|
مرگچاله
سنگسار زنان ميهنم
آوارتکه
تکه
واژه ی تاريک مرگباره ی تکبير.
همراه قلوه
قلوه
سنگپاره ی پرتاب از فلاخن پنهانی
غريزه ی جهل و جنون:
در دست های مرتعش مؤمنين،
جويندگان غرفه ی غلمان و حور در آ يين خون!
* * *
کوشيد تا درست ببيند
هرچند زير ضربه ی شلاق های بازپسين،
با خويش کرده بود عهد که در مرگچاله چشم فرو بندد
تا هيچ گونه هيچ چيز نبيند
و از خدا به گريه طلب کرده بود که سنگی درشت در آغاز سنگسار،
محکم خورد به گيجگاهش و بيهوشی آورد
زان پس رود هر آن چه که خواهد رود.
* * *
اما خدای من!
اين چهره آشنا ست
مگر می شود؟
چشمم خطا نمی کند آيا؟
اين عاشق قديمی من ايستاده است جلوتر ز ديگران!
پر کرده حجم دامن پيراهنش ز سنگ
اين دست ها که گيسوان مرا در خيال نيز نوازيده اند
اکنون چگونه سنگپاره بر سر و رويم می بارند؟
اين شعله ها چگونه ازين چشم ها به کينه تراويده اند؟
* * *
پستان زن ز تيغه ی سنگی شکافت
خونشير
چکه
چکه
روان شد
رويای گنگ دخترک اش،
در چشم او شکفت که در چند گامی اش،
آغوش باز کرده خنده کنان می دويد،
و هيچ سنگپاره نمی خورد بر تنش اما،
هر قدر می دويد به مادر نمی رسيد.
* * *
اما خدای من!
من خواب ديده بودم آرزويم مستجاب خواهد شد
و آن مرگپاره سنگ دير نخواهد کرد
و گيجگاه مرا زود زود درين مرگچاله
در آغاز کار نشان خواهد رفت
جان کندنم عذا ب ا ليمی نيست
از هوش زود می روم و حس نمی کنم
باران سنگسار ولی مدتی ست که می بارد
و آن مرگپاره سنگ چرا دير کرده است
جايی زتن نمانده که نشکافته، که زخمی نيست
در من همين بريده نفس مانده ا ست
شايد به خوا ب
مژده آن سنگ و گيجگاه،
جز پرده ای ز جلوه وهمی نبوده است!
يک باره تازيانه ی دردی بلند در رگ جانش دويد
رودی گداخته از منفذ تمامی اندام های حسی ا و
پرخروش گذشت
حس کرد لحظه ای که دگر حس نمی کند
در گرد مرگچال،
در هم تنيده واژه تکبير و سنگپاره ولو بودند
ديگر نه درد دا شت
نه می ديد
باران ننگپاره سنگ
ولی بی دريغ فرو می ريخت
خورشيد
زير چادر ابر کبود
نهان می تپيد.
جهانشهر، دسامبر ۱۹۹۹
در گاهوار زايش آينده
برای محمد مختاری
خورشيد
خسته
می شکند در خويش
و تکه های ابر پراکنده ميشوند
با اشکهای ريخته در باد
اينک نسيم، خيس می وزد از چارسوی تلخ
و چشمها ز رويش آ ويز بلورهای تر آ کنده می شوند
و چلچراغ می شکند در ياد.
*
خورشيد چشمهای روشن خندانش اما
روشنتر از هميشه شکفته ست تابناک در افق ذهن
هم بر فراز کاروان عظيمی که تلخ بدرقه اش می کند
تا آستانه
تا گذر از فصل
آنجا که چشم زخم به جا نش نمی رسد
تا گاهوار زا يش آينده
-فصل ونسل-
*
خورشيد چشمهای نجيبش شکفته است. فرا روی راهسپاران
تابوت، راه می سپرد روی شانه های رفيقان و کاروان،
آغازه اش رسيده به امروز
پايانه اش هنوز در دل تاريخ ميهن است
خورشيد چشمهای محمد شکفته است
برروی تابلوی آبی افق
زان سان که روی تابلوی دست نقش زند مريم
*
اين کاروان سپيد فردا را
در گاهوار زايش تاريخ می شناسد و می خواند
در چشمهای او.
ياران بی شمار که اينگونه گرم بدرقه اش می کنند
گوئی به يادمانی نوزادی اش،
و آغاز زنده مانی تاريخی اش شتافته اند.
تن را آستانه خاموش
خاک پذير است
بانگش ولی به اوج گراينده است
جانش ولی ز گوهر فرد است
در واژه واژه های نوشتارش
فردا زبان گشوده و گوياست.
در کوچه های شهر صفاهان،
يا پرتجای بيابان ری،
يا هر کنار و گوشه تهران،
هر بار با هجوم و ربودن ها،
در حلقه کبود به گردن ها،
با واژگان خانه خونريز،
ديروز می نويسد:
من زنده ام!
ديروزهای مرد تاريخ
تنپوشی از دروج بر تن خود راست کرده که پوينده ام!
فردا- که خود، ز مردن ديروز زاده است. هم امروز- می نويسد اما،
- بر روی تابلوی آبی افق،
با جوهر شوندگی و عشق-
هرگز ميان زشتی و زيبائی،
جائی برای حرف مدارا نيست!
ديروز اگر هزار بار فرا رويد،
در ذات خويش مرده و فردا نيست!
فردا که خود ز گوهر تاريخ است،
جز رو به سوی پاکی و آزادی،
با گامهای دانش پويا نيست!
خورشيد شام،
تلخ نشته ست درافق!
مونترال ۲۵ دسامبر ۱۹۹۸ م. آزرم نعمت ميرزا زاده
د يو برفی
ديو برفی آب خواهد شد
شعله خورشيد خشم برتراويده ز چشم سروها و
نسترن های جوان پيغام ها دارد:
ديو برفی
دم به دم
|