهی " لايحب الله الجهر بالسوء الا من ظلم" اشاره میفرموديد. و چه
کسی در ظالم بودن آمريکا و اذناب او ترديد دارد؟ ايران اسلامی ما از ۲۸ مرداد بر
آن سند دارد و فلسطين مظلوم نيز امروز سندی اظهر من الشمس است.
۸- در مورد راهپيمايی برضد آمريکا گفتهايد: معتقد به راهپيمايی
حکومتی و دولتی نيستم.
اولا دولت اکنون در دست شماست. با اين جمله آيا باز معتقد به گسست
بين دولت و ملت هستيد؟
ثانيا دولت در نهايت ۲ ميليون کارمند دارد، ميليونها تن در
تهران و شهرستانها عليه آمريکا به خيابانها ريختند، آيا اينها همه دولتی بودند؟
۹- فرمودهايد: بديهیترين اصول سياستورزی اقتضا میکند که
نهادهای غير انتخابی به رای مردم تمکين کنند، و گفتهايد که ما تمکين را فقط
درتبريک به رييسجمهور معنا کردهايم! در اين بيان شما مرتکب چند اشتباه شدهايد:
اول که نهادهای غير انتخابی را محدود به چند نهاد قانونی کردهايد و انتصاب
استانداران، فرمانداران، مديران کل، هزاران مدير را اجرايی را لابد انتخابی فرض
کردهايد. حال آنکه میدانيد براساس تصور آنچه شما انتخابی و انتصابی میدانيد
همهی اينها انتصابی هستند.
دوم اينکه تمکين به رای مردم را تمکين به اکثريت و در اکثريت هم
به حزب خود معنی فرمودهايد، در حاليکه تمکين برای مردم يعنی تمکين به قانون اساسی
و قوانين جاری کشور به عنوان اساس و مبنای مناسبات اجتماعی.
سوم اينکه ما بارها درخصوص مسايلی که به مردم بر میگردد اعلام
همکاری و مشارکت کردهايم و از سوی شما پاسخ منفی يا سکوت شنيدهايم. بارها مواضع
دولت و رييسجمهور را حمايت کردهايم و اينها در کارنامهی موتلفه ثبت است،
میتوانيد به اينها مراجعه فرماييد، فقط صرف تبريک گفتن نيست.
۱۰ - در مورد همگرايی با آمريکا و بوش و حمايت بوش از بخشی از
اصلاحطلبان، اين چيزی نيست که شما انکار± کنيد. در اين خصوص حجتالاسلام والمسلمين
جناب آقای خاتمی را نماد اصلاحطلبی میدانيم که با مواضع شفاف خود مرز بين
اصلاحطلبی اسلامی و ايرانی را با اصلاحطلبی آمريکايی مشخص میکند. شما حداقل
مواضع او را در اين مورد بپذيريد، با موضعگيری شفاف عليه سياستهای فريبکارانه و
تجاوزکارانهی واشنگتن سفرهی خود را از آنان جدا کنيد.
۱۱- از شما خواسته بوديم اصلاحات را تعريف کنيد. در پاسخ باز به
يک سلسله حرفهای کلی و مبهم اکتفا کردهايد. میگوييد: "اصلاحات يک حرکت
درونزا و خودجوش و برخاسته از متن ملت است؛" اگر چنين است حمايت خارجی و
همگرايی ضد انقلاب در اين خصوص را چگونه توجيه میکنيد، به طوری که شما را حتی
وادار به حمايت از پورزند سلطنتطلب نموده است؟ میدانيد که نيروی انتظامی در
تعقيب پرونده پورزند ازجناب آقای رييس جمهور اذن و اجازهی پیگيری داشته است.
