سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۱ - ۱۱ مارس ۲۰۰۳

ناصر پاکدامن

هيچ جنگی اجتناب ناپذير نيست

با صدام بايد همچنان مخالفت کرد و با بوش هم همچنين. با اين جنگ هم بايد مخالفت کرد. با هيچ جنگی نبايد موافقت داشت.

به بهانه پاسخ به آن چهار پرسش

جنگ می شود يا نمی شود؟ هيچ معلوم نيست! آنچه معلوم است اراده آمريکای بوش است که جنگ را می خواهد و می طلبد. آنچه هم روشن است اين که درين آغاز قرن بيست و يکم, دنيا لحظات تعيين کننده ای را می گذراند: جنگ در عراق به اين معناست که ازين پس جهان در سيطره کور قدرتی است که خود را منجی بشريت و رسول مدنيت می شمارد. تسليحات و نظامی بازی ديروز را رقابتهای ميان دو ابرقدرت و "جنگ سرد" ناشی از آن توجيه می کرد. دشمن پرخطر امروز جا و مکانی ندارد. تروريسم همه جا هست و می تواند باشد. تروريسم لشکر نيست, بينش است, روحيه است. شبح است و جنگ بوش با تروريسم جنگ با دشمنی است بی خانمان اما خانه زاد که همه جا هست و هيچ جا هم نيست. فوائد چنين دشمنی برای آقای بوش بيشمار است. به استناد چنين دشمنی آسانتر می تواند رسالت خود را توجيه و تبليغ کند.

در اين آغاز قرن جديد, ايالات متحد آقای بوش احساس رسالت می کند: نبرد با اهريمن و اهريمنان, غليه بر نيروهای شوم شر و بدی رسالت ايشان است تا هم بشريت را از شر شياطين صدام مانند نجات دهد و هم دموکراسی" را در اينسو و آن سوی دنيا برقرار کند و "آخرين و نه کمترين" , سيطره بيچون و چرای ايالات متحد را بر جهان قرن بيست و يکم استوار و پايدار و بلامنازع گرداند. انجام اين رسالت امروز از حکومت صدام و خاورميانه آغاز می شود و البته که بايد نوبت ديگران هم از آن پس فرا رسد.

اين برداشت محور مرکزی استراتژی "اقدام پيشگيرانه" دولت بوش است: علاج واقعه را قبل از وقوع بايد کرد. هر خطر محتملی را بايد پيشاپيش سرکوب کرد و هر کانون آشوب بالقوه ای را بايد درهم کوفت تا ازين پس و در جهان پس از جنگ سرد, ديگر تصور سرپيچی و تمرد به مخيله کسی, گروهی و کشوری راه نيابد و فرمان آمريکای بوش بر جهان و جهانيان روان و گردان بماند.

حرفهای آقای بوش و همکارانش روايت جديدی است از همان اعتقادات محافظه کارانه و استعمارگرايانه همه غربيانی که متمدن ساختن همه اقوام و ملل "وحشی" و "بدوی" و "نامتمدن" آفريقا و آسيا و آمريکا را رسالت خود می دانستند و به اطراف و اکناف عالم لشکرکشی می کردند و در کولبارهای سربازان خود "تمدن" و "ترقی" را به دوش می کشيدند تا با استقرار نظم استعماری, گسترش جهانی سرمايه داری را تضمين کنند. آن روزها روديارد کيپلينگ می گفت که اين "رسالت" بار گرانی است که سپيدپوست غربی به خاطر ترويج مدنيت و نجات بشريت از توحش بر دوش خود می کشد.