اينکه میگوييم اصلاحات را تعريف کنيد برای اينکه هر روز تعريف
جديدی میشنويم. اخيرا يکی از دوستان شما که در حمايت از وی، اصلاحطلبان داخلی و
خارجی همداستان هستند با انتشار اطلاعيهای تعريف جديدی از اصلاحات داده است و هدف
را رسيدن به جمهوری تمام عيار آن هم منهای اسلام اعلام کرده است. او مدعی است
اسلام با آزادی و مردمسالاری نمیخواند و معتقد است قانون اساسی بايد تغيير کند و
همهی مبانی ناظر به اسلاميت آن بايد دستخوش اين تغيير باشد. خطاب او هم نه به ما
بلکه به شماست. شما با اين تعاريف جديد که هر روز از جبههی شما بيرون میآيد چه
میکنيد؟ سکوت، مخالفت يا تبعيت؟! شما در بخشهايی از اين نامه، مواضع جمهوری بدون
اسلام را عينا از آن موضع جديد تکرار کردهايد. شما تفکيک نهاد دين، از نهاد دولت
را آيا از همان نظريه نگرفتهايد؟ و حتی آيا تاکيد بر همهپرسی را از همين رويکرد
اخذ نکردهايد؟ ما در نامه قبلی از شما سوال کردهايم، ما با آنچه در مورد
همهپرسی در قانون اساسی آمده است موافقتيم، اما از شما خواستيم بگوييد رفراندومی
که شما مطرح میکنيد چه فرقی با رفراندوم درخواست سلطنتطلبان دارد؟ و شما سکوت
کرديد و الان هم میگوييم اين رفراندومی که شما مطرح میکنيد چه فرقی با طرفداران
نظريهی جمهوریخواهان ناب بدون اسلام دارد؟
شما در صحفهی ۱۸ بندهای دوم و سوم و چهارم عينا رفراندومی را
مطرح کردهايد که نظريهی جمهوری تمام عيار را مطرح میکند. شما به عنوان نسل اول
انقلاب سخنگوی نسل سوم شدهايد. در حاليکه نسل سوم خود سخنگو دارد. حرفهايی را به
نسل سوم نسبت میدهيد که واقعيت ندارد. آنها زبان دارند و فعل سياسی دارند و
میشود بهخوبی آن را فهميد و به نام آنها سخن نگفت.
۱۲- تعريف شفاف مبارزه با فقر، فساد و تبعيض را که رهبری مطرح
فرموده و رييسجمهور و ديگرمسوولان نظام روی آن توافق دارند مشکل نظری شما را در
خصوص تعريف اصلاحات حل میکند. متاسفانه اين تعريف را به گونهای ترجمه کردهايد
که گويی ما معتقديم سرتاپای نظام را فقر، فساد و تبعيض گرفته است! نه، ما چنين
ادعايی نداريم. نظامی که ميليونها انسان فکور و تحصيلکرده دارد، ميلياردها دلار
ذخيرهی ارزی دارد و هزاران امکان بالقوه و بالفعل اقتصادی دارد، از عفريت فقر
نمیهراسد. اينکه مبارزه با فقر در راس اهداف اصلاحطلبانه بايد باشد به خاطر
دغدغهای است که نظام نسبت به تامين اصلیترين نياز نيروی محرکهی انقلاب يعنی
محرومان و مستضعفان دارد. يعنی همان کسانی که امام در همهی مواضع خود تکيه
کلامشان روی آنها بود. وقتی سخن از مبارزه با فقر است قرار نيست دولتی يا مسوولی
را محکوم کنيم؛ دولتهای پيشين در حد توان خود کار کردهاند، آن هم در شرايط جنگ و
بازسازی؛ ادامهی کار دولت کنونی را نيز آيندگان بايد با اصلاحات مناسب وجههی همت
خود قرار دهند. چه دولتی مبرا از ضعف و کاستی است؟ اتفاقا اگر بخواهيم به شاخصها
مراجعه کنيم توفيقات دولتهای گذشته اگر بيشتر از دولت فعلی نباشد، قطعا کمتر
نيست.
در مورد فساد هم همينطور، مبارزه با فساد نه در نظام ما بلکه در
همهی نظامها يک اقدام تعطيلناپذير است. متاسفانه مقاومت برخی از افراد حزب شما
در خصوص مبارزه با فساد و بیمهری برای رسيدگی به برخی پروندهها و سياسی کردن
آنها مبارزه با فساد را با مشکل روبرو کرده است. ما در مبارزه با فساد هيچ ابزاری
جز قانون و عمل به آن نداريم. تمکين به قانون،احترام به داوری عمومی و رعايت شان
قاضی از ابتدايیترين شروط مبارزه با فساداست. مفسدان با انحراف افکارعمومی در
جستجوی راه فرار هستند؛ نبايد به آنها فرصت داد. تاريخ بشر مملو از کاربرد فريب و
تزوير بوده و زور آنها با بکارگيری "زر" است. درخصوص تبعيض و عدم برابری
هم همين رويکرد مطرح است؛ نمیتوان آن را تعطيلبردار دانست. وقتی سخن از اصلاح
است از اين سه مقوله به عنوان سرفصل اصلی افساد نمیتوان ياد نکرد.
اينکه شما آن را معلول بدانيد يا علت بايد کمکی به حل مشکل بکند
نه پيچيدهتر کردن آن که در نتيجه نوعی فرار از مبارزهی عملی با اين سه مقوله يا
به انحراف کشاندن آن تلقی شود.
۱۳- فرمودهايد: ما افتخار میکنيم که سبب فرار سرمايهها و
مغزها نشدهايم، ما سبب بیآبرويی کشور نشدهايم، ما کشور را به انزوای مطللق
نکشاندهايم، ما جوانان را به زندان نينداختهايم، ما دانشجويان را در کوی سرکوب
نکردهايم، ما دگرانديشان را به قتل نرساندهايم و ...
شما در اين ميان فرض را بر اين گذاشتهايد که کشور بیآبروست و در
انزوای مطلق قرار دارد و فضای خفقان در کشور حاکم است و دانشجويان سرکوب میشوند
...
اولا: ترسيم چنين فضايی درست نيست و با واقعيات نمیخواند.
ثانيا: فکر نکردهايد يک روزی همين ملت بگويند: شما که دولت و
مجلس و قدرت اصلی را در دست داشتيد پس چه میکرديد که مملکت بیآبرو شد و در
انزوای مطلق قرار گرفت؟
جناب آقای دکتر خاتمی
نه مملکت در انزوای مطلق است و نه بیآبروست! شما از کدام مملکت
سخن میگوييد؟ ما کارنامهی دولت و مجلس را، که مسووليت آن به عهده شما گروه
اکثريت صاحب رای است، اينقدر که شما سياه میبينيد تاريک نمیبينيم.
البته مردم روزی کارنامهی يک دوره يا دو دوره را بررسی میکنند و
به آن نمره میدهند، آنگاه هر نمرهای هم دادند بايد پذيرفت. از اين نمره نبايد
تفسيری کرد که در عالم واقع وجود ندارد. مردم فکر میکنند شما میتوانستيد برخی
مشکلات آنها را حل کنيد حالا میبينند که خود اعتراف میکنيد نتوانستهايد و اين
را نشانهی صداقت شما میتوانند تلقی کنند و امروز اگر خدمتگزاری آنها را
نپذيرفتيد يا از آن خارج شديد، فردا به خادمی ديگر رای میدهند. اين ابتدايیترين
مفهومی است که میشود از حاکميت مردم و جمهوريت فهميد و به آن احترام گذاشت و
مراعات کرد.
همچنانکه در سه سطر آن طرف تر که کشور و ميهنی سياه را وصف
نمودهايد دوباره دعوت به انصاف کردهايد و گفتهايد: مراجعهای کوچک و تورق
گزارشهای عملکرد دولت و مجلس و مقايسهی آن با دورانهای گذشته به خوبی بيانگر
کارهای مثبت و ارزشمندی است که در اين دوران انجام شده است.