اکنون بهانه, مبارزه با خطر سلاحهای شيميائی و هسته ای است آن هم نه در همه جا که فقط و فعلا در عراق. کشوری نه چندان بزرگ با يک جمعيت ۲۳ ميليونی و وسعتی حدود يک چهارم وسعت ايران خودمان که تازه آن زمان ها می گفتند که وسعتش از وسعت ايالت تکزاس بيشتر نيست. خطر اين کشوری که در اين سوی جهان است برای آن بزرگترين قدرت های اقتصادی سياسی نظامی حهان امروز چه می تواندباشد؟

صدام تنها حاکم خونخواره جهان نيست. قدرتهای فاسد و سرکوبگر و مستبد در چهار گوشه جهان حکومت می کنند و با دولت بوش هم روابط بسيار حسنه دارند. رژيم صدام تنها رژيمی نيست که به فکر ساخت سلاحهای هسته ای افتاده باشد. در همان منطقه, دولت اسرائيل آنچه صدام می خواهد داشته باشد را سال هاست که دارد و با توجه به آنچه هم اکنون و هر روزه اين دولت با مردم فلسطين می کند, به هيچ وجه اطمينانی نيست که اين چنين دولتی روزی که بخواهد, لحظه ای در به کار بردن سلاح های هسته ای در منظقه ترديدی به خود روا دارد! آقای بوش هيچ از لشکرکشی به اين کشور حرفی نمی زند!

ديروز دولتهای آمريکا چندان حساسيتی به بمب سازی پاکستان نداشتند و امروز هم دولت آقای بوش به هسته بازی و اتمی سازی کره شمالی اعتنايی ندارد که نه رژيمش دست کمی از رژيم بغداد دارد و نه آن منطقه اهميت سياسی سوق الجيشی کمتری از خاورميانه. و اما و البته که خاور دور, منطقه ای است بی نفت و بی ذخائر نفتی!

دولت بوش می گويد که صلح و ثبات جهان به خاورميانه بستگی دارد و اين خاورميانه با آن ذخائر نفتی سخت بی ثبات و لرزان است. بايد اين وضع پر خطر و مخاطره را چاره کرد. سرنوشت و مقدرات جهان می بايست در پنجه توانا و پر قدرتی باشد. به اين ترتيب عصر "جهانی شدن" می بايست به عصر سيطره بی چون و چرای يک قدرت بينجامد. "۱۱ سپتامبر" بازگشت به فضای جنگ سرد را تسريع بيشتری بخشيد. درين ماهها, بوش و مسئولان بلندپايه دولتش بارها به بيان و تشريح اين بينش خود پرداخته اند. که بدانيد که "کشتبان را سياستی دگر" آمده است. همين چند روز پيش بود که کالين پوول در برابر کميسيون امور خارجه مجلس سنای آمريکا درباره جنگ با عراق اعلام می کرد که " امکان دارد که پيروزی در عراق بتواند عميقا سيمای منطقه را به نحو مثبتی تغيير دهد و منافع آمريکا را رشد و گسترش بخشد خاصه اگر در پی اين جنگ, قادر باشيم در زمينه صلح در خاور نزديک هم به پيشرفتهايی نائل شويم." همو افزود: " ما ديگر نگرانی سلاحهای تخريب توده ای عراق را نخواهيم داشت.عراق متفاوتی خواهيم داشت که در آن ثروتها, نفت, در راه هدف های سازنده و نه مخرب به کار برده می شود" (لوموند, ۸ فوريه ۲۰۰۳). مسئولان بلندپايه ديگری به شرح جزئيات ديگری از اين طرح بازسازی و نوسازی سيمای سياسی اقتصادی اجتماعی منطقه پرداخته اند. و اين چنين است که قرار است که سربازان آمريکائی با کولبارهای آکنده از "دموکراسی" قدم در خاورميانه نهند و سراسر اين منطقه نفت خيز را از شيخ و ملک و امير و قداره بند بزدايند و بذر حکومت های دموکراتيک و پايدار را بيفشانند. و پس, آن سرزمين اديان بزرگ و تمدن های باستان و چاه های نفت را به بهشتی برين بدل سازند!