ما هم از شما خواستيم اين کارنامه را ارايه دهيد، و در مورد آثار
مثبت و منفی جلوههای سياه و سفيد آن اظهار نظری نکردهايم. در اين نامه يک
درخواست جديد هم داريم و آن کارنامهی اصلاحات است. چون به هرحال هر اکثريتی که
روی کار میآيد طبيعتا در پيشبرد امور جاری کارهايی انجام میدهد ولی مهم شعاری
است که مطرح کردهايد. ما خواهان ارايهی کارنامهی اصلاحات هستيم تا معلوم شود
شما کار را تا کجا و چگونه پيش بردهايد و بعد از اين کسانی که میآيند بايد چه
مسيری را و به چه نحو طی کنند يا کماهوحقه اصلاح نمايد؛ اصلاحات وقفه بردار نيست.
۱۴- فرمودهايد: رسانههای شما جز تبليغات عليه دولت و تاريک
نشان دادن اوضاع کشور چقدر راهکار سازنده و مثبت ارايه دادهاند؟
اتفاقا اين سوال ما از شماست. شما روزنامهی نوروز را يک ماه قبل
از تعطيلی آن ملاحظه کنيد، بياييد خود را نگاه کنيد.
شما رييس جمهور را به دنبال اين تصوير سياهی که از اوضاع کشور
دادهايد، به خروج از حاکميت امر کردهايد. الان هم برخی از دوستان شما به همين
امر اصرار دارند. فکر میکنيد اگر شورای نگهبان اين دو لايحهای را که هنوز نه به
دار است و نه به بار تاييد نکند، زمين به آسمان میرسد و بايد از نظام يا بر آن
خروج کرد؟
ما را هم دربارهی همين لايحه دعوت به همه پرسی کردهايد.
جناب آقای دکتر خاتمی ما در لايحهی اول به مردم چه بگوييم؟
بگوييم بياييد نسبت به راهيابی ساواکیها و فراماسونرها و
هواداران چند ضد انقلاب به مجلس اعلام نظر کنيد؟ آيا اين يک شوخی خطرناک نيست؟
آيا فکر میکنيد شان همهپرسی پرداختن به اين قبيل امور است؟ و
اينها بنا به اصل ۵۹ قانون اساسی از مسائل بسيار مهم است؟
۱۵- گفتهايد: خروج از حاکميت، نه به خاطر پاسخگو نبودن در برابر
اعمال خودمان است بلکه بدان خاطر که قادر به پاسخگويی اعمال کسانی که همهی
اختيارات را دارند و حاضر به پاسخگويی نيستند، است.
شما اگر پاسخی برای مردم دربارهی سوالات راجع به عملکردتان در
مجلس و دولت داريد بفرماييد. تاکنون همه يا اکثر سوالات را بیجواب گذاشتهايد.
قدرت پاسخگويی سخنگوی دولت اکنون زبانزد خاص و عام است و او کاری به سوال ندارد،
گويا يک رشته حرفهايی را حفظ کرده است و تحويل جامعه میدهد.
شما که سوالات راجع به خودتان را پاسخگو نيستند چطور احساس
میکنيد که بايد سوالات راجع به نهادهای ديگر را پاسخ دهيد؟ آنها خود مسوول دارند
و پاسخگو هم هستند هر چند شما را خوش نيابد.
۱۶- در خصوص اختيارات رهبری در قانون اساسی مطالبی را عنوان
کرديد و آن را تفسير ما از قانون اساسی دانستيد. ما مفسر قانون اساسی نيستيم. ما و
شما در اين خصوص يک سند معتبر فقهی، سياسی و حکومتی داريم، چرا به آن رجوع نکنيم؟
تکليف ما و شما در صحيفهی نور مشخص شده است. مبنای ما نظر امام خمينی (ره) دربارهی
اين اختيارات است که در بازنگری قانون اساسی در همين اصل ۵۷ آمده است.