روشن است که چنين حرف و سخن هايی می تواند چه آرزوهائی رادر دل اين و آن مخالف و مخالفان در اين و آن کشور منطقه بپروراند! و راستی هم که بازار راديوها و تلويزيونهای بيست و چهار ساعته چه رونق پر گرمايی پيدا کرده است! و ديگر کم نيستند منجيان حراف و حرفه ای که مرتب تاريخ و جغرافی را به ياری می گيرند تا به زمين و زمان پيام بفرستند که آمديم و در رسيدن روزهای خوش هيچ دور نيست و عنقريب است که در سر هر کوی و بازار هر شهر و ديه سربازان آمريکائی خروار خروار "دموکراسی" را همچون حلوای نذری پخش کنند.

آيا چنين خواهد شد؟ آيا دولت بوش می تواند سيطره خود را اين چنين بر جهان برقرار سازد؟ دولت های منطقه هيچ قدرتی ندارند و فقط بايد سربه زير و مؤدب اطاعت کنند؟ واکنش جوامع منطقه چه خواهد بود؟ آيا دولت بوش قادر مطلق است و می تواند "هرغلطی بکند؟"

جنگ هم يک امر اجتماعی است و مثل هر امر اجتماعی قواعد و مشخصات خود را دارد. غلبه نظامی از برتری فنی و تسليحاتی حاصل می شود اما فتح مقوله ديگری است و کشور مغلوب, جامعه مفتوح نيست و هر تجاوزی, مقاومتی را بر می انگيزد و اين مقاومت به معنای دفاع از قدرت مغلوب نيست. درهم شکستن قدرت صدام ممکن است برای آمريکای بوش چندان دشوار نباشد اما پيش بينی واکنشهای عراقيان نسبت به نيروهای غالب آسان نيست. به قول آن روزنامه نگار از کجا که در عراق هم انتفاضه و انتفاضه های ديگری در راه نباشد؟ پس راه عراق بعد از صدام آنقدرها هم هموار نيست.

خاصه که آمريکای بوش قادر متعال نيست. هم اکنون اقتصاد آمريکا را بحران و کسادی گرفته است. چه کسی هزينه سنگين اين جنگ را تأمين خواهد کرد؟ بخش عمده هزينه جنگ کويت را عربستان سعودی و کويت و ژاپن و آلمان پرداختند و در واقع, در آن جنگ ارتش آمريکا نقش حرفه اي های مزدوری را بازی کرد که سلاح و توان خود را می فروشند و برای ديگران و در خدمت ديگران می جنگند. آن بار جنگی بود به وکالت از سوی کويت.و عربستان سعودی

اکنون هم اين جنگ با عراق ميلياردها دلار هزينه بر می دارد (از حدود ۱۰۰ ميليارد دلار برای يک جنگ چند روزه تا حدود۱۰۰۰ ميليارد دلار برای جنگی طولانی تر). اين صورتحساب را که می پردازد؟ اين بار که کشورهای عربی نه قدرت مالی آن روز را دارند و نه ميل و علاقه ای به اين جنگ و لشکرکشی. فرانسه و آلمان هم که تا کنون با چنين جنگی مخالفت کرده اند و اقتصاد آمريکا هم توان پرداخت چنين مبالغی را ندارد. هزينه جهانگيری نفتی آقای بوش و همراهان را که خواهد داد؟ چه کسی سربازان آمريکايی را اجير خواهد کرد؟ اين بار کسی هنوز حاضر نشده است که "جنگی" سفارش بدهد و ارتش آمريکا را اجير کند و صورتحساب را هم بپردازد.

اين جنگ چه حاصلی خواهد داد؟ بعيد است که حاصل جنگ تحکيم سلطه آمريکای بوش باشد. صحنه سياسی جهان امروز پيچيده تر از آن است که ابرقدرتی بتواند يکه و تنها بر همه حکمروايی کند. دنيای کنونی از مجموعه ها و منطقه هايی ترکيب و تشکيل شده با امکانات و نيروهای متفاوت و در هر حال انکارناپذير. آمريکای بوش نمی تواند يکه تاز چنين جهان مرکب و پيچيده و ناهمگونی شود.