اگر ما با شما نسبت به آنچه در قانون اساسی و در مواضع امام خمينی
(ره) صراحت دارد در خصوص مقولهای نتوانستيم به توافق و تفاهم برسيم بايد در مبانی
که فکر میکنيم مشترک است شک کنيم؟.
دوستان شما همه در بيانيه اخير خود در خصوص تبيين به اصطلاح
"مانيفست جمهوری خواهی" تصريح کردهاند که امام خمينی (ره) نه
جمهوريخواه است نه دمکرات است و نه به آزدی معتقد است، به همين دليل بر طبل روند
جدايی میکوبند، آيا شما هم همين اعتقاد را داريد؟
اگر شما به جمهوری مطلق معتقديد، که در هيچ جای دنيا هم نمونهی
آن را نمیتوانيد نشان دهيد، اشکال شما به فلسفهی سياسی امام خمينی (ره) وارد
است. اما اگر در کنار جمهوری به "اسلاميت" نظام معتقديد که هستيد بايد
تفسير بنيانگذار جمهوری اسلامی را که در قانون اساسی هم ثبت شده است بپذيريد و آن
را "بلاموضوع شدن اصل مردم سالاری" ندانيد.
۱۷- در خصوص محور وحدت فرمودهايد آن را چند چيز نمیدانيم؛ محور
وحدت را مردم دانستيد. در اين باره نقدهايی در روزنامهها مطرح شد که خوب است به
آنها پاسخ دهيد. اما بنده به يک نکتهی قرآنی اشاره میکنم و آن اينکه خداوند در
قرآن میفرمايد: واعتصمو بحبلالله جميعا ولا تفرقوا، خداوند متعال، اعتصام به
حبلالله را شرط وحدت و پرهيز از تفرقه اعلام فرموده است. اگر استدلال شما را
بپذيريم بايد "حبلالناس" محور وحدت قرار میگرفت. اسلام ناب محمدی (ص)
که امام خمينی (ره) مطرح کردند مرزهای جمهوری اسلامی شيعی را در نورديده است و
اکنون مسلمانان جهان با اتکای مسلمات اعتقادی و محکمات قرآنی رو به سوی وحدت
میآورند و آن را اصل میدانند؛ چرا ما از اين قافلهی انسانی و اسلامی دور باشيم؟
وقتی امام خمينی (ره) حکم قتل سلمان رشدی را صادر کرد با آنکه با حقوق بشر و حقوق
بينالملل به ظاهر نمیخواند اما حتی يک عالم اسلامی در سراسر جهان اسلام آن را
خلاف ندانست. همه آن را گردن نهادند و حتی شجاعت امام خمينی (ره) را همه تحسين
کردند.
شما میگوييد مردم محور وحدت هستند، آيا اين محور، اقليت يا کسانی
را که اصولا به هر دليلی رای نمیدهند هم در بر میگيرد؟ اگر منظور شما اکثريت
باشد، اين اعلام تفرقه و تشتت در جامعه است و اگر اقليت باشد، ديکتاتوری است؛ و
اگر کسانی است که به هر دليل رای نمیدهند، آن هم هرج و مرج است، اگر اکثريت باشد
اين اکثريت دايم نيست. بنابراين چيزی که دايمی نيست نمیتواند محور وحدت باشد.
محور بايد افول ناپذير باشد. بياييد به اين پيام ابراهيمی در قرآن اعتنا کنيم که:
انی لا احب الافلين.
۱۸- توهم حاکميت دوگانه و نهادهای انتخابی و انتصابی به عنوان
منشا اختلافات را درست نمیدانيم. شما نمونهی آن را در شورای شهر تهران ببينيد؛
آيا اين ا ختلافات لاينحل و عجيب و غريب، منشا حاکميت دوگانه دارد؟ در آنجا
الحمدالله اصلاح طلبا |