پيامدهای جنگ آقای بوش برای خاورميانه و مردمانش مصيبت بار و فلاکت آفرين است. بار ديگر سراسر منطقه به ميدان آزمايش سلاحهای جديد زرادخانه آمريکا بدل خواهد شد. بار ديگر سراسر منطقه در پس پرده ای تافته از دروغ و سانسور و خون و زخم و مرگ فرو خواهد رفت. بار ديگر خواهند گفت که قدرت تخريبی بمبهايی که در همان دو روز نخست مخاصمات بر عراق ريخته شد از دو برابر قدرت تخريبی بمب اتمی هيروشيما بيشتر است. بازهم بمب های هفت هزار کيلويی را هواپيماهای غول آسای باری بر سر مردم عراق رها می کنند. بمب هائی که چند متری زمين منفجر می شود و در دايره ای به شعاع يک کيلومتر همه چيز را نابود می کند:. "بمب چمن تراش". بمبهای دوقلوی "سوخت هوا" که انفجارشان ياد قارچ بمب هيروشيما را زنده می کند. هواپيماهای ب. ۵۲ دوقلو ها را می اندازند. بمب اولی توده ای گاز را در فضا منتشر می کند و بمب دوم می رسد تا گازها را مشتعل کند. شعله ای بی پايان همه چيز را در مساحتی به وسعت چندين کيلومتر در خاکستر مرگ فرو می برد. ديگر اکسيژنی نمی ماند تا نفسی بر آيد. خفقان سرنوشت محتوم هر جنبنده ای. بازهم چاه های نفت را آتش می زنند و لوله های نفت را می شکنند و باز هم می گويندکه اين کار سربازان وحشی آن خونخواره است و باز هم از لابلای سطرهای گريزان قلم آن روزنامه نويس و خبرنگار می فهميم که اين توحش هم دستاورد "سربازان سپاه آزاديبخش" آقای بوش جوان است.

ازينکه آن جنگ با آن مردم کويت و عراق چه کرد و بر سر محيط زيست آن منطقه چه آورد هيچ خبری نداريم. بعيد است که آن گرد مرگ از مرزها عبور نکرده باشد و اين سوی کارون و آن سوی کويت را مرگ آلود و آلوده نکرده باشد.

آثار و عواقب چنين وضعيت فاجعه باری خواه و نا خواه دامنگير بخشهايی از جنوب غربی ايران و خاصه خوزستان هم گرديد اما جمهوری اسلامی خاموش ماند و بی اعتنا و بي عمل نشست. اين بار چه خواهدکرد؟

جنگ, يعنی موقعيت تنش حاد و بحران آفرين. و چنين موقعيتهايی بر " امکان مانور" و " قدرت چانه زنی" حکومت ها می افزايد. جنگ, خواه و ناخواه, "وضعيت فوق العاده" را به همراه می آورد و در چنين وضعی حرکت و تحول نيروهای اجتماعی با موانع فراوان روبرو می شود. جنگ به سود وضع موجود است و سدی است در برابر نيروهای تغيير خواه و ديگرطلب.

***

با صدام بايد همچنان مخالفت کرد و با بوش هم همچنين. با اين جنگ هم بايد مخالفت کرد. با هيچ جنگی نبايد موافقت داشت. هيچ جنگی اجتناب ناپذير نيست. جنگ ابزار کار حاکمان است و اينانند که جنگ را اجتناب ناپذير می سازند. حکومتی که کولبار سربازان به تحفه می آورد و از نيزه ايشان نيرو و حيات می گيرد قدرتی دست آموز و اجير است که حتما می تواند نفت آمريکای بوش را تأمين کند ولی يه استقرار دموکراسی در آن منطقه ياری نمی تواند رساند..

استراتژی "اقدام پيشگير" و سياست توسعه طلبی "محافظه کاران جديد" دستگاه بوش بر روايت تازه ای از مک کارتيسم تکيه دارد که جهانگستری, نژادپرستی, خفقان و سرکوب را در خود دارد. اين ره به جهنم دره ظلم و فلاکت می انجامد

 

پاريس, ۱۶ فوريه ۲۰۰۳.